صفحه نخست  •  فهرست تالارها  •  نگارخانه  •  لیست اعضا  •  گروه‌ها  •  جستجو  •  ورود
 
4
ارسال موضوع جدیدپاسخ به موضوع
نویسنده پیغام
ستاره’ غريبآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: پنجشنبه 21 دي 1385
مجموع ارسالها: 2106
اعتبار کسب شده: 3896
جنسيت: زن
ارسال سه‌شنبه 20 فروردين 1387، ساعت 21:04
 1 ماه و 7 روز پيش
#61
 
هري پاتر و يل سيستان


کنون رزم پاتر و رستم بگوش دگرها شنيدي خوب اين هم به روش


ديدن هري پاتر رستم را:

رستم از يازده نبرد خونين باز مي گردد...افراسيابان و سهراب و اکوان ديو و اسفنديار را نگون ساخته است. ليک اکنون بسي الاف است و طفلک بر سر کوچه نشستي و با رخش هي مي رود تا دور برگردان و بر مي گردد...

به رستم مي گويند هري پاتر امده و اورا به نبر دعوت کرده...رستم که دلش لک زده براي يک جنگ حسابي،راهي مي شود...


ميدان نبرد-خارجي-روز

هري با قدم هاي محکم رسيد صداي هري را چو رستم شنيد
پريد رستم از زين رخش خودش هري هم پياده شد از آذرخش

نگه در نگه....دشت خاموش و خف جهاني فرو رفته کلا تو کف
همه مات و مبهوت اين ماجرا که رستم چه خواهد کند بچه را؟

رستم تک و تنها بود و ايرانيان محل رخش هم به او نگذاشته بودند. عوضش سپاه پاتريان تا دلت بخواهد مملو بود از هوادار و چيرليدر و خرده ساحر.

سپاه دليران که زاغارت بود ولي تيم پاتر ز هاگوارت بود
رون و هرميون ...چو و شخص مدير که اسمش فراموش کردم حقير!



رجز خواني دو پهلوان:


هري گفت رستم تويي نره غول؟ بياموزمت فن رزم از اصول
شنيده بدم هيکلت خوشگل است نبرد و ستيزه تورا مشکل است

ولي رستم آن قد که مي ديد بود سرش تا کمربند هاگريد بود
بدو گفت رستم برو بچه جون برو آمريکا درستون رو بخون
سوالي مرا آمده اي پسر ندارد سر دسته جاروت خطر؟

من انم که ايران به دست من است ز چين تا دبي جمله پست من است
منم رستم زال دستان منم جوان مرد و شير دليران منم
گرت من کنم فوت بادت برد دگر لرد ولدمورت يادت رود...
هري چون شنيد اسم اسمش نبر عجب کرد احساس رعب و خطر

چشمانش را تنگ کرد کمي عقب رفت...رستم هم رفت عقب...دشت و دشستان مهياست تا نبردي خونين را شاهد باشد...هري از سويي گمان مي برد رستم از عمال تروريست ولدمورت است....و رستم هم هري را يک آمريکايي مي داند که آمده ايران تا بچه ها را اغفال کند...تازه با آمدن او هيچ کس ديگر شاهنامه نمي خرد و همه در کف هري پاترند..پس چه دليلي بهتر از اين براي آغازيدن جنگي يکپارچه خون خين



جهان پيش آن دو... تيريپ خسته است هري روي جاروش بنشسته است

هري مي کند چوب خود را تميز و چوبش زند هي جرقه يه ريز

کمانش بياورد رستم برون هري هم پنيرو نوتلا و نون
خودش را کند تقويت مرد يل مبادا کند ضعف و گردد خجل

رستم خود را پهلوان مي ديد که سرتاسر پهنه ي دنيا در چنگ او بود روزي....ترسي است عظيم از نبرد با جقله بچه ي سرزمين تازه کشف شده ي ايادي استکبار....آيا بايد با آنها در افتد...يا برگردد پيش تهمينه ؟ مرز بين عشق و عقل که مي گويند اين است ها....


دو يل وارد گود ميدان شدند جماعت دگر بار حيران شدند
همه ناخن رعب خود مي جوند مبادا بيابد يکيشان گزند

جنگ در مي گيرد....زمين و زمان سياه مي شود....رستم هي فن به کار مي گيرد...رجز خواني در نبرد هم ادامه دارد...سپاهيان خموشند و اسب ها شيهه مي کشند....داستاني است که بيا و ببين...نويسنده اين سطور وقت ندارد که شعر همه ي اينها را بنويسد.....خلاصه عجب جنگي است ها....


و رستم کمان چاره ي کار ديد و فورا ز رخشش به پايين پريد

رستم تير را در سوفار کمان بنهاد....

بر اوراست چپ کرد و چپ کرد راست هري زل زده بود به اون عين ماست

رستم با خود مي گويد چرا اين بچه نمي ترسد....نکند اين هم پسر ماست و خبر نداريم....اگر ملت اينجا نايستاده بودند از او مي خواستم که لباس از تن بيرون کند مبادا يک جاييش نشاني بسته باشند به نماد پوري ما...
رستم با خود فکر مي کند...در ترديد است...اگر اورا بکشد ممکن است يک بار ديگر فرزند کشي تکرار شود و پهلواني اش زير سوال برود...و اگر دست از او بکشد هم مي گويند ترسيده و هم اينکه تهمينه دهانش را آسفالت خواهد نمودي بس که هي اين ور و ان ور توله پس انداختندي...



رستم تصميمش را مي گيردو چشم هري نشانه اوست.

هري و بلر هر دو در خاک به جهان پاک از اين هردو ناپاک به...


خلاصه کمان را به آخر کشيد به جز چشم پاتر که چيزي نديد...

دشت يکپارچه سکوت مي شود....خروش از کمان برميخيزد....و رستم مي رود که کار را تمام کند....

چو زه را رها کرد سردار طوس.... هري گفت:"سان‌ديس‌سيريش‌سيم‌سيوس! "


دشت ساکت شد. گوي گرد مرگ پاشيدند بر آن عرصه هاي و هو....رستم در جا خشک شد و آوردندش کنار ميدان فردوسي تا سر حوصله نصبش کنند کنار صاحبش. هري در کمال ناباوري سه امتياز اين نبرد را هم گرفت و از گروه خود صعود کرد...
و مردمان ايرات و توران و زابلستان و کابلستان همچنان در کف اند. که رستم ان همه رشادت و فن به کار بست.و هري با يک ورد ساده اينچنين يل سيستان را از پاي در اورد...

به هر حال تورانيان نامه نوشتند و بمب گوگلي ساختند و بهر غرامت خانم جي-کي رولينگ را درخواست کردند. هرچند دو ماه بعد کلا همه چيز يادشان رفت.

شنو پند من چلچراغي کنون کمي هم ز تاريخ ايران بخون
نگويم هري بد سرشت است و دون ولي رستمم دل داره اي جوون
برو کار مي کن مگو چيست کار؟ به تاريخ ايران بکن افتخار
نه که هي دم از زال و رستم زني ز جمشيد و کوروش گهي دم زني
بکن توشه راه خود افتخار که مردي به علم است و به پشتکار

-
بعد از تحرير: اعتراف مي کنم ما گمان مي کرديم هري از بچه هاي امريکايي است! نگو از جماعت انگلو ساکسون ها بوده...به هر حال جدا از اينکه سگ بردادر شغال است...مي دهيم بچه ها يک اعتراف بگيرند ...از شبکه ۴(؟۱) هم پخشش مي کنيم که بگويد امريکايي بودم...واللا!
منبع: صيد قزل آلا در اينترنت

_________________
شکل تو گل اسم تو گل اما خودت خاري و بس
بغض مني نمي شکني گرفته اي راه نفس
ظالم ظالم
منو مي آزاري و بس
ظالم ظالم
Crying or Very sad
براي من روحيهء خودم مهمه که افسرده نباشه.پس گير به من نده که برام مهم نيستي.___________
بيخود تلاش هم نکن به حالم ب.... Brick wall
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
مهدي پلنگآفلاين
داره راه ميفته!
داره راه ميفته!

آواتار

تاريخ عضويت: يکشنبه 13 مهر 1382
مجموع ارسالها: 369
اعتبار کسب شده: 1030
محل سکونت: کرج
جنسيت: مرد
ارسال يکشنبه 25 فروردين 1387، ساعت 17:59
 1 ماه و 3 روز پيش
#62
 
'گر پسري کشته شود دختري ترشيده شود .... گر پسران کشته شوند جمله جهان ليته شود! Mr. Green

_________________
کار ما نيست شناسايي راز گل سرخ،
کار ما شايد اين است
که در افسون گل سرخ شناور باشيم.
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
ستاره’ غريبآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: پنجشنبه 21 دي 1385
مجموع ارسالها: 2106
اعتبار کسب شده: 3896
جنسيت: زن
ارسال پنجشنبه 29 فروردين 1387، ساعت 19:11
 29 روز و 1 ساعت پيش
#63
 
يک نفر آدم بي درد و مرفه به رفيقش مي گفت:

مايه و پول مهياست بيا تا برويم...

و رفيقش پرسيد؟

به کجا دوست من؟!

گفت:آن جا که به نام فکه ست

مي دهد جان که بسازي ويلا!

جنس خاکش خوب است...

و اگر زود بجنبيم و بسازيمش ما

مي شود قيمت آن مثل طلا

مي رود آن بالا

تا به عرش اعلا!

آن قدر که همگي فکر کنند...

شده آن قطعه اي از خاک بهشت!!

در همان لحظه پريدم از خواب!

به خودم گفتم هاي...

نکند خواب تو تعبير شود؟

و اگر شد...

تو چه خاکي به سرت خواهي ريخت؟!

زير لب گفتم که...

خاک پاک فکه

جنس خاکش خوب است...!

_________________
شکل تو گل اسم تو گل اما خودت خاري و بس
بغض مني نمي شکني گرفته اي راه نفس
ظالم ظالم
منو مي آزاري و بس
ظالم ظالم
Crying or Very sad
براي من روحيهء خودم مهمه که افسرده نباشه.پس گير به من نده که برام مهم نيستي.___________
بيخود تلاش هم نکن به حالم ب.... Brick wall
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
مهدي پلنگآفلاين
داره راه ميفته!
داره راه ميفته!

آواتار

تاريخ عضويت: يکشنبه 13 مهر 1382
مجموع ارسالها: 369
اعتبار کسب شده: 1030
محل سکونت: کرج
جنسيت: مرد
ارسال چهارشنبه 04 ارديبهشت 1387، ساعت 10:11
 23 روز و 10 ساعت پيش
#64
 
نيمه شب پريشب گشتم دچار کابوس
ديدم به خواب حافظ توي صف اتوبوس
گفتم : سلام حافظ ، گفتا : عليک جانم
گفتم : کجا روي تو؟ گفتا که خود ندانم
گفتم : بگير فالي گفتا : نمانده حالي
گفتم : که تازه تازه شعر و غزل چه داري ؟
گفتا : که مي سرايم شعر سپيد باري
گفتم : کجاست ليلي ؟ مشغول دلربايي؟
گفتا : شده ستاره در فيلم سينمايي
گفتم : بگو ، زخالش ، آن خال آتش افروز ؟
گفتا : عمل نموده ، ديروز يا پريروز
گفتم : بگو ز مويش، گفتا که مش نموده
گفتم : بگو ز يارش، گفتا ولش نموده
گفتم : چرا ؟ چگونه ؟ عاقل شده است مجنون ؟
گفتا : شديد گشته معتاد گرد و افيون
گفتم : کجاست جمشيد ؟ جام جهان نمايش ؟
گفتا : خريده قسطي تلويزيون به جايش
گفتم : بگو ، ز ساقي حالا شده چه کاره ؟
گفتا : شدست منشي در دفتر اداره
گفتم : بگو ، ز زاهد آن رهنماي منزل
گفتا : که دست خود را بردار از سر دل
گفتم : ز ساربان گو با کاروان غم ها
گفتا : آژانس دارد با تور دور دنيا
گفتم : بگو ، ز محمل يا از کجاوه يادي
گفتا : پژو ، دوو ، بنز يا گلف نوک مدادي
گفتم : که قاصدک کو آن باد صبح شرقي
گفتا : که جاي خود را داده به فاکس برقي
گفتم : سلام ما را باد صبا کجا برد ؟
گفتا : به پست داده ، آورد يا نياورد ؟
گفتم : بگو ، ز مشک آهوي دشت زنگي
گفتا : که ادکلن شد در شيشه هاي رنگي
گفتم : سراغ داري ميخانه اي حسابي ؟
گفت : آنچه بوده از دم، گشته چلوکبابي
گفتم : بلند بوده موي تو آن زمان ها
گفتا : به حبس بودم از ته زدند آن ها
__________________
با اندکي تغيير به نقل از:
http://forum.hammihan.com/showthread.php?t=14586


_________________
کار ما نيست شناسايي راز گل سرخ،
کار ما شايد اين است
که در افسون گل سرخ شناور باشيم.
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
hadiآفلاين
پرچونه!!
پرچونه!!

آواتار

تاريخ عضويت: سه‌شنبه 19 ارديبهشت 1385
مجموع ارسالها: 911
اعتبار کسب شده: 4851
محل سکونت: شهر ري
سن: 24
جنسيت: مرد
ارسال پنجشنبه 26 ارديبهشت 1387، ساعت 19:28
 1 روز و 1 ساعت پيش
#65
 
تمام پاسخ او يک کلام بود:
زرشک!

بخوان- اگرچه که رنج آور است و سخت و عذاب-
بخوان به نام نمايشگه بزرگ کتاب!

حضور محفل انس است و مردمان جمعند
بساط عيش مهياست با همه اسباب!

هواي خوب بهار است و جوّ فرهنگي است
فضا شبيه خرابات و آب عين شراب!

و عشق طبق روال هميشه مرسوم است
ميان خلق -اعم از ثواب دار و عقاب!-

يکي مقابل يارش تمام قد به سجود!
يکي براي عبادت نشسته در محراب

يکي مجرد و تنها، دو تا بغل به بغل!
يکي احاطه شده با تمامي اصحاب

پسر زکول پدر رفته است تا بالا
چنانکه از تنه بيد مي رود سنجاب!

(هميشه باربري از وظايف مرد است
رفيق! مرد بمان و سر از وظيفه متاب!!)

يکي به داد و هوار است گرم بيداري!
يکي بروي چمن ها گرفته گوشه خواب

تمام شهر فشرده شده است در يکجا
هزار نقشه و طرح و هزار رنگ و لعاب!

چنان شلوغ که گويي قيامت است به پا
چنان فشار که دائم عذاب پشت عذاب

چطور مرد و زنش را جدا کنم از هم؟
چطور شير و شکر را جدا کند قصاب؟!

چگونه غرفه مذکور مي شود پيدا؟
مگر به جنبل و جادو و رمز و اسطرلاب!

***
رسيده اي به کتابت ولي چه شد تخفيف؟
تمام قيمت آنرا مي آورد به حساب

مودبانه به صندوقدار مي‌گويي:
عزيز! وضع غم انگيز بنده را درياب!

(بماند اينکه هميشه عواملي هستند
که جز به جنس مونث نمي‌دهند جواب!)

تمام پاسخ او يک کلام بود: زرشک!
تو را از آنهمه زحمت چه شد نصيب؟...سراب!

تو را چنانکه تويي هيج کس نمي‌فهمد
دلت براي خودت مي شود هميشه کباب!

ازين کباب شدن تشنه مي شوي و سپس
تويي و سيل حريفان تشنه در پي آب

و در ادامه- ببخشيد دست ما هم نيست
نتيجاتا معذوريم؛ رويتان به گلاب!-

عطش که مي رود از بين، تازه مشکل بعد:
کجاست سمت خلا؟ مي دوي به حال خراب!

هميشه خاطره ها را خراب مي کرده است
وجود فاصله اي بين ما و دست به آب!...

***
(به بيت بعدي لطفا توجه کافي-
کنيد. بعدش من مي‌روم دگر به شتاب!)

مواظبت کن تا اينکه خواندنت نشود
کتاب بعد کتاب و حجاب روي حجاب

خلاصه قصه دراز و خيال ما هم شاخ...
تمام شد به خدا...رفتم...آخ...گوشم، آخ!!

مصطفي حسن‌زاده
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
نمایش پیغامهای ارسال شده قبلی:      
ارسال موضوع جدیدپاسخ به موضوع
موضوعات مرتبط
هيچ پيغام جديدي ارسال نشده است افتخارات دولت احمدي نژاد (طنز)
3
پاسخها: 41 بیننده: 2769 نویسنده: Bayas Gool
هيچ پيغام جديدي ارسال نشده است جام جهاني از نگاه طنز
1
پاسخها: 7 بیننده: 1556 نویسنده: احسان
هيچ پيغام جديدي ارسال نشده است نوشته هاي طنز!
1
پاسخها: 16 بیننده: 711 نویسنده: armoazn
هيچ پيغام جديدي ارسال نشده است مجموعه اي از اشعار شاعران معاصر ايران
1
پاسخها: 1 بیننده: 325 نویسنده: غريب آشنا

مشاهده موضوع قبلی مشاهده موضوع بعدی
قبلی تالار بعدی

 پرش به:   

شما نمی‌توانید در این تالار موضوع جدیدی ارسال کنید
شما نمی‌توانید به موضوعات این تالار پاسخ دهید
شما نمی‌توانید پیغامهای ارسالی خود در این تالار را، ویرایش کنید
شما نمی‌توانید پیغام های ارسالی خود در این تالار را حذف کنید
شما نمی‌توانید در نظرسنجی‌های این تالار شرکت کنید
قوانين تالارهاي گفتمان گزارش خطا
سوال در مورد تالارهاي گفتمان پيشنهاد
تمام ساعات و تاریخها بر حسب 4.5+ ساعت گرینویچ می‌باشند
تبليغات: