| نویسنده |
پیغام |
احسان  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 4997 اعتبار کسب شده: 7159 محل سکونت: شيراز سن: 26 جنسيت: مرد |
 |
سهشنبه 18 آذر 1382، ساعت 17:55 |
|
 |
4 سال و 11 ماه پيش |
|
#1
|
| |
گزارش از روزنامه اعتماد مورخه 18/9/1382
گروه اجتماعي: خوشبختانه ما ملت تهراننشين تا آنجا که دلتان بخواهد داراي ابتکار هستيم و فردفردمان براي رسيدن به اهداف شخصي خود از انواع و اقسام راههاي مبتکرانه استفاده ميکنيم. آنچنان سادهترين کارها را با ابتکار و راههاي جديد انجام ميدهيم که جن و پري هم تو عقل و هوش و ذکاوت ما درميمانند. از جمله اموراتي که ابتکار و نوآوري فراواني در آن مشاهده ميشود،شغل گدايي است.
گدايي يکي از مشاغل پردرآمد است . در سالهاي اخير بخاطر ورود ابتکارات فراوان در آن به صورت يکي از شريفترين مشاغل درآمده است،بطوري که بعيد است بتوانيد تصور کنيد اين شغل ،يک عمل ناشريف باشد.
از جمله ابتکارات اين شغل راههاي متعددي است که گدايان به آن متوسل ميشوند تا پول مفتي از جيب شما بيرون بکشند . مثل اين راهها: |
|
_________________ » تنهايي خيلي خوب است... ... ... اما دونفرهاش!
» برنج را با وام بانکي ميخريم، نان را قسطي و ديگر هيچ!
|
|
|
|
|
 |
احسان  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 4997 اعتبار کسب شده: 7159 محل سکونت: شيراز سن: 26 جنسيت: مرد |
 |
سهشنبه 18 آذر 1382، ساعت 17:56 |
|
 |
4 سال و 11 ماه پيش |
|
#2
|
| |
صحنه اول:گداي دو ميليارد دلاري
همينطور در تحريريه روزنامه نشستهيي . درست روزي که يک گزارش تحقيقي درباره يکي از مقولههاي صنعت در روزنامه به چاپ رساندهيي. قضيه فوقالعاده جدي است. ساعتي نگذشته واحد نگهباني ميخواندت دم در. شرف حضور مييابي . آقايي ميانه سال روبروي خود ميبيني. با کت و شلوار،پيراهن سفيد،کراوات قرمز و يک من غبغب. آخر تيپ راکفلري. به گرمي سلام و عليک ميکند و تهلهجهيي خارجي دارد. وسط صحبتهايش کلمات انگليسي را پرت ميکند آن هم با لهجه امريکايي. چنان ابهت و شخصيتي از ظاهرش ميريزد که نميتواني مخ خود را به اختيارش نسپري و اجازه ميدهي بيوقفه حرف بزند. خود را يک کارخانهدار مهم معرفي ميکند و شروع ميکند به داد سخن دادن درباره صنعت. از گزارش امروزت تعريف و تمجيد ميکند. تو را به نام ميخواند و اظهارنظرهاي کارشناسي و تند ميکند درباره اوضاع صنعت و رکود آن،انواع مالياتهايي که از آن ميستانند و دلايل رشد نکردنش. اول پيشخود ميگويي عجب کارشناسي است اين بابا که تا به حال کشف نشده. اما بعد ميبيني جملاتش آشنا است. کمي که دقت ميکني ميبيني جملات گزارش خودت است که کمي تغيير کرده و دوباره به خودت تحويل داده ميشود. آقاي بلا تشبيه راکفلر بيوقفه و با حرارت حرف ميزند و غبغب خود را به چپ و راست تکان ميدهد.
کمکم موضوع صحبتش ميکشد به ورشکستگي صنعتگران و کارخانهداران و بدهکاري برخي و زنداني يا فراري شدنشان. حيف که گنجايش اين صفحه زياد نيست وگرنه توصيفاتي از گفتار و رفتار آنآقا ميکرديم که دلتان را بگيريد و از اتاق بيرون برويد. آقاي غبغبنشان پس از نيم ساعت پرچانگي بالاخره حرف دلش را ميزند. به حالت خصوصي و با صداي آهسته که : خود من هم يک کارخانهدار ورشکستهام. از امريکا با دوميليارد دلار آمده بودم تا براي مملکتم خدمت کنم. اما ناهماهنگيها باعث شد ورشکسته بشم و همه سرمايهام را ببازم. شما چون روزنامهنگار هستي درک ميکني چي ميگم،الان هم ميخوام برم اهواز پيش زنم. آخه ما ساکن اهواز هستيم چون آب و هوايش با ايالتي که تو امريکا ساکن بوديم،شبيه است. راستش پول بليت هواپيما ندارم. نميتونم توي خيابون از مردم خواهش کنم،ميشه لطف کنين و تو تحريريهتون پول يه بليت هواپيمارو جمع کنين؟باز هر چي باشه شما که اين گزارشارو مينويسين درد ما کارخونهدارارو ميفهمين. چنان سرخ و سفيد ميشود که نميتواني تشخيص دهي با اراده است يا بياراده. دقايقي ساکت فقط نگاه ميکني. نميداني باور کني يا نکني که فکري به خاطرت ميرسد:
ميتونم يه کاري براتون بکنم. بليت اهواز ميخواستين؟
بله.
ميتونم با بچههاي هواپيمايي صحبت کنم براتون بگيرم. نگران پولش نباشين.
غبغب را به چپ وراست تکان مي دهد و :
اصلاص ، همون پولش باشه خودم ميتونم بگيرم. شما فقط پول جمع کنين.
متاسفم. اين کار از من برنميياد.
بعد شيطنت ميکني:
اگه موافق باشين پول کرايه اين لباس و کراواتو هم بهتون ميدهم. ضمنا شما که اينقدر مبتکر هستين ابتکارتونو روي کارخونه مي ذاشتين تا ورشکست نشه.
ميتوانيد حدس بزنيد آقاي گدا که اين همه تئاتر بازي ميکند تا خود را کارخانه دار ورشکسته جا بزند چه کلماتي پرت ميکند و با چه حرکاتي ساختمان را ترک ميکند و ميرود تا کجا با داستان ديگري سادهلوح خوشباوري را در تور بيندازد. |
|
_________________ » تنهايي خيلي خوب است... ... ... اما دونفرهاش!
» برنج را با وام بانکي ميخريم، نان را قسطي و ديگر هيچ!
اين مطلب آخرين بار توسط احسان در سهشنبه 18 آذر 1382، ساعت 18:00 ، و در مجموع 2 بار ويرايش شده است. |
|
|
|
|
 |
احسان  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 4997 اعتبار کسب شده: 7159 محل سکونت: شيراز سن: 26 جنسيت: مرد |
 |
سهشنبه 18 آذر 1382، ساعت 17:57 |
|
 |
4 سال و 11 ماه پيش |
|
#3
|
| |
صحنه دوم: فقط 300 هزار تومان ناقابل
اين آقا چند روزي است که از صبح تا عصر پارچهيي کنار ديوار پيادهرو مياندازد، مينشيند و دختربچهيي هم کنار خود دارد که سر روي پاي او ميگذارد و ميخوابد. هر وقت که رد ميشوي زير چشمي ميگردي ببيني نوشتهيي، چيزي جلوي خود گذشته يا نه تا داستانش را بفهمي اما نوشتهيي نيست. گاهي دقت ميکني تا ببيني چقدر پول خرد برايش جمع شده اما پول خرد هم نميبيني. روزها ميگذرد. پيش خود ميگويي لابد درآمد کمي دارد که اينجا را رها نميکند اما هيچ وقت نميبيني کسي به او پول بدهد. ميخواهي امتحانش کني. اسکناس به سمتش ميگيري. کمي درشت تا وسوسهاش کني اما او اخم ميکند و دستت را پس ميزند:
من گدا نيستم آقا.
از خود لهجه بلوچي بيرون ميدهد اما قيافه و لباسش به بلوچ نميخورد. تو صورت دخترک دقيق ميشوي. چشمهاي آبي، پوست گندمي و موهاي بلوند دخترک نژاد خالص زاگرسي خصوصا روستاهاي شمال فارس را به يادت ميآورد و موهاي نيمه مجعد و يکدست سياه و پوست کبابي و نوع لباس مرد، اهالي منطقهيي ديگر را در نظرت تصوير ميکند. با لهجهيي که به زور ميخواهد بلوچي جا بزند و نميتواند. چند روز نميگذرد که اهل منزل مطلعت ميکنند داستان مردک و دختربچه چيستأ اين بيچاره رو ديدي که کنار ديوار ميشينه؟ بنده خدا بخاطر فقر و بدبختي زنش خودسوزي کرده و ناقص شده، يه بچه مثل دسته گل رودستش مونده. زنشو ميخواد معالجه کنه پول نداره، همينطوري درب و داغون افتاده گوشه خونه.
چند روزيه پيداش نيست.
ما براش پول جمع کرديم و داديم.
پس چرا وقتي بهش پول دادم نگرفت؟
وا؟ عزت نفس داشت، واسه خودش کسي بود.
اون بچهيي که من ديدم نه قيافهاش به مردک ميخورد نه رنگ مو و پوست و چشمش.
شايد به مادرش رفته.
معلوم نيست مادرش زن اين بابا باشه. ممکنه بچه رو کرايه کرده. حالا چقدر براش جمع کردين؟
حدود 300 هزار تومن.
خدا بده برکت، ما هم شغل داريم!
نميخواي تو راه خدا قدمي برداري، برندار اما اين ديگه اوضاع مملکت نيست که هي سوال کني و انتقاد کني.
تو کاشف ميشوي آن آقاي عزت نفس ماب که کنار پيادهرو پول نميگرفت، صبحها وقتي مردان محله سر کار خود ميرفتند به در خانهها ميرفته و اشک زنان خانهدار را با داستانهايش درميآورده و زنان هم که در امور احساسي و خيراتي همواره آماده فعاليتند سادهلوحانه در اين مدت پولها برايش جمع کردهاند بدون اينکه فکر کنند شوهران مادرمردهشان براي کسب هر قران اين پولها چه خون دلي ميخورند و اوامر چه نوابغي را اطاعت ميکنند. چندي نميگذرد که طرف را با يک بچه در خياباني ديگر ميبيني و کمي سربه سرش ميگذاري و غيره. |
|
_________________ » تنهايي خيلي خوب است... ... ... اما دونفرهاش!
» برنج را با وام بانکي ميخريم، نان را قسطي و ديگر هيچ!
|
|
|
|
|
 |
احسان  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 4997 اعتبار کسب شده: 7159 محل سکونت: شيراز سن: 26 جنسيت: مرد |
 |
سهشنبه 18 آذر 1382، ساعت 18:00 |
|
 |
4 سال و 11 ماه پيش |
|
#4
|
| |
صحنه سوم: همه از شهرستان اومديم
داري تو پيادهرو با عجله براي خودت ميروي که يکي را کنار خودت ميبيني. قدم به قدم تو راه ميآيد و ذکر ميگويد: آقا، آقا، يه لحظه توجه کنين.
با شک و ترديد دور و بر خود را نگاه ميکني. مطمئن ميشوي خطابش تويي. ميايستي و تو چشمهايش نگاه ميکني که يعني چيکارم داري. درميآيد:
من گدا نيستم، از شهرستون اومدم. زنم مريضه. اومدم ملاقاتش. پولم تموم شده. ميخوام برم شهرستون پيش بچههام پول ندارم. پول کرايه اتوبوس ميخوام. شما لطف ميکنين؟ آدرستونو بدين از شهرستون براتون ميفرستم.
من اگه پول بدم ديگه صاحابش نيستم. ضمنا تو دهمين آدم شهرستاني هستي که امروز اومدي عيادت خانومت و پولت تموم شده و از من پول ميخواي. چه جورياس؟
باور کنين آقا دروغ نميگم.
پس همينجا بايست من برم از يکي پول بگيرم و برات بيارم.
و راه ميافتي که از دستش خلاص شوي. سمج ميشود:
از کي پول بگيري؟
از مادر زنم ،از زنبابام. براي تو چه فرقي ميکنه؟
اگه نداري عيبي نداره،هرچي داري بده.
ديگه داره از طرز حرف زدنت بهم برميخوره. اصلاص باهات ميام بيمارستان عيادت خانومت. اگه راست گفتي هزينه رفتن به شهرستانو بهت ميدم قبول؟
نه آقا. ما ناموسمونو بخاطر پول پيش چشم شما نميذاريم.
الهي بگردم. پرستارا بگن تو زنت بستريه من قبول ميکنم.
نه آقا! نميشه. اصلاص پول بليت نميخوام. پول يه ناهار بده.
بيا با هم بريم ساندويچي.
پولشو بده.
نميدم.
لااقل يه صدتومني بده.
با رفقات شرط بستي يا نذر کردي امروز هر طور شده يه پولي از من تيغ بزني؟
آره .
منم شرط بستم امروز به هيشکي پول مفت ندم. اگه گدايي بشين يه گوشه مثل آدم. اين داستانها چيه ميبافي؟من خودم تو کار داستانم!
تو رو خدا،بهم برميخوره. يه ده تومني بده.
عمراص من واسه يه تومن آدم ميکشم! تو ده تومن ميخواي؟
طرف دو تا چهارراه دنبالت التماس ميکند که نذرش ادا شود و تو تا ميتواني مقاومت ميکني. بالاخره وقتي ميبيني ملت نگاهت ميکنند و تو نخ شما دو نفر هستند،حيا ميکني و پولي ميسلفي. ميگيرد و ميبوسد و طعنهيي ميزند و ميرود. |
|
_________________ » تنهايي خيلي خوب است... ... ... اما دونفرهاش!
» برنج را با وام بانکي ميخريم، نان را قسطي و ديگر هيچ!
|
|
|
|
|
 |
احسان  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 4997 اعتبار کسب شده: 7159 محل سکونت: شيراز سن: 26 جنسيت: مرد |
 |
سهشنبه 18 آذر 1382، ساعت 18:01 |
|
 |
4 سال و 11 ماه پيش |
|
#5
|
| |
صحنه چهارم:جوان مد روز
روانشناسترين آدمها را ميتوان گدايان دانست. روانشناسي و روانکاويشان حرف ندارد. آدم زودباور و سادهلوح و ابله يا تو رودربايستي گيرکن را با نگاه اول شناسايي ميکنند. فقط ميماند يک روش موؤثر که پول را از جيب او بکشند بيرون . گاهي اين افراد بهصورت يک جوان شيکپوش با کتوشلوار سفيد و پيراهن مانتيگول و صورت چپه تراش و گونههاي سرخ و سفيد که بوي ادوکلن هالهيي از رايحه خوشرا گرداگردشان کشيده ناگهان جلوت ظاهر ميشوند که:
آقا لطفاص يه اسکناس هزاري بدين.
چشمت به سر و وضع جوانک ميافتد. در يک لحظه بدون فکر کردن،فقط چون سر و وضع او به گداها نميخورد،تو رودربايستي ميماني و هرچه زور ميزني،کلمه ندارم يا ببخشيد يا خدا بدهد از دهانت درنميآيد. در عوض دستت که بايد به فرمانت باشد،بياختيار تحت فرمان ظاهر جوانک و تيپ خوشپوش او و نگاه مستقيمش قرار ميگيرد که چشمهايت را مسحور کرده. دست نافرمان به شکلي کاملاص ابلهانه دستههزاري را بيرون ميکشد. يکي را جدا ميکند و به طرفش ميگيرد. جوانک در حالي که انگشتانش با حالتي بشدت حريصانه هزاري را از دستت بيرون مي کشد،تو چشمهايت توصيهيي برادرانه ميکند:حالا که دارين دو تا هزاري بدين و تو با اين جمله او اعتماد به نفس خود را باز مييابي و کنترل ذهن و عقلت را به دست ميگيري، گرچه کمي دير:
خيلي رو داري. همونم زيادته.
جوان که روانشناسيو رفتارشناسياش حرف ندارد،اداي عزت نفس درميآورد و هزاري را که در جيب گذاشته به طرفت ميگيرد و:
فکر کردم براتون مسالهيي نيست. ظاهرتون خيلي لارج نشون ميده. من ديشب پارتي بودم،پولامو خرج دخترا کردم. گدا نيستم.
تو از خجالت ميخواهي آب شوي که چرا جوان مردم آن هم از نوع مد روز را خجالت دادهيي. راهت را ميگيري و ميروي. بعداص با خود ميگويي. عجب مردمانياند اين مدلگداها، هم پول ميگيرند، هم درشت ميگيرند و هم به خجالتت مياندازند و هم تو داستانسرايي روي دستت بلند ميشوند. |
|
_________________ » تنهايي خيلي خوب است... ... ... اما دونفرهاش!
» برنج را با وام بانکي ميخريم، نان را قسطي و ديگر هيچ!
|
|
|
|
|
 |
احسان  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 4997 اعتبار کسب شده: 7159 محل سکونت: شيراز سن: 26 جنسيت: مرد |
 |
سهشنبه 18 آذر 1382، ساعت 18:02 |
|
 |
4 سال و 11 ماه پيش |
|
#6
|
| |
صحنه پنجم: الهي چپ کني
پشت چراغ قرمز چرت ميزني که ناگهان صداي تقتق شيشه کنارت بلند ميشود. چشم باز ميکني. مردي لاغر و دراز را ميبيني. شيشه را پايين ميدهي و نگاهش ميکني که يعني چه کار داري.
در مي آيد: شيشه ماشينتو پاک کردم.
کي؟
شما چرت ميزدين.
خب مگه من خواستم پاک کني؟
يه پول پده برم.
من پول ندارم که بدم.
پس يه سيگار بده.
ندارم، ميخواستي پاک نکني.
الهي ماشينت چپ بشه.
بشه، بتوچه؟
مرام داشته باش، خرجم بالاس.
اينو بگو، برو کنار چراغ سبز شد.
حرومت باشه که حق منو خوردي، مال مردم خور!
ميگازي و ميروي و در راه به خود ميگويي... فايده ندارد. همان بهتر که نگويي. |
|
_________________ » تنهايي خيلي خوب است... ... ... اما دونفرهاش!
» برنج را با وام بانکي ميخريم، نان را قسطي و ديگر هيچ!
|
|
|
|
|
 |
احسان  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 4997 اعتبار کسب شده: 7159 محل سکونت: شيراز سن: 26 جنسيت: مرد |
 |
سهشنبه 18 آذر 1382، ساعت 18:03 |
|
 |
4 سال و 11 ماه پيش |
|
#7
|
| |
صحنه ششم: پارکينگ مجاني
به پاي کوه که ميرسي، اتومبيل را پارک ميکني. قفل و زنجير ميزني و ميروي. ساعاتي کوهنوردي ميکني و برميگردي. بيخبر از همهجا در اتومبيل را باز ميکني و سوار ميشوي. هنوز راه نيفتادهيي که جواني با يک چماق جلويت سبز ميشود و راه را ميبندد. اشاره ميکني که حرف حسابش چيست. کنار شيشه ميآيد و ميگويد:
پول پارکينگو بدين.
کدوم پارکينگ؟
همين جا.
اين زمين خدا است. يه تابلو ميزدي من از اول بدونم.
قيمتش چيزي نيست،فقط 200 تومن.
اين يه نوع گداييه.
گدا نيستم، از ماشينت مواظبت کردم.
ميخواستي از اول بيايي بگي. اگه يکي ديگه در ماشين منو باز ميکرد چطور ميفهميدي صاحابشه؟
هرچي بدين قبوله.
از اين پولا نميدم مگه اينکه قبص شهرداري بياري.
حالا يه پول بدين ما نون بخوريم.
نون خوردن پول نميخواد.
پس چي ميخواد؟
رو ميخواد و دندون.
پول را نميدهي و ميروي.
ميخواهي انواعي ديگر از گدايي را بنويسي اما بنابر دلايلي نميتواني. يکي اينکه شش صحنهداري که هفت نميشود، دوم اينکه راه نان خوردن عدهيي را سد نکني و نانشان را آجر و ديگر اينکه همه جماعت گدايان را نبايد با خود دشمنسازي. اعم از مزقانبدست، نسخهبدست، آدرس بدست و قفس سار به دست. |
|
_________________ » تنهايي خيلي خوب است... ... ... اما دونفرهاش!
» برنج را با وام بانکي ميخريم، نان را قسطي و ديگر هيچ!
|
|
|
|
|
 |
|
|