صفحه نخست  •  فهرست تالارها  •  نگارخانه  •  لیست اعضا  •  گروه‌ها  •  جستجو  •  ورود
 
2
ارسال موضوع جدیدپاسخ به موضوع
نویسنده پیغام
hakimPHP
داره راه ميفته!
داره راه ميفته!

مجموع ارسالها: 274
اعتبار کسب شده: 3000
جنسيت: نامشخص
ارسال چهارشنبه 12 ارديبهشت 1386، ساعت 23:37
 1 سال و 6 ماه پيش
#1
 
درود!

آقا بياييم هر کي خاطره جالب داره بگه از دوران دبستان:

بکبار بک تاکسي بار آجر اومد در مدرسه ما

بعد مدير مدرسه ما گفت که بچه ها بريد آجرو خالي کنيم مي خوايم براتون استخر درست کنيم وسط حياط مدرسه!
ما هم ساده بوديم باور کرديم!

و کل آجرها رو خالي کرديم!

البته بعد او آجرها تبديل شده به مستراح معلمين! Very Happy Very Happy

مدير مدرسه با اين حرکتش به همه ما درس صداقت داد! Very Happy


خب چي بگم، بعضب بچه هاي محترم مدرسه مرفتن توي دستشوييها و فحشهاي ناموسي براي مدير مي نوشتن!
و معلمها!(خيلي که يک بچه ابتدايي چطور اين چيزهارو بلده!نبوغ ايراني هست ديگه)

و بدتر از همه اين که اينها بعضي هاشون آب نمي زدن و خلاصه دستشويي مين گذاري مي کردن!


خب اين خاطره من!
 
3
3
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
mhajiآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382
مجموع ارسالها: 3418
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: Montreal
جنسيت: مرد
ارسال پنجشنبه 13 ارديبهشت 1386، ساعت 1:59
 1 سال و 6 ماه پيش
#2
 
اميدوارم درست منظورتون رو متوجه شدم باشم. اين هم چند خاطره از من:


کلاس دوم يا سوم دبستان بوديم. گاهي که بوي نامطبوعي در فضاي کلاس مي پيچيد، معلم يکي از دانش آموزان را که ظاهرا شامه اش قوي بود، وا ميداشت تا پشت بچه ها را بو بکشد و مجرم را پيدا کند.
من از اين حرکت معلم درس سگ بودن آموختم. و فهميدم انسان خطا کار زير ابر پنهان نميماند.

----------

بيشتر مستراح هايي که در خاطرم هست، از بيرون هم قفلي کشويي داشتند. به طوري که مي توانستي کسي را که داخل مشغول قضاي حاجت بود همانجا زنداني کني. نميدانم فلسفه وجودي اين قفلها همين بود يا نه. به هر حال بچه ها زياد در اين مستراح ها زنداني و در واقع خلايي ميشدند.

----------

در دوره دبيرستان يکي از همکلاسي ها قد و قامت بلندي داشت. ايشان هر وقت به مستراح ميرفت و ايستاده کارش را ميکرد، کمي از سرش از بالاي درب معلوم ميشد و بچه ها تا اين صحنه را ميديدند غريو شادي سر ميدادند...

_________________
گنجشک ها خوبند
گنجشک ها نازند
بر دامنم آنها
در حال پروازند...
 
2
2
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
Miniآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

تاريخ عضويت: شنبه 30 ارديبهشت 1385
مجموع ارسالها: 1000
اعتبار کسب شده: 3000
جنسيت: زن
ارسال پنجشنبه 13 ارديبهشت 1386، ساعت 6:58
 1 سال و 6 ماه پيش
#3
 
What a fun topic.

Many sweet memories from school. Most of us have a good first grade memory.
I remeber calling my teacher "khale Homa" cuase she was my antie and I was not used to call her Ms Shirafkan.
We had a school trip to Tehran's Zoo, Khale Homa asked everyone if they need to go to the bathroom before we get on the bus. I siad no, cause I was shy, maybe I was thinkin that's a shame to let others know if you need to go to the bathroom...
Cheshmetoon rooze bad nabine.....
I couldn't hold it to get home.... That was even worse and more embaresing . But now I'm not embaressed at all to share this memory. Embarassed
 
2
0
2
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
hakimPHP
داره راه ميفته!
داره راه ميفته!

مجموع ارسالها: 274
اعتبار کسب شده: 3000
جنسيت: نامشخص
ارسال پنجشنبه 13 ارديبهشت 1386، ساعت 8:01
 1 سال و 6 ماه پيش
#4
 
درود!

عرض شود که، دوستان دقت کنن منظور بنده به کل خاطرات راهنمایی و دبستان هست، نه فقط خاطراتی که مربو به مستراح محل تحصیل دوستان هست.کلا هر خاطره ای.... Very Happy

یک خاطره از دوره راهنمایی،
یک معلم پرورشی داشتیم ، اید آقا میومد برای ما حدیث می گفت،

یک بار اومد اینجور صحبت کرد :

که روایات زیادی هست که نباید ناسزا بگید
الفاظ ناشایست نگید...

وقتی ایشون صحبت می کرد دوتا ازبچه ها با هم حرف میزدن.....

یکهو ایشون، این برادر معلم پرورشی ، از جا در رفت گفت:

کره خر مگر با تو نیستم میگم حرف نزن!موقغ که من در س میدم باید ساکت باشید و گوش بدید!
Very Happy Very Happy



ما در مدرسه یاد می گیریم چطور بادی در جامعه زندگی کنیم!
 
2
0
2
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
ستاره’ غريب
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

مجموع ارسالها: 2298
اعتبار کسب شده: 3000
جنسيت: زن
ارسال پنجشنبه 13 ارديبهشت 1386، ساعت 10:52
 1 سال و 6 ماه پيش
#5
 
من خيلي پر چونه هستم اون زمان هم معلم ها از دستم شاکي بودن .اما چون درسم خوب بود کاري نمي تونستن بکنن.
وقتي راهنمايي بودم يکي از دوستام کتاب حافظ اورد تا ما فال بگيريم.اين کتاب دست من بود .يادمه زنگ اجتماعي بود . منم بي خيال همونطور که يواش حرف مي زدم کتاب رو هم ورق مي زدم و مي خوندم اما معلممون فهميد و براي گرفتن مچ من اومد منم خيلي هول شده بودم .نمي دونم چطور اين فکر به ذهنم خطور کرد که جاميزي نذارم.من کتاب رو بين پام ونيمکتي که روش نشسته بودم گذاشتم.حالا اگه معلم مي گفت بلند شو لو مي رفتم.معلم اومد وبالا سرم ايستاد اما جلوم جز کتاب اجتماعي چيزي نديد.حتي تو جاميزي من رو هم نگاه کرد . اونجا هم چيزي نبود .خطر از بيخ گوشم گذشت . وقتي معلم رفت اون ساعت ديگه حرف نزدم Anxious
_______________________________________________________________________________________
سال سوم تو هنرستان سر امتحان طراحي يا علم مناظر و مرايا بود. من برگمو دادم بغل دستيم تا اون يکي از طراحيا رو برام بکنه . که ناگهان مديرمون سر رسيدو با من شروع کرد به احوالپرسي کردن. منم بدجور هول شدم . اون روز من با خودم چند تا برگه’ سفيد هم برده بوده . مديرمون به دست من نگاه کرد تا کارم رو ببينه ولي ديد يکي از برگه ها نيست .فورا از من با مهرباني پرسيد برگت کو؟ منم خيلي ريلکس گفتم گذاشتم لاي برگه هاي سفيدم تا کثيف نشه. از اونجا که همه دز مدرسه منو به عنوان بچه مثبت مي شناختن مديرمون هم باور کرد و رفت. Smile

_________________
Smile
 
2
-2
4
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
ستاره’ غريب
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

مجموع ارسالها: 2298
اعتبار کسب شده: 3000
جنسيت: زن
ارسال پنجشنبه 13 ارديبهشت 1386، ساعت 11:14
 1 سال و 6 ماه پيش
#6
 
من خيلي مارمولکم .
سال سوم هنرستان بودم.
يادمه سه شنبه بود و ما سه شنبه ها کارگاه گرافيک داشتيم ساعت کارگاه گرافيک از صبح تا ساعت 2 ظهر بود و بعد تعطيل مي شديم و به خونمون مي رفتيم.اون روز من وسايل مورد نيازم رو نبرده بودم و کلا اون روز بيکار بودم . منم چشامو خمار کردم و گفتم حالم بده و پيش مدير رفتم . مديرمون هم يه آژانس گرفت و به من پول داد و منو فرستاد خونه Mr. Green
انقدر حال کردم Mr. Green

_________________
Smile
 
2
-2
4
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
سياسفيدآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: شنبه 19 فروردين 1385
مجموع ارسالها: 2877
اعتبار کسب شده: 4047
محل سکونت: شيراز
سن: 24
جنسيت: مرد
ارسال پنجشنبه 13 ارديبهشت 1386، ساعت 11:24
 1 سال و 6 ماه پيش
#7
 
خاطرات دوران مدرسه ! يادش به خير چه دوره خوبي بود ، يه معلمي داشتيم ، بهمون مي گفت الان بهترين دوره زندگيتونه ، قدرش را بدونيد ، همش فکر مي کنيد دانشگاه که رفتيد ، راحت مي شيد ، اما نه ! اشتباه مي کنيد ، تازه اون موقع اسير مي شيد و ... حرفاش بيشترش درست بود اما به نظر من آدم مي تونه تمام دوره زندگيش شاد و خوش باشه ! بستگي به اين داره که زندگي را سخت نگيره وبا سياست و زرنگي ، زندگي کنه ، خب بگذريم ، گفتند اينجا خاطره بگيم نه حرف ديگه اي ، من خيلي خاطره به ذهنم مياد ، از نمونه هاي mhaji هم زياد سراغ دارم اما نمي گم Very Happy

يه چيزي که توي دوران مدرسه برام خيلي جالب بود هميشه کلاسي که من توش بودم شرترين و پر جنب و جوش ترين کلاس مدرسه بود با اين که خودم زياد شر نبودم ولي از آدماي شر و شور خيلي خوشم ميومد و دوست داشتم هميشه يه دردسري درست بشه و هيجان و شور داشته باشيم . يه بار يکي از همکلاسيام که پسر مغرور و شري بود ، قبل از اين که معلم زبان فارسي به سر کلاس بياد صندلي هاي کلاس را چرخوند و محتويات سطل آشغال را در کلاس پخش کرد ، وقتي وارد کلاس شديم ديديم همه چيز عوض شده و با يد پشت به تخته بشينيم @ خلاصه نشستيم تا معلممون اومد ، اولش شوکه شده بود ، بعدش گفت اين کار کي بوده ؟ که هيچ کس جرات نکرد بگه کي بوده ، گفت اگر بگيد کار کي بوده ! با هاش کاري ندارم ! اما اگر نگيد حسابش را ميرسم ، بچه ها فکر کردند تهديده و نمي تونه پي ببره که کار کي بوده ! تا اين که کاراگاه بازيش شروع شد و با صحبت خصوصي با پنج تا از دانش آموزان بيرون کلاس به همه چيز قضيه پي برد و دانش آموزي که اين کار را کرده بود ، پيدا کرد وکل داستان را برامون با تمام جزييات تعريف کرد هممون کف کرديم ، بعدش گفت من قبل از اين که معلم باشم ، وکيل دادگستري بودم ، خلاصه دانش آموز مقصر را به دفتر فرستاد و گزارشي کتبي به مدير مدرسه داد اما از اونجا که پدر پسره از حراجان مشهور قلب شيراز بود با هاش نتونستن کاري کنند وبا يه تعهد الکي همه چيز تموم شد . Wink

_________________
 
3
2
1
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
سياسفيدآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: شنبه 19 فروردين 1385
مجموع ارسالها: 2877
اعتبار کسب شده: 4047
محل سکونت: شيراز
سن: 24
جنسيت: مرد
ارسال پنجشنبه 13 ارديبهشت 1386، ساعت 11:37
 1 سال و 6 ماه پيش
#8
 
يه خاطره ديگه هم بگم :

پنجم ابتدايي بوديم ، سر کلاس يکي از بچه ها يه دفعه سکه اي را پرتاب کرد جلوي کلاس و خانم معلم عصباني شد و گفت کار کي بوده !؟ چند بار اين سوال را پرسيد اما کسي جواب نداد ! تا اين که گفت اگر نگيد ، به همه چوب دستي مي زنم ! معلممون يه چوب بلند ترکه اناري براي تنبيه بچه ها داشت که وقتي به دستت مي خورد خيلي مي سوخت ، خلاصه وقتي معلم اين حرف را زد چند تا از بچه هاي لوس کلاس شروع کردن به گريه کردن ، تا اين که حس چيز من گل کرد و براي اين که بقيه چوب نخورند ، من دستم را با ترس ولرز بالا بردم و گفتم : خانم اجازه ! من بودم ! Confused تا اين را گفتم بهم گفت بيا جلو ، منم رفتم جلو ، گفت : چرا اين کارا کردي ؟! منم معذرت خواهي کردم و داشتم از ترس ميمردم ، گريم گرفته بود ، اما جلوي خودم را گرفتم ، بعدش گفت دستت را بيار جلو ، دستم را بردم جلو و يه ضربه آروم به دستم زد ، بعدشم گفت : من مي دونم کار تو نبوده ! برو بشين ! و بعدشم کلاس تموم شد يا درسا ادامه داد ، نمي دونم چي شد ، اما بچه ها از اين کار من خيلي خوششون اومده بود و بعد کلاس زنگ تفريح کلي تحويلم گرفتند، منم اگر توی محله مجید سوزوکی اينا بودم ، لات خوبی می شدم Very Happy

_________________


اين مطلب آخرين بار توسط سياسفيد در پنجشنبه 13 ارديبهشت 1386، ساعت 13:02 ، و در مجموع 3 بار ويرايش شده است.
 
2
2
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
created_for_iranآفلاين
بزنم به تخته!
بزنم به تخته!

تاريخ عضويت: چهارشنبه 22 فروردين 1386
مجموع ارسالها: 160
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: 
جنسيت: نامشخص
ارسال پنجشنبه 13 ارديبهشت 1386، ساعت 11:48
 1 سال و 6 ماه پيش
#9
 
من یادمه دبیرستان بودیم یه ناظمی داشتیم خیلی مقرراتی بود . هر روز می رفت دستشویی های مدرسه رو بازدید می کرد و پشت در امضا می زد . بعدش بچه ها می رفتند و بالای امضاهاش ... می نوشتند . بعدش تعداد امضاها زیاد شد و مجبور شدند در توالت ها رو رنگ کنند .
 
2
1
1
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
siyagisoآفلاين
پرچونه!!
پرچونه!!

آواتار

تاريخ عضويت: چهارشنبه 25 بهمن 1385
مجموع ارسالها: 518
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: تهران
جنسيت: نامشخص
ارسال پنجشنبه 13 ارديبهشت 1386، ساعت 11:54
 1 سال و 6 ماه پيش
#10
 
من هم يه خاطره کوچولو موچولو دارم تو دوران تحصيلي سر کلاس درس من دختر خيلي ساکتي بود شر هم نبودم
اون روز بچه هاي کلاس از قبل نقشه کل پا کردن معلم جفرافيا رو کشيده بودن Cool البته بشتر بچه ها خبر نداشتن از جمله من
اونها پايه هاي صندلي که معلممون روش مي نشست کلا در آوردن بعد صندلي رو طوري گذاشتن که معلم بيچاره که آقا هم بود متوجه نشه
من ميز اولم نشسته بودم معلم ما با شورو ذوق وارد کلاس شد و سلام و احوالپرسي بي خبر روي صندلي نشستن همانا و کل پا شدن همانا Laughing Laughing Laughing Laughing Laughing Laughing Laughing بچه ها شروع کردن به خنديدن معلم ما هم به سرعت بلند شد مثل لبو شده بود گفت من بچه تهرانم بيدي هم نيستم که با اين بادها بلرزم بعد هم رفت دفتر مدير و ماجرا رو تعريف کرد و بعد فهميدن کار کي بود با يک تعهد با ما آشتي کرد
 
1
-1
2
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
ستاره’ غريب
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

مجموع ارسالها: 2298
اعتبار کسب شده: 3000
جنسيت: زن
ارسال پنجشنبه 13 ارديبهشت 1386، ساعت 12:20
 1 سال و 6 ماه پيش
#11
 
اول دبيرستان که بودم زنگ تفريح با دوستم ندا داشتيم تو حياط راه مي رفتيم .يه قسمت از حياط پر از پاکتهاي خالي پفک بود . من که هوس پفک هم کرده بودم به دوستم گفتم : ندا بيا الکي اداي خوردن پفک در بياريم بعد به انسيه اينا تعارف کنيم. او.نم قبول کرد. خلاصه داشتيم ادا در مي اورديم همه هم فکر مي کردن آره ما پفک مي خوريم.به انسيه اينا که تعارف کرديم با خوشحالي اومدن که بردارن منم بستهخ رو دادم دست خودشون اونا هم خورد تو حالشون اما من و ندا کلي بهشون خنديديم Mr. Green
______________________________________
بازم سال اول سر زنگ شيمي امتحان داشتيم. معلممون يه لحظه رفت بيرون من که يه سوالو گير کردم فرت داشتم به پشت جلويي ميزدم تا از روش ببينم غافل از اينکه معلممون اومده بود.خلاصه خانوم عرب پوريان منو گرفت اما نيش باز من جمع نميشد که نميشد .انسيه اينا هي مي گفتن گريه کن اما من مي خنديدم معلممون باز برگمو اما بهم داد اما تو اتحاناي پايان ترم خيلي مراقبم بود حتي يه بار که من خير سرم خواستم با احترام خودکارو تقديمش کنم و کف دستم تقلب زبان فارسي نوشته بودم با اينکه ساعت خودش نبود مي خواست منو تحويل معلممون بده اما الحمدا.... نداد. Pray
______________________________
راهنمايي معلم عربيمون تمرينا رو بلد نبود حل کنه . هميشه هم غلط حل مي کرد و من و دوستم نرگس بهش مي گفتيم. براي همين سر امتحان علوم پايان ترم باور نمي کرد که من تقلب کنم. اون روز من به بقل دستيم که از من کوچيکتر بود اعتماد کردم و گفتم که من رو يه برگه تقلب نوشتم و تو جيبم گذاشتم و در صورت لزوم مي خوام استفاده کنم.منم سر يه سوال گير کردم و خواستم تصميممو عملي کنم اما فضول خانوم رفت به معلممون گفت و معلم اومد بالا سرم و نتونستم Twisted Evil
______________________________
اول ابتدايي که بودم زنگ تفريح خيلي شلوغ کرديم . ناظممون خانوم محرابي اومد تو کلاس من و چند تن از بچه ها رفتيم زير ميز معلممون در حالي که يواش مي خنديديم اما يکي از بچه ها نتونست خندشو کنترل کنه و پقي صدا داد .ناظممون هم فهميد ما کجا هستيم و پيدامون کرد و يک چک نثارمون کرد Crying or Very sad
خلاصه واسه خودم يه پا شر بودم نه ؟

_________________
Smile


اين مطلب آخرين بار توسط ستاره’ غريب در پنجشنبه 13 ارديبهشت 1386، ساعت 14:04 ، و در مجموع 2 بار ويرايش شده است.
 
3
-1
4
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
محمد_1366آفلاين
داره راه ميفته!
داره راه ميفته!

تاريخ عضويت: يکشنبه 26 آذر 1385
مجموع ارسالها: 342
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: shiraz
جنسيت: نامشخص
ارسال پنجشنبه 13 ارديبهشت 1386، ساعت 13:16
 1 سال و 6 ماه پيش
#12
 
والا اگه بخواهم خاطرات شرارتم را بنويسم 10 ساعتي طول مي کشه ولي جدا من خيلي شرور بودم دلم مي خوات از سراب بپرسين ببينين چه وضعي داشتم.
فقط يکي==>
روز معلم بود که ما تخم مرغ را خالي کرديم تا توش کاغذ رنگي بذاريم ولي يه لحظه شرارت اومد سراغم يکي از اين تخم مرغ ها را دست نخورده با محتويات(زرده و سفيده) رها نموديم و ديگري رو هم پر از علف کرديم ديگه خودتون اون صحنه ي وارد شدن معلم را تصور کنيد و جاي تخم مرغ تو سقف.
Anxious Anxious
 
1
0
1
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
created_for_iranآفلاين
بزنم به تخته!
بزنم به تخته!

تاريخ عضويت: چهارشنبه 22 فروردين 1386
مجموع ارسالها: 160
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: 
جنسيت: نامشخص
ارسال پنجشنبه 13 ارديبهشت 1386، ساعت 13:28
 1 سال و 6 ماه پيش
#13
 
یک بار دبیرستان کلاس زبان بود یکی از بچه ها دوربین آورد و شروع کرد از معلم عکس گرفتن . معلم هم هی ژست گرفت و زاویه عوض کرد . بعد از کلی عکس انداختن طرف در دوربین و باز کرد معلوم شد توش فیلم نیست . معلم تا آخر ساعت چیزی نگفت .
 
2
1
1
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
احسانآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382
مجموع ارسالها: 4997
اعتبار کسب شده: 7160
محل سکونت: شيراز
سن: 26
جنسيت: مرد
ارسال پنجشنبه 13 ارديبهشت 1386، ساعت 15:02
 1 سال و 6 ماه پيش
#14
 
حالا اگه دوستان لطف کنند و هر وقت خاطره اي رو ميخونند روي يکي از اون دکمه هاي بالا و پائين زير هر ارسال کليک کنند، بعد از مدتي فقط خاطره هاي توپ و باحال باقي ميمونند! Rolling Eyes

نويندگان محترمي که خداي ناکرده منفي ميگيرند، لطفا جنبه داشته باشيد! Applause

در صورت تمايل به بحث در اين مورد، لطفا اينجا را کليک کنيد.

_________________
» تنهايي خيلي خوب است... ... ... اما دونفره‌اش!
» برنج را با وام بانکي ميخريم، نان را قسطي و ديگر هيچ!
 
7
7
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
s.m.sآفلاين
پرچونه!!
پرچونه!!

آواتار

تاريخ عضويت: يکشنبه 27 شهريور 1384
مجموع ارسالها: 895
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: 
سن: 23
جنسيت: مرد
ارسال پنجشنبه 13 ارديبهشت 1386، ساعت 20:31
 1 سال و 6 ماه پيش
#15
 
من هم به اندازه خودم توی مدرسه شر بودم.اما نکته ای که هست اینه که کلا مدرسه ما استعدادهای موذی رو پرورش میداد.حالا از کدومش بگم نمیدونم......
از ماری که بردیم سر کلاس؟ سوالایی که روزهای قبل از امتحان کش رفتیم؟ آتیش زدن بخاریهای کلاسها؟
البته باید یه خاطره بگم که بدآموزی هم نداشته باشه...
یکی از بچه ها که واقعا شر بود همیشه کف دستش تقلب نوشته بود و همیشه هم میگرفتنش اما درست نمیشد تا اینکه امتحانات نهایی رسید.یادمه سر امتحان نهایی نشسته بودیم و اون هم مدام کف دستش رو نگاه میکرد.(طبق معمول).مدیر اومد بالا سرش و گفت دستت رو باز کن.اما باز نکرد.هر چی گفت فایده نداشت تا اینکه خود مدیر دست به کار شد و بعد از کلی کلنجار رفتن دستش رو باز کرد....یه چک زد توی گوشش و رفت.
بعد از امتحان ازش پرسیدیم چی شد که زدت ولی برگه رو نگرفت؟اون هم با خنده کف دستش رو نشون داد تا ما هم بیشتر بخندیم.کف دستش نوشته بود: خییط!!

_________________

من اگر که هستم ستاره ام کو در آسمانها
من گر اهل دردم نشانه ام کو به داستانها


 
4
4
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
نمایش پیغامهای ارسال شده قبلی:      
ارسال موضوع جدیدپاسخ به موضوع
موضوعات مرتبط
هيچ پيغام جديدي ارسال نشده است شيرازو و خاطرات من
3
پاسخها: 20 بیننده: 1600 نویسنده: TITAN
هيچ پيغام جديدي ارسال نشده است دفتر خاطرات
3
پاسخها: 19 بیننده: 865 نویسنده: غريب آشنا
هيچ پيغام جديدي ارسال نشده است خاطرات سربي - جهنم 156!
3
پاسخها: 11 بیننده: 472 نویسنده: احسان
هيچ پيغام جديدي ارسال نشده است يار دبستاني من
1
پاسخها: 2 بیننده: 405 نویسنده: غريب آشنا

مشاهده موضوع قبلی مشاهده موضوع بعدی
قبلی تالار بعدی

 پرش به:   

شما نمی‌توانید در این تالار موضوع جدیدی ارسال کنید
شما نمی‌توانید به موضوعات این تالار پاسخ دهید
شما نمی‌توانید پیغامهای ارسالی خود در این تالار را، ویرایش کنید
شما نمی‌توانید پیغام های ارسالی خود در این تالار را حذف کنید
شما نمی‌توانید در نظرسنجی‌های این تالار شرکت کنید
قوانين تالارهاي گفتمان گزارش خطا
سوال در مورد تالارهاي گفتمان پيشنهاد
تمام ساعات و