| نویسنده |
پیغام |
hakimPHP داره راه ميفته!
مجموع ارسالها: 274 اعتبار کسب شده: 3000 جنسيت: نامشخص |
 |
چهارشنبه 12 ارديبهشت 1386، ساعت 23:37 |
|
 |
1 سال و 6 ماه پيش |
|
#1
|
| |
|
|
|
|
 |
mhaji  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 3418 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: Montreal جنسيت: مرد |
 |
پنجشنبه 13 ارديبهشت 1386، ساعت 1:59 |
|
 |
1 سال و 6 ماه پيش |
|
#2
|
| |
اميدوارم درست منظورتون رو متوجه شدم باشم. اين هم چند خاطره از من:
کلاس دوم يا سوم دبستان بوديم. گاهي که بوي نامطبوعي در فضاي کلاس مي پيچيد، معلم يکي از دانش آموزان را که ظاهرا شامه اش قوي بود، وا ميداشت تا پشت بچه ها را بو بکشد و مجرم را پيدا کند.
من از اين حرکت معلم درس سگ بودن آموختم. و فهميدم انسان خطا کار زير ابر پنهان نميماند.
----------
بيشتر مستراح هايي که در خاطرم هست، از بيرون هم قفلي کشويي داشتند. به طوري که مي توانستي کسي را که داخل مشغول قضاي حاجت بود همانجا زنداني کني. نميدانم فلسفه وجودي اين قفلها همين بود يا نه. به هر حال بچه ها زياد در اين مستراح ها زنداني و در واقع خلايي ميشدند.
----------
در دوره دبيرستان يکي از همکلاسي ها قد و قامت بلندي داشت. ايشان هر وقت به مستراح ميرفت و ايستاده کارش را ميکرد، کمي از سرش از بالاي درب معلوم ميشد و بچه ها تا اين صحنه را ميديدند غريو شادي سر ميدادند... |
|
_________________ گنجشک ها خوبند
گنجشک ها نازند
بر دامنم آنها
در حال پروازند...
|
|
|
|
|
 |
Mini  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: شنبه 30 ارديبهشت 1385 مجموع ارسالها: 1000 اعتبار کسب شده: 3000 جنسيت: زن |
 |
پنجشنبه 13 ارديبهشت 1386، ساعت 6:58 |
|
 |
1 سال و 6 ماه پيش |
|
#3
|
| |
What a fun topic.
Many sweet memories from school. Most of us have a good first grade memory.
I remeber calling my teacher "khale Homa" cuase she was my antie and I was not used to call her Ms Shirafkan.
We had a school trip to Tehran's Zoo, Khale Homa asked everyone if they need to go to the bathroom before we get on the bus. I siad no, cause I was shy, maybe I was thinkin that's a shame to let others know if you need to go to the bathroom...
Cheshmetoon rooze bad nabine.....
I couldn't hold it to get home.... That was even worse and more embaresing . But now I'm not embaressed at all to share this memory. |
|
|
|
|
|
|
 |
hakimPHP داره راه ميفته!
مجموع ارسالها: 274 اعتبار کسب شده: 3000 جنسيت: نامشخص |
 |
پنجشنبه 13 ارديبهشت 1386، ساعت 8:01 |
|
 |
1 سال و 6 ماه پيش |
|
#4
|
| |
|
|
|
|
 |
ستاره’ غريب آخر آدم بيکار!
مجموع ارسالها: 2298 اعتبار کسب شده: 3000 جنسيت: زن |
 |
پنجشنبه 13 ارديبهشت 1386، ساعت 10:52 |
|
 |
1 سال و 6 ماه پيش |
|
#5
|
| |
|
|
|
|
 |
ستاره’ غريب آخر آدم بيکار!
مجموع ارسالها: 2298 اعتبار کسب شده: 3000 جنسيت: زن |
 |
پنجشنبه 13 ارديبهشت 1386، ساعت 11:14 |
|
 |
1 سال و 6 ماه پيش |
|
#6
|
| |
|
|
|
|
 |
سياسفيد  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: شنبه 19 فروردين 1385 مجموع ارسالها: 2877 اعتبار کسب شده: 4047 محل سکونت: شيراز سن: 24 جنسيت: مرد |
 |
پنجشنبه 13 ارديبهشت 1386، ساعت 11:24 |
|
 |
1 سال و 6 ماه پيش |
|
#7
|
| |
خاطرات دوران مدرسه ! يادش به خير چه دوره خوبي بود ، يه معلمي داشتيم ، بهمون مي گفت الان بهترين دوره زندگيتونه ، قدرش را بدونيد ، همش فکر مي کنيد دانشگاه که رفتيد ، راحت مي شيد ، اما نه ! اشتباه مي کنيد ، تازه اون موقع اسير مي شيد و ... حرفاش بيشترش درست بود اما به نظر من آدم مي تونه تمام دوره زندگيش شاد و خوش باشه ! بستگي به اين داره که زندگي را سخت نگيره وبا سياست و زرنگي ، زندگي کنه ، خب بگذريم ، گفتند اينجا خاطره بگيم نه حرف ديگه اي ، من خيلي خاطره به ذهنم مياد ، از نمونه هاي mhaji هم زياد سراغ دارم اما نمي گم
يه چيزي که توي دوران مدرسه برام خيلي جالب بود هميشه کلاسي که من توش بودم شرترين و پر جنب و جوش ترين کلاس مدرسه بود با اين که خودم زياد شر نبودم ولي از آدماي شر و شور خيلي خوشم ميومد و دوست داشتم هميشه يه دردسري درست بشه و هيجان و شور داشته باشيم . يه بار يکي از همکلاسيام که پسر مغرور و شري بود ، قبل از اين که معلم زبان فارسي به سر کلاس بياد صندلي هاي کلاس را چرخوند و محتويات سطل آشغال را در کلاس پخش کرد ، وقتي وارد کلاس شديم ديديم همه چيز عوض شده و با يد پشت به تخته بشينيم @ خلاصه نشستيم تا معلممون اومد ، اولش شوکه شده بود ، بعدش گفت اين کار کي بوده ؟ که هيچ کس جرات نکرد بگه کي بوده ، گفت اگر بگيد کار کي بوده ! با هاش کاري ندارم ! اما اگر نگيد حسابش را ميرسم ، بچه ها فکر کردند تهديده و نمي تونه پي ببره که کار کي بوده ! تا اين که کاراگاه بازيش شروع شد و با صحبت خصوصي با پنج تا از دانش آموزان بيرون کلاس به همه چيز قضيه پي برد و دانش آموزي که اين کار را کرده بود ، پيدا کرد وکل داستان را برامون با تمام جزييات تعريف کرد هممون کف کرديم ، بعدش گفت من قبل از اين که معلم باشم ، وکيل دادگستري بودم ، خلاصه دانش آموز مقصر را به دفتر فرستاد و گزارشي کتبي به مدير مدرسه داد اما از اونجا که پدر پسره از حراجان مشهور قلب شيراز بود با هاش نتونستن کاري کنند وبا يه تعهد الکي همه چيز تموم شد . |
|
_________________
|
|
|
|
|
 |
سياسفيد  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: شنبه 19 فروردين 1385 مجموع ارسالها: 2877 اعتبار کسب شده: 4047 محل سکونت: شيراز سن: 24 جنسيت: مرد |
 |
پنجشنبه 13 ارديبهشت 1386، ساعت 11:37 |
|
 |
1 سال و 6 ماه پيش |
|
#8
|
| |
يه خاطره ديگه هم بگم :
پنجم ابتدايي بوديم ، سر کلاس يکي از بچه ها يه دفعه سکه اي را پرتاب کرد جلوي کلاس و خانم معلم عصباني شد و گفت کار کي بوده !؟ چند بار اين سوال را پرسيد اما کسي جواب نداد ! تا اين که گفت اگر نگيد ، به همه چوب دستي مي زنم ! معلممون يه چوب بلند ترکه اناري براي تنبيه بچه ها داشت که وقتي به دستت مي خورد خيلي مي سوخت ، خلاصه وقتي معلم اين حرف را زد چند تا از بچه هاي لوس کلاس شروع کردن به گريه کردن ، تا اين که حس چيز من گل کرد و براي اين که بقيه چوب نخورند ، من دستم را با ترس ولرز بالا بردم و گفتم : خانم اجازه ! من بودم ! تا اين را گفتم بهم گفت بيا جلو ، منم رفتم جلو ، گفت : چرا اين کارا کردي ؟! منم معذرت خواهي کردم و داشتم از ترس ميمردم ، گريم گرفته بود ، اما جلوي خودم را گرفتم ، بعدش گفت دستت را بيار جلو ، دستم را بردم جلو و يه ضربه آروم به دستم زد ، بعدشم گفت : من مي دونم کار تو نبوده ! برو بشين ! و بعدشم کلاس تموم شد يا درسا ادامه داد ، نمي دونم چي شد ، اما بچه ها از اين کار من خيلي خوششون اومده بود و بعد کلاس زنگ تفريح کلي تحويلم گرفتند، منم اگر توی محله مجید سوزوکی اينا بودم ، لات خوبی می شدم |
|
_________________
اين مطلب آخرين بار توسط سياسفيد در پنجشنبه 13 ارديبهشت 1386، ساعت 13:02 ، و در مجموع 3 بار ويرايش شده است. |
|
|
|
|
 |
created_for_iran  بزنم به تخته!
تاريخ عضويت: چهارشنبه 22 فروردين 1386 مجموع ارسالها: 160 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: جنسيت: نامشخص |
 |
پنجشنبه 13 ارديبهشت 1386، ساعت 11:48 |
|
 |
1 سال و 6 ماه پيش |
|
#9
|
| |
|
من یادمه دبیرستان بودیم یه ناظمی داشتیم خیلی مقرراتی بود . هر روز می رفت دستشویی های مدرسه رو بازدید می کرد و پشت در امضا می زد . بعدش بچه ها می رفتند و بالای امضاهاش ... می نوشتند . بعدش تعداد امضاها زیاد شد و مجبور شدند در توالت ها رو رنگ کنند . |
|
|
|
|
|
|
 |
siyagiso  پرچونه!!
تاريخ عضويت: چهارشنبه 25 بهمن 1385 مجموع ارسالها: 518 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: تهران جنسيت: نامشخص |
 |
پنجشنبه 13 ارديبهشت 1386، ساعت 11:54 |
|
 |
1 سال و 6 ماه پيش |
|
#10
|
| |
|
|
|
|
 |
ستاره’ غريب آخر آدم بيکار!
مجموع ارسالها: 2298 اعتبار کسب شده: 3000 جنسيت: زن |
 |
پنجشنبه 13 ارديبهشت 1386، ساعت 12:20 |
|
 |
1 سال و 6 ماه پيش |
|
#11
|
| |
|
|
|
|
 |
محمد_1366  داره راه ميفته!
تاريخ عضويت: يکشنبه 26 آذر 1385 مجموع ارسالها: 342 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: shiraz جنسيت: نامشخص |
 |
پنجشنبه 13 ارديبهشت 1386، ساعت 13:16 |
|
 |
1 سال و 6 ماه پيش |
|
#12
|
| |
والا اگه بخواهم خاطرات شرارتم را بنويسم 10 ساعتي طول مي کشه ولي جدا من خيلي شرور بودم دلم مي خوات از سراب بپرسين ببينين چه وضعي داشتم.
فقط يکي==>
روز معلم بود که ما تخم مرغ را خالي کرديم تا توش کاغذ رنگي بذاريم ولي يه لحظه شرارت اومد سراغم يکي از اين تخم مرغ ها را دست نخورده با محتويات(زرده و سفيده) رها نموديم و ديگري رو هم پر از علف کرديم ديگه خودتون اون صحنه ي وارد شدن معلم را تصور کنيد و جاي تخم مرغ تو سقف.
|
|
|
|
|
|
|
 |
created_for_iran  بزنم به تخته!
تاريخ عضويت: چهارشنبه 22 فروردين 1386 مجموع ارسالها: 160 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: جنسيت: نامشخص |
 |
پنجشنبه 13 ارديبهشت 1386، ساعت 13:28 |
|
 |
1 سال و 6 ماه پيش |
|
#13
|
| |
|
یک بار دبیرستان کلاس زبان بود یکی از بچه ها دوربین آورد و شروع کرد از معلم عکس گرفتن . معلم هم هی ژست گرفت و زاویه عوض کرد . بعد از کلی عکس انداختن طرف در دوربین و باز کرد معلوم شد توش فیلم نیست . معلم تا آخر ساعت چیزی نگفت . |
|
|
|
|
|
|
 |
احسان  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 4997 اعتبار کسب شده: 7160 محل سکونت: شيراز سن: 26 جنسيت: مرد |
 |
پنجشنبه 13 ارديبهشت 1386، ساعت 15:02 |
|
 |
1 سال و 6 ماه پيش |
|
#14
|
| |
حالا اگه دوستان لطف کنند و هر وقت خاطره اي رو ميخونند روي يکي از اون دکمه هاي بالا و پائين زير هر ارسال کليک کنند، بعد از مدتي فقط خاطره هاي توپ و باحال باقي ميمونند!
نويندگان محترمي که خداي ناکرده منفي ميگيرند، لطفا جنبه داشته باشيد!
در صورت تمايل به بحث در اين مورد، لطفا اينجا را کليک کنيد. |
|
_________________ » تنهايي خيلي خوب است... ... ... اما دونفرهاش!
» برنج را با وام بانکي ميخريم، نان را قسطي و ديگر هيچ!
|
|
|
|
|
 |
s.m.s  پرچونه!!
تاريخ عضويت: يکشنبه 27 شهريور 1384 مجموع ارسالها: 895 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: سن: 23 جنسيت: مرد |
 |
پنجشنبه 13 ارديبهشت 1386، ساعت 20:31 |
|
 |
1 سال و 6 ماه پيش |
|
#15
|
| |
من هم به اندازه خودم توی مدرسه شر بودم.اما نکته ای که هست اینه که کلا مدرسه ما استعدادهای موذی رو پرورش میداد.حالا از کدومش بگم نمیدونم......
از ماری که بردیم سر کلاس؟ سوالایی که روزهای قبل از امتحان کش رفتیم؟ آتیش زدن بخاریهای کلاسها؟
البته باید یه خاطره بگم که بدآموزی هم نداشته باشه...
یکی از بچه ها که واقعا شر بود همیشه کف دستش تقلب نوشته بود و همیشه هم میگرفتنش اما درست نمیشد تا اینکه امتحانات نهایی رسید.یادمه سر امتحان نهایی نشسته بودیم و اون هم مدام کف دستش رو نگاه میکرد.(طبق معمول).مدیر اومد بالا سرش و گفت دستت رو باز کن.اما باز نکرد.هر چی گفت فایده نداشت تا اینکه خود مدیر دست به کار شد و بعد از کلی کلنجار رفتن دستش رو باز کرد....یه چک زد توی گوشش و رفت.
بعد از امتحان ازش پرسیدیم چی شد که زدت ولی برگه رو نگرفت؟اون هم با خنده کف دستش رو نشون داد تا ما هم بیشتر بخندیم.کف دستش نوشته بود: خییط!! |
|
_________________
من اگر که هستم ستاره ام کو در آسمانها
من گر اهل دردم نشانه ام کو به داستانها
|
|
|
|
|
 |
|
|