صفحه نخست  •  فهرست تالارها  •  نگارخانه  •  لیست اعضا  •  گروه‌ها  •  جستجو  •  ورود
 
3
ارسال موضوع جدیدپاسخ به موضوع
نویسنده پیغام
بچه برقي 78آفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: چهارشنبه 31 خرداد 1385
مجموع ارسالها: 1039
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: اهواز
جنسيت: مرد
ارسال دوشنبه 03 ارديبهشت 1386، ساعت 14:12
 1 سال و 7 ماه پيش
#1
 
سوم فروردین
ما امروز به خاک ایران تجاوز کردیم همه اش هم تقصیر فیلیکس بود چون هرچه من به او گفتم که ما وارد آبهای نیلگون خلیج فارس شدیم اون گفت نه نشدیم جی پی اس نشون میده که نشدیم. راست هم می گفت ولی باز هم تقصیر اون بود چون من صد دفعه گفتم از این جی پی اس های ارزان ژاپنی نخریم بریم جی پی اس صاایران بخریم که الان صنعت الکترونیک دنیا رو قبضه کرده و یک اینچ هم خطا نداره ولی به گوشش نرفت که نرفت.

چهارم فروردین
این ایرانی ها واقعا مهمان نوازند. دیروز وقتی ما خواستیم از قایق تندرو پیاده شیم هرچی من خواستم کرایه ی قایق را بدم آن آقا ریشوئه که پشت تیربار بود گفت نه، حساب شده. وقتی هم که ما پیاده شدیم فرش قرمز انداخته بودند و دو تا دختر سیاه سوخته آمدند دسته گل به ما دادند و گروه سرود هم آهنگ ورزشکاران پیروز بادا رخشان چون گل هر روز بادا را اجرا کردند و خلاصه کلی تحویلمون گرفتند.

پنجم فروردین
اینجا عید است انگار. ایرانی ها هم بابانوئل دارند منتها یک مقدار ریش اش را بد اصلاح کرده و کلا جوادتر از بابانوئل است. ایرانی ها در عید نوروز به دیدن هم می روند و هی تخمه می خورند و هی همدیگر را می بوسند البته مردها مردها را و زنها زنها را.اینجا به ما یک آپارتمان داده اند که چهارده نفره تویش زندگی کنیم، یک آپارتمان را هم تکی داده اند به فی. هرچه هم که ما می گوییم خب این چه کاریه که ما توی این آپارتمان پای یکی مان توی دهن آن یکی باشد و مثل ساردین بخوابیم و فی تنهایی توی آن آپارتمان باشد به خرجشان نمی رود و می گویند اختلاط زن و مرد نباید باشد. فیلیکس به آنها گفت بابا ما توی ناوچه که بودیم همه یک جا می خوابیدیم هیچ مساله ای هم نبود. ولی اینها با وجود اینکه خیلی مهربان هستند به خرجشان نمی رود.جان گفت:ولی این کار شما مصداق انفرادیست.ولی آقا ریشوئه گفت:تقصیر ما نیست اگر شما دو تا زن در پرسنل تان داشتید الان آن خواهر در انفرادی نمی افتاد.یک روسری هم سر فی کرده اند که شده عینهو کلفت های داستان های دیکنز.

ششم فروردین
امروز تورلیدرمان آمد و ما را برد دیدن کاخ های شاه. توی راه گفت که شاه و درباریان چقدر پول ملت را حیف و میل می کرده اند و کاخ هایشان را پر از اجناس آنتیک کرده بوده اند. ما که هرچه اتاق های کاخ را دیدیم خالی بود. یک جا فقط یک میزناهارخوری بود که می گفتند خیلی گران است و شاه پشت آن بیت المال را میل می کرده. یک جا هم یک میز تحریر بود که من از تور لیدر پرسیدم این چرا باقی مانده؟ که تور لیدر تکانش داد و دیدیم لق می زند و قابل استفاده نبوده.در کل اصلا از آن زرق و برق کاخ های مشرق زمین خبری نبود و من فهمیدم رسانه های ما چقدر به ما دروغ می گفته اند. بعد ما را بردند موزه جواهرات سلطنتی که خیلی زیبا بود و ما پرسیدیم اگر شاه اینقدر بد بوده برای چی اینها را بار نکرده ببرد؟ گفتند چون ملعون فکر می کرد بر می گردد مثل بیست و هشت مرداد.آقاهه این را با یک اخمی گفت که ما مجاب شدیم.

هفتم فروردین
امروز تور لیدرمان ما را صبح زود بیدار کرد و گفت می خواهیم برویم شمال و نمک آبرود. ما که خوابمان می آمد گفتیم مگر مریضیم این وقت صبح سپیده نزده برویم، ما را در دوره ی آموزشی هم این ساعت بیدار نمی کردند. گفت اگر نرویم جاده بسته می شود. گفتیم یعنی چی بسته می شود؟ گفت چیز مهمی نیست ولی یک سنگی، بهمنی، صخره ای، کوهی می افتد روی سرمان.مساله ای نیست. هرسال همین است. گفتیم نمی شود با هواپیما برویم؟ گفت آنکه خطرش بیشتر است، هر شش ماه یک هواپیما یا می افتد یا به کوه می خورد یا آتش می گیرد یا می افتد داخل رودخانه اگر هیچکدام از اینها هم نشود شما امپریالیستها با موشک می زنیدش. گفتیم با قطار؟ گفت آنکه هر دو سال یک بار یا منفجر می شود یا از خط خارج می شود یا اگر هیچی هیچی نشود آنقدر سریع است که سیزده به در می رسیم مرزن آباد. گفتیم حالا چرا اصرار دارید ما از تهران برویم. گفت چون ما فکر می کردیم تهران عید خلوت می شود ولی نشد و همانجور شلوغ و آلوده ماند و در این تهران ماندن مصداق بارز شکنجه است و شما که نمی خواهید فردا ما را برای این مورد هم ببرند شورای امنیت. دیدیم طفلک راست می گوید. این شد که راه افتادیم.

هشتم فروردین
واقعا این ایرانی ها جماعت از جان گذشته ای هستند و بدا به حال کشوری که بخواهد با آنها سرشاخ شود.دیروز قبل از اینکه وارد جاده شویم پلیس راه را بسته بود و می گفت کوه ریزش کرده و جاده بسته است. اما ایرانی ها با اصرار از پلیس می خواستند که به آنها اجازه ی عبور بدهند. حتا چند ماشین رفتند توی خاکی و دررفتند. ما برگشتیم. لوییز گفت اینها که برای متل قو حاضرند اینجور به استقبال مرگ بروند برای چیزهای مهمتر چه می کنند؟ به هرحال هرچه بود به خیر گذشت. وقتی به آپارتمان برگشتیم برایمان تلویزیون آوردند و مجبور شدیم چند سریال بامزه را ببینیم که واقعا مصداق بارز شکنجه بود و لوییز که حسابی عصبانی شده بود به تورلیدرمان گفت حتما این مساله را به صلیب سرخ اطلاع خواهد داد که تورلیدرمان ترسید و رفت دی وی دی فیلم سیصد را آورد که نشستیم و دیدیم و دهانمان باز ماند که فیلمی که هنوز توی دنیا روی پرده است چطور دی وی دی اش اینجا پیدا می شود که تورلیدرمان گفت تازه آن را از کنار خیابان خریده نیم پوند که ما واقعا سورپریز شدیم و تری گفت دنیا چطور می خواهد اینها را تحریم کند؟

نهم فروردین
با اینکه ایرانی ها خیلی مهمان نوازند ولی امروز در کل روز کسل کننده ای بود و اینجا هم عین لندن هوا بارانی بود و انگار نه انگار ما آمده ایم تعطیلات آفتاب بگیریم. که تورلیدرمان توضیح داد برای اینکه ما احساس غربت نکنیم متخصصان جوان ایرانی با باروری مصنوعی ابرها خواسته اند محیطی شبیه لندن را برایمان ایجاد کنند.بعد جو از تورلیدرمان خواست که یک تیغ ویلکینسون در اختیارش بگذارد که تورلیدرمان گفت فقط ژیلت داریم و متاسفانه در تقسیم بندی بازار ایران فقط چای و مایع ظرفشویی به انگلیس رسیده و تیغ در انحصار آلمانهاست و اتومبیل در اختیار فرانسوی ها و کلا هر چیز بنجل دیگر در اختیار چینی ها. آخر سر هم یک تیغ سوسمار نشان به جو داد که ما فهمیدیم بیخود نیست اجناس ایران بازار دنیا را قبضه کرده است. دکتر به جو گفته که اصلا رد بخيه ها روی صورتش نمی ماند. خدا کند!

دهم فروردین
امروز ما را برای تماشای یک مسابقه ی فوتبال به بزرگترین استادیوم ایران بردند که یک داربی حساس از سری مسابقات لیگ برتر ایران بود. واقعا بازی زیبایی بود و آدم را یاد بازیهای زمین خاکی های چهارصد دستگاه لندن می انداخت. اما تماشاچیان بازی از ایرانی های فیلم سیصد وحشی تر به نظر می رسیدند و به نظر من صدهزارتا از اینها یک شبه اروپا را می توانند بگیرند.

یازدهم فروردین
این ایرانی ها واقعا مهمان نوازند. آنقدر مهمان نوازند که اشک آدم را درمی آورند. امروز فیلیکس به مهماندارمان گفت آخر این چه مهمان نوازی ایست که شما دارید؟ ما چقدر شنیتسل مرغ بخوریم؟ حالمان به هم خورد حتما باید بروم شورای امنیت. برایمان خاویار بیاورید. مهماندارمان با لحنی که دل سنگ را آب می کرد گفت در ایران خاویار پیدا نمی شود ما همه اش را می فرستیم برای سایر مردم دنیا. فیلیکس گفت: پس پسته بیاورید. مهماندارمان گفت پسته خیلی گران شده چون ما همه اش را صادر می کنیم به کشورهای شما. الان مردم ما فقط تخمه ژاپنی می خورند. بعد در حالی که اشک می ریخت گفت اصلا این فرشی که شما رویش نشسته اید و شطرنج بازی می کنید ماشینی است چون ما ایرانی ها راضی نمی شویم خودمان روی فرش دستباف بنشینیم وقتی دنیا روی زیلو می نشیند برای همین دست بافهایش را می دهیم به مردم دنیا و خودمان از بلژیک و چین و هند و ترکیه و مراکش فرش ماشینی وارد می کنیم. به اینجا که رسید تقریبا تمام بچه ها از خود بیخود شده بودند و جان رفت وسط یاران چه غریبانه را خواند و یک نیم ساعتی همه سینه زدیم و صفایی کردیم.

دوازدهم فروردین
امروز یک روز ملی برای ایرانیان مهمان نواز است. امروز ما را بردند میدان انقلاب که چهار ساعت جشن ملی در آنجا برگزار می شد و واقعا خوش گذشت و ما فهمیدیم ایرانی ها خیلی خوشحالند و همه اش جشن و عید و تعطیلی و از این چیزهاست و دیگر وقتی برای جنگ یا انجام عملیات تروریستی ندارند و رسانه های ما همه اش دروغ می گفته اند.کارمن وسط جشن یکهو اختیارش را از دست داد و با مشت گره کرده فریاد زد: مرگ بر انگلیس! و فیلیکس هم گفت کاش ما آنروز با آن وانت سنگ می رفتیم دم سفارت انگلیس و یک درسی به این اینگیلیسیا می دادیم.

سیزدهم فروردین
امروز روز طبیعت است و ایرانی ها به کوه و در و دشت رفته و از درخت می روند بالا. ما را بردند تپه های عباس آباد که چون تورلیدرمان یک وجب جا هم برای نشستن ما پیدا نکرد مجبور شدیم برگردیم.
امروز یک خبر بد هم به ما داده شد.اینکه تا دو روز دیگر باید به انگلیس برگردیم. تری گفت اعتصاب غذا خواهد کرد و نمی خواهد از ایران برود. جان هم پا به زمین می کوبید و می گفت:نمی خوام، نمی خوام.ولی عصر ما را برای پرو لباس بردند هاکوپیان و برای همه ی مان کت و شلوار های قشنگی خریدند که رنگ آبهای نیلگون خلیج فارس بود. بعد این آقای مسابقه ی محله آمد و به اشلی گفت ده بار بگو خلیج همیشگی فارس مال ماس و اشلی هم گفت و برنده شد و ما دست زدیم. بعد هم فیلیکس از آن آقا ریشوئه پرسید چرا تا امروز ما را نگه داشتید؟ آن آقا گفت خب چون رفتن شما یک سری کار اداری داشت و تا سیزدهم هم که همه جا تعطیله. فیلیکس گفت: پس چرا چهاردهم ما را نمی فرستید؟ که آن آقا گفت:ای بابا! بعد از سیزده روز تعطیلی چهاردهم کی حال کار کردن داره. ولی شب که برگشتیم با اینکه علف هم گره زده بودیم حال همه بد بود که یک دفعه جان بلند شد و شروع کرد به خواندن چنگ دل آهنگ دلکش می زند...ناله ی عشق است و آتش می زند که کلی گریه کردیم تا صبح شد.

14/1/86 – تهران- ایران –

_________________
... دلبري برگزيده ام که مپرس
 
2
2
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
غريب آشناآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382
مجموع ارسالها: 5521
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: شيراز
سن: 25
جنسيت: مرد
ارسال دوشنبه 03 ارديبهشت 1386، ساعت 15:31
 1 سال و 7 ماه پيش
#2
 
Applause Applause Applause Laughing Laughing Laughing محشر بود. اونهایی که نخوندن حتماً بخونن. نخواستن هم نخونن؛ اما اگه نخونن ضرر می کنن. Shame on you

منبعش ذکر نشده بود. Not talking

_________________
"گـر چـه افتـاد ز زلـفـش گـرهـي در کـارم - - - - - - - - - - همچنان چشم گشاد از کرمش مي دارم
پاسبان حرم دل شده ام شب همه شب - - - - - - - - - - تـا در ايـن پـرده جـز انـديـشـه او نـگـذارم"
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
بچه برقي 78آفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: چهارشنبه 31 خرداد 1385
مجموع ارسالها: 1039
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: اهواز
جنسيت: مرد
ارسال دوشنبه 03 ارديبهشت 1386، ساعت 15:40
 1 سال و 7 ماه پيش
#3
 
غريب آشنا نوشته بود:

منبعش ذکر نشده بود. Not talking


والا اين متن را امروز يکي از دوستام با ايميل واسم فرستاده بود. اونجا هم منبعش ذکر نشده بود.

_________________
... دلبري برگزيده ام که مپرس
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
اميرحسينآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: چهارشنبه 06 مهر 1384
مجموع ارسالها: 1617
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: ايران
جنسيت: مرد
ارسال دوشنبه 03 ارديبهشت 1386، ساعت 17:29
 1 سال و 7 ماه پيش
#4
 
باحال بود! بسیار...
من که از خنده مردم! یک تیکه‌اش رو هم برای بچه‌ها خوندم، کلی حال کردن.
اگه اشتباه نکرده باشم، نوشته‌ی ابراهیم نبویه.
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
نبيآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: دوشنبه 06 شهريور 1385
مجموع ارسالها: 1276
اعتبار کسب شده: 3303
محل سکونت: اوينور دنيا!
سن: 25
جنسيت: مرد
ارسال سه‌شنبه 04 ارديبهشت 1386، ساعت 2:04
 1 سال و 7 ماه پيش
#5
 
واقعا خنده دار بود Laughing Laughing
Mr. Green
کاش یکی اینو ترجمه کنه به انگلیسی بفرسته تلوزیونهای اونور آب!

_________________
It takes a lifetime to learn the meaning of friendship...
...Sometimes love is hiding between the seconds of your life
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
اميرحسينآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: چهارشنبه 06 مهر 1384
مجموع ارسالها: 1617
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: ايران
جنسيت: مرد
ارسال سه‌شنبه 04 ارديبهشت 1386، ساعت 2:39
 1 سال و 7 ماه پيش
#6
 
نبي نوشته بود:
واقعا خنده دار بود Laughing Laughing
Mr. Green
کاش یکی اینو ترجمه کنه به انگلیسی بفرسته تلوزیونهای اونور آب!

آره، باحال می‌شه... ولی حیف که این طور طنزها مایه‌اش از زبان و فرهنگ خودمونه، و داسنان‌ها و جک‌هایی که بین مردم تعریف می‌شه، و اگه بخوای ببریش به یک زبان دیگه، تقریباًچیزی ازش نمی‌مونه. می‌شه یک چیز آبکی و بی‌مزه.
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
غريب آشناآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382
مجموع ارسالها: 5521
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: شيراز
سن: 25
جنسيت: مرد
ارسال سه‌شنبه 04 ارديبهشت 1386، ساعت 18:24
 1 سال و 7 ماه پيش
#7
 
این متن طنز نیمه مؤدبانه رو احسان برای من فرستاده. چون خیلی بامزه بود دلم نیومد روی تالار نذارم. اول خواستم به سبک صدا و سیما یه تکه هاییش رو سانسور کنم؛ اما دیدم نمی شه. گفتم شما هم این رو بخونین تا با نیات پلید "فی ترنی"، ملوان زن انگلیسی که در دامان استعمار پیر بریتانیا بزرگ شده آشنا بشین. Mr. Green


تجاوز بر پلنگ تیز دندان


داستان ملوانان انگلیسی هم داستانی شده است. به دنبال مصاحبه 200 هزاردلاری « فی ترنی» ملوان زن انگلیسی با رسانه های بریتانیایی که در آن گفته است: « می ترسیدم به من تجاوز کنند... ایرانی ها من را مجبور کرده بودند لباسهایم را دربیاورم.» وزیر دفاع انگلیس سریعا عرض سابقش مبنی بر آزادی فروش خاطرات ملوانان به زسانه ها را درز گرفت و گفت: « نیروهای بازداشتی دیگر حق فروختن خاطرات خود را ندارند.» یک ساعت قبل از صدور این دستور، ما با فی ترنی مصاحبه ای انجام دادیم که سیصد هزار دلار آب خورد، ولی می ارزید. به این مصاحبه دقت کنید:

ما: چطور شد شما را دستگیر کردند؟
فی( چون ایرانی هستیم با ما ندار شده و با اسم کوچک همدیگر را صدا می زنیم): ما داشتیم توی آب می رفتیم یک دفعه دیدیم به طرف ما حمله کردند، اول فکر کردیم ایتالیایی هستند، چون پرچم شان مثل ایتالیایی ها بود، ولی برعکس زده بودند، به همین دلیل...

ما: چطور فهمیدید که ایتالیایی نیستند؟
فی: وقتی با آنها انگلیسی حرف زدیم و دیدیم که به جای حرف زدن با دست هایشان با چشم و ابروی شان حرف می زنند، حدس زدیم ایتالیایی نیستند...

ما: پس مطمئن نبودید که ایتالیایی نیستند؟
فی: نه، به نظر ما ایتالیایی بودند، تا اینکه ایرانی ها توضیح دادند که ایتالیایی ها خیلی وقت است از جنگ رفته اند، بعد ما متوجه شدیم که ایرانی هستند.

ما: چرا در مقابل آنها مقاومت نکردید؟
فی: چون خیلی با خشونت به ما گفتند که باید تسلیم بشویم. ما هم دیدیم خشن هستند، با هم تصمیم گرفتیم برویم ببینیم ایران چه جوری است، راستش را بخواهید من دلم می خواست اصفهان را هم ببینم.

ما: مگر شما اسلحه نداشتید، چرا هیچ مقاومتی نکردید؟
فی: راستش را بخواهید برخوردشان جوری نبود که آدم بخواهد جنگ کند، ضمنا آنها از ما دور نبودند و نمی شد به آنها تیراندازی کرد، می ترسیدیم جنگ بشود و بزنیم همدیگر را بکشیم.

ما: در تهران چطور بود؟
فی: خیلی سخت بود، اول اینکه من را از بقیه جدا کردند، چون گفتند زن هستم و بقیه مرد هستند، من اعتراض کردم و گفتم که چرا من را جدا می کنید، آنها را جدا کنید، آنها هم همین کار را کردند، یعنی آنها را جدا کردند.

ما: کجا زندانی شدید؟
فی: نمی دانم، ولی سلول انفرادی بود و ما را برای بازجویی می بردند.

ما: چطور شد شما را لخت کردند؟
فی: به من گفتند لباس ات را دربیاور، من گفتم نه اول شما لباس تان را در بیاورید، بعد من.

ما: بعد چی شد؟
فی: آن خانم فکر کرد من لزبین هستم، به همین دلیل به من گفت مگر تو بچه نداری، خاک بر سرت!

ما: از کجا فهمیدید می خواهند به شما تجاوز کنند؟
فی: شب خوابیده بودم که صدای ریختن چیزی مثل چای در لیوان آمد، بعد در باز شد و یک نفر به من چای داد، معمولا وقتی کسی در زندان به من چای می دهد، احساس می کنم ممکن است به من تجاوز کند.

ما: آیا به شما گفته بودند که ممکن است اگر اسیر شوید به شما تجاوز کنند؟
فی: بله، گفته بودند، ولی زیر حرف شان زدند، ظاهرا ایرانی ها در جریان نبودند.

ما: بازجویی ها چطور بود؟
فی: خیلی بد، چشم من را می بستند، و من دائما فکر می کردم می خواهند به من تجاوز کنند، بعد می پرسیدند ماموریت تان چیست و بدون هیچ تجاوزی برمی گرداندند زندان.

ما: آیا شما را تهدید به مرگ هم کردند؟
فی: بله، یک روز دیدم یک نفر دارد با من ور می رود، آمدم بغلش کنم، دیدم یک زن است، گفتم چیه؟ هیچ چیز نگفت، فقط مرا اندازه گرفت، اندازه قد و دور کمر و این جور جاها، من فکر کردم حتما می خواهند مشحصات مرا به مسوولین تجاوزشان بدهند تا ببینند من برای تجاوز مناسب هستم یا نه، ولی بعدا فکر کردم ممکن است بخواهند برای من تابوت درست کنند، ولی آخرش معلوم شد می خواهند برای من لباس بدوزند.

ما: وقتی جلوی دوربین می رفتی چه احساسی داشتی؟
فی: خیلی بد بود، وقتی دوربین را دیدم مطمئن شدم می خواهند جلوی دوربین به من تجاوز کنند و فیلم پورنو بسازند، ولی می دانستم ایرانی ها فیلم پورنو تولید نمی کنند، ولی بعدا متوجه شدم که این هم دروغ است و فقط می خواهد از ما اعتراف بگیرند.

ما: بدترین چیزی که در خاطرتان هست چیست؟
فی: روز آخر بود، یکی آمد در زد، من فورا خودم را برای تجاوز آماده کردم، گفت: لباس ات را بپوش برویم. گفتم: بپوشم یا در بیاورم؟ گفت: می خواهیم برویم پیش رئیس جمهور. گفتم : نه، اون نه، نمی شود پیش یکی دیگر برویم؟ گفت: نمی خواهی آزاد بشوی؟ گفتم: پس تجاوز چه می شود؟ چیزی نگفت.

ما: اگر به شما تجاوز کرده بودند چه می کردید؟
فی: داستانش را یک میلیون پاوند می فروختم.


پی نوشت از خودم: آخرش نفهمیدیم اونها به ما تجاوز کردن یا ما به اونها. Think Eh?

_________________
"گـر چـه افتـاد ز زلـفـش گـرهـي در کـارم - - - - - - - - - - همچنان چشم گشاد از کرمش مي دارم
پاسبان حرم دل شده ام شب همه شب - - - - - - - - - - تـا در ايـن پـرده جـز انـديـشـه او نـگـذارم"
 
2
2
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
بچه برقي 78آفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: چهارشنبه 31 خرداد 1385
مجموع ارسالها: 1039
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: اهواز
جنسيت: مرد
ارسال چهارشنبه 05 ارديبهشت 1386، ساعت 10:51
 1 سال و 7 ماه پيش
#8
 
Applause Applause Applause خيلي باحال بود، مرسي.

_________________
... دلبري برگزيده ام که مپرس
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
احسانآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382
مجموع ارسالها: 4997
اعتبار کسب شده: 6569
محل سکونت: شيراز
سن: 27
جنسيت: مرد
ارسال جمعه 07 ارديبهشت 1386، ساعت 22:51
 1 سال و 7 ماه پيش
#9
 
جز جيگر بزني في ترني!
ارژنگ حاتمي

بعد از بازگشت غرورآفرين(!) «في ترني» و باقي دوستانش به انگليس، «في» كه خاطرات (شما بخوانيد توهمات) خود را به يكي از رسانه ها فروخته بود، شروع به گفتن حرفهايي غريب عجيب(ديگه ازعجبيب غريب گذشته بود) كرد ، گفتني است در طي اين مدت كه «في» اقدام به ساختن خاطراتش از ايران مي كرد مصرف قرص اكس و باقي مواد توهم زا در انگليس به شدت افزايش يافته بود.

- «في» خاطراتش را با اين جمله شروع كرد:«هر لحظه فكر مي كردم مي خواهند به من تجاوز كنند!»، گفته مي شود «في» در پاسخ به يك خبرنگار كه پرسيد:«چرا چنين فكري مي كردي؟»، گفت:« من فكر مي كردم ايراني ها هم به مانند ما انگليسي ها هستند، اما متاسفانه اين چنين نبود و آنها كاري با من نداشتند!»

- «في ترني» در ادامه گفت: «با شنيدن صداي چكش و تخته فكر كردم برايم تابوت مي سازند!»، احتمالا «في» فراموش كرد تا بگويد:« وقتي برايم يك ليوان آب آوردند فكر كردم مي خواهند مرا سر ببرند!»

- برخي از راديوهاي بيگانه گفتند:«ايرانيان في ترني را محبور به سر كردن روسري كردند و اينگونه او را شكنجه دادند.»، برخي آگاهان معتقدند خوب شد «في ترني» در ايران مانتو نپوشيد، چون آدمي كه با سر كردن روسري شكنجه مي شود احتمالا با پوشيدن مانتو به قتل مي رسد!

- «في» افزود:« ابتدا شكم عروسكي را كه احمدي نژاد به دخترم هديه داده بود گشتم و وقتي مطمئن شدم در آن بمب نيست عروسك را به دخترم دادم!»، بر پايه برخي اطلاعات «في» بيش از حد فيلم هاي امريكايي نگاه مي كند، در همين زمينه برخي پرسيدند:«چطور تو ايران بودي اون پرتقال ها رو دولپي مي خوردي؟ چرا اون موقع نمي ترسيدي تو پرتقال ها ويروس سياه زخم ريخته باشند؟!»، انجمن حمايت از حيوانان نيز اعلام كرد:«خوب شد به ترني آهو و گوزن هديه نداديم!»، دختر«في» نيز با گريه به مادرش گفت:«oh!Mama arosakam ro kharab kardi!»

- در آخرين اقدام «في ترني» تصويري ازخود منتشرکرده که در آن در حال به دور انداختن روسري اي است كه در ايران به سرش بود،البته اين موضوع بسيار قابل پيش بيني بود، از زني كه به جاي تر و خشك كردن بچه اش با 14 تا مرد نامحرم بلند شود بيآيد توي آبهاي خليج فارس از اين بيشتر هم انتظار نمي رفت!، آگاهان معنقدند خوب شد پيراهن و شلوار ايراني به او داده نشد وگرنه چه مي شد؟!!

نتيجه گيري پاياني: جز جيگر بزني في ترني!

منبع: http://arjang62.blogfa.com/post-111.aspx


___
پينوشت ضروري:
"دور انداختن روسري" تنها توسط سايتهاي ايراني گفته شده!!!...... و جالبتر اينکه کساني که تونستن با استفاده از اين عکس چنين چيزي رو به مخاطب القا کنند، همه ايراني هستند!!! البته قبول دارم که اين توضيح به عکس ميخوره، اما اي کاش دوستان "دروغگو" ي هموطنمون، اندکي هم سواد انگليسي داشتند و توي خود سان (که منبع عکسه)، نوشته که جناب في ترني روسروي رو براي خودش نگه داشته:
... and Faye holds up an Iranian headscarf she was made to wear, ...

واقعا که! Brick wall

_________________
» تنهايي خيلي خوب است... ... ... اما دونفره‌اش!
» برنج را با وام بانکي ميخريم، نان را قسطي و ديگر هيچ!
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
ice.plusآفلاين
پرچونه!!
پرچونه!!

آواتار

تاريخ عضويت: يکشنبه 29 مرداد 1385
مجموع ارسالها: 862
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: کاخ سفيد
جنسيت: مرد
ارسال پنجشنبه 13 ارديبهشت 1386، ساعت 20:13
 1 سال و 7 ماه پيش
#10
 
تجاوز يك عروس و داماد به آب هاي ساحلي ايران
صبح امروز دو جوان كه ادعا مي كردند با يكديگر نامزد هستند به طور غير قانوني وارد حريم آب هاي ايران در خليج فارس شدند، يكي از جوانان كه خود را «توني» و اهل انگلستان معرفي كرد در پاسخ به اين سئوال كه چرا به آبهاي ايران تجاوز كردي با چشماني اشك آلود گفت:«يك سال است كه من با دخترعمويم نامزد كرده ام و قرار است هفته ديگر جشن عروسي مان را بگيريم، اما متاسفانه پولمان ته كشيد و من نتوانستم براي جشن عروسي «كت و شلوار» بخرم، به همين علت همراه با نامزدم وارد آب هاي ايران شديم تا هم يه دوري زده باشيم و هم يه دست كت و شلوار از شما بگيريم و در آخر سر هم به كشورمان برگشته و خاطراتمان را به اضافه روغن داغ و دروغ به خبرنگاران بفروشيم.»، اين جوان در ادامه گفت:« بي زحمت يك لباس عروس هم براي عيالمان بدوزيد و سي دي سريال ترش وشيرين را هم برايمان رايت كنيد!»
- ظهر امروز جرج بوش در اولين واكنش به خبر دستگيري قايق سواران انگليسي در يك كنفرانس خبري با يك لحن خيلي ضايعي گفت:« گروگانها را رها كنيد و گرنه بر عليه تون قطعنامه صادر مي كنم.» وي در پاسخ به اين سئوال گه اگر بعد از قطعنامه هم شاهد رهايي انگليسي ها نباشيم چه اقدامي انجام مي دهيد گفت:«يكي ديگه صادر مي كنيم و اگه نشد يكي ديگه»، بوش در پاسخ خبرنگاري كه پرسيد اين همه قطعنامه رو بعدش چه كار مي كنيد گفت:«اين كاغذ باطله ها رو ميدم به دكه هاي روزنامه فروشي و بن كتاب مي گيرم!»، در همين لحظه يكي ديگر از خبرنگاران كه به شدت متعجب زده شده بود پرسيد:«مگه شما كتاب هم مطالعه مي كنين؟» كه بوش پاسخ داد: «خير! بن هاي كتاب رو مي برم Friday بازار و مي فروشمشون!»، در پايان اين كنفرانس خبرنگاران با امضاي طوماري از بوش خواستند چند ساعت قبل كنفرانس از خوردن سير و پياز و ايضا بالا انداختن قرص اكس شديدا خودداري كند.
چند دقيقه پس از اتمام اين كنفرانس خبري «توني بلر» در پاسخي دندان شكن به بوش گفت:«بتوچه! مگه تو فضولي؟! به اونا بد نمي گذره! همون بهتر كه رفتن و دو تا نون خور ازمون كم شد!»
- عصر امروز «توني بلر» در يك مصاحبه تلويزيوني اعلام داشت:«ما تمام شهروندانمان را شمرديم، كسي از ماها كم نشده!»، بلر از باقي ملت ها خواست تا آنها هم شهروندانشان را بشمرند.
- شب امروز در پي خبر كم نشدن شهروندان انگليسي تلاش هايي براي كشف هويت اصلي اين دو نفر صورت گرفت و با شگردهاي مخصوص پليسي جيب هاي اين دو نفر مورد كنكاش قرار گرفت و دو عدد كارت ملي در جيب آنها به نام هاي «غضنفر غضنفريان 23 ساله » و «كبري غضنفريان 21 ساله » كشف گرديد.
- نصفه شب امروز غضنفر غضنفريان و كبري غضنفريان آزاد شدند، غضنفر در حاليكه با مشت به در زندان مي كوبيد فرياد مي زد: «پس كت و شلوار چي شد؟!»، يكي از مسئولين كه از ما قول گرفت نامش را فاش كنيم و ما براي آنكه حالش را بگيريم نامش را نمي گوييم علت ندادن كت و شلوار به غضنفر غضنفريان را اينگونه تشريح كرد:« از آنجا كه غضنفر ايراني است ورودش به آب هاي ايران تجاوز محسوب نمي شود و بالطبع ما به او كت و شلوار نداديم، در ضمن براي آقاي غضنفريان فاكتوري صادر كرديم و پول تمام آن موز و پرتقالي را كه در بازداشتگاه خورد از حلقومش بيرون مي كشيم!»
- چند ساعت پس از نصفه شب ، اي بابا ... شما هنوز بيداريد ... بگيريد با خيال راحت بخوابيد.

_________________
پرسپوليس اول ميشي،ولي آخرم بشي دوسِت داريمImage
 
2
2
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
فغانسآفلاين
زبون بسته!
زبون بسته!

تاريخ عضويت: پنجشنبه 23 فروردين 1386
مجموع ارسالها: 7
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: 
جنسيت: نامشخص
ارسال پنجشنبه 13 ارديبهشت 1386، ساعت 23:59
 1 سال و 7 ماه پيش
#11
 
شنبه 24 مارچ

از اسارت ما چقدر گذشته است؟نميدانم ساعتم خواب رفته و افسران ارشد به ما سفارش كرده اند كه به ايراني ها اعتماد نكنيد و به ساعتهايشان بخصوص در روزهاي اول سال اعتماد نكنيد. جو رعب آوري بر محل اسارت ما سايه افكنده.بيرون باران مي بارد تصوير تلويزيون كمي برفك داردو منچستر اصلا خوب بازي نمي كند.ضمن اين كه رنگ فرش اتاق هم اصلا به رنگ مبل ها نمي آيد و كمي گل باقالي است.في تري با وحشت درباره نجاري صحبت مي كند كه از پنجره او را ديده و احتمالا براي ساخت تابوت هاي ما به اينجا آمده.
بني هيل هم با اضطراب درباره سيم كشي صحبت مي كند كه در پله ها ديده است و احتمالا براي شكنجه ما با كابل هاي برق به اينجا آمده است.ويليام دارسي هم با هراس به بشكه هاي قيري اشاره مي كند كه احتمالا براي آسفالت كردن دهان ما به اينجا آورده اند.جان ميلز پيشنهاد مي كند كه براي اين كه بيشتر بترسيم چند داستان ترسناك اره اي براي همديگر تعريف كنيم كه اين پيشنهاد با نثار چند پس گردني و توسري توسط دوستان خودمان به او پاسخ داده مي شود.

دوشنبه 26 مارچ

شرايط سخت ما كماكان ادامه دارد اما من و ساير اسرا همچنان با سرسختي و تحمل مثال زدني قهرمانان انگليسي چون ژاندارك و ارسطو و گاليله توطئه ها را در نطفه خفه مي كنيم. نوشابه يكي از بچه ها گاز ندارد( يعني كم گاز دارد)و علي رغم سفارش اكيد ما به جاي پپسي برايمان كولا آورده اند.هوم!گمانم ايراني ها قصد دارند جنگ رواني را عليه ما شروع كنند و به قول اهالي جنوب لندن روي دهن ما مزقون بزنندو اعصابمان را خط خطي كنند.في تري با هراس ادعاميكند تا صبح منتظر بوده كسي با قصد سوء به اتاقش بيايد و علي رغم اين كه چنين اتفاقي ديشب رخ نداده است شب هاي بعد هم همچنان منتظر مي ماند.همگي ما كه ازاين روحيه استقامت و ايستادگي بريتانيايي به وجد آمده ايم تصميم مي گيريم كه برخيزيم و يك صدا سرود ملي كشورمان را بخوانيم متاسفانه بعد از اينكه همگي برخاستيم يادمان مي آيد كه اين سرود را هيچ كدام ما به طور كامل بلد نيستيم.پس تصميم مي گيريم ترانه lets shake it شگي را به صورت گروهي اجرا كنيم كه كلي فاز مي دهد.خودمانيم اين جان ميلز عجب رقص شكمي بلد بوده و ما خبر نداشتيم.

چهارشنبه 28 مارچ

في تري همچنان مغموم و افسرده است. شرايط دشوار و نا بهنجار اسارت چنان براي او سخت است كه في حتي نام پدر دخترش را فراموش كرده است.ايراني ها امروز با ترفندي كثيف به ما آش رشته ميدهند .نخود هاي درون آش باعث آزار جسمي من وعذاب روحي هم بندانم مي شود.سعي مي كنم براي غلبه بر اين شكنجه شكمي به عشقم به ملكه مادرفكر كنم اما تصور آن خيلي مشمئز كننده است پس ترجيح مي دهم به ويكتوريا بكهام وليز هارلي فكر كنم.

شنبه 31 مارچ

ايراني ها در مقابل ايستادگي و انعطاف ناپذيري ما به ستوه آمده اند.كاملا پيداست.صبح امروز يكي از نگهبانان ايراني به من مي گويد you اما اين كلمه را طوري ادا مي كند كه مشخص است منظورش تو است نه شما حتي يكي از دوستان معتقد است كه منظورش اين بوده كه بالا ي چشم تو ابروست.يكي ديگر از ايراني ها هنگام خروج از اتاق ما در را محكم به هم مي كوبدكه البته مي گويد كار باد بوده كه شك دارم.ما پانزده نفر يك تنه آنها را مستاصل كرده ايم.

دوشنبه 2 آوريل

اسارت و تبعيض ما همچنان ادامه دارد. ما مجبوريم صرفا براي ادامه حيات و قوت لا يموت با جوجه كباب و برگ و مرغ سرخ كرده و استيك و كباب چنجه بسازيم و بسوزيم.في تري در مرز افسردگي قرار دارد.او با ناراحتي شكايت مي كند كه شب گذشته در اتاقش را چهارتاق باز گذاشته اما همچنان كسي با قصد سوء وارد اتاقش نشده است .بابا انصافتو شكر لئونيداس!كجايي؟

پنجشنبه 5 آوريل

باور كردني نيست اما حقيقت دارد!همراه با 14مبارزخستگي ناپذير و شير دلم در حال بازگشت به خاك وطن هستيم در هواپيما مقامات ارشد نظامي كشورمان به هر كدام از ما دفترچه يادداشتي ميدهندكه خاطرات دوران اسارت ما به طور كامل و جامع در آن ثبت شده است.جدا آدم هاي نازنيني هستند.خودشان خوب مي دانند كه بعد از 14روز اسارت و محروميت از كوچكترين امكانات رفاهي از قبيل ديسكو و بار و نايت كلاب ما اصلا حوصله چيز نوشتن نداريم.

شنبه 7 آوريل

ايراني هاي گدا!از دو كيلو پسته اي كه به ما دادند نزديك به صد گرم آن دهان بسته است.از فراورده هاي نقت هم در ميان سوغات ها ي اهدايي شان خبري نيست.ضمن اين كه كت و شلواري هم كه به من دادند همين اول كار نخ كش شده است.طرف هاي ظهر از كمپاني برادران وارنر سازنده فيلم 300با من تماس مي گيرند و مي گويند قصد دارندكه 500سال ديگرفيلمي به اسم "15" درباره 15 سرباز انگليسي كه يك تنه ايران را تصرف كردند بسازند.فكر بكر و جذابيه مگه نه؟


-------------------------------------
منبع:هفته نامه چلچراغ.
 
2
2
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
نمایش پیغامهای ارسال شده قبلی:      
ارسال موضوع جدیدپاسخ به موضوع
موضوعات مرتبط
هيچ پيغام جديدي ارسال نشده است شيرازو و خاطرات من
3
پاسخها: 20 بیننده: 1647 نویسنده: TITAN
هيچ پيغام جديدي ارسال نشده است خاطرات سربي - جهنم 156!
3
پاسخها: 11 بیننده: 480 نویسنده: احسان
هيچ پيغام جديدي ارسال نشده است نياز به پيکره متني انگليسي!
1
پاسخها: 12 بیننده: 1049 نویسنده: اهورا
هيچ پيغام جديدي ارسال نشده است The C Programming Language نسخه انگليسي
1
پاسخها: 15 بیننده: 803 نویسنده: غريب آشنا

مشاهده موضوع قبلی مشاهده موضوع بعدی
قبلی تالار بعدی

 پرش به:   

شما نمی‌توانید در این تالار موضوع جدیدی ارسال کنید
شما نمی‌توانید به موضوعات این تالار پاسخ دهید
شما نمی‌توانید پیغامهای ارسالی خود در این تالار را، ویرایش کنید
شما نمی‌توانید پیغام های ارسالی خود در این تالار را حذف کنید
شما نمی‌توانید در نظرسنجی‌های این تالار شرکت کنید
قوانين تالارهاي گفتمان گزارش خطا
سوال در مورد تالارهاي گفتمان پيشنهاد
تمام ساعات و تاریخها بر حسب 4.5+ ساعت گرینویچ می‌باشند
تبليغات: