صفحه نخست  •  فهرست تالارها  •  نگارخانه  •  لیست اعضا  •  گروه‌ها  •  جستجو  •  ورود
 
1
ارسال موضوع جدیدپاسخ به موضوع
نویسنده پیغام
hadiآفلاين
پرچونه!!
پرچونه!!

آواتار

تاريخ عضويت: سه‌شنبه 19 ارديبهشت 1385
مجموع ارسالها: 955
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: شهر ري
سن: 25
جنسيت: مرد
ارسال چهارشنبه 25 بهمن 1385، ساعت 19:58
 1 سال و 9 ماه پيش
#1
 
از خواستگاري چه مي دانيد؟ خواستگاري همان خشت اول است كه اگر كج باشد......

عبور از درياچه يخ‌زده
گذشته از اين كه همديگر را در دانشگاه ديده باشند يا كلاس كنكور، جشن نامزدي دوستي مشترك يا نوه عموي خانم همسايه معرفي‌شان كرده باشد، به هرحال، ماجرا از جايي جدي مي‌شود كه اسمش را مي‌‌گذارند «خواستگاري».
خواستگاري همان خشت اول است كه اگر كج باشد، عالي‌قاپو هم كه رويش بسازي بالاخره مي‌ريزد و خيلي چيزها را زير آوار خودش له مي‌كند. اول از همه، اعتماد به آدم‌ها و اعتقاد به عشق را. تصور كن بدون اين دو تا دنيا چه جهنم هفت طبقه‌اي خواهد شد. اين است كه خواستگاري، به گذشتن از درياچه يخ‌زده مي‌ماند؛ آهسته قدم بردار. آرام. با تأني.
گوش‌هايت را تيز كن! يخ‌ها وقت شكستن صدا مي‌كنند. همين كه صداي ترك خوردن يخ را شنيدي، بايست.
بگرد! اگر يك قدم ديگر برداري، اين سطح صاف صيقلي قشنگ درخشان مي‌شكند و تو در آب يخ زده فرو مي‌روي، يخ مي‌زني و حتي اگر نجات پيدا كني، هميشه از آب خواهي ترسيد.
از روي يخ‌ها رد شو، اما با احتياط، خيلي با احتياط!

جنگ اول
جنگل اول، نه با خواستگار كه جنگ آدم با خودش است. پيش از همه، سنگ‌هايت را بايد با خودت وابكني.
از خودت، زندگي‌ات چه مي‌خواهي؟ البته كه خيلي امروزي، شيك و روشنفكرانه است. اگر بگويي: «واضح است كه زن بايد آزاد باشد، كار كند، با دوستانش به مسافرت برود»، يا خودت هم حظ كني وقتي مي‌گويي: «معلوم است من از آن زن‌ها نيستم كه به رفت و آمد شوهرشان حساس باشند. مرد بايد با دوستانش تفريح كند، تنهايي سفر برود يا هر وقت خواست به خانه برگردد، من كه زندان‌بانش نيستم!»
اما آيا واقعا همين را مي‌خواهي؟ مطمئني كه دلت نمي‌خواهد با زني زندگي كني كه خانه‌داري را به هر كار ديگري ترجيح مي‌دهد و از لكه‌گيري، پختن يك غذاي تازه يا گلدوزي لذت مي‌برد؟ مطمئني مردي ايده‌آل تو نيست كه سر وقت با چند پاكت ميوه برگردد و معتقد باشد دوستان مجردش سر به هوا، بي‌مسووليت و غيرقابل معاشرت‌اند؟ جنگ اول هر آدم، جنگ با خودش است. جلوي آينه بايست. ماسك قشنگت را بردار. صورت خودت را خوب نگاه كن، بشناسش، قبول كن.
حال، پيدا كردن كسي كه اين صورت را دوست داشته باشد، آسان‌تر است. كسي كه خود اين صورت را دوست داشته باشد. بي‌نقاب، بي‌بزك.

ميان ماه من تا ماه گردون
«خانه دختر پل است و مردم رهگذر». براي خيلي‌ها، اين ضرب‌المثل كافي است تا تمام خواستگاران را به خانه راه بدهند. فلسفه‌شان هم خيلي بي‌راه نيست. مي‌گويند همين آمد و رفت كمك مي‌كند مردم را بشناسيم. دخترمان چند نفر را ببيند و محك بزند، هر كدام از اين خواستگاري‌ها، نوعي تجربه است تا بالاخره نوبت به كسي برسد كه پيشاني نوشت دختر ماست.
دليل ديگري هم دارد: اگر چند خواستگار را نديده و نشناخته رد كنيم، مي‌پيچد كه دخترشان قصد ازدواج ندارد يا شايعه مي‌شود كه نكند عيب و علتي اين وسط هست كه نمي‌خواهند كسي دخترشان را يا خانه و زندگي‌شان را ببيند. پس بگذار بيايند و بروند تا حرف و حديثي نباشد.
البته علت سومي كه كمي هم پنهان‌تر است، نوعي غرور ساده و معصومانه است كه هر چه تعداد خواستگاران بيشتر باشد، يعني دخترشان هواخواه بيشتري دارد و خيلي‌ها دل‌شان مي‌خواهد با اين خانواده وصلت كنند.

نه خانه كاروان‌سراست نه دختر ماه آسمان
اين هم فشرده فلسفه خانواده‌هايي است كه همه خواستگاران را به خانه راه نمي‌دهند. دلايل خودشان را هم دارند كه با نگاهي ديگر قابل قبول و درست است. اول اين كه، هر خواستگاري را نديده و نشناخته نبايد به خانه راه داد. دوم اين كه، فقط به كساني بايد اجازه داد به حد خواستگاري برسند كه حد معقولي از شرايط خانواده دختر را دارند و كسي كه زير اين حد و خط باشد، اصلا نباید حرفش را هم بزند.
سومي كه دليل پنهان‌تري است، اين كه اگر خواستگار خيلي از حد موردنظر پايين‌تر باشد، باعث تحقير دختر مي‌شود كه مثلا خواستگارانش فلاني‌ها هستند كه چنين و چنان عيب‌ها و ضعف‌هايي دارند، پس همان بهتر كه اصلا حرفش هم زده نشود.
شما از هر دسته كه باشيد، به هر حال عرف مرحله ديدن داماد تقريبا يك جور است.

رونمايي داماد
حرف اول، معمولا بين خانم‌هاي دو خانواده است. يا در ازدواج‌هاي امروزي‌تر، خود دختر و پسر خبر را به خانواده مي‌رسانند. اما وقتي پاي ديدن پسر (يا دختر) توسط خانواده مقابل براي اولين بار پيش مي‌آيد، به نظر مي‌رسد معقول‌ترين شيوه، جمع و جورترين روش است؛ يعني يك ديدار غيررسمي.
معمولا يكي از نزديكان پسر، مادر، خواهر، خاله يا... دختر را در محل كار يا تحصيل به صورت غيررسمي و در ظاهر كاملا اتفاقي، ملاقات مي‌كند، اما معمولا پسر خودش به ديدن پدر دختر مي‌رود. البته باز در جايي جز خانه، مثلا پسر (كه لازم نيست وانمود كند اتفاقي سروكله‌اش در محل كار پدرزن آينده پيدا شده) قرار ملاقاتي با پدر دختر مي‌گذارد و در جايي مثل محل كار به ديدن او مي‌رود.
نكته ظريف اين است كه حتي در اين ديدارهاي غيررسمي هم خانواده پسر به ديدن دختر مي‌روند، اما پسر خود براي ديدن پدر، برادر يا هر يك از بستگان دختر خواهد رفت.
در خواستگاري‌هاي سنتي، اين ديدار به شكل يك مهماني عصرانه ساده و به بهانه ديدار و آشنايي با كسي كه دوست يا فاميلي از آن‌ها خيلي تعريف كرده برگزار مي‌شود.
در شهرستان‌هاي جنوبي كشور بهانه ساده آب خوردن، باب ديدار دختر را مي‌گشايد، آن‌قدر كه به جاي آمدن به خواستگاري،‌ مي‌گويند آمده‌اند آب بخورند! و در هر شهري، بهانه‌اي مثل پرسيدن آدرس، خواندن نمازي كه دارد قضا مي‌شود، بريدن پارچه چادر نماز، يا به سادگي، دعوت براي يك چاي عصرانه كه غروب‌ها خانه دل‌گير است و آدم دلش مي‌خواهد با دو آشنا، دو كلام درد دل كند! راستش هنوز هم در كشوري زندگي مي‌كنيم كه بهانه‌هاي آشنايي‌اش خيلي ساده‌اند.

لهجه عاريه‌اي، مبل‌هاي امانتي
در مجلس خواستگاري، همه نگران اولين نما هستند.
خانواده پسر با انتخاب لباس‌ها، حرف‌ها، كلمات و لهجه و سبد گل‌شان، خانواده دختر با لوازم منزل، نوع لباس، پذيرايي و البته كلمات‌شان. خيلي مهم است كه اين‌جا، آن‌چه را كه هستيم با آن‌چه را كه آرزو داريم باشيم، اشتباه نكنيم. مبل‌هاي خانه ما، راحتي‌هاي صد و پنجاه هزار توماني فنر در رفته‌اي هستند كه وقتي جابه‌جا مي‌شويم جرق و جرق صدا مي‌كنند، اما ما دل‌مان مي‌خواهد مبل‌هاي استيل ايتاليايي 15 ميليوني داشته باشيم. مي‌شود براي حفظ آبرو مبل‌ها، سيلورهاي پايه‌بلند و حتي لهجه و اطوار و رفتار را قرض كرد، امانت گرفت و البته كه يك شب هزار شب نمي‌شود.
اما اگر خواستگاري خوب بود و آن‌ها لهجه، رفتار و مبل‌هاي عاريه‌اي شما و شما لهجه، لباس و سبد گل عاريه‌اي آن‌ها را پسنديد و وصلت سر گرفت، بعد چه؟ براي هر دروغ، بايد دروغ بزرگ‌تري گفت و اين براي يك عمر امكان ندارد. پس مبل‌ها را براي هر مهماني ديگري عاريه بگيريد، اما براي خواستگاري نه، براي خواستگاري مطلقا نه!

آن چاي افسانه‌اي
اگر بعد از اين قدم، با گوش‌هاي تيز گوش كرديد و صداي ترك خوردن يخ‌ها نيامد، يعني مي‌شود قدم دوم را برداشت. آشنايي دو خانواده و ديدار رسمي.
اين مجلس، همان خواستگاري معروف است با همان چاي افسانه‌اي و ماجراهايش، اما هنوز هم بسيار خلوت و جمع و جور و بي‌سروصدا. يك مهماني ساده كه از افراد درجه يك و دو خانواده تجاوز نمي‌كند. هنوز هيچ چيز قطعي نيست و بهتر است خبر نپيچد و يك كلاغ و چهارصد كلاغ نشود. هنوز هم، بايد احتياط كرد كه راه برگشت آسان باشد.
در اين مجلس، آن‌چه پيش از همه حتي مادر معظم داماد آينده از در داخل مي‌شود گل است. دسته گل يا سبد گل؟ بستگي به جيب شما و ميزان اميدتان به جواب مثبت دارد، اما به هر حال، اولين نمايي است كه از خودتان به خانواده دختر نشان مي‌دهيد. پس مواظب باشيد! دو سه شاخه گل گلايول نيمه پلاسيده، نماي خوبي از شما نشان نخواهد داد. سبد گل اركيده هم از همان اول سطح توقع خاصي ايجاد مي‌كند كه بايد فكر كنيد آيا تا آخر خواهيد توانست با همان سطح پيش برويد يا نه. سبد گل اركيده، فقط يك سبد گل نيست. شخصيت، ميزان درآمد، سليقه و نوع پول خرج كردن شما هم در آن هست.
پس حواس‌تان را جمع كنيد. دروغ نگوييد، نه با زبان، نه با گل!

راستي هنوز هم بايد دختر چاي بياورد؟
اين منظره چاي آوردن عروس با چادر سفيد آن قدر تكراري شده كه اغلب دخترهاي امروزي، در مقابلش جبهه سفت و سختي دارند.
اجبار نكنيد. شايد دخترتان دلش نمي‌خواهد وقت خم شدن جلوي مادر داماد، دست‌هايش بلرزد يا پسر از دستپاچگي چاي را روي شلوارش برگرداند. بگذاريد اين كار را برادر يا خواهر عروس يا هر كس ديگري انجام دهد. خود اضطراب مجلس براي عروس و داماد آينده كافي است تا رنگ‌شان بپرد و ناخن‌هايشان را در گوشت دست فرو كنند.
در پذيرايي افراط نكنيد. همان حدي را نگه داريد كه در مهماني‌هاي رسمي داريد وگرنه امكان سو‌ءتفاهم را بيشتر كرده‌ايد.

اين نگاه پير عزيز
اما مهم‌تر از همه، گوش‌هاي تيز و چشم‌هاي باز است. يادتان باشد حتي اگر فرزندتان با كسي كه براي ازدواج در نظر گرفته، سال‌ها در محل كار يا دانشگاه آشنا و همكار و همكلاس بوده، قضاوتش فقط قضاوت چشم‌هاي بي‌تجربه و جواني است كه هنوز پر از خوش‌بيني‌ها و اعتماد سال‌هاي كودكي است. چيزي كه او ممكن است يك بي‌نزاكتي ساده تلقي كرده باشد، ‌در اين مجلس پيش چشم كارآزموده شما ممكن است روزنه‌اي بر يك زخم عميق عفونت كرده باشد. يك مشكل اساسي در اخلاق يا منش طرف مقابل، يا چيزي كه به نظر فرزندتان رفتاري بسيار امروزي و عالي است، مي‌تواند نشان دهنده رياكاري و دروغ باشد يا حتي برعكس. رفتار آزاردهنده‌اي كه فرزندتان را تا حد جنون عصباني كرده، ممكن است فقط ناشي از يك بي‌توجهي كودكانه باشد.
خواستگاري پيش از هر چيز فرصتي براي شناخت است. حرف بزنيد. محك بزنيد. به نشانه‌ها توجه كنيد و گوش‌هايتان را تيز كنيد. صداي گسستن يخ‌ها نمي‌آيد؟

بياييد باغچه را نشان‌تان بدهم!
معمولا آخر مجلس خواستگاري، اگر همه چيز خوب پيش برود، فرصتي براي گفت‌وگوي دختر و پسر فراهم مي‌شود. بزرگ‌ترها، به بهانه‌اي اتاق را ترك مي‌كنند؛ ديدن باغچه، نگاه كردن به تابلو، آلبوم يا حتي رادياتور سوراخ ماشين و دختر و پسر جوان با هم تنها مي‌مانند. معمولا دو صورت وجود دارد يا از قبل همديگر را مي‌شناسند، يا براي اولين بار فرصت مي‌كنند تنها با هم حرف بزنند. خيلي عجيب است، اما راستش تفاوت زيادي ندارد. چون اين‌جا، جاي زدن حرف‌هاي خيلي جدي است.
حرف‌‌هايي كه حتي اگر از قبل هم همديگر را مي‌شناخته‌اند، جاي گفتن‌شان نبوده.
وسط حرف از شعر و كتاب و سينما، يا دوستان و درس و كار يا حتي غزل و عاشقانه‌ها كه كسي حرف جدي نمي‌زند كه مثلا من دلم نمي‌خواهد همسرم با دوستان مجردش برود كوه! يا براي من خيلي مهم است كه همسرم بلد باشد آلو مسما درست كند يا لباس پوشيدنش اين چنين باشد يا حرف زدنش آن چنان.
اما اگر آن نقاب قشنگ را برداشته باشيد، مي‌دانيد اين‌جا جاي گفتن حرف‌هاي كمي زمخت‌تر است. سوال كنيد. خواسته‌هايتان را صريح و روشن بگوييد. جوري كه جاي ترديد در آن نباشد. باور كنيد چيزي كه از نظر شما بديهي است، (مثل حق كار كردن براي زنان، ازدواج مجدد يا مسافرت، ادامه تحصيل براي مردها) مي‌تواند از نظر همسر آينده شما جاي بحث داشته باشد يا حتي از نظر او هم بديهي باشد، اما درست عكس نظر شما! مهم‌ترين سوال‌هايي كه بايد پرسيد و از جواب‌شان مطمئن بود و يا شرط‌هايي كه بايد گذاشت، اين‌ها هستند: حق كار، تحصيل، ارتباط با دوستان، فاميل، نوع درآمد، محل زندگي، امكانات مالي، علاقه‌هاي خاص مثل ورزش، سفر، فعاليت‌هاي جمعي و... هر چيزي كه بايد براي آن وقت گذاشت و براي شما مهم است. اين ديدار اولين خصوصيتش دستپاچگي است. پس حتما سوال‌هايتان را فراموش خواهيد كرد. از قبل در آرامش و با فكر و مشورت فهرستي از سوال‌ها و خواسته‌هايتان بنويسيد. خجالت نكشيد. واضح است كه ليست سوال و شرط و خواسته به هيچ وجه رمانتيك، قشنگ و عاشقانه نيست، اما ماجرا جدي‌تر از اين حرف‌هاست. يادتان باشد، آداب عاشقي گاهي سخت است، سخت و بي‌رحم. اين سوال‌ها را بپرسيد، به اين سوال‌ها جواب بدهيد. هر كسي باشيد با هر رسم و رسوم، يك چيز خيلي مهم است. راست گفتن. جواب‌ها را بي‌تعارف بگوييد، حتي اگر تلخ باشد. اين را مثل يك ورد جادويي با خودتان تكرار كنيد كه يك خواستگاري كوتاه و تلخ، هزاربار بهتر از يك زندگي زناشويي تلخ و پايان‌ناپذير است.

رسم بله، رسوم نه
جواب مثبت دادن رسمي دارد، جواب منفي دادن رسومي؛ كه دل كسي نشكند، غرور كسي له نشود، دل كسي را كدر نكني.
«نه» گفتن، براي ايراني‌ها سخت است، بس كه در فرهنگ ما به مدارا و رعايت احوال ديگران توصيه شده، اما اگر صداي شكستن يخ‌هاي زير پا را شنيدي، نه بگو؛ محكم، بي‌تعارف، اما انساني. شايد شرايط مالي، زيبايي، اصل و نسب خانوادگي، تحصيلات براي شما مهم باشد. هيچ حرفي نيست. اين‌ها همه به شناخت شما از زندگي و روحيات خودتان ارتباط دارد؛ اما يادمان باشد، تمام مردم اهل بيت خدايند، الناس عيال‌الله، و خدا هر كدام را يك به يك دوست مي‌دارد. پس مواظب باشيم، نه گفت نمان، معني‌اش اين نباشد كه شما در حد ما، در شان ما و لايق ما نيستند. شما كميد، كم داريد، كم مي‌دانيد، كم خوانده‌ايد. «نه» مثبت، «نه» خوب، ‌يعني شما خوبيد. فقيريد، اما شرافت منديد، تحصيلات كافي نداريد، اما مهربانيد. قشنگ نيستيد، اما نجيب و باهوشيد، و با اين همه، ‌ما مناسب هم نيستيم. با هم، آن قدر كه مي‌خواهيم خوشبخت نمي‌شويم. براي هم، آرزوي خوشبختي كنيد. نه به تعارف كه از ته دل و از هم جدا شويد.

اما رسم جواب بله
معمولا بعد از مجلس اول خواستگاري، خانواده دختر جواب را موكول به كمي تحقيق و كمي مشورت و پرسيدن نظر دختر مي‌كنند.
درسته كه خانواده دختر بايد جواب بدهند، اما رسم اين است كه بعد از چند روز،‌ خانواده پسر از آن‌ها جوياي جواب شوند.
اين سوال و جواب آخر، معمولا با تلفن انجام مي‌شود كه به دو دليل بسيار بهتر از ملاقات حضوري است. دليل واضح اول، كم زحمت بودن و سرعت است، اما دليل دوم، رعايت ظريفي است كه اگر پاسخ منفي باشد گفتن و شنيدنش رو در رو بسيار مشكل است و تلفن كار را براي هر دو طرف آسان مي‌كند. آن‌ها بدون اين كه مجبور باشند چشم در چشم هم بدوزند، از هم خداحافظي مي‌كنند و اين باعث مي‌شود دلخوري و سوءتفاهم كمتري ايجاد شود.
چه كسي يك قهرمان را تحقير مي‌كند؟
خواستگاري كردن، نوعي درخواست است و در فرهنگ ما، زن مغرورتر، محترم‌تر و عزيزتر از آن است كه درخواست‌كننده باشد. زن، ‌معشوق است و لازمه معشوقي دور از دست بودن.
انكار و امتناع است. اين به جاي خود درست، قشنگ و شاعرانه است، اما اگر دختري با تمام عقل و درايت و سلامتش، ببيند پسري كه از هر نظر مناسب اوست و مي‌توانند با هم زوج كاملي شوند، به هر دليلي او را نمي‌بيند و نمي‌شناسد و ممكن است فرصت با هم بودن را براي هميشه از دست بدهند، بايد چه كند؟ البته كه معمول نيست دختر خواستگار باشد.

اما آيا هر چيز غيرمعمولي، ‌نادرست و نامعقول هم هست؟
چيزي كه بيشتر از همه دختر و خانواده دختر را از خواستگار بودن وحشت‌زده مي‌كند، آن است كه بعدها، پسر يا خانواده‌اش دختر را به خاطر درخواست و پا پيش گذاشتنش تحقير كنند، اما اگر انتخاب دختر واقعا درست باشد، واضح است كه پسر از آن اندازه فهم، درك و انصاف برخوردار خواهد بود كه به جاي تحقير، شجاعت همسرش را به خاطر شنا كردن در جهت خلاف معمول، براي هدفي درست تحسين كند. شجاعت عقيله قريش، حضرت خديجه (س) وقتي محمد جوان تهيدست اما جوانمرد را خواستگاري كرد، هنوز هم بعد از اين همه قرن، آدم را به تحسين وامي‌دارد. از اين‌ها گذشته، وقتي آدمي براي چيزي كه مي‌خواهد با تمام توان مي‌جنگد، قهرمان است، چه كسي جرأت دارد يك قهرمان را تحقير كند؟‌

قومي دگر حواله به تقدير مي‌كنند
ازدواج ساده، گاهي با ساده ازدواج كردن اشتباه مي‌شود. معمولا دختر و پسر را با چند مجلس رسمي مجلل اما كوتاه و يكي كردن خواستگاري و بله‌برون و نامزدي، دست به دست مي‌دهيم و شاد از سروسامان گرفتن بچه‌هايمان، به پايكوبي مي‌پردازيم و مي‌گذاريم تا عروس و داماد سر فرصت پوست همديگر را بكنند. بعد از چند ماه، وقتي عروس شكسته و خرد، با چمدان بسته به خانه پدر برگشت و داماد شب تا صبح در خيابان ماند و سينه پهلو كرد، تازه به صرافت شانس بد و اقبال كج مي‌افتيم و خودمان را دلداري مي‌دهيم كه ازدواج مثل هندوانه است و تا بازش نكني نمي‌فهمي خوب است يا بد و هيچ‌كس، هيچ‌كس نمي‌گويد تو براي خريدن هندوانه هزار ترفند مي‌زني، بويش مي‌كني، تلنگر مي‌زني و صدايش را گوش مي‌كني، از فروشنده به هزار قسم و آيه قول مي‌گيري كه خوب است و باز دست طاقت نمي‌آورد و دوباره و سه باره آن را سرجايش مي‌گذاري و دوباره برمي‌داري، اما وقت ازدواج فرزند همه اين‌ها يادمان مي‌رود، تن مي‌دهيم به قضا و قدر و فاجعه در راه را حواله به تقدير مي‌كنيم كه هميشه هم مي‌گوييم با خوبان سر ناسازگاري دارد!
مراحل ازدواج، طبق رسوم قديمي بسيار زياد است. هديه‌ بردن و آوردن‌ها، مهماني دادن‌ها، دعوت كردن‌ها مجلس‌هاي آشنايي دو فاميل، پيش از اين گمان مي‌كرديم اين‌ها از سر بيكاري اجداد ما بوده است كه وسيله‌اي براي سرگرمي و گذران اوقات فراغت مي‌خواسته‌اند اما حالا با نگاهي به آمارهاي هر دم افزون شونده طلاق، مي‌فهميم آن‌ها چقدر باهوش بوده‌اند. در اين مجالس متعدد همسر آينده فرزندمان بالاخره جايي، زماني و در شرايطي شخصيت واقعي‌اش را نشان خواهد داد. نقاب زيبايي كه همه ما در مواقع رسمي به چهره مي‌زنيم. ادبياتي كه با آن سخن مي‌گوييم بالاخره در لحظه‌اي كنار مي‌رود و آن وقت چشم‌هاي تيزبين و باتجربه افراد خانواده و بزرگ‌ترهاي فاميل است كه آن را تشخيص مي‌دهد. چيزي را كه چشم جوان و عاشق فرزندان‌مان، نمي‌تواند آن را ببيند. ازدواج ساده، معنايش كم كردن ديدارهاي پيش از مراسم عقد (كه امكان ديدن نشانه‌ها را به خانواده‌ها مي‌دهد) نيست، كم كردن تجملات است. مهماني مادر دختر براي فاميل داماد آينده مي‌شود با يك جور شيريني برگزار شود. دعوت مادر پس از خانواده دختر مي‌تواند يك غذاي ساده بر سفره داشته باشد، اما بايد باشد. اين‌ها، ضامن سلامتي پيوندي است كه اگر با عجله انجام شود، قطعا جوش نمي‌خورد و جايي از هم باز مي‌شود كه ديگر شاخه‌ها مجال سبز شدن ندارند. ساده‌ترين و آرماني‌ترين ازدواج‌ها، پيوند دختر پيامبرص و اميرالمومنين ع است. علي ع در خانه پيامبرص، بزرگ شده. با وجود اين، وقتي فاطمه س را خواستگاري مي‌كند پيامبر نمي‌گويد: علي‌جان من كه تو را مي‌شناسم، مجاهد و مهاجري و تهي‌دست. مي‌گويد: زره‌ات را بفروش (قيمتي‌ترين چيزي كه علي داشت) و مهريه فاطمه كن. فاطمه س را عروس مي‌كند، همه اهل شهر را به وليمه فرامي‌خواند و او را هرچند ساده، اما با آداب تمام، به خانه علي مي‌فرستد. رسم، حكمت تجربه شده مردان و زناني است كه پيش از اين، شكست‌ها خورده‌اند و به پشت سر نگاه كرده‌اند و گفته‌اند: اگر چنين كرده بودم، چنان شده بود. حكمت هزاران ساله‌اي پشت ماست، رو برنگردانيم.
مرجان فولادوند
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
hadiآفلاين
پرچونه!!
پرچونه!!

آواتار

تاريخ عضويت: سه‌شنبه 19 ارديبهشت 1385
مجموع ارسالها: 955
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: شهر ري
سن: 25
جنسيت: مرد
ارسال چهارشنبه 25 بهمن 1385، ساعت 22:38
 1 سال و 9 ماه پيش
#2
 
عمرا هيچکس اين مطلب رو نگاهشم نکرده
خيلي زياد بود من خودمم تيکه تيکه خوندم
بيايد يه فکري هم به حال اين مطالب گنده بکنيم که حسش نيست بخونيم. يه کاري کنيم تا کسي اومد وارد شد بيخيال خوندنش نشه به نظر شما چيکار بايد کرد؟
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
s.m.sآفلاين
پرچونه!!
پرچونه!!

آواتار

تاريخ عضويت: يکشنبه 27 شهريور 1384
مجموع ارسالها: 895
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: 
سن: 23
جنسيت: مرد
ارسال چهارشنبه 25 بهمن 1385، ساعت 22:48
 1 سال و 9 ماه پيش
#3
 
hadi نوشته بود:
عمرا هيچکس اين مطلب رو نگاهشم نکرده
خيلي زياد بود من خودمم تيکه تيکه خوندم
بيايد يه فکري هم به حال اين مطالب گنده بکنيم که حسش نيست بخونيم. يه کاري کنيم تا کسي اومد وارد شد بيخيال خوندنش نشه به نظر شما چيکار بايد کرد؟


به نظر من نويسنده اون قسمتهاي مهمش رو با يه رنگ ديگه يا با فونت بزرگتر بنويسه.
اين طوري هم وقت هدر نميره هم افراد بيشتري ميتونند مطلب رو بخوونن.

_________________

من اگر که هستم ستاره ام کو در آسمانها
من گر اهل دردم نشانه ام کو به داستانها


 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
Omidآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: جمعه 11 آذر 1384
مجموع ارسالها: 3173
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: Florida
سن: 36
جنسيت: مرد
ارسال چهارشنبه 25 بهمن 1385، ساعت 22:49
 1 سال و 9 ماه پيش
#4
 
I read it! It was very interesting, thank you! Applause I am going to comment on it later. Wink

_________________
بهترين زن دنيا زني است که کسي او را نديده باشد.
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
sedayedelآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: جمعه 03 تير 1384
مجموع ارسالها: 3369
اعتبار کسب شده: 3756
محل سکونت: oonvar e donya
جنسيت: نامشخص
ارسال چهارشنبه 25 بهمن 1385، ساعت 23:11
 1 سال و 9 ماه پيش
#5
 
من خوندم هادی جان, دستت درد نکنه
و بايد بگم راجع بهش خيلی حرفها ميشه زد که از خواستگاری هم گذشته بين دو تا آدم بايد رعايت بشه
خيلی جالب بود
نکات ظريف و عميقی داشت Applause

_________________
Never explain yourself to anyone because the person who likes you doesn''''t need it, and the person who dislike you won''''t believe it Angel .
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
اميرحسينآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: چهارشنبه 06 مهر 1384
مجموع ارسالها: 1617
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: ايران
جنسيت: مرد
ارسال پنجشنبه 26 بهمن 1385، ساعت 0:25
 1 سال و 9 ماه پيش
#6
 
یک شاعر(یادم نیست حافظ بوده یا سعدی)، گفته:
می‌خوام بگم دوست دارم، نگو نه نمی‌شه
می‌خوام بیام خواستگاری، نگو نمی‌شه
Applause
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
majidjon13آفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: شنبه 19 آذر 1384
مجموع ارسالها: 2181
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: پرشيا
جنسيت: مرد
ارسال پنجشنبه 26 بهمن 1385، ساعت 0:37
 1 سال و 9 ماه پيش
#7
 
hadi نوشته بود:
عمرا هيچکس اين مطلب رو نگاهشم نکرده
خيلي زياد بود من خودمم تيکه تيکه خوندم
بيايد يه فکري هم به حال اين مطالب گنده بکنيم که حسش نيست بخونيم. يه کاري کنيم تا کسي اومد وارد شد بيخيال خوندنش نشه به نظر شما چيکار بايد کرد؟


به راستي که من چند وقت پيش واردش شدم و ديدم زياده گفتم بعدا ميخونم....بعدا هم ديگه ..نخوندم

اما اگر ابتداي متنت توضيحات کاملي رو در مورد متن بدي و يه ذره هم با شور و هيجان نوشته باشي.... شايد سرشون گرفت و خوندن Applause
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
احسانآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382
مجموع ارسالها: 4997
اعتبار کسب شده: 6569
محل سکونت: شيراز
سن: 27
جنسيت: مرد
ارسال پنجشنبه 26 بهمن 1385، ساعت 0:48
 1 سال و 9 ماه پيش
#8
 
hadi نوشته بود:
عمرا هيچکس اين مطلب رو نگاهشم نکرده
خيلي زياد بود من خودمم تيکه تيکه خوندم
بيايد يه فکري هم به حال اين مطالب گنده بکنيم که حسش نيست بخونيم. يه کاري کنيم تا کسي اومد وارد شد بيخيال خوندنش نشه به نظر شما چيکار بايد کرد؟


بايد توي چند تا ارسال تيکه تيکه اش کني! Rolling Eyes

_________________
» تنهايي خيلي خوب است... ... ... اما دونفره‌اش!
» برنج را با وام بانکي ميخريم، نان را قسطي و ديگر هيچ!
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
سياسفيدآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: شنبه 19 فروردين 1385
مجموع ارسالها: 2877
اعتبار کسب شده: 3998
محل سکونت: شيراز
سن: 24
جنسيت: مرد
ارسال پنجشنبه 26 بهمن 1385، ساعت 1:31
 1 سال و 9 ماه پيش
#9
 
احسان نوشته بود:
بايد توي چند تا ارسال تيکه تيکه اش کني! Rolling Eyes


مي توني از تکنيک رنگ آميزي و بلــــد(Bold) کردن و زيباسازي متن هم استفاده کني تا خواننده را سر شوق بياري تا بخونه Wink

_________________
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
sedayedelآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: جمعه 03 تير 1384
مجموع ارسالها: 3369
اعتبار کسب شده: 3756
محل سکونت: oonvar e donya
جنسيت: نامشخص
ارسال پنجشنبه 26 بهمن 1385، ساعت 2:03
 1 سال و 9 ماه پيش
#10
 
حالا که امروز حوصله دارم بياييد که خاطره ی اولين خواستگارم وبراتون تعريف کنم
که برای من بدبخت از همه جا بی خبر يک درد سری شد
سال چهارم دبيرستان بودم
يک روز ظهر از مدرسه که بر ميگشتم وقتی از اتوبوس پياده شدم و به سمت خيابونی که ميرفت خونه راه افتادم
يک خانوم چادری اومد صدام کرد که خانوم ببخشيد ميشه چند لحظه صبر کنيد
فکر کردم سؤالی داره آدرسی ميخواد
گفتم خواهش ميکنم بفرماييد
گفت اين پاکت رو لطفاً بگيريد و بخونيد اين مال برادرمه مدتی هر روز صبح که شما توی صف اتوبوس می ايستيد
شما رو ديده و خيلی خوشش اومده, از من خواسته که اين نامه رو بدم به شما
تشکر کردم و گفتم: ايشون لطف دارن ولی من اصلاً قصد ازدواج ندارم ميبينيد که دارم از مدرسه بر ميگردم, (با مانتو و مقنعه ی مدرسه و خلاصه درب و داغون)
گفت
ميدونم ايشون هم شما رو هر روز که ميريد مدرسه ديدن, حالا شما اين نامه رو بخونيد و اجازه بديد که ما خدمت خوانواده برسيم, شما ميتونيد درستون رو تموم کنيد d'oh!
خلاصه من با اکراه نامه رو گرفتم و رفتم خونه
نامه رو آقای خواستگار نوشته بود
ديدم يک نامه ی چند صفحه ای با تاريخ سه روز, که نشون ميداد هر قسمتش توی اون تاريخ به خصوص نوشته شده بود Angel
کلی اطلاعات از خصوصيات خودشون نوشته بودن, و کلی از مثلاً خانومی من تعريف کرده بودن Embarassed
و گفته بودن که خلبان هستن, و صبح ها که اون نزديکی منتظر سرويس وای ميستادن من و ديدن
و اون شعر هست که ميگه

زير اين آبی آرام بلند
که تو را ميبرد اينگونه به ژرفی خيال
نه به ابر
نه به باد
تک و تنها به تو می انديشم

کاملش رو به من تقديم کرده بودن
شماره ی تلفن گذاشته بودن
و خواسته بودن باهاشون تماس بگيرم, من هيچ وقت تماس نگرفتم Mr. Green Razz
ولی از جهت فضولی, از فرداش توی صف اتوبوس که بودم, دقت کردم و بالاخره فهميدم که ايشون کی هستن Dancing Dancing Dancing
اين ماجرا گذشت
مامان من رفته بودن مسافرت پيش خواهرم که دانشجوی شهرستان بود
من و بابام تنها بوديم
حالا داشته باشيد که بابای من يک مرد ايرانی غيرتی فوق العاده روی ما حساس
و به قول مامانم اخمهاشون مدل رضا شاهی يعنی وقتی جدی ميشدن من ازشون خيلی حساب ميبردم

زنگ در خونه به صدا در اومد
بابا رفتن دم در
چند دقيقه بعد, با چهره ای عبوس و در هم ريخته اومدن و به من بدبخت از همه جا بيخبر گفتن
شما توی خيابون فلان با کسی آشنا هستی
اتفاقاً خونه يکی از دوستان صميمی من اونجا بود گفتم بله, خونه فلانی اونجاست
بابا گفت نه منظورم پسره شما با پسری آشنا هستی
من برق از سه فازم پريد
گفتم بله ?
دوباره سؤالش رو تکرار کرد
گفتم نه بابا پسر کيه, چی شده مگه
گفت چرا هستی
ای بابا, اشک ما رو در آورد Crying or Very sad Crying or Very sad Crying or Very sad Crying or Very sad توضيح بيشتر هم نداد تا اينکه مامانم از مسافرت بياد
ماجرا مطرح شد, و فهميديم که همون خانوم اونروز دنبال من اومده ,خونه رو ياد گرفته Twisted Evil
و چون ديدن من تماسی نگرفتم خودشون مستقيم خواستن با خوانوادم صحبت کنن Twisted Evil
و اونروز اون خانوم به بابام گفته بوده که برادر من از دختر شما خوشش مياد
و بابای من هم اشتباهی فکر کرده که دوست پسر منه Evil or Very Mad
خلاصه مامانم که ماجرا رو فهميد با بابام يک جر و بحث حسابی کرد به طرفداری از من Dancing Dancing Dancing
که اين چه طرز دختر داريه گوشت تن اين بچه رو آب کردی تا من چند روز نبودم Razz Razz
وکلی دل من خنک شد Dancing Dancing Dancing Dancing Dancing Razz
ولی ماجرا اين شد که چون خانومه خيلی اصرار کرده بود مامانم اجازه داده بود بيان
ولی همه ميدونستيم که جواب نه هست Razz
روز ی که اومدن, به خاطر نامه ی لوس, و درد سری که برام درست شده بود
دلم ميخواست با مايتابه بزنم توی سر پسره Razz
البته اون موقع هنوز اين تکنولوژی مايتابه رو نداشتم Razz ولی احساسم شبيه به همين بود Mr. Green
خلاصه برای يک جواب نه
مجبور بوديم تحمل کنيم که از سر تا پای ما زير ميکروسکوپ قوی چشم های 2 تا خانوم و آقا بر انداز بشه
بالا رفتيم دوغ بود
پايين اومديم ماست بود
قصه ی ما راست بود Razz

_________________
Never explain yourself to anyone because the person who likes you doesn''''t need it, and the person who dislike you won''''t believe it Angel .
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
mhajiآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382
مجموع ارسالها: 3419
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: Montreal
جنسيت: مرد
ارسال پنجشنبه 26 بهمن 1385، ساعت 2:52
 1 سال و 9 ماه پيش
#11
 
من هم خوندمش. حدودا 20 دقيقه گرفت.
کلا ميخواد بگه ازدواج با روش سنتي (يعني وصلتي که مستلزم نظر موافق کليه بستگان هست) از ازدواج مدرن که بر پايه انتخاب دختر و پسر هست بهتره يعني با احتمال کمتري به طلاق منجر ميشه!


sedayedel نوشته بود:
حالا که امروز حوصله دارم بياييد که خاطره ی اولين خواستگارم وبراتون تعريف کنم
که برای من بدبخت از همه جا بی خبر يک درد سری شد
سال چهارم دبيرستان بودم...


خيلي جالب بود Very Happy Applause Applause Applause
کاش نامه پسره رو داشتي و برامون اسکن ميکردي چون من ميخوام ببينم (يعني ياد بگيرم) که حرف عاشقانه چه جوري ميزنن.


اين مطلب آخرين بار توسط mhaji در پنجشنبه 26 بهمن 1385، ساعت 3:11 ، و در مجموع 2 بار ويرايش شده است.
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
غريب آشناآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382
مجموع ارسالها: 5521
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: شيراز
سن: 25
جنسيت: مرد
ارسال پنجشنبه 26 بهمن 1385، ساعت 3:06
 1 سال و 9 ماه پيش
#12
 
mhaji نوشته بود:
من هم خوندمش. حدودا 20 دقيقه گرفت.
کلا ميخواد بگه ازدواج با روش سنتي (يعني وصلتي که مستلزم نظر موافق کليه بستگان هست) از ازدواج مدرن که بر پايه انتخاب دختر و پسر هست بهتره يعني با احتمال کمتري به طلاق منجر ميشه!

بنده هم هر چند در دوره نوجواني اين قضيه رو قبول نداشتم، اما الان و بعد از تجربيات متعدد در امر ازدواج ( Shocked ) اين عقيده رو تأييد مي كنم.

_________________
"گـر چـه افتـاد ز زلـفـش گـرهـي در کـارم - - - - - - - - - - همچنان چشم گشاد از کرمش مي دارم
پاسبان حرم دل شده ام شب همه شب - - - - - - - - - - تـا در ايـن پـرده جـز انـديـشـه او نـگـذارم"
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
اميرحسينآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: چهارشنبه 06 مهر 1384
مجموع ارسالها: 1617
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: ايران
جنسيت: مرد
ارسال پنجشنبه 26 بهمن 1385، ساعت 5:59
 1 سال و 9 ماه پيش
#13
 
ببینید، هر دختری(و البته در مورد پسرها هم جریان مشابهی هست!) نمی‌تونه در امر ازدواج موفق باشه.
همیشه یک سری ویژگی‌هایی هست که باید وجود داشته باشه.
مثل این:

Image

Mr. Green
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
Bayas Goolآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: پنجشنبه 19 مرداد 1385
مجموع ارسالها: 2169
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: Tehran
جنسيت: زن
ارسال پنجشنبه 26 بهمن 1385، ساعت 12:17
 1 سال و 9 ماه پيش
#14
 
خب هادي جان
منم مطلب رو خوندم
يه سري از جمله هاش منو ياد مادربزرگم مي اندازه كه مدام در حال نصيحت كردنه نوه هاي دخترشه
براي اينكه زندگي رو يكم جدي بيگريم و از اين حرفا ديگه
ولي بامزه بود
تقريبا فقط هشدار بود براي اينكه توي انتخاب هامون منطقي باشيم


سيما خانومي خاطره شما هم با مزه بود
به نظر من مراسم خواستگاري يكي از مزخرفترين مراسم زندگي يه دختر مي تونه باشه
مخصوصا مخصوصا وقتي جوابت از همون اول مشخصه و فقط بايد جلوي خانواده ها مخصوصا خانوداه خودت فيلم بازي كني Sick
بميرم براي همه دخترائي كه اين لحظه ها رو توي زندگيشون چندين باز تجربه مي كنن

_________________
ياد آور اين باشيم که عشق معجزه مي کند Angel
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
نمایش پیغامهای ارسال شده قبلی: