صفحه نخست  •  فهرست تالارها  •  نگارخانه  •  لیست اعضا  •  گروه‌ها  •  جستجو  •  ورود
 
4
ارسال موضوع جدیدپاسخ به موضوع
نویسنده پیغام
s.m.sآفلاين
پرچونه!!
پرچونه!!

آواتار

تاريخ عضويت: يکشنبه 27 شهريور 1384
مجموع ارسالها: 872
اعتبار کسب شده: 2329
محل سکونت: 
سن: 22
جنسيت: مرد
ارسال پنجشنبه 09 فروردين 1386، ساعت 20:50
 1 سال و 1 ماه پيش
#31
 
يکي ديگه از اشعار نسيم شمال که درباره خفقان اون زمان گفته.يه کم طولانيه ولي ارزش خوندنش رو داره.
اين رو هم بگم که فکر نکنيد يه آدم بيکار اينها رو از يه search ساده پيدا کرده و آورده اينجا که پستهاش بالا بره!

بچه جون داد مکن الولو میاد

داد و فریاد مکن الولو میاد
خفه شو الولو میاد می بردت
در لب آب روان می دردت
لقمه لقمه سر پا می خوردت

از وطن یاد مکن الولو میاد

بچه جون داد مکن الولو میاد

به تو چه مرده یکی زارع پیر؟
دخترانش همه مفلوک و صغیر
همه عریان و پریشان و فقیر
فکر اولاد مکن الولو میاد


بچه جون داد مکن الولو میاد

بهر قتل فقرای مسکین
عده ای گرگ نشسته به کمین
بهر ملت به زبان شیرین
نقل فرهاد مکن الولو میاد


بچه جون داد مکن الولو میاد

به تو چه رنجبران در محنند؟
اهل بازار به بیت الحزنند
وقت مردن فقرا بی کفنند
نوحه بنیاد مکن الولو میاد


بچه جون داد مکن الولو میاد

نقل دیوانه به جن گیر مگو
شده شاه پری تسخیر مگو
سیل غم گشته سرازیر مگو
تکیه بر باد مکن الولو میاد


بچه جون داد مکن الولو میاد

طعنه بر مرشد و نقال مزن
سنگ بر کله رمال نزن
حرف قصاب به بقال مزن
مدح قناد مکن الولو میاد


بچه جون داد مکن الولو میاد

مخور از بهر وطن آه و فسوس
هیچ صحبت مکن از تازه عروس
بگذر از مرحله مرغ وخروس
صحبت آزاد مکن الولو میاد


بچه جون داد مکن الولو میاد

از بزرگان همه تنقید مکن
یاد از رستم و جمشی مکن
از وطن این همه تمجید مکن
وصف اجداد مکن الولو میاد


بچه جون داد مکن الولو میاد

به تو چه رفته دیانت بر باد
نیست خائق کسی از روز معاد
معصیت گشته در این شهر زیاد
هیچ ایراد مکن الولو میاد


بچه جون داد مکن الولو میاد

به فکل سوزن الماس بزن
اکبر آباد برو لاس بزن
دسته گل بر ننه عباس بزن
ترک میعاد مکن الولو میاد


بچه جون داد مکن الولو میاد

سر شب تا به سحر باده بخور
باده را با صنمی ساده بخور
هر چه در سفره شد آماده بخور
فکر میعاد مکن الولو میاد


بچه جون داد مکن الولو میاد

به تو چه کبلا حسن شیره کش است؟
یا که تریاکی بی غل و غش است
هر چه پیش آمد امروز خوش است
هجو استاد مکن الولو میاد


بچه جون داد مکن الولو میاد

کار عالم شده در هم چه کنم
نیست اوضاع منظم چه کنم
گر چغندر شده شلغم چه کننم
دل خود شاد مکن الولو میاد


بچه جون داد مکن الولو میاد

تو کجا صحبت صلحیه کجا
قدرت نطق به عدلیه کجا
قصه آن زن علویه کجا
جعل اسناد مکن الولو میاد


بچه جون داد مکن الولو میاد
بس که خوردی نفست به گلو میاد



نسیم شمال

_________________


چو عاشق مي شدم گفتم که بردم گوهر مقصود
ندانستم که اين دريا چه موج خون فشان دارد


 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
mammadآفلاين
داره راه ميفته!
داره راه ميفته!

تاريخ عضويت: سه‌شنبه 25 بهمن 1384
مجموع ارسالها: 311
اعتبار کسب شده: 858
محل سکونت: شيراز
سن: 27
جنسيت: مرد
ارسال سه‌شنبه 14 فروردين 1386، ساعت 15:14
 1 سال و 1 ماه پيش
#32
 
احساس

نظم مي دادم كوپنهاي رفيقي را دقيق
چونكه باشد نظم اندر كارها وسواس من
ناگهان آمد كوپنها را ز من قاپيد و گفت :
اينقدر بازي نكن اي دوست، با احساس من !

(( ابوالفضل زرويي نصرآباد ))

_________________
نان را از هر طرف که بخواني نان است !
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
ستاره’ غريبآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: پنجشنبه 21 دي 1385
مجموع ارسالها: 2106
اعتبار کسب شده: 3896
جنسيت: زن
ارسال سه‌شنبه 14 فروردين 1386، ساعت 16:59
 1 سال و 1 ماه پيش
#33
 
شنيدم که توي يکي از بلاد
زني بچه اي عينهو شير زاد
سرش گنده و صاحب يال بود
ز وضع زمان فارغ البال بود
چو در گوش من خيمه زد اين خبر
مرا زود بيتي گذشت از نظر
که فرمود فردوسي پاک زاد
که رحمت بر آن تربت پاک باد
زنان را بود همين يک هنر
نشينند و زايند شيران نر
عمران صلاحي

_________________
شکل تو گل اسم تو گل اما خودت خاري و بس
بغض مني نمي شکني گرفته اي راه نفس
ظالم ظالم
منو مي آزاري و بس
ظالم ظالم
Crying or Very sad
براي من روحيهء خودم مهمه که افسرده نباشه.پس گير به من نده که برام مهم نيستي.___________
بيخود تلاش هم نکن به حالم ب.... Brick wall
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
سالم
پرچونه!!
پرچونه!!

مجموع ارسالها: 594
اعتبار کسب شده: -491
جنسيت: مرد
ارسال يکشنبه 26 فروردين 1386، ساعت 1:30
 1 سال و 1 ماه پيش
#34
 
ابوالفضل زرويي نصر آباد


پاره ترين قسمت دنيا !



كفشهايم كو؟!...
دم در چيزي نيست.
لنگه كفش من اينجاها بود !
زير انديشه اين جاكفشي !
مادرم شايد ديشب
كفش خندان مرا
برده باشد به اتاق
كه كسي پا نتپاند در آن
***
هيچ جايي اثر از كفشم نيست
نازنين كفش مرا درك كنيد
كفش من كفشي بود
كفشستان !
كه به اندازه انگشتانم معني داشت...
پاي غمگين من احساس عجيبي دارد
شست پاي من از اين غصه ورم خواهد كرد
شست پايم به شكاف سر كفش عادت داشت... !
***
نبض جيبم امروز
تندتر مي زند از قلب خروسي كه در اندوه غروب
كوپن مرغش باطل بشود...
جيب من از غم فقدان هزار و صد و هشتاد و سه چوق
كه پي كفش، به كفاش محل خواهد داد.
« خواب در چشم ترش مي شكند »
كفش من پاره ترين قسمت اين دنيا بود
سيزده سال و چهل روز مرا در پا بود
« ياد باد آنكه نهانش نظري با ما بود »
دوستان ! كفش پريشان مرا كشف كنيد!
كفش من مي فهميد
كه كجا بايد رفت،
كه كجا بايد خنديد.
كفش من له مي شد گاهي
زير كفش حسن و جعفر و عباس و علي
توي صفهاي دراز.
من در اين كله صبح
پي كفشم هستم
تا كنم پاي در آن
و به جايي بروم
كه به آن« نانوايي» مي گويند !
شايد آنجا بتوان
نان صبحانه فرزندان را
توي صف پيدا كرد
بايد الان بروم
... اما نه !
كفشهايم نيست !
كفشهايم... كو ؟!


قطعا روزي از دنيا خواهم رفت اما هرگز از رو نمي روم! ( حضرت خودم)
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
سالم
پرچونه!!
پرچونه!!

مجموع ارسالها: 594
اعتبار کسب شده: -491
جنسيت: مرد
ارسال يکشنبه 26 فروردين 1386، ساعت 2:44
 1 سال و 1 ماه پيش
#35
 
از قبلي!

چنين كنند بزرگان



كنون كه خسته و درمانده ام من درويش
چه سازم ار نگشايم به مدح جانان ، نيش:
تو حق به جانبي ار ناز مي كني اي دوست
كه نيست مثل تو در چين وگينه و اتريش
لبان سرخ تو شيرين وگفته ات دلچسب
درآن مكان كه تو باشي چه حاجتي به سريش
به راه عشق تو بسيار من بز آوردم
كه خود معاينه ديدم نه بره بود ونه ميش
بگو كه ميل دلت چيست ، كاندرين درگه
نه حاجتي به قر است و نه حاجتي به قميش
اگر وصال تو گردد ميسر اي محبوب
مرا به مشرق و مغرب ، گشاده گردد نيش !
ولي دريغ ، ندارم پشيزي اندر جيب
به گور فقر ببارد ز آسمان آتيش
در آسمان جهان يك ستاره كه … حتي
به بام خانه ندارم نه ماهواره نه ديش
به خنده گفت مرا مهربان من كه : بگير
طريق صابري و ره به دل مده تشويش
ز بانك اگر طلب وام ازدواج كني
خزانه اي به تو بخشد «ز گنج قارون بيش»
بگفتمش : برو بابا دلت خوشه ، من پا
به قصد خواستگاري نمي گذارم پيش
حقير حال ندارد كه ده دقيقه تمام
بايستد به در باجه تا بگيرد فيش
و گرنه هر طرفي بانكهاي رنگارنگ
نشسته اند به راهم ز شوش تا تجريش …
×××
در سراي بزرگان دگر مزن «ملا»
كه بهر آب گر آنجا گرو گذاري ريش،
به آب مرحمتي مر تو را غريق كنند
چنين كنند بزرگان چو كرد بايد … كار !

اگر داستان زندگي کسي به نظرت مسخره اومد قبل از خنده کمي تامل کن شايد شرح آرزوهاي تو باشه که تحقق يافته !(حضرت خودم)
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
mammadآفلاين
داره راه ميفته!
داره راه ميفته!

تاريخ عضويت: سه‌شنبه 25 بهمن 1384
مجموع ارسالها: 311
اعتبار کسب شده: 858
محل سکونت: شيراز
سن: 27
جنسيت: مرد
ارسال يکشنبه 26 فروردين 1386، ساعت 9:59
 1 سال و 1 ماه پيش
#36
 
در اصل بقای ماده و انرژی گويد:

هست محكوم انقراض و زوال / هرچه جز ذات قادر متعال
همچنين معتقد، گروه زياد / به بقای انرژی اند و مواد
زين جهت، قائلند اهل علوم / كه انرژی نمي شود معدوم
بلكه چون سوخت يا كه رفت هدر / خود مبدل شود به نوع دگر
اصل ديگر در اين ديار و نظام / هست اصل بقای پست و مقام
في المثل گر يكی مدير شود / يا كه يك دوره ای وزير شود
نشود زان سپس سرآسيمه / چون كه باشد مقام او بيمه
چه بسا يك مدير اجرايی / شده اخراج و با توانائی،
گرچمن بوده است، گل شده است / صبح فردا، مديركل شده است!
خود به يك جو نرفته گر آبش / يا اگر خورده است زيرابش
طفلكی كرده است استعفا / شده وردست يك تن از وزرا
بعد از آن يا خودش وزير شده / يا فلان سازمان، مدير شده
شده برحسب ميل، يا مقدار / ضابط و شهردار و استاندار
سيصد و شصت جا مؤسس شد / يا اقلاً وكيل مجلس شد
مي شود، گر كند ز ياران قهر / عضو شوراي روستا يا شهر
گر نشد بعد از آن مدير و رئيس / مي كند روزنامه ای تأسيس
تا بگويد كه: راه، سد شده است / اي خدا، مملكت چه بد شده است!
می شود غالباً به اين ترفند / دست او باز هم به جايی بند
پسرم، خير اگر كه در سمت است / در مديريت و معاونت است

(( ابولفضل زرويي نصرآباد ))

_________________
نان را از هر طرف که بخواني نان است !
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
ستاره’ غريبآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: پنجشنبه 21 دي 1385
مجموع ارسالها: 2106
اعتبار کسب شده: 3896
جنسيت: زن
ارسال يکشنبه 26 فروردين 1386، ساعت 14:29
 1 سال و 1 ماه پيش
#37
 
عشق محصل
به درد عشق تو مهپاره , مبتلا شده ام
دچار وسوسه و فتنه و بلا شده ام
براي اينکه توجه کني به عاشق خود
دو هفته است که آرتيست سينما شده ام
ز درس خويش عقب ماندم و شدم نردود
ز غم چو کاغذ دفترچه’ تو (تا) شده ام
ز بس که ناله کنان در پي تو مي آيم
گمان برند خلايق که من گدا شده ام
براي اينکه مرتب رخ تو را بينم
لبو فروش سر کوچه’ شما شده ام
عمران صلاحي

_________________
شکل تو گل اسم تو گل اما خودت خاري و بس
بغض مني نمي شکني گرفته اي راه نفس
ظالم ظالم
منو مي آزاري و بس
ظالم ظالم
Crying or Very sad
براي من روحيهء خودم مهمه که افسرده نباشه.پس گير به من نده که برام مهم نيستي.___________
بيخود تلاش هم نکن به حالم ب.... Brick wall
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
نيلوفرآفلاين
داره راه ميفته!
داره راه ميفته!

تاريخ عضويت: دوشنبه 02 مرداد 1385
مجموع ارسالها: 353
اعتبار کسب شده: 981
محل سکونت: اصفهان
سن: 17
جنسيت: زن
ارسال جمعه 31 فروردين 1386، ساعت 23:33
 1 سال پيش
#38
 
به آن شير مردان با پيشبند!
که در ظرف شستن به تاب وتبند!
به آنانکه در بچّه داري تکند!
يلان عوض کردن پوشکند!
به آنانکه بي امر واذن عيال
نيايد در از جيبشان يک ريال!
به آنانکه با ذوق وشوق تمام
به مادر زن خود بگويند: مام (!)
به آنانکه دارند با افتخار
نشان ايزو...نه! زي ذي نه هزار!
به آنانکه دامن رفو مي کنند!
ز بعد رفويش اُتو مي کنند!
به آنانکه درگير سوزن نخند!
گرفتار پخت و پز مطبخند!
به آن قرمه سبزي پزان قدر!
به آن مادران به ظاهر پدر(!)
الهي! به آه دل زن ذليل!
به آن اشک چشمان ممّد سبيل (!)
به تنهاي مردان که از لنگه کفش
چو جيغ عيالاتشان شد بنفش!
:که مارا بر اين عهد کن استوار!
از اين زن ذليلي مکن برکنار!
به زي ذي جماعت نما لطف خاص!
نفرما از اين يوغ مارا خلاص!
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
نيلوفرآفلاين
داره راه ميفته!
داره راه ميفته!

تاريخ عضويت: دوشنبه 02 مرداد 1385
مجموع ارسالها: 353
اعتبار کسب شده: 981
محل سکونت: اصفهان
سن: 17
جنسيت: زن
ارسال يکشنبه 16 ارديبهشت 1386، ساعت 23:17
 1 سال پيش
#39
 
خري امد به سوي مادر خويش
بگفت مادر چرا رنجم دهي بيش
برو امشب برايم خواستگاري
اگر تو بچه ات رو دوست داري
خر مادر بگفتا اي پسر جان
تو را من دوست دارم بيشتر از جان
ز بين اين همه خرهاي خوشگل
يکي را کن نشان چون نيست مشکل
خرک از شادماني جفتکي زد
کمي عرعر نمود و پشتکي زد
بگفت مادر به قربان نگاهت
به قربان دو چشمان سياهت
خر همسايه را عاشق شدم من
به زيبايي نباشد مثل او زن
بگفت مادر برو پالان به تن کن
برو اکنون بزرگان را خبر کن
به آداب و رسومات زمانه
شدند داخل به رسم عاقلانه
دو تا پالان خريدند پاي عقدش
به افسار طلا با پول نقدش
خريداري نمودند يک طويله
همانطوري که رسم است در قبيله
خر عاقد کتاب خود گشاييد
وصال عقد ايشان را نماييد
دوشيزه خر خانوم آيا رضايي؟
به عقد اين خر خوش تيپ درآيي
يکي از حاضرين گفتا به خنده
عروس خانوم به گل چيدن برفته
براي بار سوم خر پرسيد
که خر خانم سرش يکباره چرخيد
خران عرعر کنان شادي نمودند
به يونجه کام خود شيرين نمودند
به اميد خوشي و شادماني
براي اين دو خر در زندگاني
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
atefeh.m
زبون بسته!
زبون بسته!

مجموع ارسالها: 15
اعتبار کسب شده: 104
محل سکونت: 
جنسيت: نامشخص
ارسال سه‌شنبه 18 ارديبهشت 1386، ساعت 21:39
 1 سال پيش
#40
 
دختری با مادرش در رختخواب
درددل می کرد با چشمی پر آب
گفت:مادر حالم اصلا خوب نیست
زندگی از بهر من مطلوب نیست
گو چه خاکی را بریزم بر سرم؟
روی دستت باد کردم مادرم!
سن من از بیست وشش افزون شد
دل میان سینه غرق خون شد
هیچ کس مجنون این لیلا نشد
شوهری از بهر من پیدا نشد
غم میان سینه شد انباشته
بوی ترشی خانه را برداشته!
مادرش چون حرف دختش را شنفت
خنده بر لب آمدش آهسته گفت:
دخترم بخت تو هم وا می شود
غنچه ی عشقت شکوفا می شود
غصه ها را از وجودت دور کن
این همه شوهر یکی را تور کن!
گفت دختر مادر محبوب من!
ای رفیق مهربان و خوب من!
گفته ام با دوستانم بارها
من بدم می آید از این کارها
در خیابان یا میان کوچه ها
سر به زیر و با وقارم هر کجا
کی نگاهی می کنم بر یک پسر
مغز یابو خورده ام یا مغز خر!؟
غیر از آن روزی که گشتم همسفر
با سعیدویاسر وایضا صفر
با سه تاشان رفته بودم سینما
بگذریم از مابقی ماجرا!
یک سری هم صحبت صادق شدم
او خرم کرد آخرش عاشق شدم
یک دو ماهی یار من بود و پرید
قلب من از عشق او خیری ندید
مصطفای حاج علی اصغر شله
یک زمانی عاشق من شد،بله
بعد جعفر یار من عباس بود
البته وسواسی وحساس بود
بعد ازآن وسواسی پر ادعا
شد رفیقم خان داداش المیرا
بعد او هم عاشق مانی شدم
بعد مانی عاشق هانی شدم
بعدهانی عاشق نادر شدم
بعد نادر عاشق ناصر شدم
مادرش آمد میان حرف او
گفت: ساکت شو دگر ای فتنه جو!
گرچه من هم در زمان دختری
روز و شب بودم به فکر شوهری
لیک جز آن که تو را باشد پدر
دل نمی دادم به هرکس اینقدر
خاک عالم بر سرت ،خیلی بدی
واقعا که پوز مادر را زدی
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
سالم
پرچونه!!
پرچونه!!

مجموع ارسالها: 594
اعتبار کسب شده: -491
جنسيت: مرد
ارسال سه‌شنبه 18 ارديبهشت 1386، ساعت 21:48
 1 سال پيش
#41
 
دستتان درد نکند!
اما قرار بود اشعار دارای تفاخر ادبی باشند!
تفاخر چی؟
ها
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
سالم
پرچونه!!
پرچونه!!

مجموع ارسالها: 594
اعتبار کسب شده: -491
جنسيت: مرد
ارسال چهارشنبه 19 ارديبهشت 1386، ساعت 21:06
 1 سال پيش
#42
 
ایرج میرزا

پدری با پسرش گفت به خشم

که تو آدم نشوی جان پسر

حیف از آن عمر که ای بی سر و پا

در پی تربیتت کردم سر

دل فرزند از این حرف شکست

بی خبر روز دگر کرد سفر

رفت از پیش پدر تا که کند

بهر خود فکر دگر، کار دگر

سالها رفت و پس از تلخی ها

زندگی گشت به کامش چو شکر

عاقبت شوکت و والایی یافت

حاکم شهر شد و صاحب زر

چند روزی بگذشت و پس از آن

امر فرمود به احضار پدر

پدرش آمد از راه دراز

نزد حاکم شد و بشناخت پسر

پسر از غایت خود خواهی و کبر

به سر و پای وی افکند نظر

گفت ای پیر شناسی تو مرا؟

گفت کی می روی از یاد پدر!

گفت گفتی که من آدم نشوم

حالیا حشمت و جاهم بنگر

پیر خندید و سرش داد تکان

گفت این حرف و برون شد از در

« من نگفتم که تو حاکم نشوی

گفتم آدم نشوی جان پسر...»


انتخاب رنگ قرمز تصادفی است ( این جمله کپی لفت شد)
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
گلبانوآفلاين
زبون بسته!
زبون بسته!

تاريخ عضويت: جمعه 14 ارديبهشت 1386
مجموع ارسالها: 1
اعتبار کسب شده: 120
محل سکونت: اهواز
جنسيت: زن
ارسال پنجشنبه 20 ارديبهشت 1386، ساعت 2:23
 1 سال پيش
#43
 
پا توي کفش گلچين لاهيجي

باران

باز باران با ترانه
مثل حجم هندوانه
مي خورد بر بام خانه
کوچه ها و رهگذرها
عينهو درياچه ها و رودخانه
چون بلاي ناگهاني
وانتي سر ميرسد با ميوه وسنگ وترازو
عابران با ترس و وحشت
مي پرند اين سو و ان سو
مي زنم راننده اي را مشت وسيلي
زير چشمانش چو گردو
هست نيلي
جوي ها مانند گاله
توي آن هرچيز پيدا
مي پرد از هر مغازه
سوي آن صدها زباله
پوستهاي خر بزه يا هندوانه
کفش کهنه قوطي کنسرو و شانه
بشکه تعويض روغن
کمپوت وچيزي که من معذورم از توضيح آن
اکنون وفعلا
بشنو از من کودک من
مي روي وقتي دبستان صبح فردا
کوچه از لاي ولجن از جلوه صدها زباله
هست زيبا هست زيبا هست زيبا
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
ALPHAآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: چهارشنبه 25 بهمن 1385
مجموع ارسالها: 1137
اعتبار کسب شده: 11844
محل سکونت: زير گنبد کبود
سن: 23
جنسيت: مرد
ارسال دوشنبه 07 خرداد 1386، ساعت 16:25
 11 ماه و 24 روز پيش
#44
 
هر كجا هستم، باشم به درك!
من كه بايد بروم!
پنجره، فكر، هوا، عشق، زمين، مال خودت!
من نمي دانم نان خشكي چه كم از مجري سيما دارد!
تيپ را بايد زد! جور ديگر اما...
كار را بايد جست. كار بايد خود پول. كار بايد كم و راحت باشد!
فك و فاميل كه هيچ... با همه مردم شهر پي كار بايد رفت!
بهترين چيز اتاقي است كه از دسته چك و پول پر است!
پول را زير پل و مركز شهر بايد جست!
سيد خندان يه نفر! سوئيچم كو؟ چه كسي بود صدا كرد زورو؟
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
hadiآفلاين
پرچونه!!
پرچونه!!

آواتار

تاريخ عضويت: سه‌شنبه 19 ارديبهشت 1385
مجموع ارسالها: 911
اعتبار کسب شده: 4851
محل سکونت: شهر ري
سن: 24
جنسيت: مرد
ارسال جمعه 11 خرداد 1386، ساعت 19:46
 11 ماه و 20 روز پيش
#45
 
مثنوي مأمور و «مورد» !
ديد مأموري زني را توي راه
«کو هميگفت اي خدا و اي اله»
تو کجايي تا شوم من همسرت
وقت خواب آيد بگيرم در برت
تاپ پوشم بهر تو با استريچ
جاي مي نوشم به همراهت سنايچ
پا دهد، صندل برايت پا کنم
تا خودم را در دل تو جا کنم
زانتيايت را بشويم روز و شب
داخلش بنشينم از درب عقب
در جلو آنکه نشيند، آن تويي
در حقيقت صاحب فرمان تويي
گر تو گويي، شال بر سر مينهم
گر تو خواهي، موي را فر ميدهم
موي سر مش ميزنم از بهر تو
يکسره حتي به وقت قهر تو
از براي تست کوته آستين
پاچهي شلوار من هم همچنين
غير يککيلو النگو توي دست
پاي من بهر تو پر خلخال هست
بهر تو مالم به صورت نيوهآ
يک گرم، يا دو گرم ... يا اينهوا !
اودکلن بر خود زنم پيشت مدام
تا که بوي گل بگيرد هر کجام
ميروم حمام گرم کوي تو
ميزنم سشوار، رو در روي تو
گر که حتي مو نباشد بر سرم
من کلهگيس از دبي فوراً خورم!
اي فدايت ريمل و بيگوديام
وي فدايت لنز و عينک دوديام
من براي تست گر «روژ» ميزنم
گر جز اين بوده است، کمتر از زنم!
از براي تست اين روژ گونهام
ورنه بهر غير، ديگر گونهام
خاک پاي تست خط چشم من
تا درآيد چشم هر مرد خفن
لاک ناخنهام ناز شست تو
ناخن مصنوعيام در دست تو
بهترينها را پزم بهر غذا
پيتزا و شينسل و لازانيا
با دسر بعدش پذيرايي کنم
همرهش يک استکان چايي کنم
اي به قربان تو هر چه باکلاس
ميشوم خوشتيپ بهرت از اساس
بهر تو تيپ جوادي ميزنم
گر نجواهي، تيپ عادي ميزنم
«گر که گويي اين کنم يا آن کنم»
من دقيقاً اي عزيز آنسان کنم
من برايت ميشوم اِند ِمرام
گر که باشد سايهي تو مستدام
کاش ميشد من ببينم رويکت
واکنم گلسر، زنم بر مويکت
***
گفت مأمورش که: اي زن، کات کن!
کمتر از اين خلق عالم مات کن
چيست اين لاطائلات و ترّهات؟
حاسبوا اعمالکن، قبل از ممات
بوي کفر آيد ز کل جملههات
اين چه ايماني است؟ ارواح بابات!
تيپ تو بوي تساهل ميدهد
نفس آدم را کمي هل ميدهد
حرفهاي تو خلاف عفت است
بدتر از ايميل و يکصد تا چت است!
آنچه کلاً عرض کردي، نارواست
«مفسدٌ في العرض» بودن هم خطاست
با خدايت مثل آدم حرف زن
گر که قادر نيستي، اصلاً نرن!
از خدا چي چي تصور ميکني
کاين چنين با او تغيير ميکني؟
شل حجابا! دين ادا اطوار نيست
جاي مانتو کوته سرکار نيست!
بايد آموزي کمي علم کلام
حق همين باشد که گويم، والسلام!
چون به پايان آمدش مأمور حرف
از خجالت آب شد زن مثل برف
گفت: اي مأمور، حالم زار شد
از مرام خود دلم بيزار شد
حرف تو هر چند توي خال زد
در نگاهم ليک ضدّ حال زد
از سخنهاي تو من دپرس شدم
گر طلا بودم دوباره مس شدم
من پشيمان گشتم از ايمان خود
ميروم اکنون به کفرستان خود
بعد از اين ريلکس ميگردم دگر
کاملاً برعکس ميگردم دگر
پس سر خود را گرفت و گشت دور
با دلي آشفته و چشمي نمور
***
ناگهان در توي ره، مأمور را
تلفن همراه آمد در صدا
يک نفر در پشت خط از راه دور
گفت با مأمور: کاي مرد غيور
اين چه برخوردي است که مورد پرد؟
مردهشور اين طرز ارشادت برد!
از چه زن را ول نمودي در فراق؟
أنکر الأشخاص عندي ذوالچماق
تو براي وصله کردن آمدي
ني براي مثله کردن آمدي
ما برون را بنگريم و قال را
منتها يکخوردهاي هم حال را
اين زني که تو چنين پراندياش
فاسد و فاسق پس آنگه خواندياش
هيچ ميداني که خيلي زود زود
او «فرار مغزها» خواهد نمود؟
اين فضاي اجتماع حاليه
گر چه هر چه بستهترتر(!) عاليه
مصلحت ميباشد اما بعد از اين
باز گردد يککمي ماند چين
پس به محض قطع اين تلفن بدو
دامن زن را بگير و گو مرو
( دامنش را گر گرفتي در مسير
در حد شرعيش اما تو بگير! )
رفت مأمور از پي زن با دليل
گر چه در ظاهر بسان زن ذليل
ديد زن را در خيابان صفا
رفت پيشش، گفت او را: خواهرا!
بعد از اينها ترک قيل و قال کن
با خدا هر طور خواهي حال کن
توي هيچ آداب و ترتيبي مکوش
هر چه ميخواهد دل تنگت بپوش!

ارديبهشت 83
رضا رفيع؛ سردبير هفته نامه گل آقا
 
2
2
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
نمایش پیغامهای ارسال شده قبلی:      
ارسال موضوع جدیدپاسخ به موضوع
موضوعات مرتبط
هيچ پيغام جديدي ارسال نشده است افتخارات دولت احمدي نژاد (طنز)
3
پاسخها: 41 بیننده: 2769 نویسنده: Bayas Gool
هيچ پيغام جديدي ارسال نشده است جام جهاني از نگاه طنز
1
پاسخها: 7 بیننده: 1556 نویسنده: احسان
هيچ پيغام جديدي ارسال نشده است نوشته هاي طنز!
1
پاسخها: 16 بیننده: 711 نویسنده: armoazn
هيچ پيغام جديدي ارسال نشده است مجموعه اي از اشعار شاعران معاصر ايران
1
پاسخها: 1 بیننده: 325 نویسنده: غريب آشنا

مشاهده موضوع قبلی مشاهده موضوع بعدی
قبلی تالار بعدی

 پرش به:   

شما نمی‌توانید در این تالار موضوع جدیدی ارسال کنید
شما نمی‌توانید به موضوعات این تالار پاسخ دهید
شما نمی‌توانید پیغامهای ارسالی خود در این تالار را، ویرایش کنید
شما نمی‌توانید پیغام های ارسالی خود در این تالار را حذف کنید
شما نمی‌توانید در نظرسنجی‌های این تالار شرکت کنید