| نویسنده |
پیغام |
sunson  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 24 مهر 1385 مجموع ارسالها: 1989 اعتبار کسب شده: 8621 محل سکونت: پشت هيچستان! جنسيت: نامشخص |
 |
چهارشنبه 09 اسفند 1385، ساعت 21:06 |
|
 |
1 سال و 9 ماه پيش |
|
#1
|
| |
|
|
|
|
 |
harvard  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: شنبه 26 مهر 1382 مجموع ارسالها: 1595 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: سکون معنا ندارد !!! بايد امشب بروم !!! جنسيت: مرد |
 |
پنجشنبه 10 اسفند 1385، ساعت 12:54 |
|
 |
1 سال و 9 ماه پيش |
|
#2
|
| |
بايد يه تيکه چوب پيدا مي کرد اما از کجا ؟
دکه اون توي اون خيابان بالاشهر مثل وصله ناجوري به تن خيابان بود جوري که بعضي اوقات از زيبا سازي مي اومدند سراغش اما کجا مي تونست بره يا کجا را داشت که بره ؟ و حالا توي اين خيابان بزرگ و شيک پر از خانه هاي ماماني از کجا مي تونست چهار تا تکه چوب خشک واسه درست کردن آتيش پيدا کنه ؟ کمي باغچه ها را دنبال دو تا تکه چوب گشت اما چيزي پيدا نکرد . بالا تا پائين خيابان هيچ جنبنده اي جم نمي خورد و تنها صداي سگي که در باغ پايين خيابان بسته شده بود گاهي سکوت بي پايان شب را در هم مي شکست .
سرما امانش را بريده بود و پتوي پاره پاره هم دردي ازش دوا نمي کرد . تصميم گرفت چند تکه از شاخه هاي درختي را بشکند و به عنوان هيزم استفاده کند اما درخت ها همه بلند بودند و هيچ شاخه اي نبود که دست او به آنها برسد تلاش کرد از درختي بالا برود اما دستان سرد و کرختش به او اين اجازه را نمي داد . دوباره از بالا تا پايين خيابان را طي کرد تا شايد درختي بيابد براي دو تکه چوب !!!
از پنجره اي صداي ملايمي مي آمد و اهنگي ملايم و سايه هايي که تکان مي خوردند و خنده هاي ريزي که خبر از شادي اهل خانه مي داد خواست در بزند و از آنها درخواست کمکي کند اما صاحب خانه را مي شناخت تنها کسي بود که هيچ گاه حتي به دکه او سر هم نمي زد پس بي خيال شد و راهش را به سوي پايين خيابان ادامه داد .
پايين خيابان که رسيد درختي نظرش را جلب کرد کوتاه بود و مي توانست از آن بالا برود و دو سه شاخه را قطع کند دستش را به شاخه اي گير داد و بالا رفت شاخه ها تکان مي خوردند و او در تلاش براي شکستن شاخه ها بود که چراغ خانه روشن شد .... |
|
_________________ عملکرد هر انسان ريشه در بينشها و گرايشهايي دارد که خود، برگرفته از داده هاي خامي است که در زندگي روزانه به دست مي آيد . از همين روست که ابرقدرتها مي کوشند که با کاناليزه کردن اخبار و اطلاعات جهاني ، گرايشها و در نتيجه ، مواضع علمي جوامع بشري را به کنترل خود درآورند .
اسرائيل بايد از صحنه روزگار محو شود .
|
|
|
|
|
 |
sunson  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 24 مهر 1385 مجموع ارسالها: 1989 اعتبار کسب شده: 8621 محل سکونت: پشت هيچستان! جنسيت: نامشخص |
 |
پنجشنبه 10 اسفند 1385، ساعت 22:03 |
|
 |
1 سال و 9 ماه پيش |
|
#3
|
| |
نور پاشيده شد روي شاخه هاي درخت و سايه اي مبهم افتاد روي زمين! از سايه وحشت کرد!
چراغ با همون سرعتي که روشن شده بود خاموش شد و شايد کسي تنها براي آب خوردن بلند شده بود! به تقلاش براي کندن شاخه ها ادامه داد! شاخه ها به ظاهر خشک بودن و مرده ، اما هنوز هم خون سبز توي رگ هاشون داشت حرکت مي رد!
شاخه ها مي شکستن اما از شاخه جدا نمي شدن! پوست شاخه هنوز هم وصل بود به درخت! شاخه ها مي خواستن تا آخرين لحظه با درخت بمونن!
به زحمت چند تا شاخه رو جدا کرد و کشون کشون با خودش برد تا نزديکي دکه!
احساس گرما مي کرد ! فعاليت زياد گرما رو توي رگ هاش جاري کرده بود! اما خودش هم مي دونست که اين گرما اعتباري نداره! کبريت رو از جيبش بيرون آورد و يه دونه کبريت زد! کبريت شعله کشيد! شاخه ها روشن نشدن! تازه تر از اون بودن که با يه کبريت روشن بشن؛ اين دفعه دو تا کبريت رو امتحان کرد! با صداي جلز و ولز آتيش جون گرفت! دود همه جا رو برداشت! با کبريت دود رو روشن کرده بود نه آتيش! سرفش گرفت! چند قدمي عقب رفت! رفت توي دکش و پتوش رو آورد! حالا تقريبا دود تموم شده بود و فقط صداي آبي که بخار ميشد به گوش مي رسيد!
نشست کنار آتيش و پتو رو انداخت روي شونه هاش! سکوت و تنهايي کوچه ان رو برد توي خيالات! به ياد اون روز افتاد ؛ اون روزي که .......... |
|
_________________ برو بچ کامپيوتر همه ديوونن ولي هاليشون نيست!!
"فلفلو"
|
|
|
|
|
 |
harvard  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: شنبه 26 مهر 1382 مجموع ارسالها: 1595 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: سکون معنا ندارد !!! بايد امشب بروم !!! جنسيت: مرد |
 |
جمعه 11 اسفند 1385، ساعت 0:24 |
|
 |
1 سال و 9 ماه پيش |
|
#4
|
| |
اون روزي که براي اولين بار مزه زندگي راحت را چشيد مزه گرمي رختخواب نرم و آتش شومينه و مبلمان شيک را و غذاي چرب و لذيذ را و اين بود که زندگي را به کامش تلخ کرد . تا قبل از اين که لذت اين چيزها را بچشه زندگي براش چيزي بيشتر از اون خيابان و دکه خودش و سرماي هميشگي اون نبود پس يه جوري باهاش کنار مي اومد اما اون تجربه هر چند خيلي کوتاه و خيلي کم زندگي را براش تلخ کرد ديگه به اين زندگي لعنتي خودش راضي نبود مي خواست مثل اون ها زندگي کنه همون هايي که براي اولين بار اين تجربه را به او چشانده بودند که اي کاش اين کار را نمي کردند .
يه شب خيلي سردتر از امشب وقتي که ديگه ازسرما ناي جم خوردن نداشت پيرمردي که از دم دکه مي گذشت اون را ديده بود و دلش سوخته بود و اون را به خانه خودش برده بود .... |
|
_________________ عملکرد هر انسان ريشه در بينشها و گرايشهايي دارد که خود، برگرفته از داده هاي خامي است که در زندگي روزانه به دست مي آيد . از همين روست که ابرقدرتها مي کوشند که با کاناليزه کردن اخبار و اطلاعات جهاني ، گرايشها و در نتيجه ، مواضع علمي جوامع بشري را به کنترل خود درآورند .
اسرائيل بايد از صحنه روزگار محو شود .
|
|
|
|
|
 |
sunson  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 24 مهر 1385 مجموع ارسالها: 1989 اعتبار کسب شده: 8621 محل سکونت: پشت هيچستان! جنسيت: نامشخص |
 |
شنبه 12 اسفند 1385، ساعت 12:49 |
|
 |
1 سال و 9 ماه پيش |
|
#5
|
| |
خونه مثل همه ي خونه هاي ديگه که اون طرف ها بود ؛ بود. همون چيزي که هميشه دلش مي خواس داشته باشه!! اون موقع هنوز هم بچه بود و هنوز هم آرزوي داشتن خيلي چيز ها رو داشت ، هنوز هم براش ممکن بود که همه چيز يه دفعه خوب بشه.
پيرمرد خيلي مهربون بود! يا اين جوري به نظر ميرسيد! به نظر مي رسيد که دلش واسه اون سوخته و داره بهش ترحم مي کنه! يه دفعه از پيرمرد بدش اومد! مثل همه ي اون لحظه هايي که از آدم هايي که از جلوي دکش رد مي شدن بدش ميومد!
پيرمرد رفت تا براش يه چيزي بياره که بخوره! از جاش بلند شد ، به دو از باغ رد شد، اشک از چشماش جاري شده بود؛ نفهميد که از باد سرد بود يا ......
چشماش تر شده بود! آتيش داشت دود مي کرد؛ نفهميد که از دوده يا از ..
بلند شد؛ از مسير دود رفت کنار ؛ باد سرد چندين برابر شده بود . شونه هاش داشت مي لرزيد! چشم دوخت به شعله ها .. نفهميد کي خوابش برد!
چشماش رو که باز کرد صبح شده بود ............ |
|
_________________ برو بچ کامپيوتر همه ديوونن ولي هاليشون نيست!!
"فلفلو"
|
|
|
|
|
 |
harvard  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: شنبه 26 مهر 1382 مجموع ارسالها: 1595 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: سکون معنا ندارد !!! بايد امشب بروم !!! جنسيت: مرد |
 |
شنبه 12 اسفند 1385، ساعت 18:19 |
|
 |
1 سال و 9 ماه پيش |
|
#6
|
| |
|
چشماش را که باز کرد صبح شده بود اما هنوز آفتاب بالا نيامده بود و سوز سردي تنش را به لرزه مي آورد . آتيش خاموش شده بود و ديگه حتي خاکسترش گرمايي در خودش نداشت . آهي کشيد و پتو را محکم تر به دور خويش پيچيد و از جا بلند شد . سطلي را که توش آتيش درست کرده بود را کنار جوب آب گذاشت و به داخل دکه اش رفت . بايد مي رفت و روزنامه هاي صبح را مي آورد تا مشتريانش راضي بمانند . فروش روزنامه درآمدي برايش نداشت حتي به اندازه اي که بتونه چندتاش را براي گرم کردن خودش مصرف کنه اما روزنامه بهانه خوبي بود براي جلب مشتري تا شايد يکي دو نفر چيز ديگري هم بخرند و او ....( خانم سيم وزر مي خواد در را ببنده بقيه اش با خودت ) |
|
_________________ عملکرد هر انسان ريشه در بينشها و گرايشهايي دارد که خود، برگرفته از داده هاي خامي است که در زندگي روزانه به دست مي آيد . از همين روست که ابرقدرتها مي کوشند که با کاناليزه کردن اخبار و اطلاعات جهاني ، گرايشها و در نتيجه ، مواضع علمي جوامع بشري را به کنترل خود درآورند .
اسرائيل بايد از صحنه روزگار محو شود .
|
|
|
|
|
 |
کلاغ سفيد  پرچونه!!
تاريخ عضويت: شنبه 20 آبان 1385 مجموع ارسالها: 621 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: آخر قصه... سن: 23 جنسيت: مرد |
 |
سهشنبه 15 اسفند 1385، ساعت 1:39 |
|
 |
1 سال و 9 ماه پيش |
|
#7
|
| |
پس ادامش چي شد؟
داشتيم از خوندنش لذت مي برديم...
harvard خودت ادامه بده... |
|
_________________ باور کردني نيست....
|
|
|
|
|
 |
sunson  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 24 مهر 1385 مجموع ارسالها: 1989 اعتبار کسب شده: 8621 محل سکونت: پشت هيچستان! جنسيت: نامشخص |
 |
سهشنبه 15 اسفند 1385، ساعت 15:59 |
|
 |
1 سال و 9 ماه پيش |
|
#8
|
| |
بتونه که يه کمي احساس کنه که آره با بقيه مردم هم رابطه اي داره و اون ها هم مثل اون هستن! اما اون خودش هم مي دونست که اين فقط يه بهانه هست واسه خودش! آخه اون خيلي وقت بود که با همين بهانه هاي کوچيک زنده بود! زندگي واسش يه بهانه شده بود و بهانه ها براش زندگي!
اما اون روز حتي دلش نمي خواست که بره روزنامه بياره! دلش مي خواست تنها باشه!
شب بدي رو داشت بود ، کمي احساس سردرد مي کرد و گلوش هم کمي گرفته بود ؛ تا حالا چند بار به سختي سرما خورده بود و تا حد مرگ هم رفته بود ، اما خودش هم ديگه به اين باور رسيده بود که اومده توي اين دنيا تا زجر بکشه ؛ و مي دونست که مرگ نمي خواد حالا حالا ها سراغش بياد! اون بايد زجر مي کشيد! به اين ايمان داشت!!
کوچه خلوت خلوت بود و مه رقيقي توي هوا موج مي زد. هنوز نور آفتاب اون خونه هاي شيک آشغال رو روشن نکرده بود! آخه اون جا کسي عجله اي براي بيدار شدن نداشت!
برگشت توي دکش ، دلش مي خواست توي تنهايي فکر کنه ؛ مي خواست تنها خاطره ي شيريني رو که توي زندگي داشت مزه مزه کنه. هر وقت دلش مي گرفت اين کار رو مي کرد .
به اون روزي فکر کرد که اون رو ديده بود ، يه روزي بود مثل همين روز و همين ساعت ؛ نشسته بود تنهايي توي دکش و دلش همينقدر گرفته بود. اون اومد جلو و يه روزنامه خواست, صداش خيلي مهربون بود ، وقتي نگاش کرد ياد مادرش افتاد ، هيچ وقت مادرش رو نديده بود اما فکر کرد که مادرش همين جوري بوده ......
صدايي اون رو از روياش کشيد بيرون!!!!!! آهاي کسي اون جا نيست؟
اومد بيرون ، همون مردي بود که هميشه ازش روزنامه مي خريد! هنوز روزنامه نياورديد؟؟
نه!! امروز نميارم!
چه بد!
راهش رو کشيد و رفت!
توي دلش به بهش فحش داد که چرا روياش رو خراب کرده ......... |
|
_________________ برو بچ کامپيوتر همه ديوونن ولي هاليشون نيست!!
"فلفلو"
|
|
|
|
|
 |
harvard  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: شنبه 26 مهر 1382 مجموع ارسالها: 1595 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: سکون معنا ندارد !!! بايد امشب بروم !!! جنسيت: مرد |
 |
چهارشنبه 16 اسفند 1385، ساعت 16:02 |
|
 |
1 سال و 9 ماه پيش |
|
#9
|
| |
توي دلش بهش فحش داد که چرا روياهاش را خراب کرده ... رويايي که شايد هر روز و هر شب با خودش مرور مي کرد . مرور که نه تمام زندگي اش ، تمام لحظاتي که حالش اين قدر خوب بود که بتونه بخنده يا اينقدر بد که بتونه گريه کنه هميشه چهره او را جلوي چشماش داشت و نام او را . شايد تنها ذکري بود که بلد بود آرام اين اسم را براي خودش زمزمه مي کرد خيلي آرام شايد مي ترسيد گوش نا محرمي اين نام را بشنود و رسوا شود گاهي اين ترس اين قدر زياد مي شد که حتي خودش هم از بردن اين نام براي خودش وحشت مي کرد . از چه ؟ از اينکه خودش راز خودش را بفهمد ؟ نمي دانست !!!
اصلا هنوز نمي دانست اين راز يه خاطره شيرينه يا يک خاطره تلخ ؟ اصلا بايد گريه کنه يا بخنده ؟ اما اين خاطره هميشه لبخند را به لبش مي آورد و غمي بزرگ را به دلش مي ريخت . غمي که اين قدر زياد بود که حتي نتونه با گريه آرومش کنه به همين خاطر بود که مدت ها بود ديگه چشمه اشکش خاموش شده بود و موهاش سفيد . جوان بود خيلي جوان تر از اون که چهره اش نشان مي داد اما درد و رنج و غم ناگفته ها پيرش کرده بود .
به دکه برگشت تا خاطره اش را بار ديگر مرور کند اما باز هجوم غم به دلش امانش را بريد . بلند شد و پنجره دکه را بست و در را قفل زد و راه افتاد مي خواست کمي خودش را آرام کنه .... |
|
_________________ عملکرد هر انسان ريشه در بينشها و گرايشهايي دارد که خود، برگرفته از داده هاي خامي است که در زندگي روزانه به دست مي آيد . از همين روست که ابرقدرتها مي کوشند که با کاناليزه کردن اخبار و اطلاعات جهاني ، گرايشها و در نتيجه ، مواضع علمي جوامع بشري را به کنترل خود درآورند .
اسرائيل بايد از صحنه روزگار محو شود .
|
|
|
|
|
 |
حيف!  پرچونه!!
تاريخ عضويت: يکشنبه 19 شهريور 1385 مجموع ارسالها: 658 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: شيراز جنسيت: نامشخص |
 |
چهارشنبه 16 اسفند 1385، ساعت 23:53 |
|
 |
1 سال و 9 ماه پيش |
|
#10
|
| |
|
با خودش مي گفت اي بابا !...حالا يه جايي ميريم.....خدا داده خيابون....اين خيابونو ميرم تا آخر بعد از آخر خيابون مي پيچيم به راست اگه خورديم به بن بست عقب عقب بر ميگرديم مي پيچيم به چپ.....دستاش يخ زده بود و کبود شده بود...ديگه دستاشو نميشناخت ..يعني خودشون بودن؟!.......يادش مي اومد که قبلآ هر دست 5 تا انگشت داشت و چند تا ناخن سرشون بود....آوردشون بالا از نزديک نگاه کرد همه انگشتا سرجاشون بودن اما ناخونا.....سعي کرد فراموش کنه...گذاشتشون تو جيبش....فعلأ که لازموشون نداشت.....هر چي جلو تر ميرفت دستاش بيشتر يخ ميزدن..چطور ممکن بود ؟...همين چند دقيقه پيش گذاشته بودشون تو جيبش.....سرشو برد نزديک خيلي نزديک انقدر که به سختي مي تونست نفس بکشه .....زاويه گردنش يه سطح افقي نيم صفحه شده بود.....آره..مثل اينکه چند تا از انگشتا افتاده بودن بيرون.....اگه اينجوري مي خواست ادامه بده تا شب تا آخر يه خيابون هم نمي رسيد .......خودشو جمع و جور کرد.....بايد ادامه مي داد..کسي چه مي دونست شايد آخر يکي از همين خيابونا بن بست بود و ديگه مجبور نبود جلوتر بره.... |
|
|
|
|
|
|
 |
sunson  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 24 مهر 1385 مجموع ارسالها: 1989 اعتبار کسب شده: 8621 محل سکونت: پشت هيچستان! جنسيت: نامشخص |
 |
شنبه 19 اسفند 1385، ساعت 19:45 |
|
 |
1 سال و 8 ماه پيش |
|
#11
|
| |
دستش رو از توي جيبش بيرون آورد! يه چيزي توي دستش بود ، مي خواست اون رو بندازه دور ؛ اما نگاهي بهش انداخت. يه شماره بود ، يادش نميومد که شماره کجاست! توي اون سرما حتي مغزش هم يخ زده بود! چيزي رو به خاطر نمي آورد.
يه کيوسک تلفن اون نزديکي بود! شماره رو گرفت ؛ يه زن گوشي رو برداشت ؛ شناختش! همون بود که يه بار شمارش رو بهش داده بود! از اون خانوم هاي ......
مي خواست گوشي رو بذاره!!! اما نذاشت ، باهاش حرف زد. سرما رو مي خواست فراموش کنه و حرف زدن دليل خوبي بود واسه اين کار.
گوشي رو که گذاشت تازه فهميد که چيکار کرده! آدرس خونه طرف رو گرفته بود و حالا داشت مي رفت اونجا! سيستم بدنش ديگه کار نميکرد ، پاها خودشون مي رفتن جلو و دسته عقب و جلو مي شدن ؛ کنترلي روي اون ها نبود!
پاها رشيدن دم در خونه ، هوا داشت تاريک مي شد ، از صبح زود تا حالا داشت راه مي رفت ، خودش هم نمي دونست چرا!
دست زنگ رو زد ؛ زن در رو باز کرد . پاها رفتن تو! داخل خونه گرم بود .
از خستگي ولو شد روي زمين ؛ زن چايي آورد . دست ها چايي رو برداشتن و دهان چايي رو خورد. يه کمي حالش جا اومد!
دست ها جون تازه اي گرفته بودن! رفتن به طرف زن...........
صبح زود بود! درست مثل ديروز ، چشماش رو باز کرد ، خيلي وقت بود که توي يه جاي راحت نخوابيده بود ، حالش خيلي خوب بود، زن هم اون جا خوابيده بود .
نمي خواست ديگه زن رو ببينه! پا شد و از در خونه زد بيرون.
رفت به طرف دکش ، به دکه که رسيد در دکه باز بود ........ |
|
_________________ برو بچ کامپيوتر همه ديوونن ولي هاليشون نيست!!
"فلفلو"
|
|
|
|
|
 |
سراب  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: شنبه 22 مهر 1385 مجموع ارسالها: 2368 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: شيراز سن: 20 جنسيت: مرد |
 |
يکشنبه 20 اسفند 1385، ساعت 1:15 |
|
 |
1 سال و 8 ماه پيش |
|
#12
|
| |
لطفا بدون توجه به این قسمت به داستان خود ادامه دهید(شما کار خودتون رو بکنین و من هم کار خودمو!)
از روزنامه فروش پرسید "خبر دارید؟!"
روزنامه فروش جواب داد : "از چی؟؟!"
- منظورم روزنامه خبره!
-آها... آره!
-یه خبر بدید با یه آدامس اوربیت سبز!....دانش و کامپیوتر یا عصر شبکه نیاوردید؟؟!
-نه!!! ولی مال ماه پیش هست....میخوای؟؟
یادش اومد که ماه پیش گرفته...گفت نه!
دوباره پرسید.... |
_________________ I Am SO Cute!!! 
|
|
|
|
|
 |
حيف!  پرچونه!!
تاريخ عضويت: يکشنبه 19 شهريور 1385 مجموع ارسالها: 658 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: شيراز جنسيت: نامشخص |
 |
يکشنبه 20 اسفند 1385، ساعت 1:48 |
|
 |
1 سال و 8 ماه پيش |
|
#13
|
| |
در باز بود....اما آخه چرا؟ ....شوکه شده بود...اين اولين بار بود که در باز بود....فکرش کار نميکرد...ازش انتظاري نداشت....اصولأ عادت نداشت کار کنه.......يعني اونجا چي مي تونست باشه....به دکه تکيه کرد....ودستاش حالا ديگه اصلأ حوصله اون دوتا دراز بي خاصيتو نداشت و اون ناخنوناي چنگکي .......زانوهاش ديگه توان ايستادن نداشتن.... فاصلش داشت با کف آسفالت کم ميشد.....اين اون بود که داشت بهش نزديک ميشد....چشماش يه رنگ شده بودن ...باور نميکرد ...چطور ممکن بود 200-300 متر آسفالت حرکت کنه بياد بالا....درد شديدي حس کرد .....آسفالته زيادي اومده بود بالا و اين شايد اولين بار بود که گچ تونسته بود جلوي آسفالت دووم بياره...جمجمه قهرمان!....حالا مي فهميد چرا بايد اين همه سال وزنشو تحمل ميکرد بدون هيچ استفاده اي.... |
|
|
|
|
|
|
 |
harvard  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: شنبه 26 مهر 1382 مجموع ارسالها: 1595 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: سکون معنا ندارد !!! بايد امشب بروم !!! جنسيت: مرد |
 |
يکشنبه 20 اسفند 1385، ساعت 21:42 |
|
 |
1 سال و 8 ماه پيش |
|
#14
|
| |
|
|
|
|
 |
sunson  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 24 مهر 1385 مجموع ارسالها: 1989 اعتبار کسب شده: 8621 محل سکونت: پشت هيچستان! جنسيت: نامشخص |
 |
دوشنبه 21 اسفند 1385، ساعت 12:59 |
|
 |
1 سال و 8 ماه پيش |
|
#15
|
| |
حالا اون توي آسفالت بود! يا شايد هم آسفالت اومده بود روي اون! فرقي نداشت!! اينجا ديگه تاريکي مطلق بود!
ديگه دستاش رو هم نمي ديد! اون ها داشتن واسه خودشون تلاش مي کردن! مي خواستن از آسفالت بيان بيرون ، هنوز هم بدن مقاومت مي کرد ، آسفالت داغ داغ بود و وقتي که به استخون مي رسيد سرد مي شد ، بوي گوشت سوخته ميومد ؛ هنوز هم دماغش کار مي کرد! ولي نفسي براي کشيدن نبود!
دست ها ديگه تکون نمي خوردن ، ديگه احساسشون نمي کرد ؛ نگاه کرد ؛ دو تا دست از جاشون کنده شده بودن و فقط دو تا تيکه استخون مونده بود ؛ و انگشت هايي دراز!!!!!!!!!!!
دست ها شروع به حرکت کردن ؛ اومدن جلو ؛ داشتن ميومدن طرف گردنش ؛ حلقه شدن دور گردنش ، نفسش بالا نميومد ديگه. داشت خفه ميشد! از هوش رفت.
بهوش اومد ، چشماش رو باز کرد ، کنار دکش افتاده بود. در دکه هنوز هم باز بود............ |
|
_________________ برو بچ کامپيوتر همه ديوونن ولي هاليشون نيست!!
"فلفلو"
|
|
|
|
|
 |
|
|