| نویسنده |
پیغام |
مسافر کوير  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: شنبه 23 خرداد 1383 مجموع ارسالها: 1890 اعتبار کسب شده: 4914 محل سکونت: خودمم نميدونم! جنسيت: مرد |
 |
دوشنبه 07 اسفند 1385، ساعت 10:52 |
|
 |
1 سال و 9 ماه پيش |
|
#1
|
| |
«من همانطوری مینویسم که حس میکنم... ازم خرده میگیرند که بد دهنام، زبان بیادبانه دارم... از بیرحمی و خشونت دایمی (کتابهایم) انتقاد میکنند... چه کنم؟ این دنیا ذاتاش را عوض کند، من هم سبکام را عوض می کنم.»
ادامه دارد...... |
|
_________________ نه بسته ام به کس دل, نه بسته کس به من دل
چو تخته پاره بر موج , رها, رها, رها من!
|
|
|
|
|
 |
siyagiso  پرچونه!!
تاريخ عضويت: چهارشنبه 25 بهمن 1385 مجموع ارسالها: 518 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: تهران جنسيت: نامشخص |
 |
دوشنبه 07 اسفند 1385، ساعت 11:03 |
|
 |
1 سال و 9 ماه پيش |
|
#2
|
| |
|
نام واقعي سلين، لويي فردينان دتوش بود. در سال 1844 به دنيا آمد. (27 مه) پدرش كارمند ساده بيمه و مادرش فروشنده توري و دانتل بود و نقص عضو داشت. انتخاب اين نام مستعار حاصل تشويش و پارانويا، و همچنين نشانه ستايش او از مادربزرگش بود كه بسيار دوستش ميداشت، زن باصلابتي كه الگوي او براي ترسيم بسياري پيرزنهاي دوست داشتني اما بداخلاق در كتابهايش شد. او در حومه نه چندان دلگرم كننده <كوربه ووا> پاريس به دنيا آمد و در مغازه دانتل فروشي مادرش در پاساژ <شوآزول> نزديك <پاله رواياي> كه جاي ملالانگيزي بود بزرگ شد. اولين رمان سلين، <سفر به انتهاي شب> (1932) ناگهان به شهرت رسيد. به گمان سلين، نوشتن وسيله خوبي بود كه يك پزشك تنگدست اما داراي استعداد نويسندگي ميتوانست با آن درآمدي اضافي كسب كند، اما همچنين كاركردي ضروري داشت كه از طريقش ميتوانست ذخيره خشمي را كه در او نهفته بود، تخليه كند. سلين در رمان دومش <مرگ قسطي> به بياني هر چند اغراقآميز به شرح دوران كودكياش در آن پاساژ كه با گاز روشن ميشد، به اولين سالهاي تحصيلش، به شروع آموزش بازرگاني، به اقامتش در يك مدرسه شبانهروزي در انگليس و سرانجام به خدمتش در سواره نظام ميپردازد. |
|
_________________ من به آغاز زمين نزديکم
نبض گلها را ميگيرم
آشنا هستم با ،سرنوشت تر آب ،عادت سبز درخت
سهراب سپهري
|
|
|
|
|
 |
مسافر کوير  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: شنبه 23 خرداد 1383 مجموع ارسالها: 1890 اعتبار کسب شده: 4914 محل سکونت: خودمم نميدونم! جنسيت: مرد |
 |
چهارشنبه 09 اسفند 1385، ساعت 4:27 |
|
 |
1 سال و 9 ماه پيش |
|
#3
|
| |
لويي فردينان سلين در 27 مه سال 1894 در فرانسه متولد شد و مشهورترين و نخستين اثر او «سفر به انتهاي شب» نام دارد كه در سال 1939 منتشر شد. در اين رمان با بكارگيري ريتمها و تاحد زيادي واژگان زبان عاميانه بسياري از قواعد ادبي خودش را شكست. رمان «سفر به انتهاي شب» يكي از بزرگترين شاهكارهاي ادبيات فرانسه است. هنگامي كه وي دستنويس اين رمان را براي چاپ فرستاد، ناشرش او را همتاي شكسپير و دانته خواند. پس از انتشار سفر به انتهاي شب، نويسندگان زيادي چون هنري ميلر و ديگران او را بسيار ستودند و وي را همپاي بزرگاني چون «جويس»، «فاكنر» و «كافكا» دانستند. نابغه تيره و تار ادبيات فرانسه را نويسندهاي ميدانند كه هنرش را شور و جوشش جنون و كابوس پرورانده است. سلين در فرانسه در سالهاي پس از جنگ جهاني دوم، در هالهاي از سكوت و ابهام فرو رفت و قلم به دست نويسندگان و منتقدان مخالف افتاد. «مرگ قسطي» اثر ديگر او است كه در اين دوران نوشته شد. در واقع آنچه بيش از هر چيز «سلين» را مورد آماج مخالفت ساخت، جزوههايي هجوآميز و تند بود كه عليه يهوديان نوشت و اين نوشتهها همزمان با اوجگيري نازيسم در آلمان موجب شد تا به او انگ ضد يهود، فاشيست و در نتيجه ضد چپ بزنند. اما در همان سالها «آندره» از او دفاع كرد و ميگفت هدف «سلين»، مسخره كردن نژادپرستي است. به هر تقدير در سال 1944 به قصد دانمارك به آلمان نازي رفت و در همين فاصله از سوي مقامات فرانسه مجرم شناخته شد و در دانمارك به زندان افتاد. پس از دوران حبس سالهاي 1947 تا 1951 در دانمارك سالهاي تبعيد را به نوشتن پرداخت. در اين سال، مورد عفو مقامات فرانسوي قرار گرفت و تا سال 1961 كه در سن 67 سالگي درگذشت، چندين اثر ديگر نوشت كه همگي حائز اهميت هستند. از اين ميان ميتوان به رمانهاي «دسته خيمه شببازي»، «جنگ»، «داستانهاي پريان براي زمانهاي ديگر»، «قلعه به قلعه» و «شمال» اشاره كرد. در سال 1343 جلال آلاحمد در ارزيابي شتابزده سلين را به فارسيزبانان معرفي كرد. از آثار ترجمه شده سلين، ميتوان «مرگ قسطي» و «سفر به انتهاي شب» را نام برد كه فرهاد غبرايي كار ترجمه و نشر جامي كار چاپ آن را عهدهدار بودهاند.
ادامه دارد... |
|
_________________ نه بسته ام به کس دل, نه بسته کس به من دل
چو تخته پاره بر موج , رها, رها, رها من!
|
|
|
|
|
 |
مسافر کوير  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: شنبه 23 خرداد 1383 مجموع ارسالها: 1890 اعتبار کسب شده: 4914 محل سکونت: خودمم نميدونم! جنسيت: مرد |
 |
چهارشنبه 09 اسفند 1385، ساعت 4:40 |
|
 |
1 سال و 9 ماه پيش |
|
#4
|
| |
طولانيه ولي خيلي مفيده:
جايگاه سلين در ادبيات جهان
صفدر تقى زاده
بسيارى از دست اندركاران ادبياتِ داستانى و منتقدان تراز اول ادبى، بر اين باورند كه مهم ترين رمان قرن بيستم، رمانِ اوليس يا يوليسيس اثر جيمز جويس نويسنده ايرلندى است، براساس اين معيار ادبى كه در قرن گذشته چه رمانى توانسته است به دانش و معرفت ما از وضع و شرايط انسانى و نيز به هنر رمان نويسى چيزى بيفزايد. رمانِ اوليس بيش تر براى ابداعات انقلابى و به كار گرفتن شگردهاى تازه داستان نويسى و از جمله تك گويى هاى درونى و استفاده از تمثيل ها و نمادهاى برگرفته از اسطوره ها و تاريخ و ادبيات، بزرگ ترين يا مهم ترين رمان قرن بيستم شناخته شده و نويسنده اش نيز به لحاظ توصيف دقيق و موشكافانه جزئيات زندگى مردم و نفوذ در اعماق روح قهرمانان و بررسى هاى روانشناختى و طنز گزنده به شهرت جهانى رسيده است.
رمانِ اوليس ظاهراً در نوع خود يگانه و كامل بوده و براى آن از رقيبِ معتبرِ ديگرى در دنياى انگليسى زبان (انگليس، امريكا، كانادا، استراليا، زلاندنو، افريقاى جنوبى...) نامى برده نمى شود اما در دنياى فرانسوى زبان، از رمانِ در جستجوى زمان از دست رفته اثر مارسل پروست نيز به صورت يكى از برجسته ترين آثار ادبى جهان در قرن بيستم نام مى برند.
مارسل پروست در اين اثر مسئله «زمان» را مطرح مى كند. «زمان» انگار هميشه واقعيتى حى و حاضر در خاطره راوى است كه بى توجه به تسلسل وقايع و نيز بى توجه به زمان مكانيكى منقوش بر صفحه ساعت، پس و پيش مى شود. پروست ميراث تجربه هاى تلخ و شيرينش را از ميان گذشته هاى شخصى خود بيرون مى كشد و آن ها را براى مدت زمان كوتاهى به زمان حال برمى گرداند و پيش از آن كه دوباره به اعماق خاطره برگردند، آن ها را به روى كاغذ منتقل مى كند و فرآيند زنده كردن واقعيت هاى گمشده و «از دست رفته» را هنرمندانه مى نماياند، اثرى اصيل و مبتكرانه كه صحنه هاى بسيار روشنى از يك جامعه رو به زوال را با زبانى نرم و سيال به خواننده ارائه مى دهد. پروست نيز همانند جويس به اين نتيجه رسيده است كه اگر بخواهيم پيچ و تاب هاى ذهن و جريان سيال انديشه را به درستى درك كنيم بايد كه از استعاره و نماد و تصوير يعنى از زبان شعر مدد بگيريم و از اين روست كه هم جويس و هم پروست را كه مى كوشيدند فضا و حال و هواى ذهن آدمى را باز آفرينند، مهم ترين رمان نويسان قرن بيستم مى نامند.
اما در دنياى فرانسوى زبان، رمانِ در جستجوى زمان از دست رفته و نويسنده آن مارسل پروست يگانه و بى رقيب نبودند و رمان هاى برجسته ديگرى هم بوده كه با اين رمان برابرى كند يا در فاصله نزديك با آن در يك رديف قرار گيرد.
يكى از اين رمان ها شايد رمان سفر به انتهاى شب اثر لويى فردينان سلين Louis- Ferdinand Cإline باشد، نويسنده اى كه به لحاظ زبان بى پرده و پرخاش ها و دشنام هاى مردم ستيزانه و نيز ديدگاه بدبينانه اش كه دنيا محل زندگى آدم هاى شرور و فاسد و ديوانه است شهرتى جهانى دارد. رمانِ ديگر اين نويسنده به نام مرگ قسطى نيز به همين اندازه از شهرت و اعتبار بهره مند است.
سلين پزشكى بود كه عقيده داشت «آدميزاد اصلاً پست است» و «ادبيات نتوانسته همه شرارت هاى نهاد بشرى را به درستى بكاود و نشان دهد.» از اين رو خود به كار نويسندگى پرداخت و با زبان تازه و پرخاشگرانه اى كه تا آن زمان در زبان فرانسوى سابقه نداشت آثار جنجال برانگيز تأثيرگذارى خلق كرد. او نخست به كمونيسم گرايش يافت و پس از سفرى به شوروى كه شرح آن را در كتاب گناهِ من (1937) آورده است از آن روى برگرداند. آنگاه به فاشيسم متمايل شد و عقايد تند و خشن ضد يهودى اش را در كتاب هيچ و پوچ براى يك كشتار (1937) انتشار داد. انتقاد تلخ و گزنده اش از جامعه «فاسد» فرانسه در كتاب مدرسه جنازه ها (1938) نيز جنجالى برانگيخت. از آن پس بود كه طردش كردند و طى جنگ جهانى اول، براى خدمت نظام وظيفه نپذيرفتندش و به ناگزير در پاريس به كار طبابت پرداخت و نسبت به هيتلر عقايد ضد و نقيضى پيدا كرد هم او را مى ستود و هم مى نكوهيد. بعد از نوشتن كتاب گروه خيمه شب بازى (1944) كه شرح تجربه هاى زندگى او در دنياى زيرزمينى لندن در جنگ جهانى اول است به آلمان رفت و از آنجا به دانمارك گريخت و يك سال و اندى در آنجا زندانى شد.
تا پيش از سال 1951 كه از اتهام همكارى با آلمان نازى تبرئه شد، اجازه ورود به پاريس نيافت. در اين ايام به پاريس رفت و تا آخر عمر سرگرم نوشتن و طبابت شد. از آخرين آثار مهم او كتاب هاى قصر به قصر (1957) و شمال است (1960) كه در هر دو، دنياى كابوسوار و گروتسك نازيسم را تشريح كرده است.
سلين را نويسنده اى مى شناسند كه احياكننده زبان فرانسوى است و با شكستن ديوارهاى كهنه زبان فرانسوى و استفاده از نوعى زبان محاوره اى خشن و به كارگيرى خصوصيات زبان شفاهى و عاميانه و گاه واژه سازى و عبارت پردازى هنرمندانه و صراحت و رك گويى نامتعارفش در برقرارى ارتباط با خواننده و بيدار و هشيار كردن او توانسته است در رمان امروز بدعت هايى به وجود بياورد.
اين ويژگى ها در بيش تر آثار او و از جمله در دو رمان مشهورش يعنى سفر به انتهاى شب و مرگ قسطى نمود برجسته اى دارد.
رمان سفر به انتهاى شب به سال 1932 نوشته شده و دو سال بعد به زبان انگليسى ترجمه شده است. درونمايه رمان، زندگى آدم نااميد و سرخورده اى است به نام فردينان باردامو كه بى هدف در اروپاى جنگ زده و تكه پاره شده سرگردان است و از هر طرف كه مى رود، با وحشت و پلشتى و ويرانى روبه رو مى شود و سخت مى كوشد از پوسته تنهايى وجود خويش و از ناتوانى اش در كمك به انسان هاى ديگر به در آيد اما در پايان آن چه نصيبش مى شود اعمال شيطانى و مرگ است.
رمان به هنگام انتشار به دليل مضمون ناهنجار و سياه انديشى مداوم و بىوقفه و نيز زبانى ناهنجارتر و گاه مستهجن در فرانسه جنجالى برانگيخت. زبانِ رمان البته زبان روايتگرى نيست، تلاشى است اصيل براى بازسازى زبان آرگوِ پرولتاريايى كه وحشت و خصوصيت جنگ را باز مى نمايد و شدّت و بدبينى او هم به اين نيّت است كه خواننده را برانگيزد تا به خود آيد و ببيند كه در چه وضع فلاكت بارِ وخيمى زندگى مى كند. به قول خودش با زبان اديبانه نمى توان به اين هدف دست يافت. مى توان زبان يكدست و همآهنگ او را نوعى پروراندن مبتكرانه يك نثر روايتى بسيار تأثيرگذار دانست.
اظهار نظر معروف لئون تروتسكى درباره سفر به انتهاى شب كه در اين رمان كوچك ترين اثرى از «اميد» پديدار نيست و نويسنده به دنياى ادبيات همان طور گام نهاده كه مردمِ ديگر به درون خانه هايشان گام مى نهند، قدرى غيرمنصفانه دانست يا دست كم گفت كه گفته او همه واقعيت نيست زيرا سلين خود گفته است كه اين كتاب حاصل روزى چهار ساعت نوشتن طى شش سال كار متمادى است. سلين رمانش را در اوقات فراغتِ پس از طبابت و بيش تر شب ها و روزهاى تعطيل آخر هفته مى نوشته است، چيزى حدود 000،50 صفحه، هر چند روبر دنوئل ناشر آثارش فقط 000،20 صفحه آن را به ياد مى آورد. او با سرعت اما با دقت مى نوشته و كلِ كار، حاصل طرح و ساختارى سنجيده و تجديدنظرها و بازنويسى هاى مربوط به سبك و سياق خاص خود اوست.
سلين در مورد دلايل نوشتن اين رمان به اقتضاى فضاى سياسى روز، ملاحظاتى را رعايت كرده و از جمله اصرار ورزيده كه تنها دليل نوشتن رمان، نياز مالى براى پرداخت اجاره خانه يا خريد خانه بوده است. در جايى ديگر در برابر اين پرسش كه چرا به كار نويسندگى پرداخته پاسخ داده است كه «اگر روانپزشك مى شدم وضعم به مراتب بهتر بود.»
هيچ يك از اين اظهار نظرها به ظاهر قانع كننده نيست و اين فرمايشات، بخشى به اين دليل است كه نقش نويسنده را به طور كلى و فعاليت هاى نويسندگى اش را بخصوص جدى تر جلوه دهد: نياز به اين كه در تمام عمر بر واقعياتى سرپوش بگذارد و به اين طريق از خود محافظت كند.
درست است كه به قول خبرنگارى «فكر و ذكر پول هميشه بر او مسلط بوده و همچنان مسلط است: يك بيمارى واقعى»، اما هميشه دوست داشته تصويرى از خود به مثابه نويسنده اى سخت فقير و تهيدست ارائه دهد.
اگر ماجراى نوشتن سفر به انتهاى شب تعمداً مبهم و گاه همراه با نظريه هاى ضد و نقيض است، ماجراى چاپ و نشر كتاب، از آن روشن تر نيست و گاه پيچيده تر هم هست.
نگارشِ كتاب در اوايل سال 1932 به پايان رسيد و نسخه ماشين شده اى از آن آماده شد و سلين نسخه هايى از اثر ماشين شده را به دو ناشر كوچك فرستاد كه يكى از آن ها كتاب را نپذيرفت و ديگرى حاضر شد در قبال دريافت 000،12 فرانك چاپش كند. يكى از دلايل نپذيرفتن كتاب از سوى ناشران، شكست اثر قبلى او «كليسا» بود نمايشنامه ناموفقى براساس رمان سفر به انتهاى شب.
سلين در ماه دسامبر سال 1931، زمانى كه هنوز نسخه كاملى از كتاب آماده نشده بود، به ناشر معروف گاليمار اطلاع داده بود «نوعى رمان نوشته ام كه نوشتنش چند سال به طول انجاميده است.» گاليمار به او پاسخ مى دهد كه خلاصه اى از رمان را برايش بفرستد و سلين در آوريل سال 1932، هم متن رمان و هم خلاصه آن را براى گاليمار مى فرستد. در همان زمان هم نسخه ديگرى از رمان را در اختيار ناشر تازه كارى به نام «دنوئل و استيل» قرار مى دهد. اين دو نفر، يعنى روبر دنوئل فرانسوى و برنارد استيل امريكايى يهودى مقيم فرانسه با مشاركت يكديگر بنگاه نشرى تشكيل مى دهند. سلين بعدها مى گويد «من متن رمان را همزمان براى دنوئل و گاليمار فرستادم. هر دو كار را پسنديدند اما دنوئل دو ساعت زودتر از گاليمار پاسخ داد.» حال آن كه گاليمار در واقع دو سه ماهى وقت صرف خواندن رمان كرده است. به شرحى كه در يكى از زندگينامه هاى سلين آمده «در انتشارات گاليمار كميته اى ادبى تشكيل مى شود كه از جمله اعضاء آن، ژان پولن، رامون فرناندز، آندره مارلو، گاستون گاليمار و امانوئل برل بوده اند تا كتاب را براى چاپ بررسى كنند. هر چند مارلو و برل كه هر دو رمان را پسنديده بودند نظر مساعد مى دهند، اكثريت اعضاء كميته كتاب را نمى پذيرند و نظر مى دهند كه بايد بخش هايى از آن حذف شود. سرانجام گاليمار، پس از تأخير قابل قبول دو ماه و نيمه اى چاپ اين اثر اول را مى پذيرد و پيشنهاد مى كند كه با نظر نويسنده بخش هايى از كتاب حذف شود. اما در اين زمان سلين ديگر با دنوئل و استيل قراردادى به امضا رسانده بوده است. گاليمار البته چيزى حدود 20 سال بعد كتاب ديگرى از سلين منتشر مى كند، تصميمى كه آن را مشابه نپذيرفتن كتاب در جستجوى زمان از دست رفته مارسل پروست توسط آندره ژيد مى دانند. انتشارات روبر دنوئل و برنارد استيل قبلاً كتاب عامه پسندى از يوجين دابى منتشر كرده بود كه با موفقيت تجارى بسيار زيادى روبه رو شده بود و سلين به احتمال زياد تحت تأثير همين موفقيت، اين ناشر را برگزيده بود.
با اين همه روايت هاى متعددى از اين كه چگونه روبر دنوئل به نسخه اى از سفر به انتهاى شب دست يافته وجود دارد. سلين خود در دسامبر سال 1932 به پل ويالار گفته است «من نسخه اى از كتاب را بى هيچ نام و نشانى از خودم براى او فرستادم.» يكى از دستياران دنوئل هم ماجرا را اين گونه تعريف مى كند. «روزى بانوى ناشناسى به دفتر انتشاراتى آمد و كتاب را تحويل داد، كتابى كه دو ناشر ديگر آن را نپذيرفته بودند و گاليمار هم به اين شرط حاضر به چاپ و نشر آن شده بود كه نويسنده هزينه هاى چاپ آن را تقبل كند.» در اواخر سال 1971، روبر پوله همچنان همين افسانه راتكرار مى كرد كه بانوى نقاشى، نسخه اى از كتاب را به دنوئل رسانده است، بانويى كه خود نمى دانست نويسنده اصلى كتاب كيست؟
در هر حال، دنوئل غروب روزى نسخه ماشين شده اى از رمان را در 900 صفحه روى ميز كار خود مى بيند و همان جا مى نشيند و كتاب را مى خواند. و روز بعد ماجرا را براى شريك خود برنارد استيل باز مى گويد و او را قانع مى كند كه هرچه زودتر دست به كار شوند و ترتيبات چاپ كتاب را فراهم كنند و استيل را وامى دارد از مادرش در امريكا بخواهد كه سرمايه لازم را برايش بفرستد. تنها كارى كه باقى مى ماند اين است كه نويسنده را پيدا كنند. ضميمه نسخه ماشين شده كتاب، رمان كوتاه ديگرى بوده از يك نويسنده زن كه در مون مارتر شماره 98 خيابان ليپك زندگى مى كرده است. يكى از كاركنان دنوئل با مراجعه به اين نشانى درمى يابد كه نويسنده كتاب، پزشك ناشناسى است كه در طبقه پائين آپارتمان زندگى مى كند. وقتى دنوئل نشانى نويسنده را به دست مى آورد خود يك راست به خيابان ليپك مى رود اما به او مى گويند كه نويسنده در خانه نيست و بعد سراغ مطب را مى گيرد و به مطب كه مى رسد، همان جا متن قراردادى را به امضاء او مى رساند و چند ساعت پيش از اعلام موافقت گاليمار، كار را فيصله مى دهد.
سلين قرارداد را با دنوئل و استيل روز 3 ژوئن 1932 با تعيين تاريخ مشخص براى انتشار كتاب در ماهِ اكتبر امضا مى كند. شرايط قرارداد استاندارد بوده است: تا پيش از فروش 4000 نسخه اول كتاب، پولى به نويسنده پرداخت نمى شود، براى فروش 1000 نسخه بعدى 10 درصد و براى 5000 تا 000،10 نسخه بعدى 12 درصد و براى 000،10 تا 000،50 نسخه بعدى 15 درصد و براى نسخه هاى بالاتر 18 درصد.
سلين وقتى مى بيند كه كار چاپ و نشر كتاب دارد به سرعت پيش مى رود، ديگر ارتباط چندانى با گاليمار برقرار نمى كند. او اكنون نام تازه اى پيدا كرده است. نام اصلى او يعنى لويى دِ توش به لويى فردينان سلين تغيير يافته است، نامى مستعار برگرفته از نام مادربزرگش.
سلين خود بر كار چاپ كتاب نظارت مى كند و هرگاه ويراستارانِ ناشر درصدد برمى آيند كه دستى در متن ببرند و سبك كار يا علامت گذارى كتاب را تغيير دهند، سخت مانعشان مى شود و در اين باره در جايى مى نويسد «دارند مجبورم مى كنند مثل فرانسوا مورياك بنويسم!» و در يادداشتى به دنوئل مى گويد «پدر محترم، از شما تمنا مى كنم بدون مشورت با من حتى يك كلمه را تغيير ندهيد! مى ترسم آهنگ نوشته را ضايع كنيد.» و درباره طرح روى جلد هم سختگيرانه نظر مى دهد. «اين بازى هاى سوزناك و احساساتى با حروف را كنار بگذاريد، فقط يك طرح كلاسيك كافى است... به گمانم ما فقط به يك طرح نسبتاً سنگين و معقول نياز داريم. رنگ بِژ و سياه يا طوسى و خاكسترى شايد و با حروف كاملاً درشت حتماً. همين.»
توجه به اين نكاتِ ريز بعدها در زندگى ادبى سلين به صورت قاعده اى هميشگى درآمد، هر چند نه تا آن حد كه در مورد چاپ و نشر نخستين رمانش به كار گرفت، رمانى كه خود انتظار داشت در آن سال جايزه ادبى گنكور را بربايد.
سفر به انتهاى شب در 20 اكتبر 1932 منتشر شد و نُه روز بعد ژرژ آلتمن نخستين نقد و مطلب تحسين آميز را درباره اش در نشريه «موند» به چاپ رساند.
رمان سفر به انتهاى شب هر چند حاميان معتبرى در ميان اعضاء هيئت داورى جايزه گنكور داشت، به دريافت اين جايزه ادبى نايل نيامد و جايزه گنكور سال 1932 را به رمان گرگ ها اثر گى مازلين كه ناشر آن گاليمار بود دادند. با اين همه، جنجالى كه در مورد اهداى جايزه به رمان گى مازلين به راه افتاد، سبب شد كه رمان سفر به انتهاى شب فروشى بيش از 000،50 نسخه داشته باشد و چيزى حدود 5000 نشريه و مجله ادبى مقاله هايى درباره اش بنويسند. |
|
_________________ نه بسته ام به کس دل, نه بسته کس به من دل
چو تخته پاره بر موج , رها, رها, رها من!
|
|
|
|
|
 |
مسافر کوير  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: شنبه 23 خرداد 1383 مجموع ارسالها: 1890 اعتبار کسب شده: 4914 محل سکونت: خودمم نميدونم! جنسيت: مرد |
 |
چهارشنبه 09 اسفند 1385، ساعت 19:17 |
|
 |
1 سال و 9 ماه پيش |
|
#5
|
| |
بريده اى از رمان سفر به انتهاى شب
لويى فردينان سلين
مترجم فرهاد غبرايى
1
ماجرا اين طور شروع شد. من اصلاً دهن وانكرده بودم. اصلاً. آرتور گانات([1]) كوكم كرد. آرتور هم دانشجو بود. دانشجوى دانشكده پزشكى. رفيقم بود. توى ميدان كليشى به هم برخورديم. بعد از ناهار بود. مى خواست با من گپى بزند. من هم گوش دادم. به من گفت: «بهتر است بيرون نمانيم! برويم تو.» من هم با او رفتم تو. آن وقت شروع كرد: «توى اين پياده رو تخم مرغ هم آب پز مى شود! از اين طرف بيا!» آن وقت باز هم متوجه شديم كه توى كوچه و خيابان به خاطر گرما نه كسى هست و نه ماشينى. پرنده پر نمى زد. وقتى هوا سوز دارد، كسى توى خيابان ها نيست. يادم است كه خودش هم راجع به اين قضيه مى گفت: «مردم پاريس انگار هميشه كار دارند، اما در واقع از صبح تا شب ول مى گردند، دليلش هم اين است كه وقتى هوا براى گردش مناسب نيست، مثلاً خيلى سرد است يا خيلى گرم، غيب شان مى زند، همه مى روند قهوه خانه تا شيرقهوه و آبجو بخورند. بله! مى گويند قرن سرعت است! ولى كو؟ تغييرات بزرگى رخ داده! ولى چه طورى/ راستش هيچ چيز تغيير نكرده. طبق معمول همه قربان صدقه هم مى روند، فقط همين. اين هم كه تازگى ندارد. بعضى حرف ها عوض شده، تازه نه آنقدرها. حتى كلمه ها هم زياد عوض نشده اند! شايد دو سه تايى، اينجا و آنجا، دو سه تا كلمه ناقابل...» و بعد به دنبال بلغور كردن اين واقعيت هاى پرفايده باد به غبغب انداخته همانجا لنگر انداختيم و از تماشاى عليامخدرات قهوه خانه محظوظ شديم.
بعد، موضوع به رئيس جمهور پوانكاره كشيد كه دست بر قضا همان روز صبح رفته بود تا يك نمايشگاه سگ هاى فسقلى را افتتاح كند. رشته صحبت به روزنامه لوتان([2]) كشيده شد كه در همين زمينه مطلبى نوشته بود. آرتور گانات گزكى دستش آمد و شروع كرد به دست انداختن من: «به به! اين هم از روزنامه عظيم الشأن لوتان! در دفاع از قوم فرانسوى لنگه اش پيدا نمى شود!» من كه مى خواستم بگويم من هم صاحب نظرم، معطلش نكردم و گفتم: «قوم فرانسوى واقعاً به اش احتياج دارد! هر چند كه ديگر قوم فرانسوى وجود خارجى ندارد!»
كله شقى به خرج داد و گفت: «ده، چرا! يكى هست! قوم خوشگلى هم هست! حتى خوشگل ترين قوم دنياست و هر كه قبول ندارد، مخش پاره سنگ برمى دارد!»
بعد شروع كرد به بد و بيراه گفتن به من. البته من جا نزدم.
ـ درست نيست! چيزى كه تو به اش مى گويى قوم، فقط يك توده گنديده، كرم خورده، شپشو، بى حال و دست و پا چلفتى است مثل من و امثال من كه گرسنگى و طاعون و سرما از چهار گوشه عالم فرارى شان داده و اينجا انداخته. به خاطر وجود دريا نتوانسته اند جلوتر از اين بروند. فرانسه اين است و فرانسوى هم اين.
با قيافه اى دمغ و تا اندازه اى غصه دار گفت، «باردامو، اجداد ما به خوبى خودمان بودند، ازشان بد نگو!»
ـ حق دارى، آرتور! در اين يك مورد حق دارى! كينه اى، رام، بى عصمت، درب و داغان، ترسو و نامرد، حقا كه به خوبى خودمان بودند! اشكالى ندارد، بگو! ماها عوض نمى شويم! نه جوراب مان عوض مى شود و نه ارباب هامان و نه عقايدمان. وقتى هم مى شود، آنقدر دير است كه ديگر به زحمتش نمى ارزد، ما ثابت قدم دنيا آمده ايم و ثابت قدم هم ريغ رحمت را سر مى كشيم! سرباز بى جيره و مواجب، قهرمان هايى كه سنگ همه را به سينه مى زنند، بوزينه هاى ناطقى كه از حرف هاشان رنج مى برند. ماها آلت دست عاليجناب نكبتيم. او صاحب اختيار ماست! وقتى بچه هاى حرف شنويى نيستيم، طناب مان را سفت مى كند، انگشت هايش دور گردن ماست، هميشه، حتى وقتى حرف زدن مان با ناراحتى توأم است. بايد هواى كار دست مان باشد كه لااقل بشود غذايى بلنبانيم... سر هيچ و پوچ آدم را خفه مى كند... اين كه نشد زندگى...
ـ باردامو، عشق هم هست!
جواب دادم: آرتور، عشق همان ابديتى است كه جلوى روى سگ هاست، و من يكى مغرورم.
ـ پس بيا از تو حرف بزنيم! تو آنارشيستى، همين و بس!
در همه جوانب زرنگى به خرج مى دهد. از همين جا زرنگى و همه آن افكار و عقايد مترقى اش رامى بينيد.
ـ گل گفتى، هالو جان! من آنارشيستم، بهترين دليلش هم اين است كه يك جور دعاى انتقام جويانه اجتماعى سرهم كرده ام. بد نيست همين الان نظرت را درباره اش بگويى: اسمش هست: «بال هاى زرنگار»!... و شروع كردم به خواندن:
«خدايى كه دقيقه ها و سكه ها را مى شمارد، خدايى نوميد، با بال هاى زرنگار گسترده بر سر عالم، با شكمى رو به آسمان، آماده نوازش ها. اوست خداوندگار ما. ببوسيم يكدگر را!»
ـ شعرك تو به زندگى واقعى ربطى ندارد. من طرفدار نظم موجودم و از سياست خوشم نمى آيد. بعلاوه، روزى كه وطنم از من بخواهد در راهش جانم را فدا كنم، لش بازى در نمى آورم، آماده ام كه در راهش جان بدهم.
جوابش اين بود.
در واقع بى آنكه متوجه باشيم، جنگ به ما نزديك مى شد و من حال و روز درستى نداشتم. اين بحث كوتاه و قره قاتى خسته ام كرده بود. بعد هم، كلافه بودم، چونكه پيشخدمت به خاطر انعام به كِنِس بازى متهمم كرده بود. بالاخره با آرتور آشتى كردم تا قال قضيه كنده بشود. تقريباً سر همه چيز به توافق رسيديم.
آشتى جويانه مُقُر آمدم:
ـ درست است، در واقع حق با توست، ولى آخر، همه مان روى يك كشتى نشسته ايم و به نوبت پارومان را مى زنيم، تو كه نمى توانى بگويى نه! روى سيخ هايى نشسته ايم كه به همه مان فرو مى رود! آنوقت چى گيرمان مى آيد؟ هيچ! فقط دوز و كلك، فلاكت، چاخان، و مشنگ بازى هم بالاى همه اين ها. مى گويند كار مى كنيم! اين يكى از همه گندتر است، با آن كارشان! پايين كشتى هن و هن مى زنيم، از هفت بندمان عرق سرازير است، بوى گند مى دهيم، و همين. آنوقت، آن بالا، روى عرشه، توى هواى آزاد، ارباب ها وايستاده اند، با زن هاى ترگل و ورگل و عطرزده روى زانوهاشان و كك شان هم نمى گزد. به عرشه احضارمان مى كنند. كلاه هاى سيلندرشان را روى سرشان مى گذارند و بعد سرمان عربده مى كشند و مى گويند: «پفيوزها، جنگ است! بايد به اين بوگندوها كه در «كشور شماره 2» سوارند حمله كنيم و دمار از روزگارشان درآوريم! زودتر! جنب بخوريد! هر چه كه لازم است روى عرشه داريم! همه يكصدا! صداتان دربيايد: زنده باد كشور شماره 1. بگذاريد از آن دور دورها صداتان را بشنوند! كسى كه بلندتر از همه فرياد بزند، نشان افتخار و خروس قندى و قاقالى لى نصيبش خواهد شد! بى همه چيزها! آن ها كه نمى خواهند روى دريا قالب تهى كنند، هر وقت دل شان خواست مى توانند بروند روى خشكى تا خيلى سريع تر از اينجا غزل خداحافظى را بخوانند!»
آرتور كه ديگر قانع كردنش آسان شده بود، در تأييد من گفت: «دقيقاً همين طور است كه مى گويى!» اما درست در همين لحظه از روبروى قهوه خانه يك هنگ گذشت و سرهنگ جلوتر از همه سوار اسب بود و حتى قيافه اى مهربان و بسيار شوخ و شنگ داشت. من با شور و شوق بلند شدم و سرِ آرتور فرياد زدم:
ـ من مى روم ببينم همين طور است يا نه!
راه افتادم و رفتم و در ارتش ثبت نام كردم، آنهم دوان دوان.
آرتور هم كه مطمئناً از تأثير قهرمان بازى من بر جماعتى كه نگاه مان مى كرد، كفرش درآمده بود، در جوابم فرياد زد: «كله خر بازى درنيار، فردينان!»
از اينكه چنين برداشتى مى كرد، كمى دلخور شدم، اما پا سست نكردم. ثابت قدم بودم. به خودم گفتم: «حرف مرد يكى است!»
و قبل از اينكه با يگان ارتشى و سرهنگ و دارو دسته اش به خيابان ديگر بپيچم، هنوز وقت باقى بود كه به طرفش فريادزنان بگويم: «خواهيم ديد، پخمه!»
جريان دقيقاً به همين صورت اتفاق افتاد.
بعد، مدت ها قدم رو رفتيم. كوچه و خيابان بود كه پشت سر هم مى گذشت و غيرنظامى ها و زن هاشان از پياده روها، از جلو ايستگاه ها و از كليساى پر ازدحام فريادهاى تشويق آميز مى كشيدند و گل پرت مى كردند. چقدر ميهن پرست زياد شده بود! و بعد، كم كم از تعداد ميهن پرست ها كم شد... باران آمد و باز هم كمتر شدند و آن وقت ديگر از فريادهاى تشويق آميز خبرى نبود، ديگر تنابنده اى توى خيابان ديده نمى شد.
يعنى غير از ماها كس ديگرى نبود؟ غير از ماها كه پشت سر هم صف كشيده بوديم. موسيقى قطع شد. وقتى ديدم اوضاع از چه قرار است، به خودم گفتم: «خودمانيم، ديگر تفريح ندارد! به زحمتش نمى ارزيد!» دلم مى خواست برگردم، اما كار از كار گذشته بود. غيرنظامى ها در را يواشكى پشت سر ما بسته بودند. عين موش افتاده بوديم توى تله.
منبع(نقل از كتاب سفر به انتهاى شب، چاپ چهارم، 1385، تهران، انتشارات جامى) |
|
_________________ نه بسته ام به کس دل, نه بسته کس به من دل
چو تخته پاره بر موج , رها, رها, رها من!
|
|
|
|
|
 |
Yaghma  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: يکشنبه 18 دي 1384 مجموع ارسالها: 1197 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: همين امروز ...! سن: 23 جنسيت: زن |
 |
شنبه 19 اسفند 1385، ساعت 9:31 |
|
 |
1 سال و 8 ماه پيش |
|
#6
|
| |
آرامش طلب های بوگندو را چهار شقه کنید!
نقل از: سفر به انتهای شب / نوشته لویی فردینان سلین / ترجمه فرهاد غبرایی / نشر جام / تهران 1373 |
|
_________________ ........ زيرا همه چيز از احساس آغاز مي شود!!!
|
|
|
|
|
 |
|
|
|
|
شما نمیتوانید در این تالار موضوع جدیدی ارسال کنید شما نمیتوانید به موضوعات این تالار پاسخ دهید شما نمیتوانید پیغامهای ارسالی خود در این تالار را، ویرایش کنید شما نمیتوانید پیغام های ارسالی خود در این تالار را حذف کنید شما نمیتوانید در نظرسنجیهای این تالار شرکت کنید
|
| |