| نویسنده |
پیغام |
احسان  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 4997 اعتبار کسب شده: 6569 محل سکونت: شيراز سن: 27 جنسيت: مرد |
 |
يکشنبه 02 آذر 1382، ساعت 17:57 |
|
 |
5 سال پيش |
|
#1
|
| |
|
|
|
|
 |
غريب آشنا  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 5521 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: شيراز سن: 25 جنسيت: مرد |
 |
دوشنبه 03 آذر 1382، ساعت 11:55 |
|
 |
5 سال پيش |
|
#2
|
| |
همه ما رفتني هستيم. من معمولاً اين جمله رو به شوخي ميگم؛ اما واقعاً همين جوره. هممون ميريم. رفتن و جدايي جزء جدايي ناپذير زندگيه. تو زندگي خيلي جدايي و خداحافظي هست. خيلي وقتها اين جداييها و خداحافظيها براي ما خيلي معموليه. شايد اصلاً بهش فکر هم نکنيم؛ اما بعضي وقتها جدايي و خداحافظي خيلي سخت ميشه. وقتي که دلت رو يه جايي بذاري و خداحافظي کني و بري. خيلي سخته. خيلي.
زندگي صحنه زيباي هنرمنديهاست.
هر کسي نغمه خود خواند و از صحنه رود.
صحنه پيوسته بجاست.
اي خوش آن نغمه که مردم بسپارند به ياد.
احسان جان، نغمه هايي که تو تو اين بخش به جا گذاشتي هيچ وقت از ياد بچه ها نميره. يکيش همين تالارهاي گفتمان. ايشالله که اين نغمه هيچ وقت خاموش نشه. |
|
_________________ "گـر چـه افتـاد ز زلـفـش گـرهـي در کـارم - - - - - - - - - - همچنان چشم گشاد از کرمش مي دارم
پاسبان حرم دل شده ام شب همه شب - - - - - - - - - - تـا در ايـن پـرده جـز انـديـشـه او نـگـذارم"
|
|
|
|
|
 |
احسان  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 4997 اعتبار کسب شده: 6569 محل سکونت: شيراز سن: 27 جنسيت: مرد |
 |
يکشنبه 09 آذر 1382، ساعت 13:17 |
|
 |
5 سال پيش |
|
#3
|
| |
ديروز به اميد فارغ التحصيلي رفته بودم خدمات! (گريه نکنيد، تازه اولشه!!)
اهالي محترم خدمات بنده را به 15 روز کاري ديگر حواله کردند. با توجه به اينکه هفته کاري دانشگاه 5 روز است، 15 روز کاري معادل است با 3 هفته! يعني حداقل 21 روز آدم!!
کاري که توي خدمات قراره انجام بشه به سه مرحله تقسيم ميشه و هر مرحله توي يک طبقه تقسيم شده. بايگاني هم توي زيرزمينه.
کل کارهايي که توي تمام طبقات بايد انجام بشه، به زحمت به 5 دقيقه ميرسه، اما ....
بگذريم، ديروز صبح اول وقت (7 صبح) شال و کلاه کردم و شاد و شنگول به سمت خدمات دانشگاه معظم شيراز راه افتادم تا به عنوان اولين نفري باشم که صبح توي خدمات هستم.
اضافه کنم که براي ساعت 5 عصر بليط گرفته بودم.
بعد از يه کمي خواهش و التماس و ... (پاچه خوري!!) کاشف به عمل آورد که مدارک بنده بعد از گذشت يک هفته هنوز در اولين مرحله تشريف دارند! و مسئول محترم نيز به هيچ وجه ميل ندارند به مدارک بي مقدار حقير اجازه عبور دهند. مسئول محترم طبقه اول (در حال چاي خوردن و با تلفن صحبت کردن) استدلال ميفرمودند که وقت ندارند!! البته من نفهميدم که منظورشون اين بود که وقت ندارند کارم را انجام دهند يا وقت ندارن با من حرف بزنند!!
تنها کمکي که به من کردند اين بود که گفتند هيچ کس نميتواند به من کمک کند!! و اين موضوع را چنان با اطمينان گفتند که فکر نکنم رئيس جمهور هم تا حالا به کسي اينطوري با اطمينان چيزي رو گفته باشه!
تصميم گرفتم که دست به پاچه رئيس محترم شوم، اما منشي رئيس فرمودند که رئيس وقتشان مهمتر از اين حرفهاست منتظر باشيد تا جناب معاون تشريف فرمائي بنمايند!
البته هيچکس نميدانست که جناب (معاون) کجا تشريف دارند و کي با قدوم محترمشان، اداره را عطر آگين خواهد نمود!!
به طبع و با توجه به اينکه به هر حال جناب معاون براي خودشان (و براي بقيه) کلي آدم هستند، و ما هم چون رئيس، معاون نيستيم و زورمان هم به کسي نميرسد حتما يا خريم يا بز (!!!) (دور از جون همگي) ، ميبايستي آنقدر آنجا بنشينيم تا زير پايمان علف سبز گردد.
از ساعت 8 تا ساعت 10 (و خورده اي) منتظر شدم و پارتي بازيهاي ناجوانمردانه، تلاشهاي کورکورانه، انتظارهاي نابخردانه ملت را تماشا کردم وآگهي هاي بامزه روي ديوار را خواندم و هي علف زير پام روئيد!!
سرانجام جناب معاون تشريف آوردن و من مجبور شدم که چند تا دروغ بر ضد مسئول طبقه يک سر هم کنم تا يه کمي تلافي کرده باشم!
با يه کمي دغل بازي و نامردي کار پرونده من در طبقه اول (در عرض 50 ثانيه) تمام شد و پرونده به دبيرخانه رفت.
دبيرخانه محترم ( که گويا پسر خاله رئيس جمهور بودن) عرض داشتن که ما فقط روزي يک بار کاغذها رو به افراد ميديم(!!!) و شما (يعني من!) بايد امروز برم و فردابيام!!. اگه نميدونين بدونين که کار دبير خونه يه چيزي بين 15 تا 30 ثانيه طول ميکشه!!
سر انجام پس از کلي تلاش مسئول طبقه دو رو جلوي دبيرخونه کشوندم و عاجزانه(!) بهش التماس(!!) کردم که نامه ها رو بگيره و اونم در کمال جوانمردي(!!) اينکار رو برام انجام داد!! (پاچه خوريها به علت وجود مسائل منافي عفت عمومي!!! سانسور شدن!!)
اما ايشان هم اعلام فرمودند که : "براي تحويل پرونده روز سه شنبه تشريف بياوريد!!"
همين موقع مسئول طبقه 3 تشريف آوردند و يک پرونده (مثل پرونده من) را به به جناب مسئول طبقه 2 دادند و گفتند که : "مال يکي از آشناهامه! ساعت 2 ميخواد بياد بگيردش!!" و من در اين حال موقعيت رو مناسب ديدم و با قبول افتخار حمالي پرونده موفق شدم پرونده خودم را هم به همراه اين پرونده به طبقه بالا برسانم.
و اما آخرين مرحله!
ميدونم که الان فکر ميکنين من بايد داستان رو به خوبي و خوشي به پايان برسونم، اما متاسفانه پرونده من ساعت 12:30 به طبقه رسيد و مسئول محترم طبقه يک پس از شرح دادن اين موضوع که کوهي از کار بر سرشان ريخته و الان وقت ناهاره و من بايد دوشنبه بيايم، و اينکه بعد الظهر هيچ بني بشري را به خدمات راه نميدهند و ... من را با کمال احترام از خدمات به بيرون پرت کردند و باز هم به من مدرک ندادند!!!
براي خودم متاسفم!!! |
|
_________________ » تنهايي خيلي خوب است... ... ... اما دونفرهاش!
» برنج را با وام بانکي ميخريم، نان را قسطي و ديگر هيچ!
|
|
|
|
|
 |
احسان  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 4997 اعتبار کسب شده: 6569 محل سکونت: شيراز سن: 27 جنسيت: مرد |
 |
يکشنبه 09 آذر 1382، ساعت 13:19 |
|
 |
5 سال پيش |
|
#4
|
| |
پرده اول:
چهار ساعت و نيم تلاش بيخود!! مکان : خدمات دانشگاه شيراز.
بعد از اينهمه تلاش و پاچه خوري به هيچ چيزي نرسيدم!!
پرده دوم:
ساعت 3 بعد الظهر - يک فکر جديد - يک تلفن به يک آدم مهم
جواب اون يک آدم مهم: بيست دقيقه ديگه حاضره، ميتوني بگيريش. اگه ديرت شده و به اتوبوس ممکنه نرسي، ميگم برات پستش کنن!!!!
پرده سوم:
ساعت 3:30 بعدالظهر - جلوي خدمات
- نگهباني که صبح به من محل ... (1) نميذاشت چنان تحويلم گرفت که شوکه شدم.
- جناب معاون که صبح منو قدر يه ... (2) هم تحويل نميگرفت، موقع خروج از اتاق جلوم بلند شد!!
- خانم محترم مسئول طبقه سه که صبح من رو ... (3) فرض کرده بود و ميگفت که کوهي از کار روي سرش ريخته ، به من گفت : "ببينيد همه چيز رو براتون درست نوشتم؟؟"!! و اضافه کرد که "پرونده تون توي بايگاني گم شده بود!!" (در حالت عادي اين يعني حداقل 10 - 20 روز معطلي!!) "من براتون پيداش کردم!!"
- و سرانجام مسئول محترم دبيرخونه که صبح بين من و ... (4) هيچ تفوتي قائل نميشد، بهم گفت که من صبح ميخواستم کارت رو بندازم ولي نميخواستم جلوي بقيه اين کار رو بکنم!!! (حالا چرا؟ خدا ميدونه!!!)
پرده پاياني :
من هم مثل همه جنتلمنهاي محترم تونستم يک بار از عاملي به نام پارتي استفاده کنم، و سرانجام بفهمم که چرا بعضيها با حاکميت عدل، مساوات و قانون مخالفن!
امروز صبح برگه ام رو تحويل دادم و راحت شدم.
پ ن :
1) سگ! (بلا نسبت)
2)بز!!
3) خر!!!
4) گاو!!!
------------------------------------------------------------
اگه الان دارين فکر ميکنين که من چه حوصله اي داشتم که اينهمه چيز رو تايپ کردم، بايد به اطلاعتون برسونم که قرار بود شبکه ما به مدت 30 دقيقه قطع بشه و اين بهترين راه براي سپري کردن اوقات بيکاري بود. |
|
_________________ » تنهايي خيلي خوب است... ... ... اما دونفرهاش!
» برنج را با وام بانکي ميخريم، نان را قسطي و ديگر هيچ!
|
|
|
|
|
 |
سيب  پرچونه!!
تاريخ عضويت: چهارشنبه 21 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 527 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: شيراز جنسيت: نامشخص |
 |
دوشنبه 10 آذر 1382، ساعت 15:22 |
|
 |
5 سال پيش |
|
#5
|
| |
عالي بود! |
|
_________________ By all means marry. If you get a good wife, you''ll be happy. If you get a bad one, you''ll become a philosopher
|
|
|
|
|
 |
harvard  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: شنبه 26 مهر 1382 مجموع ارسالها: 1595 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: سکون معنا ندارد !!! بايد امشب بروم !!! جنسيت: مرد |
 |
دوشنبه 10 آذر 1382، ساعت 16:15 |
|
 |
5 سال پيش |
|
#6
|
| |
|
|
|
|
 |
غريب آشنا  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 5521 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: شيراز سن: 25 جنسيت: مرد |
 |
دوشنبه 10 آذر 1382، ساعت 16:45 |
|
 |
5 سال پيش |
|
#7
|
| |
| harward نوشته بود: |
| ...مخصوصامنکه تازه سال اولم... |
harward جان تو سال صفر هستي نه سال اول! اين رو هيچ وقت فراموش نکن! |
|
_________________ "گـر چـه افتـاد ز زلـفـش گـرهـي در کـارم - - - - - - - - - - همچنان چشم گشاد از کرمش مي دارم
پاسبان حرم دل شده ام شب همه شب - - - - - - - - - - تـا در ايـن پـرده جـز انـديـشـه او نـگـذارم"
|
|
|
|
|
 |
مهدي پلنگ  داره راه ميفته!
تاريخ عضويت: يکشنبه 13 مهر 1382 مجموع ارسالها: 379 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: کرج جنسيت: مرد |
 |
سهشنبه 11 آذر 1382، ساعت 1:25 |
|
 |
5 سال پيش |
|
#8
|
| |
| غريب آشنا نوشته بود: |
| harward نوشته بود: |
| ...مخصوصامنکه تازه سال اولم... |
harward جان تو سال صفر هستي نه سال اول! اين رو هيچ وقت فراموش نکن! |
"غريب آشنا" ي عزيز تو هم يه سال صفري هستي! اين رو هيچ وقت فراموش نکن! |
|
_________________ I was born tomorrow, toaday I live, yesterday killed me! - Parviz Owsia
|
|
|
|
|
 |
harvard  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: شنبه 26 مهر 1382 مجموع ارسالها: 1595 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: سکون معنا ندارد !!! بايد امشب بروم !!! جنسيت: مرد |
 |
سهشنبه 11 آذر 1382، ساعت 10:56 |
|
 |
5 سال پيش |
|
#9
|
| |
|
|
|
|
 |
احسان  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 4997 اعتبار کسب شده: 6569 محل سکونت: شيراز سن: 27 جنسيت: مرد |
 |
سهشنبه 11 آذر 1382، ساعت 11:36 |
|
 |
5 سال پيش |
|
#10
|
| |
|
|
|
|
 |
غريب آشنا  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 5521 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: شيراز سن: 25 جنسيت: مرد |
 |
يکشنبه 24 آبان 1383، ساعت 15:03 |
|
 |
4 سال پيش |
|
#11
|
| |
از حدود يک ماه پيش که ‹ نخستين همايش دانشجويي فناوري اطلاعات و ارتباطات (ICT) › تموم شد، ديگه تو اين دانشکده کاري نداشتي. همه چيز برات تموم شده بود: واحدهايي که بايد مي گذروندي، گروه علمي که رضا و سياوش و تو راهش انداخته بودين و به قول بعضيها ‹ گروهک علمي › بود و شايد چند هزار ساعت تو اين مدت اونجا بودين، دبيرخونه همايش که حدود 2000 ساعت از وقتت رو اونجا بودي و …. خيلي چيزها تموم شده بود؛ اما هنوزم يه چيزهايي باقي مونده بود که مجبورت کنه هر روز مثل سابق کيفت رو برداري و بياي دانشکده: دوستهايي که اگه يه روز نمي ديديشون، دلت براشون تنگ مي شد و فقط براي اين که چند دقيقه ببينيشون، حاضر بودي بعد از اين که بيرون از دانشکده کارت تموم مي شد، با تمام خستگيت و با چشمهايي که از خستگي و کم خوابي درد مي کرد اين همه مسافت رو طي کني و کلي وقت بگذاري و بهشون سر بزني؛ دانشکده اي که چهار سال از بهترين سالهاي زندگيت رو اون جا گذرونده بودي و در و ديوارش برات خاطره بود و …. الان ديگه اوضاع بخش با قديما خيلي فرق کرده. اون موقع که گروه علمي رو راه انداختين، غير از خودتون دو سه نفر، هيچ جنبنده ديگه اي اونجا پيداش نمي شد و شايد از صبح تا شب يه نفر هم به اونجا سر نمي زد؛ اما الان اتاق گروه علمي به يه پايگاه دانشجويي تبديل شده که يه عده از بچه ها بين کلاسها و هر موقع وقت آزاد دارن، ميان اونجا و دور هم مي شينن و کارهاشون رو انجام مي دن و حرف مي زنن و اگه برنامه دانشجويي خاصي هم باشه، کارهاش همون جا انجام مي شه و برنامه از همون جا راه مي افته. ديگه مثل سابق نيست که غير از خودتون پشه هم تو گروه علمي پر نزنه. اکثر وقتها که مي ري اونجا، مي بيني چند تا از بچه ها اونجان و بعضي وقتها اين قدر شلوغه که جا نيست. خدا رو شکر. شما هم همين رو مي خواستين. مي خواستين اون اتاق آلومينيومي سلول مانند تاريک و ساده و بي زرق و برق، يه اتاق دانشجويي بشه که بچه ها بتونن براي کارهاي دانشجويي ازش استفاده کنن. شما تقريباً به هدفتون رسيدين. تا چند وقت ديگه هم انتخابات گروه علمي جديد راه مي افته و مسئوليت اتاق به اعضاي جديد واگذار مي شه. ديگه کاري اونجا نداري. حتي شايد بودنت بيشتر مايه مزاحمت باشه. اگه پشت کامپيوتر نشسته باشي که جاي يه نفر ديگه رو اشغال کردي و اگه حتي پشت کامپيوتر هم نباشي و جاي کسي رو اشغال نکرده باشي، شايد بچه ها بخوان به هم حرفهايي بزنن که دوست نداشته باشن تو بشنوي. حق هم دارن. ديگه هيچ جاي بخش به تو تعلق نداره؛ هر چند تو هنوز شديداً به بچه هاي بخش و در و ديوارش تعلق خاطر داري. تو ديگه فارغ التحصيل شدي و دانشجوي بخش محسوب نمي شي. ديگه بايد عرصه رو براي بقيه خالي کني و بري. مطمئن باش اگه تو بري، هيچ اتفاق خاصي نمي افته. خيلي زود همه فراموش مي کنن که يه موقع تو اين بخش همچين شخصي وجود داشت. تو هم مي ري. مثل خيليهاي ديگه که تا حالا رفتن. آب هم از آب تکون نمي خوره. حتي احتمالاً نزديکترين دوستهات، همونهايي که اگه يه روز نمي ديدشون دلت براشون تنگ مي شد، همونهايي که اين روزهاي آخر فقط براي ديدن اونها مي رفتي بخش، تو رو فراموش مي کنن. هر کدوم از اونها واسه خودش اين قدر کار و مشغوليات داره که ديگه تو ذهنش جايي براي تو باقي نمي مونه. دير يا زود تو رو از ياد مي برن. هر چند ممکنه تا مدتي به ياد روزهايي که به هم بودين هر از گاهي احوالت رو از اين و اون بپرسن، اما بودن و نبودنت براشون فرقي نمي کنه. بعد از يه مدت همين احوالپرسي و سراغ گرفتن هم تموم مي شه و ديگه براي هميشه از ذهنشون پاک مي شي. رسم دنيا همينه. کاريش نمي شه کرد. تو هم بايد به اين رسم عادت کني. هر چند برات سخته. بايد از اينجا دل بکني. بايد بري. با همه خاطرات تلخ و شيريني که اينجا داشتي. خاطراتي که ديگه هيچ وقت تکرار نمي شن. خاطراتي که بعضي از اونها وقتي به يادشون مي افتي، لبخند رو لبات نقش مي بنده و بعضيهاش اشکت رو سرازير مي کنن. تنها چيزهايي که برات باقي مي مونن، همين خاطراتن. تازه همين خاطرات هم بهت وفادار نمي مونن. دير يا زود خيليهاشون از ذهنت مي رن؛ اما يه سري از اونها مثل يادگاري که رو قلبت کنده باشن يا شايد مثل يه داغ روي دلت، براي هميشه تو ذهن و قلبت باقي مي مونن و هيچ وقت حتي اگه بخواي نمي توني فراموششون کني. دير يا زود بايد بري. هر چي بيشتر بگذره، رفتن و دل کندن برات سخت تر مي شه. پس بهتره بري. همين امروز؛ همين الان. چشمهات رو ببند و به همه چيز و همه کس پشت کن و با آخرين سرعتي که مي توني ازشون فاصله بگير. برو! خداحافظ!
"ما مي رويم و آيا در پي ما يادي از درها خواهد گذشت؟
ما مي رويم و آيا غمي بر جاي ما در سايه ها خواهد نشست؟ ..." |
|
_________________ "گـر چـه افتـاد ز زلـفـش گـرهـي در کـارم - - - - - - - - - - همچنان چشم گشاد از کرمش مي دارم
پاسبان حرم دل شده ام شب همه شب - - - - - - - - - - تـا در ايـن پـرده جـز انـديـشـه او نـگـذارم"
|
|
|
|
|
 |
غريب آشنا  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 5521 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: شيراز سن: 25 جنسيت: مرد |
 |
جمعه 20 آذر 1383، ساعت 12:59 |
|
 |
3 سال و 11 ماه پيش |
|
#12
|
| |
چهارشنبه دو هفته گذشته، جشن معارفه دانشجويان ورودي 83 بخش کامپيوتر بود. دانشجويان ورودي 83، يعني 4 ورودي بعد از ما. يه نفر از وروديهاي جديد (سال صفري ها!) رو دم در تالار خوارزمي نگه داشته بودن که بچه هاي ورودي 83 حتماً با معرفي نامه بيان تو. هر دفعه که مي خواستم برم تو تالار، ازم معرفي نامه مي خواست! خوب اون تقصيري نداشت. من رو که فکر کنم از بس تو بخش بودم سوسکهاي بخش هم مي شناسن، نمي شناخت. تو جشن غير از خود بچه هاي 83، از پسرهاي وروديهاي قبل تعداد کمي شرکت کرده بودن. واسه همين براي پيدا کردن يه چهره آشنا بايد کلي اين ور و اون ور مي گشتم. اول جشن به زحمت تونستم دو تا از پسرهاي سال بالايي رو پيدا کنم که برم پيششون بشينم؛ اما من که نشستم، براشون کاري پيش اومد و بلند شدن و رفتن. تا چند رديف جلوتر و پشت سر من يه نفر هم ننشسته بود. قسمت اول جشن رو کاملاً تنها نشسته بودم. بعد از چند تا سخنراني، يه کليپ پخش کردن. تو کليپ، يه سري از عکسهاي مراسم مختلفي که اين دو سال گذشته برگزار شده بود گذاشته بودن. با وجودي که تو همه اونها من از برگزارکننده هاي اصلي بودم، فقط دو، سه تا عکس از من بين اون همه عکس بود. خوب، علتش هم واضحه. تقريباً همه اون عکسها رو خود من گرفته بودم. اين جشن، اولين مراسمي تو اين دو سال اخير بود که من دوربين دستم نبود و يکي ديگه عکس مي گرفت. عکسها يکي يکي پشت سر هم رد مي شدن و خاطرات اين چند سال جلوي چشمهام رژه مي رفتن. بعد از پذيرايي، بالاخره چند تا از بچه هاي دبيرخونه ICT رو يه گوشه پيدا کردم و با خوشحالي رفتم پيش اونها. به قول يکي از همين دوستهام، غريب آشنا ديگه آشنا نبود؛ غريب بود! تازه هنوز فقط چند ماه از رفتن من از اين بخش گذشته؛ يه سال ديگه، تعداد آشناهام تو اين بخش کمتر مي شه؛ هر سال باز هم کمتر و بالاخره 5، 6 سال ديگه احتمالاً حتي يه نفر آشنا هم بين بچه هاي بخش ندارم. اين سرنوشت من و بقيه فارغ التحصيلهاست. اون روز غربت خودم رو که تو اون جمع ديدم، ياد يه شعر قشنگ افتادم که هنوزم مدام تو ذهنم تکرار مي شه:
ما غريبيم در اين آبادي؛
ما اسيريم در اين آزادي؛
خانه ما جاييست
که در او ريشه ماست ... |
|
_________________ "گـر چـه افتـاد ز زلـفـش گـرهـي در کـارم - - - - - - - - - - همچنان چشم گشاد از کرمش مي دارم
پاسبان حرم دل شده ام شب همه شب - - - - - - - - - - تـا در ايـن پـرده جـز انـديـشـه او نـگـذارم"
|
|
|
|
|
 |
harvard  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: شنبه 26 مهر 1382 مجموع ارسالها: 1595 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: سکون معنا ندارد !!! بايد امشب بروم !!! جنسيت: مرد |
 |
سهشنبه 24 آذر 1383، ساعت 22:47 |
|
 |
3 سال و 11 ماه پيش |
|
#13
|
| |
|
سلام بگذريم از کم و کاستيهاي اين معارفه که قصه دراز است اما خوب خدائيش مگه اين همه ورودي 79 را تعريف کردند که فعال بودند کي بوده غير رضا و تو و يه چند تاي ديگه کي آشنا تر از تو و رضا بود @};- |
|
_________________ عملکرد هر انسان ريشه در بينشها و گرايشهايي دارد که خود، برگرفته از داده هاي خامي است که در زندگي روزانه به دست مي آيد . از همين روست که ابرقدرتها مي کوشند که با کاناليزه کردن اخبار و اطلاعات جهاني ، گرايشها و در نتيجه ، مواضع علمي جوامع بشري را به کنترل خود درآورند .
اسرائيل بايد از صحنه روزگار محو شود .
|
|
|
|
|
 |
غريب آشنا  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 5521 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: شيراز سن: 25 جنسيت: مرد |
 |
پنجشنبه 17 دي 1383، ساعت 12:37 |
|
 |
3 سال و 11 ماه پيش |
|
#14
|
| |
من از نهايت شب حرف مي زنم
من از نهايت تاريکي
و از نهايت شب حرف مي زنم
اگر به خانه من آمدي
براي من اي مهربان چراغ بياور
و يک دريچه که از آن
به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم ...
فروغ فرخزاد |
|
_________________ "گـر چـه افتـاد ز زلـفـش گـرهـي در کـارم - - - - - - - - - - همچنان چشم گشاد از کرمش مي دارم
پاسبان حرم دل شده ام شب همه شب - - - - - - - - - - تـا در ايـن پـرده جـز انـديـشـه او نـگـذارم"
|
|
|
|
|
 |
usofan  سال صفري!
تاريخ عضويت: چهارشنبه 01 تير 1384 مجموع ارسالها: 85 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: جنسيت: نامشخص |
 |
شنبه 04 شهريور 1385، ساعت 21:20 |
|
 |
2 سال و 3 ماه پيش |
|
#15
|
| |
جا دارد از رحمانيان و اکتيو ياد کنم که مدتهاست چيزي ننوشته اند و روشن نيست چه پيش آمده بويژه براي اکتيو که بايد احسان ازش خبر داشته باشه و بدونه چرا ديگه اينجا نيست
همين طور چند وقتي است که از عبود خبري نيست
حيفه که ديگه خبري ازش توي تالار نيست اميدوارم بتوانيم باز هم نوشته هايش را ببينيم |
|
|
|
|
|
|
 |
|
|