صفحه نخست  •  فهرست تالارها  •  نگارخانه  •  لیست اعضا  •  گروه‌ها  •  جستجو  •  ورود
 
1
ارسال موضوع جدیدپاسخ به موضوع
نویسنده پیغام
Whiporamaآفلاين
سال صفري!
سال صفري!

آواتار

تاريخ عضويت: يکشنبه 05 شهريور 1385
مجموع ارسالها: 51
اعتبار کسب شده: 104
محل سکونت: 
سن: 25
جنسيت: مرد
ارسال يکشنبه 19 شهريور 1385، ساعت 18:45
 1 سال و 10 ماه پيش
#16
 
اي واي ببخشيد ، من از همه هموطنان آذري زبان بابت اين پست عذرخواهي مي کنم
تازه واردم هواسم نبود .

فک نکنيد آدم بديم ، خودم خندم گرفت، دلم نيومد شما رو بي نصيب بذارم
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
مهرنوشي اميدوارآفلاين
سال صفري!
سال صفري!

آواتار

تاريخ عضويت: شنبه 07 مرداد 1385
مجموع ارسالها: 27
اعتبار کسب شده: 203
محل سکونت: 
سن: 18
جنسيت: نامشخص
ارسال سه‌شنبه 21 شهريور 1385، ساعت 9:08
 1 سال و 10 ماه پيش
#17
 
احسان نوشته بود:
اگه ميخواين گير بدين که لوس و بيمزه و امثالهم!! لطفا نخونيد!! Not talking Not talking

امروز خيلي بيکارم نمي دونم چي کار کنم. صبح رفتم سبزي آش خريدم نيم متر هم ماست خريدم بعد رفتم سينما اي بابا همه ديوونه شدن يک فيلم چرتي بود از اول تا آخر من نفهميدم اون شاپرکه کجا رفت از کجا اومد بعد يک کم به اين ور اونور تلفن کردم دنبال يکي از دوستام مي گشتم که تو تيمارستان باهاش آشنا شده بودم هر قدر شماره گرفتم پيداش نکردم همه گفتن اشتباه گرفتم بعد يک کم با مو هام ور رفتم نمي دونين اونقد خوگشل شدم بعد هم واسه خودم آش پختم که روش يه متر روغن بود بعد نيم متر هم ماست ريختم توش حالا چند متر شد؟
۵/۱متر اگه اونو به کيلو گرم تبديل کنيم مي شه ۱۵۰۰کيلو گرم!! Think من زمون مدرسه هميشه شاگرد اول مي شدم البته از آخر بعد نشستم که داستان بنويسم

يکي بود يکي نبود کلاغه به خونش نرسيد

يه روزي يه دختر ناز و خوگشلي بود که اونقد زشت بود که هيچ کس بهش نگاه نمي کرد
ولي اون دختر خيلي خوبي بود مامانش هم ازش بدش مي اومد هميشه تو خونه اذيتش مي کردن بعد اون يه روز مي ره که از چاه آب بياره ژانوالژان رو مي بينه اون سطل آب رو مي گيره و مياره به خونشون بعد اونو مي بره به خونه خودش اونم يه زني داشت که نامادري دختر قصمون مي شد و چند تا هم خواهر داشت که خواهراش خيلي زشت تر از اون بودن بعد يه روز تو دهکده اونا يه جشني بر پا مي کنن تا شاهزاده يه دختري واسه خودش پيدا کنه خواهر هاي اون ميرن ولي دختر قصه ما رو نا مادريش نمي ذاره بره بعد اون مي ره بعد شاهزاده از اون خوشش مي ياد مي گه که من مي خوام با سيندرلا ازدواج کنم بعد سيندرلا از اونجا فرار مي کنه بعد ميره به يه مدرسه اي بعد يه نفر پيدا مي شه که اسمش بابا لنگدراز بود بعد با اون ازدواج مي کنه بعد هم کلاغه به خونش مي رسه!!!


بعد هم ديگه الان نمي دونم چي کار کنم خيلي بيکارم .



آقا عالي بود بايد به شما عنوان ديوونه ي ديوونه ها را داد Sick Very Happy

_________________
چشمها را بايد شست جور ديگر بايد ديد!
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
zohre khanoomآفلاين
پرچونه!!
پرچونه!!

آواتار

تاريخ عضويت: شنبه 10 تير 1385
مجموع ارسالها: 876
اعتبار کسب شده: 106
محل سکونت: karaj
جنسيت: نامشخص
ارسال دوشنبه 27 شهريور 1385، ساعت 18:35
 1 سال و 10 ماه پيش
#18
 
حالا بابا لنگ دراز از بس کار کرده خسته ميشه ميگه يه دوش آب سرد بگيرم خوب ميشما براي همين ميره حموم حموم رفتن همونو آب رفتن بابا لنگ دراز همان بعد ديگه بهش ميگفتن بابا کوچولو به خاطر همين ميره از سارا تو زنان کوچک ميخواد تا جوراباشو بشوره Wink Very Happy

_________________
ميوه نخور نشسته وايسا بخور
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
نمایش پیغامهای ارسال شده قبلی:      
ارسال موضوع جدیدپاسخ به موضوع
موضوعات مرتبط
هيچ پيغام جديدي ارسال نشده است ورود به عالم جنون
1
پاسخها: 1 بیننده: 244 نویسنده: Fareed
هيچ پيغام جديدي ارسال نشده است ديوانگي
1
پاسخها: 1 بیننده: 159 نویسنده: m_k
هيچ پيغام جديدي ارسال نشده است داستان عشق و ديوانگي
1
پاسخها: 8 بیننده: 606 نویسنده: مسافر
هيچ پيغام جديدي ارسال نشده است مناسبتها
1
پاسخها: 3 بیننده: 433 نویسنده: rahmanian

مشاهده موضوع قبلی مشاهده موضوع بعدی
قبلی تالار بعدی

 پرش به:   

شما نمی‌توانید در این تالار موضوع جدیدی ارسال کنید
شما نمی‌توانید به موضوعات این تالار پاسخ دهید
شما نمی‌توانید پیغامهای ارسالی خود در این تالار را، ویرایش کنید
شما نمی‌توانید پیغام های ارسالی خود در این تالار را حذف کنید
شما نمی‌توانید در نظرسنجی‌های این تالار شرکت کنید
قوانين تالارهاي گفتمان گزارش خطا
سوال در مورد تالارهاي گفتمان پيشنهاد
تمام ساعات و تاریخها بر حسب 4.5+ ساعت گرینویچ می‌باشند
تبليغات: