| نویسنده |
پیغام |
maysam  زبون بسته!
تاريخ عضويت: پنجشنبه 16 فروردين 1386 مجموع ارسالها: 17 اعتبار کسب شده: 104 محل سکونت: تهران جنسيت: نامشخص |
 |
شنبه 15 ارديبهشت 1386، ساعت 10:50 |
|
 |
1 سال و 2 ماه پيش |
|
#16
|
| |
|
|
|
|
 |
شازده کوچولو  پرچونه!!
تاريخ عضويت: يکشنبه 17 دي 1385 مجموع ارسالها: 976 اعتبار کسب شده: 6357 محل سکونت: هيدالو سن: 26 جنسيت: مرد |
 |
شنبه 15 ارديبهشت 1386، ساعت 15:17 |
|
 |
1 سال و 2 ماه پيش |
|
#17
|
| |
| TITAN نوشته بود: |
يه سوال؟
چرا تمام اين شعراي آزاده و رزمنده و مبارز، کار و زندگي رو ول کردن نشستن به مدح و ثنا گويي حکيم پي اچ پي؟؟ |
هویجوری |
|
_________________ نکند من هم يک خرده به آدم بزرگها رفتهام؟ «بايد پير شده باشم».
شازده کوچولو (اثر آنتوان دو سنتگزوپهري)
|
|
|
|
|
 |
hakimPHP داره راه ميفته!
مجموع ارسالها: 274 اعتبار کسب شده: 61 جنسيت: نامشخص |
 |
شنبه 15 ارديبهشت 1386، ساعت 19:11 |
|
 |
1 سال و 2 ماه پيش |
|
#18
|
| |
درود!
این از اون اشعاری هست که من با اون یک ارتباط قلبی عمیقی دارم، بک جوری حرف دل من هست:
دماوندیه
ای دیو سپید پای دربند
ای گنبد گیتی، ای دماوند
از سیم به سر یكی كلهخود
ز آهن به میان یكی كمربند
تا چشم بشر نبیندت روی
بنهفته به ابر چهر دلبند
تا وارهی از دم ستوران
وین مردم نحس دیومانند
با شیر سپهر بسته پیمان
با اختر سعد كرده پیوند
چون گشت زمین ز جور گردون
سرد و سیه و خموش و آوند
بنواخت ز خشم بر فلك مشت
آن مشت تویی تو، ای دماوند
تو مشت درشت روزگاری
از گردش قرنها پسافكند
ای مشت زمین بر آسمان شو
بر ری بنواز ضربتی چند
نینی تو نه مشت روزگاری
ای كوه نیم ز گفته خرسند
تو قلب فسرده زمینی
از درد ورم نموده یك چند
تا درد و ورم فرو نشیند
كافور بر آن ضماد كردند
شو منفجر ای دل زمانه
وان آتش خود نهفته مپسند
خامش منشین سخن همی گوی
افسرده مباش خوش همی خند
پنهان مكن آتش درون را
زین سوخته جان شنو یکی پند
گر آتش دل نهفته داری
سوزد جانت به جانت سوگند
بر ژرف دهانت سخت بندی
بربسته سپهر زال پرفند
من بند دهانت برگشایم
ور بگشایند بندم از بند
از آتش دل برون فرستم
برقی كه بسوزد آن دهانبند
من این كنم و بود كه آید
نزدیك تو این عمل خوشایند
آزاد شوی و برخروشی
ماننده دیو جسته از بند
هرای تو افكند زلازل
از نیشابور تا نهاوند
وز برق تنورهات بتابد
ز البرز اشعه تا به الوند
***
ای مادر سرسپید! بشنو
این پند سیاهبخت فرزند
بركش ز سر این سپید معجر
بنشین به یكی كبوداورند
بگرای چو اژدهای گرزه
بخروش چو شرزه شیر ارغند
تركیبی ساز بیمماثل
معجونی ساز بیهمانند
از نار و سعیر و گاز و گوگرد
از دود و حمیم و صخره و گند
از آتش آه خلق مظلوم
و از شعله كیفر خداوند
ابری بفرست بر سر ری
بارانش ز هول و بیم و آفند
بشكن در دوزخ و برون ریز
بادافره كفر كافری چند
زانگونه كه بر مدینه عاد
صرصر شرر عدم پراكند
چونان كه به شارسان «پمپی»
ولكان اجل معلق افكند
بفكن ز پی این اساس تزویز
بگسل ز هم این نژاد و پیوند
بر كن ز بن این بنا كه باید
از ریشه بنای ظلم بركند
زین بیخردان سفله بستان
داد دل مردم خردمند
شادروان استاد سخن ملک الشعرای بهار،این نابغه ادبیات معاصر ایران، زمانی در ایران دیکتاتوری و اختناق رضا شاه بود، این شعر را سرودند!خدابش بهشت دهاد! |
|
_________________ شهید راه آزادی وطن،میرزاده عشقی
یا رب این مخلوق را از چوب بتراشیده اند ؟
بر سر این خلق خاک مردگان پاشیده اند ؟
در رگ این قوم ، جای حس و خون شاشیده اند؟
کاین چنین با خصم جانش رایگانی می کند.
چند روی همچو خران زير بار؟
سر زفضای بشريت برآر
روزنامه نگار مبارز،اشرف الدین قزوینی
|
|
|
|
|
 |
سالم پرچونه!!
مجموع ارسالها: 594 اعتبار کسب شده: -1053 جنسيت: مرد |
 |
شنبه 15 ارديبهشت 1386، ساعت 20:16 |
|
 |
1 سال و 2 ماه پيش |
|
#19
|
| |
الهي انان را كه در بر گرد خويش تار هاي علم و ادب بسته اند از حجاب خويش به در آر.
و آنان را كه به يمن تناول اطعمه و اشربه غازيه صفرا بر وجودشان غالب گشته به نشتر احوال روزگار تنظيم باد وفشار فرما
بارالها يكصد و اندي هزار پيامبر و نبي از براي ما مبعوث فرمودي هيچكدام به اندازه اين آخري ( حكيم ) مورد خفتمان قرار نداد و حيوانات و فضولات را بر ما مقدم ندانست _ از دست او به تو پناه مي بريم !
بقيه اش سانسور.
مرا مهر جهنم بر دل افتادست و حيرانم
كه من از دست خوي تو ز جنت هم گريزانم سالم |
|
|
|
|
|
|
 |
hakimPHP داره راه ميفته!
مجموع ارسالها: 274 اعتبار کسب شده: 61 جنسيت: نامشخص |
 |
يکشنبه 16 ارديبهشت 1386، ساعت 19:25 |
|
 |
1 سال و 2 ماه پيش |
|
#20
|
| |
درود!
تازيانه
دست مزن! چشم، ببستم دو دست
راه مرو! چشم، دو پايم شکست
حرف مزن! قطع نمودم سخن
نطق مکن! چشم، ببستم دهن
هيچ نفهم! اين سخن عنوان مکن
خواهش نافهمی انسان مکن
لال شوم، کور شوم، کر شوم
ليک محال است که من خر شوم
چند روی همچو خران زير بار؟
سر زفضای بشريت برآر
سید بزرگوار، نویسنده آزاده شادروان سید اشرف الدین قزوینی، خدایش بهشت دهاد! |
|
_________________ شهید راه آزادی وطن،میرزاده عشقی
یا رب این مخلوق را از چوب بتراشیده اند ؟
بر سر این خلق خاک مردگان پاشیده اند ؟
در رگ این قوم ، جای حس و خون شاشیده اند؟
کاین چنین با خصم جانش رایگانی می کند.
چند روی همچو خران زير بار؟
سر زفضای بشريت برآر
روزنامه نگار مبارز،اشرف الدین قزوینی
|
|
|
|
|
 |
maysam  زبون بسته!
تاريخ عضويت: پنجشنبه 16 فروردين 1386 مجموع ارسالها: 17 اعتبار کسب شده: 104 محل سکونت: تهران جنسيت: نامشخص |
 |
دوشنبه 17 ارديبهشت 1386، ساعت 23:50 |
|
 |
1 سال و 2 ماه پيش |
|
#21
|
| |
من فکر می کنم که حکیم این اشعار رو یک بار هم از اون طرف بخونه براش بهتره
خوندن این اشعار آزادمنشانه با خوی خودبینانه و خودپسندانه حکیم هماهنگی نداره |
|
|
|
|
|
|
 |
hakimPHP داره راه ميفته!
مجموع ارسالها: 274 اعتبار کسب شده: 61 جنسيت: نامشخص |
 |
چهارشنبه 19 ارديبهشت 1386، ساعت 8:45 |
|
 |
1 سال و 2 ماه پيش |
|
#22
|
| |
درود!
گر در اوج فلكم بايد مرد
عمر در گند به سر نتوان برد
عقاب
گشت غمناك دل و جان عقاب
چو ازو دور شد ايام شباب
ديد كش دور به انجام رسيد
آفتابش به لب بام رسيد
بايد از هستي دل بر گيرد
ره سوي كشور ديگر گيرد
خواست تا چاره ي نا چار كند
دارويي جويد و در كار كند
صبحگاهي ز پي چاره ي كار
گشت برباد سبك سير سوار
گله كاهنگ چرا داشت به دشت
ناگه ا ز وحشت پر و لوله گشت
وان شبان ، بيم زده ، دل نگران
شد پي بره ي نوزاد دوان
كبك ، در دامن خار ي آويخت
مار پيچيد و به سوراخ گريخت
آهو استاد و نگه كرد و رميد
دشت را خط غباري بكشيد
ليك صياد سر ديگر داشت
صيد را فارغ و آزاد گذاشت
چاره ي مرگ ، نه كاريست حقير
زنده را فارغ و آزاد گذاشت
صيد هر روزه به چنگ آمد زود
مگر آن روز كه صياد نبود
آشيان داشت بر آن دامن دشت
زاغكي زشت و بد اندام و پلشت
سنگ ها از كف طفلان خورده
جان ز صد گونه بلا در برده
سا ل ها زيسته افزون ز شمار
شكم آكنده ز گند و مردار
بر سر شاخ ورا ديد عقاب
ز آسمان سوي زمين شد به شتاب
گفت كه : ‹‹ اي ديده ز ما بس بيداد
با تو امروز مرا كار افتاد
مشكلي دارم اگر بگشايي
بكنم آن چه تو مي فرمايي ››
گفت : ‹‹ ما بنده ي در گاه توييم
تا كه هستيم هوا خواه تو ييم
بنده آماده بود ، فرمان چيست ؟
جان به راه تو سپارم ، جان چيست ؟
دل ، چو در خدمت تو شاد كنم
ننگم آيد كه ز جان ياد كنم ››
اين همه گفت ولي با دل خويش
گفت و گويي دگر آورد به پيش
كاين ستمكار قوي پنجه ، كنون
از نياز است چنين زار و زبون
ليك ناگه چو غضبناك شود
زو حساب من و جان پاك شود
دوستي را چو نباشد بنياد
حزم را بايد از دست نداد
در دل خويش چو اين راي گزيد
پر زد و دور ترك جاي گزيد
زار و افسرده چنين گفت عقاب
كه :‹‹ مرا عمر ، حبابي است بر آب
راست است اين كه مرا تيز پر است
ليك پرواز زمان تيز تر است
من گذشتم به شتاب از در و دشت
به شتاب ايام از من بگذشت
گر چه از عمر ،دل سيري نيست
مرگ مي آيد و تدبيري نيست
من و اين شه پر و اين شوكت و جاه
عمرم از چيست بدين حد كوتاه؟
تو بدين قامت و بال ناساز
به چه فن يافته اي عمر دراز ؟
پدرم نيز به تو دست نيافت
تا به منزلگه جاويد شتافت
ليك هنگام دم باز پسين
چون تو بر شاخ شدي جايگزين
از سر حسرت بامن فرمود
كاين همان زاغ پليد است كه بود
عمر من نيز به يغما رفته است
يك گل از صد گل تو نشكفته است
چيست سرمايه ي اين عمر دراز ؟
رازي اين جاست،تو بگشا اين راز››
زاغ گفت : ‹‹ ار تو در اين تدبيري
عهد كن تا سخنم بپذيري
عمرتان گر كه پذيرد كم و كاست
دگري را چه گنه ؟ كاين ز شماست
ز آسمان هيچ نياييد فرود
آخر از اين همه پرواز چه سود ؟
پدر من كه پس از سيصد و اند
كان اندرز بد و دانش و پند
بارها گفت كه برچرخ اثير
بادها راست فراوان تاثير
بادها كز زبر خاك و زند
تن و جان را نرسانند گزند
هر چه ا ز خاك ، شوي بالاتر
باد را بيش گزندست و ضرر
تا بدانجا كه بر اوج افلاك
آيت مرگ بود ، پيك هلاك
ما از آن ، سال بسي يافته ايم
كز بلندي ،رخ برتافته ايم
زاغ را ميل كند دل به نشيب
عمر بسيارش ار گشته نصيب
ديگر اين خاصيت مردار است
عمر مردار خوران بسيار است
گند و مردار بهين درمان ست
چاره ي رنج تو زان آسان ست
خيز و زين بيش ،ره چرخ مپوي
طعمه ي خويش بر افلاك مجوي
ناودان ، جايگهي سخت نكوست
به از آن كنج حياط و لب جوست
من كه صد نكته ي نيكو دانم
راه هر برزن و هر كو دانم
خانه ، اندر پس باغي دارم
وندر آن گوشه سراغي دارم
خوان گسترده الواني هست
خوردني هاي فراواني هست ››
****
آن چه ز آن زاغ چنين داد سراغ
گندزاري بود اندر پس باغ
بوي بد ، رفته ا زآن ، تا ره دور
معدن پشه ، مقام زنبور
نفرتش گشته بلاي دل و جان
سوزش و كوري دو ديده از آن
آن دو همراه رسيدند از راه
زاغ بر سفره ي خود كرد نگاه
گفت : ‹‹ خواني كه چنين الوان ست
لايق محضر اين مهمان ست
مي كنم شكر كه درويش نيم
خجل از ما حضر خويش نيم ››
گفت و بشنود و بخورد از آن گند
تا بياموزد از او مهمان پند
****
عمر در اوج فلك بر ده به سر
دم زده در نفس باد سحر
ابر را ديده به زير پر خويش
حيوان را همه فرمانبر خويش
بارها آمده شادان ز سفر
به رهش بسته فلك طاق ظفر
سينه ي كبك و تذرو و تيهو
تازه و گرم شده طعمه ي او
اينك افتاده بر اين لاشه و گند
بايد از زاغ بياموزد پند
بوي گندش دل و جان تافته بود
حال بيماري دق يافته بود
دلش از نفرت و بيزاري ، ريش
گيج شد ، بست دمي ديده ي خويش
يادش آمد كه بر آن اوج سپهر
هست پيروزي و زيبايي و مهر
فر و آزادي و فتح و ظفرست
نفس خرم باد سحرست
ديده بگشود به هر سو نگريست
ديد گردش اثري زين ها نيست
آن چه بود از همه سو خواري بود
وحشت و نفرب و بيزاري بود
بال بر هم زد و بر جست ا زجا
گفت : كه ‹‹ اي يار ببخشاي مرا
سال ها باش و بدين عيش بناز
تو و مردار تو و عمر دراز
من نيم در خور اين مهماني
گند و مردار تو را ارزاني
گر در اوج فلكم بايد مرد
عمر در گند به سر نتوان برد
****
شهپر شاه هوا ، اوج گرفت
زاغ را ديده بر او مانده شگفت
سوي بالا شد و بالاتر شد
راست با مهر فلك ، همسر شد
لحظه يي چند بر اين لوح كبود
نقطه يي بود و سپس هيچ نبود |
|
_________________ شهید راه آزادی وطن،میرزاده عشقی
یا رب این مخلوق را از چوب بتراشیده اند ؟
بر سر این خلق خاک مردگان پاشیده اند ؟
در رگ این قوم ، جای حس و خون شاشیده اند؟
کاین چنین با خصم جانش رایگانی می کند.
چند روی همچو خران زير بار؟
سر زفضای بشريت برآر
روزنامه نگار مبارز،اشرف الدین قزوینی
|
|
|
|
|
 |
سالم پرچونه!!
مجموع ارسالها: 594 اعتبار کسب شده: -1053 جنسيت: مرد |
 |
چهارشنبه 19 ارديبهشت 1386، ساعت 20:27 |
|
 |
1 سال و 2 ماه پيش |
|
#23
|
| |
شعر عقاب یکی از کارهای زیبای دکتر پرویز ناتل خانلری
درباره شاعر
پرويز ناتل خانلري (1292-1369) , شاعر, روزنامه نگار , نويسنده , زبانشناس و محقق . وي در تهران متولد شد .پس از اتمام تحصيلات ابتدايي و متوسطه , به دانشكده ادبيات راه يافت و موفق به دريافت ليسانس ادبيات فارسي شد و در ضمن تدريس در مدارس تهران به ادامه تحصيل پرداخت و . وي با نگارش رساله تحقيق در عروض فارسي , موفق به دريافت درجه دكتري شد و پس از آن در سمتهاي مختلفي چون :كارمند اداره آموزش وزارت فرهنگ , رياست انتشارات و روابط عمومي دانشگاه , و دانشياري زبان فارسي را برعهده گرفت.در سال 1337 ش .براي تكميل تحصيلات خود به اروپا رفت و دوره انيستيتو دو فونتيك زبانشناسي پاريس را گذراند و دو سال بعد به ايران بازگشت و با سمت استادي به تدريس تاريخ زبان فارسي مشغول شد.وي از دوران تحصيل در دبيرستان , همكاري خود را با نشريه" مهر" شروع كرد و از سال 1322 ش. خود به انتشار مجله سخن پرداخت.از ديگر اقدامات او طرح سپاه دانش ,تاسيس بنياد و فرهنگ , و تاسيس يازده موسسه فرهنگي از قبيل :فرهنگستان ادب و هنر , فرهنگستان زبان , بنياد شاهنامه , انجمن فلسفه و حكمت , اسناد فرهنگي آسيا بود.(پس از انقلاب اسلامي همه اين موسسات در هم ادغام شد و به نام مئسسه تحقيقات و مطالعه فرهنگي در آمد.)
خانلري شاعري توانا بود و انواع شعرها را با مهارت و زيبايي مي سرود .معروفترين شعر بلندي كه سبب شهرت او شد , منظومه شعر" عقاب" است. برخي از آثار وي
عبارت است از :
تاريخ زبان فارسي (3 جلد) , وزن شعر فارسي ,زبان و زبانشناسي , دستور زبان فارسي و شهر سمك را نام برد.
* دریغ ام اومد از این شعر زیبا سوء استفاده بشه! |
|
|
|
|
|
|
 |
hakimPHP داره راه ميفته!
مجموع ارسالها: 274 اعتبار کسب شده: 61 جنسيت: نامشخص |
 |
پنجشنبه 20 ارديبهشت 1386، ساعت 7:27 |
|
 |
1 سال و 2 ماه پيش |
|
#24
|
| |
درود!
| نقل قول: |
پرويز ناتل خانلري (1292-1369) , شاعر, روزنامه نگار , نويسنده , زبانشناس و محقق . وي در تهران متولد شد .پس از اتمام تحصيلات ابتدايي و متوسطه , به دانشكده ادبيات راه يافت و موفق به دريافت ليسانس ادبيات فارسي شد و در ضمن تدريس در مدارس تهران به ادامه تحصيل پرداخت و . وي با نگارش رساله تحقيق در عروض فارسي , موفق به دريافت درجه دكتري شد و پس از آن در سمتهاي مختلفي چون :كارمند اداره آموزش وزارت فرهنگ , رياست انتشارات و روابط عمومي دانشگاه , و دانشياري زبان فارسي را برعهده گرفت.در سال 1337 ش .براي تكميل تحصيلات خود به اروپا رفت و دوره انيستيتو دو فونتيك زبانشناسي پاريس را گذراند و دو سال بعد به ايران بازگشت و با سمت استادي به تدريس تاريخ زبان فارسي مشغول شد.وي از دوران تحصيل در دبيرستان , همكاري خود را با نشريه" مهر" شروع كرد و از سال 1322 ش. خود به انتشار مجله سخن پرداخت.از ديگر اقدامات او طرح سپاه دانش ,تاسيس بنياد و فرهنگ , و تاسيس يازده موسسه فرهنگي از قبيل :فرهنگستان ادب و هنر , فرهنگستان زبان , بنياد شاهنامه , انجمن فلسفه و حكمت , اسناد فرهنگي آسيا بود.(پس از انقلاب اسلامي همه اين موسسات در هم ادغام شد و به نام مئسسه تحقيقات و مطالعه فرهنگي در آمد.)
خانلري شاعري توانا بود و انواع شعرها را با مهارت و زيبايي مي سرود .معروفترين شعر بلندي كه سبب شهرت او شد , منظومه شعر" عقاب" است. برخي از آثار وي
عبارت است از :
تاريخ زبان فارسي (3 جلد) , وزن شعر فارسي ,زبان و زبانشناسي , دستور زبان فارسي و شهر سمك را نام برد.
|
خدایش بیامرزد! |
|
_________________ شهید راه آزادی وطن،میرزاده عشقی
یا رب این مخلوق را از چوب بتراشیده اند ؟
بر سر این خلق خاک مردگان پاشیده اند ؟
در رگ این قوم ، جای حس و خون شاشیده اند؟
کاین چنین با خصم جانش رایگانی می کند.
چند روی همچو خران زير بار؟
سر زفضای بشريت برآر
روزنامه نگار مبارز،اشرف الدین قزوینی
|
|
|
|
|
 |
hakimPHP داره راه ميفته!
مجموع ارسالها: 274 اعتبار کسب شده: 61 جنسيت: نامشخص |
 |
پنجشنبه 20 ارديبهشت 1386، ساعت 9:13 |
|
 |
1 سال و 2 ماه پيش |
|
#25
|
| |
درود!
از شخصیت مورد علاقه بنده، یکی عالیجناب فرخی یزدی هستند.
در اینجا شرح مفصلی از زندگی این بزرگمرد آزادیخواه، شهید را آزادی میهن، عالیجناب فرخی یزدی گفته ام:
http://www.persianbb.com/viewtopic.php?p=60620#60620
شرح این قصه شنو از دو لب دوختهام
تا بسوزد دلت از بهر دل سوختهام
خدایش بهشت دهاد |
|
_________________ شهید راه آزادی وطن،میرزاده عشقی
یا رب این مخلوق را از چوب بتراشیده اند ؟
بر سر این خلق خاک مردگان پاشیده اند ؟
در رگ این قوم ، جای حس و خون شاشیده اند؟
کاین چنین با خصم جانش رایگانی می کند.
چند روی همچو خران زير بار؟
سر زفضای بشريت برآر
روزنامه نگار مبارز،اشرف الدین قزوینی
|
|
|
|
|
 |
hakimPHP داره راه ميفته!
مجموع ارسالها: 274 اعتبار کسب شده: 61 جنسيت: نامشخص |
 |
دوشنبه 24 ارديبهشت 1386، ساعت 8:23 |
|
 |
1 سال و 2 ماه پيش |
|
#26
|
| |
درود
به یاد شهدای قهرمان آزادی و مبارز علیه استبداد
به یاد میرزا جهانگیر صور اصرافیل
ای مرغ سحر، چو این شب تار، --- بگذاشت ز سر سیاهکاری
وز تحفه روح بخش اسحار --- رفت از سر خفتگان خماری
بگشود گره ز زلف زر تار --- محبوبه نیلگون عماری
یزدان به کمال شد پدیدار --- واهریمن زشتخو حصاری
یاد آر ز شمع مرده، یاد آر
ای مونس یوسف اندر این بند --- تعبیر عیان چو شد تو را خواب
دل پر ز شعف، لب از شکر خند --- محسود عدو به کام اصحاب
رفتی بر یار خویش و پیوند --- آزاد تر از نسیم و مهتاب
زان کو همه شام با تو یک چند --- در آرزوی وصال احباب
اختر به سحر شمرده یاد آر
چون باغ شود دوباره خرم --- ای بلبل مستمند مسکین
وز سنبل و سوری و سپرغم --- آفاق نگارخانه ی چین
گل سرخ و به رخ عرق ز شبنم --- تو داده ز کف قرار و تمکین
زان نوگل پیش رس که در غم --- ناداده به نار شوق تسکین
از سردی دی، فسرده یاد آر
ای همره تیه پور عمران --- بگذشت چو این سنین معدود
وان شاهد نغز بزم عرفان --- بنمود چو وعد خویش مشهود
وز مذبح زر چو شد به کیوان --- هر صبح شمیم عنبر و عود
زان کو به گناه قوم نادان --- در حسرت روی ارض موعود
بربادیه جان سپرده ، یادآر
چون گشت زنو زمانه آباد --- ای کودک دوره طلایی
وز طاعت بندگان خود شاد --- بگرفت ز سر خدا ، خدایی
نه رسم ارم ، نه اسم شداد --- گل بست زبان ژاژخایی
زان کس که ز نوک تیغ جلاد --- ماخوذ بجرم حق ستایی
تسنیم وصال خورده ، یادآر
از شادروان دهخدا، زمانی که فاجعه قتل ابرمرد آزاده، جهانگیر خان اتفاق افتاد این شعر را برای او سرود.
http://www.persianbb.com/viewtopic.php?p=61211#61211
خدایشان بهشت دهاد |
|
_________________ شهید راه آزادی وطن،میرزاده عشقی
یا رب این مخلوق را از چوب بتراشیده اند ؟
بر سر این خلق خاک مردگان پاشیده اند ؟
در رگ این قوم ، جای حس و خون شاشیده اند؟
کاین چنین با خصم جانش رایگانی می کند.
چند روی همچو خران زير بار؟
سر زفضای بشريت برآر
روزنامه نگار مبارز،اشرف الدین قزوینی
|
|
|
|
|
 |
hakimPHP داره راه ميفته!
مجموع ارسالها: 274 اعتبار کسب شده: 61 جنسيت: نامشخص |
 |
پنجشنبه 27 ارديبهشت 1386، ساعت 0:04 |
|
 |
1 سال و 2 ماه پيش |
|
#27
|
| |
درود!
زمستان
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کسی یازی
به کراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است
نفس ، کز گرمگاه سینه می اید برون ، ابری شود تاریک
چو دیدار ایستد در پیش چشمانت
نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟
مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... ای
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای
منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم
منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور
منم ، دشنام پس آفرینش ، نغمه ی ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم
حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد
تگرگی نیست ، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را کنار جام بگذارم
چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است
حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلور آجین
زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است
شاعر مبارز، اخوان ثالث،خدایش بیامرزاد! |
|
_________________ شهید راه آزادی وطن،میرزاده عشقی
یا رب این مخلوق را از چوب بتراشیده اند ؟
بر سر این خلق خاک مردگان پاشیده اند ؟
در رگ این قوم ، جای حس و خون شاشیده اند؟
کاین چنین با خصم جانش رایگانی می کند.
چند روی همچو خران زير بار؟
سر زفضای بشريت برآر
روزنامه نگار مبارز،اشرف الدین قزوینی
|
|
|
|
|
 |
TITAN پرچونه!!
مجموع ارسالها: 980 اعتبار کسب شده: 2475 محل سکونت: بين هيچ کجا و خداحافظ سن: 27 جنسيت: مرد |
 |
يکشنبه 20 خرداد 1386، ساعت 19:33 |
|
 |
1 سال و 1 ماه پيش |
|
#28
|
| |
اي امت جو گير کجايد کجايد ؟؟
جالبه حکيم بعد از طرح راي دادن به نوشته ها رفته؛ و جاي تاسف و تاثر داره که ما وقتي از يه کسي يا يه حرکتي خوشمون نمياد همه اون فرد يا موضوع را زير سوال مي بريم؛ حرف هاي حکيم از اين قبيل بود؛ جاي تاسف داره که ما چون با خودش مخالف بودم حتي شعر هاي زيبايي رو هم که اون به صورت نقل ارسال کرده بود بهش راي منفي داديم تا حذف بشه؛ و جالب تر از همه رفتار صادقانه حکيم بوده که نيومده راي مثبت به خودش بده تا صفحه دوباره برگرده.. اين براي خيلي از ماها جاي شرم و خجالت داره....
راستش اولين شعر اونقدر زيبا بود که نشد ( نتونستم) راي مثبت ندم که دوباره بر نگرده.. حالا دور از جو سازي هاي حکيم دوباره بخونيدش و لذت ببريد..
----------------------------------
الان متوجه شدم ارسال اين پست براي تقدير از حکيم برابر بوده با 666 امين پست بنده؛ به نظر شما مناسبت داره؟؟ |
|
_________________ NO PAIN, NO GAIN
در شبان غم تنهايي خويش، عابد چشم سخن گوي توام
يادگار من است اين درخت که خستگي تبرت را مي گيرد عميق تر بزن سطحي نمي خواستمت....
|
|
|
|
|
 |
سالم پرچونه!!
مجموع ارسالها: 594 اعتبار کسب شده: -1053 جنسيت: مرد |
 |
يکشنبه 20 خرداد 1386، ساعت 20:19 |
|
 |
1 سال و 1 ماه پيش |
|
#29
|
| |
ملت جو گير! که حضور دارن!
ملت جوگير !مگه پست قبلي خودشون رو فراموش کردن!
ملت جوگير !همون توکار يانگوم باشن بهتره! کار به معقول ومنقول نداشته باشن!
اومدم بهش راي منفي بدم دوباره بسته شه ديدم يه نفر زودتر ثوابش رو خريده! آجرک الله مومن! (يا مومنه)
خلاصه اين که :
امان از دست اين ملت جوگير! |
|
|
|
|
|
|
 |
TITAN پرچونه!!
مجموع ارسالها: 980 اعتبار کسب شده: 2475 محل سکونت: بين هيچ کجا و خداحافظ سن: 27 جنسيت: مرد |
 |
دوشنبه 21 خرداد 1386، ساعت 1:53 |
|
 |
1 سال و 1 ماه پيش |
|
#30
|
| |
چي بگه آدم..
ميبينيد، آدم سرخ بر باد دهد شعر سبز را.....
جالبه که همه عجله دارند که بيان اين بت زمان رو سنگ بزنند؛ خوبه سنگ هست وگرنه خواهر مادر ...........
يه مرد پيدا بشه اون شعر اول رو راي مثبت بده تا موضوع دوباره بالا بياد؛ جاي خجالت داره.. فکر کنم شما اگر بفهميد که مسلموناي صدر اسلام که از ملت غير مسلمون خراج (جزيه) ميگرفتند انوقت غير مسلمونا براي اينکه دودر کنند اين جريان جزيه دادن رو اعلام ميکردند مسلمون شدند.... آره جونم براتون بگه اين عرباي کار درست دوباره شروع کردند به قتل و غارت؛ اين بار با اين حکم که ما جون مسلمون اوليه هستيم ميتونيم قتل و غارت هم بکنيم.. از مسلمونيتون هم دست برداريد
آخيه اشتباهات سهوي يا حتي عمدي عده اي نبايد معيار تعيين هدف و تفکر ما بشه..
مسئله اينه که اون شعر زيباست؛ و نبايد مسائل ديگه رو با اين موضوع قاطي کنيم... |
|
_________________ NO PAIN, NO GAIN
در شبان غم تنهايي خويش، عابد چشم سخن گوي توام
يادگار من است اين درخت که خستگي تبرت را مي گيرد عميق تر بزن سطحي نمي خواستمت....
|
|
|
|
|
 |
|
|