صفحه نخست  •  فهرست تالارها  •  نگارخانه  •  لیست اعضا  •  گروه‌ها  •  جستجو  •  ورود
 
1
ارسال موضوع جدیدپاسخ به موضوع
نویسنده پیغام
غريب آشناآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382
مجموع ارسالها: 5521
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: شيراز
سن: 27
جنسيت: مرد
ارسال جمعه 23 آبان 1382، ساعت 13:38
 6 سال و 10 ماه پيش
#1
 
فزت و رب الکعبه
به خداي کعبه رستگار شدم.

اين بانگ رستگاري علي ست. بانگ رهايي از جهل مردمان و توطئه توطئه گران. قرنهاست علي، اين مظلومترين چهره تاريخ در اوج عظمت و قدرت، از اين جهان خاکي رفته است؛ ولي آيا ابن ملجمها با شمشيرهاي جهل آغشته به زهر کين هم از اين جهان رخت بربسته اند؟

Image

_________________
"گـر چـه افتـاد ز زلـفـش گـرهـي در کـارم - - - - - - - - - - همچنان چشم گشاد از کرمش مي دارم
پاسبان حرم دل شده ام شب همه شب - - - - - - - - - - تـا در ايـن پـرده جـز انـديـشـه او نـگـذارم"
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
غريب آشناآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382
مجموع ارسالها: 5521
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: شيراز
سن: 27
جنسيت: مرد
ارسال يکشنبه 25 آبان 1382، ساعت 20:22
 6 سال و 10 ماه پيش
#2
 
ديده بگشا اي به شهد مرگ نوشينت رضا

ديده بگشا بر عدم اي مستي هستي فزا

ديده بگشا اي پس از سوء القضا حسن القضا

ديده بگشا از کرم، رنجور دردستان، علي

بحر مرواريد غم، گنجور مردستان، علي

ديده بگشا رنج انسان بين و سيل اشک و آه

کبر پستان بين و جام جهل و فرجام گناه

تير ترکش، خون و آتش، خشم سرکش، بيم چاه

ديده بگشا بر ستم در اين فريبستان، علي

شمع شبهاي دژم، ماه غريبستان، علي

ديده بگشا نقش انسان ماند با جامي تهي

سوخت لاله، مرد ليلي، خشک شد سرو سهي

زآگهي مان جهل ماند و جهل ماند از آگهي

ديده بگشا اي صنم، اي ساقي مستان، علي

تيره شد از بيش و کم، آيينهُ هستان، علي


استاد علي معلم

_________________
"گـر چـه افتـاد ز زلـفـش گـرهـي در کـارم - - - - - - - - - - همچنان چشم گشاد از کرمش مي دارم
پاسبان حرم دل شده ام شب همه شب - - - - - - - - - - تـا در ايـن پـرده جـز انـديـشـه او نـگـذارم"
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
غريب آشناآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382
مجموع ارسالها: 5521
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: شيراز
سن: 27
جنسيت: مرد
ارسال پنجشنبه 14 آبان 1383، ساعت 1:07
 5 سال و 10 ماه پيش
#3
 
شهادت مولود کعبه بر همه شيعيان آن حضرت تسليت باد.

_________________
"گـر چـه افتـاد ز زلـفـش گـرهـي در کـارم - - - - - - - - - - همچنان چشم گشاد از کرمش مي دارم
پاسبان حرم دل شده ام شب همه شب - - - - - - - - - - تـا در ايـن پـرده جـز انـديـشـه او نـگـذارم"
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
aramآفلاين
بزنم به تخته!
بزنم به تخته!

تاريخ عضويت: شنبه 18 مرداد 1382
مجموع ارسالها: 111
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: 
جنسيت: نامشخص
ارسال پنجشنبه 14 آبان 1383، ساعت 15:00
 5 سال و 10 ماه پيش
#4
 
خدايا دردي چون درد علي، اشکي چون اشک علي و تنهايي چون تنهايي علي، بزرگ، عميق و زيبا به من بده.

تغيير کردن و دست کشيدن از بعضي چيزايي که ديگه قسمتي از وجودت شده کار ساده اي نيست. اتفاقا خيلي هم سخته. ممکنه به خاطر اين تغييرات خيلي چيزها و يا خيلي از آدمايي که ميشناسيم و ممکنه دوستشون داشته باشيم رو از دست بديم.اين از دست دادن ممکنه به اين شکل باشه که کاملا رابطه قطع بشه يا ممکنه اين طور باشه که ديگه نه تو براي طرف مقابلت جذابيتي داشته باشي نه اون براي تو، نه تو حرفاي اون رو بفهمي نه اون حرفاي تو رو. خوب اين هم يه جور از دست دادنه. به خاطر ابن جور چيزا ممکنه بعضي وقتا احساس دلتنگي و تنهايي بکني اما همين تنهايي، همين اشکهايي که تو تنهايي مي ريزي خيلي قشنگه. لذتي که بعد از يه تغيير خوب و عميق به آدم دست مي ده خيلي شيرينه و به همه اون چيزايي که گفتم ممکنه به دنبال داشته باشه، مي ارزه.
ماه رمضان يه فرصت خوب و استثنايبه که در اون زمينه روحي براي تغيير دادن خودمون بيشتر از وقتاي ديگه فراهمه. اگه روزه گرفتن ما فقط تحمل گرسنگي و تشنگي نباشه و در واقع روزه اي که مي گيريم تمريني باشه براي کنار گذاشتن خيلي از عادت هاي بدي که داريم و فرصتي براي اينکه کمي بيشتر به خودمون فکر کنيم ببينيم کجاييم چيکار داريم مي کنيم. شب هاي قدر يه فرصت خيلي خوبه که با خودمون عهد ببنديم که براي هميشه از يه عادت زشتمون دست
برداريم. و از خدا بخوايم کمکمون کنه. مطمئنم که يک ساعت فکر کردن به رفتار خودمون تو اين شب از لباس مشکي پوشيدن و شب تا صبح دعاي جوشن کبير و ... خوندن خيلي خيلي بهتره.
(براي اونايي که اين شبها رو مسجد دانشگاه شيراز ميرن زمان نوحه خوندن آقا که واقعا رو اعصاب من راه ميره با اون چيزايي که به خورد ملت ميده X-( X-( X-( موقع خوبي براي فکر کردنه Wink ).

_________________
بگردان ساقيا آن جام ديگر
بده جان مرا آرام ديگر
خلاصم ده خلاصم ده خلاصي
که سخت افتاده ام در دام ديگر
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
روياآفلاين
داره راه ميفته!
داره راه ميفته!

آواتار

تاريخ عضويت: سه‌شنبه 07 بهمن 1382
مجموع ارسالها: 311
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: شيراز
جنسيت: نامشخص
ارسال پنجشنبه 14 آبان 1383، ساعت 21:24
 5 سال و 10 ماه پيش
#5
 
آن دم صبح قيامت تاثير
حلقه در شد از او دامنگير

دست در دامن مولا زد در
که علي بگذر و از ما مگذر

شال مي بست و ندايي مبهم
که کمر بند شهادت محکم

پيشوايي که ز شوق ديدار
مي کند قاتل خود را بيدار

ماه معراج و عبوديت حق
سر به محراب عبادت منشق

مي زند پس لب او کاسه شير
مي کند چشم اشارت به اسير

در جهاني همه شور و همه شر
ها علي بشر کيف بشر

شبروان مست ولاي تو علي
جان عالم به فداي تو علي

(شهريار)
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
غريب آشناآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382
مجموع ارسالها: 5521
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: شيراز
سن: 27
جنسيت: مرد
ارسال جمعه 15 آبان 1383، ساعت 12:12
 5 سال و 10 ماه پيش
#6
 
Image

1. محل شهادت امام علي (ع)
2. محراب مسجد کوفه، محل ضربت خوردن امام علي (ع)
3. محل آماده کردن بدن امام علي (ع) براي دفن
4. مسجد کوفه


http://www.irib.ir/worldservice/ramezan/imamali/shahadaten.htm

_________________
"گـر چـه افتـاد ز زلـفـش گـرهـي در کـارم - - - - - - - - - - همچنان چشم گشاد از کرمش مي دارم
پاسبان حرم دل شده ام شب همه شب - - - - - - - - - - تـا در ايـن پـرده جـز انـديـشـه او نـگـذارم"
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
عبودآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: چهارشنبه 28 خرداد 1382
مجموع ارسالها: 1317
اعتبار کسب شده: 3000
جنسيت: مرد
ارسال جمعه 15 آبان 1383، ساعت 12:35
 5 سال و 10 ماه پيش
#7
 
aram نوشته بود:
خدايا دردي چون درد علي، اشکي چون اشک علي و تنهايي چون تنهايي علي، بزرگ، عميق و زيبا به من بده.

تغيير کردن و دست کشيدن از بعضي چيزايي که ديگه قسمتي از وجودت شده کار ساده اي نيست. اتفاقا خيلي هم سخته. ممکنه به خاطر اين تغييرات خيلي چيزها و يا خيلي از آدمايي که ميشناسيم و ممکنه دوستشون داشته باشيم رو از دست بديم.اين از دست دادن ممکنه به اين شکل باشه که کاملا رابطه قطع بشه يا ممکنه اين طور باشه که ديگه نه تو براي طرف مقابلت جذابيتي داشته باشي نه اون براي تو، نه تو حرفاي اون رو بفهمي نه اون حرفاي تو رو. خوب اين هم يه جور از دست دادنه. به خاطر ابن جور چيزا ممکنه بعضي وقتا احساس دلتنگي و تنهايي بکني اما همين تنهايي، همين اشکهايي که تو تنهايي مي ريزي خيلي قشنگه. لذتي که بعد از يه تغيير خوب و عميق به آدم دست مي ده خيلي شيرينه و به همه اون چيزايي که گفتم ممکنه به دنبال داشته باشه، مي ارزه.
ماه رمضان يه فرصت خوب و استثنايبه که در اون زمينه روحي براي تغيير دادن خودمون بيشتر از وقتاي ديگه فراهمه. اگه روزه گرفتن ما فقط تحمل گرسنگي و تشنگي نباشه و در واقع روزه اي که مي گيريم تمريني باشه براي کنار گذاشتن خيلي از عادت هاي بدي که داريم و فرصتي براي اينکه کمي بيشتر به خودمون فکر کنيم ببينيم کجاييم چيکار داريم مي کنيم. شب هاي قدر يه فرصت خيلي خوبه که با خودمون عهد ببنديم که براي هميشه از يه عادت زشتمون دست
برداريم. و از خدا بخوايم کمکمون کنه. مطمئنم که يک ساعت فکر کردن به رفتار خودمون تو اين شب از لباس مشکي پوشيدن و شب تا صبح دعاي جوشن کبير و ... خوندن خيلي خيلي بهتره.
(براي اونايي که اين شبها رو مسجد دانشگاه شيراز ميرن زمان نوحه خوندن آقا که واقعا رو اعصاب من راه ميره با اون چيزايي که به خورد ملت ميده X-( X-( X-( موقع خوبي براي فکر کردنه Wink ).


کاملا موافقم! خصوصا قسمت مربوط به مسجد دانشگاه.
حضرت علي (ع) فرموده: خوشا خواب زيرکان که بهتر از بيداري و عبادت احمقان است و خوشا افطار کردن زيرکان که بهتر از روزه داشتن بيخردان است.
البته منظور از زيرکان، باهوشان نيست. زيرک کسيه که زندگي بينهايت آخرتش رو براي زندگي کمتر از يک روز دنيا نفروشه. وگرنه باهوشهاي زيادي داريم که توي کلک سوار کردن و کلاه گذاشتن سر مردم اوستا هستن. ضمنا نبايد عبادات رو هم فراموش کرد چون جزئي از زيرکيه. پيامبر اکرم به جابر بن عبدالله فرمود: "اي جابر! اين ماه رمضان است که هر که روزه بدارد روز آن را و بايستد به عبادت پاره اي از شبش را و باز دارد از حرام شکم و فرج خود را و نگاه دارد زبان خود را، بيرون رود از گناهان خود مثل بيرون رفتن او از ماه." جابر گفت: "يا رسول الله! چه نيکو است اين حديث که فرمودي!" فرمود: "اي جابر! و چقدر سخت است اين شرطهايي که نمودم!"
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
عبودآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: چهارشنبه 28 خرداد 1382
مجموع ارسالها: 1317
اعتبار کسب شده: 3000
جنسيت: مرد
ارسال جمعه 15 آبان 1383، ساعت 12:41
 5 سال و 10 ماه پيش
#8
 
مکان دفن حضرت تا زمان هارون الرشيد عباسي مخفي بود. روزي هارون به قصد شکار به دشت نجف رسيده بود که تعدادي آهو را مشاهده کرد. سگهاي شکاري رها شدند ولي هنگامي که آهوان بالاي تپه اي مي رفتند، ديگر سگها با آنها کاري نداشتند تازمانيکه از آن تپه پائين مي آمدند. اين موضوع چند بار تکرار شد. هارون دستور داد از اطراف کسي را پيدا کنند که راز آن محل را بداند. گشتند و خيمه‌اي را يافتند که پيرمردي از بني اسد در آن بود. پيرمرد را حاضر کردند. هارون از او پرسيد: "اينجا چه خبر است؟" پيرمرد گفت: "مي دانم ولي مي ترسم که بگويم." هارون به او امان داد. پيرمرد به حرف آمد: "من با پدرم به اينجا مي آمديم و اينجا قبر اميرالمؤمنين علي (ع) است."
زمين را کندند. سه قبر يافتند که بالاي آنها لوحي بود که به خط سرياني چيزي بر آن نوشته شده بود. هارون دستور داد نوشته هاي لوح را ترجمه کنند. مضمون نوشته اين بود که اينجا قبر علي، جانشين پيامبر آخر الزمان است که من، نوح پيامبر، ميان قبر حضرت آدم ابوالبشر و قبري که براي خودم آماده کرده‌ام، کنده‌ام.
نقل شده است که علي (ع) به دو پسرش دستور داد شبانه دو سوي عقب تابوت او را بگيرند و به هر سمتي که جلوي تابوت متوجه شد، حرکت کنند. حمل جلوي تابوت با جبرئيل و ميکائيل است. هر جا که جلوي تابوت پائين آمد، آنجا را بکنند.در آنجا قبري است که نوح پيامبر (يا به تعبير خود حضرت، برادرم نوح) براي ايشان ميان قبر خود و قبر حضرت آدم آماده کرده است.
هارون وضو گرفت و نماز خواند. بعد هم صندوقي تدارک ديد . اتاقي ساخت و چهار طاقي بر روي قبر زد. تا سال سيصد هجري که عضدالدوله ديلمي خودش را به نجف رساند و ساختمان مجللي بنا کرد و سالها بعد توسط نادر شاه بناي محکمتري تأسيس شد.

گويند که در روزشهادت، حضرت خضر (ع) گريه کنان به در خانه علي (ع) آمد، ايستاد و گفت:
رحمک الله يا اباالحسن، کنتَ اوّل القوم اسلاماً و اخلصهم ايماناً و أشدّهم يقيناً و اخوفهم لله و بسياري از فضايل آن حضرت را شمرد.

ايّها الراکبُ المُجدّ رُويدا ---------------------- بقلوبٍ تقلّبت في جواها
إن ترائت أرضُ الغرييُن فاخضع -------------- واخلع النّعل دون وادي طواها
و اذا شمتَ قبّة العالمِ ----------------------- ألآعلي و أنوارُ ربّها تغشاها
فتواضع فثمّ دارة قدسٍ ---------------------- تتمنّي الأفلاک لثمَ ثراها
قل له و الدموع سفحُ عتيقٍ ---------------- والحشا تصطلي بنار غضاها
يابن عمّ النّبي أنت يد اللهِ ------------------- ألتي عمّ کل شيءٍ نداها
أنت بعد النّبي خير البرايا -------------------- و السما خيرُ مابها قمراها
لک ذاتٌ کذاتهِ حيثُ لولا --------------------- أنها مثلُها لما آخاها
لک في مُرتقي العُلي و المعالي ----------- درجاتٌ لا يُرتقي أدناها
لک نفسٌ من معدن اللطف صينعت -------- جعل اللهُ کلّ نفسٍ فداها

گويند شخصي در خواب ديد که از هر قبري که در آن مکان شريف مي باشد ريسماني کشيده شده، متصل به قبه مطهر است؛ پس چنين سرود:
اذا متّ فأدفنّي الي جنب حيدرٍ ------------ أبي شبّرٍ أکرم به و شبيرٍ
فلستُ أخافُ النّارَ عند جوارهِ --------------- و لا أتقي من منکرٍ و نکيرٍ
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
اکتيوآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: سه‌شنبه 20 خرداد 1382
مجموع ارسالها: 1148
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: اهواز
جنسيت: مرد
ارسال دوشنبه 18 آبان 1383، ساعت 20:52
 5 سال و 10 ماه پيش
#9
 
1- مکه، قحطي، کم‌آبي.
خرج زندگي کمر ابوطالب را شکسته بود. قرار شد که هر کدام يکي از پسرهاي ابوطالب را به خانه‌ي خود ببرند. طالب را عباس برد. جعفر را حمزه. علي را بايد محمد بزرگ مي‌کرد.

2- او را بغل مي‌گرفت و به سينه مي‌چسباند. بيداري و خواب فرقي نمي‌کرد. از همان بچگي بوي خوش محمد در مشام علي بود.

3- جنگ احد بود. مسلمانان فرار مي‌کردند. دشمن حمله مي‌کرد. پيامبر به علي گفت: «دفاع کن.»
علي حمله کرد و جنگيد. تک‌تکشان را کشت. قهرمان‌هاي مشهور قريش را.
از آسمان ندا آمد: «لاسيف الا ذوالفقار، لافتي الا علي.»

4- راه که خلوت شد، بغلش کرد. گفت: «فدايت شوم.»
علي بهت زده بود. محمد، علي را بغل گرفته بود. اشک مي‌ريخت و مي‌گفت: «پدرم فداي شهيد تنها.»
علي پرسيد: «يا رسول‌الله چرا گريه مي‌کني؟»
محمد خيره شد به چشم‌هايش، گفت: «اين مردم کينه‌ي تو را دارند، اما بيرون نمي‌ريزند تا بعد از من، کينه‌هاي بدر و احد.»
علي گفت: «آن وقت دينم حفظ شده است.»
محمد که لبخند زد. علي سرش را بلند کرد. گفت: «خدا را شکر.»

5- کنار محمد ايستاده بودند. نگاه مي‌کردند. از دور، گفتند: «علي ترسيده!»
محمد گفت: «بس کنيد. خودش مي‌آيد دليلش را مي‌گويد.»
عمروبن عبدود را که کشت، آمد. ايستاد روبروي محمد، پرسيد: «چرا همان اول کارش را تمام نکردي؟»
علي گفت: «به مادرم فحش داد. آب دهان انداخت به صورتم. اگر آن وقت مي‌کشتمش براي خودم بود، نه براي خدا.»

6- رفته بود براي جنگ. محمد از او خبر نداشت و هر روز غمگين‌تر از قبل.
يک روز، دو روز، سه روز.
همه را جمع کرد، گفت: «هر کس خبر از علي بياورد، يک حاجتش هر چه باشد روا.»
سلمان، ديده بودش. حالا براي بشارت مي‌رفت پيش محمد.
چيزي به خاطرش رسيد و برگشت.
«علي جان! چه باشد آن يک حاجتم از رسول خدا؟»
سلمان، سرّ شب معراج را خواسته بود از پيامبر و او حواله‌اش کرده بود به قبرستان يهودي‌ها. حالا ايستاده بود. کلمات پيامبر را مي‌گفت. قبري باز شد و کسي بيرون آمد. گفت: «من يهودي به دنيا آمد، يهودي زندگي کردم، يهودي هم مردم، از آتش برزخ اما در امانم.»
«چرا؟!»
«آخر هر روز مي‌ايستادم کنار کوچه تا علي که رد مي‌شود، او را ببينم. دوست داشتم ديدن صورتش را.»

7- ذي‌الحجه بود و موقع حج. پيامبر ابوبکر را کرد اميرالحاج، فرستاد مکه.
مسلمان‌ها که رفتند مکه، سوره‌ي برائت نازل شد. مردم گفتند: «کاش اين آيات را براي ابوبکر مي‌فرستادي تا براي مردم بخواند.»
پيامبر گفت: «کسي که اين‌ها را مي‌خواند بايد از اهل بيت من باشد. پيامبر علي را فرستاد تا آيات برائت را بخواند براي مردم.»

8- علي نشسته بود، سر پيامبر را گذاشته بود زانويش، وصيت‌هاي رسول خاتم را مي‌شنيد:
«علي جان! دستانت را مي‌بندند... صبر مي‌کني.»
«بله يا رسول‌الله.»
«علي جان! خانه نشين‌ات مي‌کنند... صبر مي‌کني.»
«بله يا رسول‌الله.»
«علي جان! حقت را مي‌گيرند... صبر مي‌کني.»
«بله يا رسول‌الله.»
علي گفت: «فاطمه‌ات را اگر اذيت کردند؟»
پيامبر گفت: «آن‌جا هم، آن‌جا هم علي‌جان، صبر مي‌کني.»
***
فريادهاي عمر را مي‌شنيد که «علي بيا بيرون، بايد بيعت کني.»
فاطمه را هم مي‌ديد پشت در که داشت به آن‌هايي که توي کوچه بودند مي‌گفت: «از ما چه مي‌خواهيد؟»
بوي دود که توي شامه‌اش پيچيد، انگار سرش گيج رفت.
يک صدا فقط مي‌شنيد: «آن‌جا هم، آن‌جا هم علي‌جان، صبر مي‌کني.»

9- بسته مي‌بردندش مسجد، براي بيعت.
دست فاطمه يک بار ديگر به لباسش چنگ انداخت. صدايش را شنيد که مي گفت: «نه، نبريدش.»
ضرب پا بود يا شلاق که دست فاطمه را از لباس او جدا کرد. کشيده مي‌شد روي زمين.
کجا؟ توي کوچه‌هاي مدينه.
چه‌گونه؟ طناب در گردن.
چه‌طور؟ جلوي چشم‌هاي بهت‌زده‌ي مهاجر و انصار.
اين داماد پيامبر، فاتح خيبر بود که روي زمين مي‌کشيدندش.
مي‌خواستند وصي رسول خدا با جانشين رسول خدا بيعت کند!

10- شب‌ها مي‌رفتند خانه‌ي مهاجران انصار. فاطمه، علي، حسن و حسين. فاطمه يادشان مي‌آورد حرف‌هاي پدرش را. از غدير مي‌گفت برايشان. دست دراز مي‌کرد بيعت بگيرد براي ولايت. براي وصي رسول خدا.
دست‌هايشان را توي هم جمع مي‌کردند، خودشان را عقب مي‌کشيدند، مي‌گفتند: «همه‌ي اين‌ها قبول. علي اما اگر زودتر آمده بود با او بيعت مي‌کرديم. باور کنيد.»
راست مي‌گفتند. آن وقتي که آن‌ها با خليفه‌ي اول بيعت کردند، جنازه‌ي رسول خدا هنوز روي زمين بود.

11- توي مسجد بود که خبر آوردند همسرت را درياب. سراسيمه بلند شد دويد. لباسش گير کرد زير پايش و تمام قد افتاد روي زمين. بلند شد. نکند زهرايش را نبيند يک بار ديگر. دويد. از مسجد تا خانه راهي نبود. مي‌افتاد ولي. يک بار، دو بار، پنج بار، ده بار...!
در خانه باز بود. فقط دويد و خودش را انداخت کنار زهرا. نفس نفس مي‌زد. پهناي صورتش خيس اشک بود.
خيره شد به صورتش با چشم‌هاي ملتمس: يک بار ديگر... يک بار ديگر...!
فاطمه آرام چشم‌هايش را باز کرد. دست علي را که کنار صورتش بود بوسيد.

12- زيد از صحابي رسول خدا بود. مي‌دانستند در غدير خم هم بوده. گفتند: «زيد! شهادت بده بر ولايت علي.»
نگفت. هيچ نگفت.
مدتي بعد رفتند پيش علي. گفتند: «زيد، بيمار است و بستري.»
گفت: «برويم عيادت. شرط انسانيت است. روزگاري زيد هم از ما بود.»

13- مرد با پسرش آمده بودند مهماني، خانه‌ي علي.
غذايشان را که خوردند، غلام، آب و تشت آورد، دست‌هايشان را بشويند. مي‌خواست خودش دست مهمان را بشويد که علي زود از جا بلند شد.
مرد دستش را کشيد عقب گفت: «نه يا اميرالمومنين، خدا ببيند مرا در حالي که شما روي دستم آب مي‌ريزيد؟»
سرش را تکان داد گفت: «بنشين، دست‌هايت را بشور. خداي عزوجل تو را مي‌بيند که برادرت، هيچ امتيازي نسبت به تو ندارد.»

14- «بگو براي چه آمده‌اي و اگر نه ماجرايت را مي‌گويم.»
مرد شامي گفت: «بگو.»
«معاويه يک روز گفت هر کس که علي را بکشد، ده هزار دينار طلا به او مي‌دهم. يکي از جا پريد و گفت من مي کشم. فردايش پشيمان شد. گفت نه.
روز بعد خبر داد هر کسي که علي بکشد، بيست هزار دينار طلا به او مي‌دهم. کس ديگري از جا پريد و گفت من مي‌کشم. او هم فردايش پشيمان شد. گفت نه. باز روز بعد خبر داد هر کسي که علي را بکشد، سي هزار دينار طلا به او مي‌دهم تو از جا پريدي و گفتي من مي‌کشم. حالا هم از شام آمده‌اي و اينجايي.
مرد گفت: «درست گفتي.»
پرسيد: «حالا چه مي‌کني؟ مي‌کشي‌ام يا نه؟»
گفت: «برمي‌گردم شام.»
قنبر را صدا زد، گفت زاد و توشه‌ي سفرش را مهيا کند براي بازگشت.

15- صفين. جنگ صفين. يک روز معاويه دستش به شريعه و آب رسيد و بست. آب را به روي لشکر علي بست. تشنگي فشار آورد. وضع لشکر بد شد. دستور حمله داده شد. شريعه را که گرفتند، گفتند حالا ما هم آب را مي‌بنديم. علي گفت: «آب را خدا براي مسلمان و کافر حلال کرده، دور از فتوت و مردانگي است آب بستن.»

16- دشت نهروان پوشيده شده بود از کشته‌هاي خوارج. گفت: «چشم فتنه را کور کردم. هيچ کس جز من جراتش را نداشت.»
راست مي‌گفت. مسلمان بودند، دين‌دار، نماز شب‌خوان.

17- بالاي منبر گفت: «بپرسيد قبل از اين که مرا از دست بدهيد. من راه‌هاي آسمان را بهتر از راه‌هاي زمين بلدم.»
يک نفر جلو آمد و گفت: «علي! موهاي سر من چندتاست؟!»

18- گفت: «از امت تو خيلي سختي کشيدم.»
پيامبر گفت: «راحت مي‌شوي!»
گفت: «خيلي سعي کردم نجاتشان بدهم از سرگرداني و گمراهي.»
پيامبر گفت: «ديگر تمام شد، رهايشان کن.»
گفت: «نشسته‌اند روي منبر تو. رسواترين مردم شده‌اند خليفه‌ات.»
پيامبر گفت: «خداوند پاداشت رامي‌دهد. به خاطر صبري که کرده‌اي.»
گفت: «لجاجت و عناد و دشمني ديدم از امت تو.»
پيامبر گفت: «نفرينشان کن. علي جان!»
سرش را بلند کرد طرف آسمان: «خدايا! بدتر از من را نصيب اين ها کن و بهتر از اين امت را نصيب من.»
پيامبر نگاهش کرد، گفت: «راحت مي‌شوي، سحر فردا...»
چشم‌هايش باز شد. سرش تکيه کرده بود به ديوار حياط. ابر سياه روي ماه را پوشانيد.
خواب ديده بود. خواب پيامبر و فاطمه را.

19- شب آخر، خانه ته تغاري‌اش بود. ام کلثوم.
نماز مي‌خواند. گريه مي‌کرد ذکر مي‌گفت. مي‌رفت از اتاق بيرون به آسمان نگاه مي‌کرد. زير لب چيزي مي‌گفت.
مي‌آمد داخل، مي‌رفت به سجده، استغفار مي‌کرد. مي‌نشست. گريه مي‌کرد. زير لب چيزي مي‌گفت.
نماز مي‌خواند. صلوات مي‌فرستاد. گريه مي‌کرد. مي‌رفت از اتاق بيرون. به آسمان نگاه مي‌کرد. زير لب چيزي مي‌گفت.
مي‌گفت: «اللهم بارک لي في‌الموت.»
«خدايا، مرگ را برايم مبارک کن.»

20- مرغابي‌ها آمدند جلوي دست و پايش. پر و بالشان را توي هوا تکان دادند، سر و صدا کردند. جلوي راهش را گرفتند.علي اما از بين‌شان راه باز کرد و رفت.
مرغابي‌ها هنوز خودشان را جلوي هم مي‌انداختند تا به گرد پاي علي برسند.
دستگيره در کمربندش را گرفت. گير کرد. يک قدم جلو رفت و دوباره برگشت.
دست انداخت کمربندش را رهانيد. راه افتاد.
دستگيره انگار هنوز دستش دراز بود براي گرفتن کمر علي.

21- «الصلوه، الصلوه.»
صداي علي بود توي مسجد کوفه پيچيده بود. مي‌رفت بالاي سر يک به يکشان، بيدارشان مي‌کرد براي نماز صبح، دست روي شانه‌ي او هم گذاشت. گفت: «اين‌طور به روي شکم نخواب. اين جور خوابيدن مال شيطان است. به دست راست بخواب که خواب مومنان است يا به دست چپ که خواب حکماست. به پشت هم که بخوابي، خواب پيامبران است. بلند شو براي نماز.»
ابن ملجم دست روي شمشيري که زير لباسش بود گذاشت و سر بلند کرد.
گفت: «مي‌خواهي کار بکني که از انجامش بعيد نيست، آسمان‌ها فرو بريزد، زمين چاک شود و کوه‌ها سرنگون.»
مکث کرد. نگاه کردبه صورت ابن ملجم. نفس اما انگار توي سينه‌ي او بند آمده بود. سرش را نزديک‌تر برد، صدايش آرام‌تر شد: «اگر بخواهم مي‌توانم بگويم زير لباست چيست؟»
بدن ابن ملجم سست شده بود. نگاه مي‌کرد توي دهان علي که چه مي‌گويد. علي اما نگاه کرد به آسمان، دستي به ريش‌هايش کشيد و گفت: «بلند شو. آماده شو براي نماز.»
ابن ملجم رها شد روي زمين، روي شکم، روي شمشير.
«الصلوه، الصلوه.»
صداي علي بود توي مسجد کوفه پيچيده بود.

22- صداي علي بود توي مسجد کوفه پيچيده بود.
«فزت و رب الکعبه»
ضربه‌ي شمشير زهرآلود هم که فرقش را شکافت توي محراب مسجد کوفه در سجده نماز، حق را گفت.
«به خداي کعبه رستگار شدم.»

23- گفت: «بعد از من ولي امر مسلمين هستي و ولي خون من.»
گفت: «مي‌تواني قاتلم را عفو کني يا قصاص کني.»
گفت: «او يک ضربه زد، تو هم يک ضربه بزن.»
گفت: «جسدش را دفن کن!»
حسن مي‌شنيد. حسين و بقيه‌ي بچه‌ها هم. علي وصيت مي‌کرد. روز آخر هم سفارش قاتلش را مي‌کرد.

24- صدايش آرام بود. به سختي شنيده مي‌شد. گفت: «چرا اين کار را کردي؟ مگر من امام بدي بودم برايت؟»
ابن ملجم با عصبانيت گفت: «علي! وقتي اين شمشير را خريدم با خداي خودم پيمان بستم که با آن بدترين خلق خدا کشته بشود.»
گفت: «اتفاقا دعاي تو مستجاب شده، چون خودت را با همين شمشير خواهند کشت.»

25- «پشت تابوتم را بالا بگيريد و هر جا سر تابوت رفت شما هم برويد. قبرم همان جايي است که سر تابوت روي زمين، پايين مي‌آيد.»
اين‌ها را علي مي‌گفت به پسر ارشدش حسن.
از کوفه تا نجف. جلوي تابوت را که جبرييل و ميکاييل پايين گذاشتند. پسرهايش هم همين کار را کردند.
نجف. نجف به خاکش سپردند.

26- مثل داغ است روي جگر، وقتي آدم مجبور باشد قبر عزيزش را مخفي کند. قبر همسرش مخفي. قبر خودش هم مخفي. دشمن است ديگر.
صد و پنجاه سال بعد تازه امام صادق توانست بگويد: «اين‌جاست قبر اميرالمومنين.»

27- فهميد از ياران علي است. گفت: «از علي بگو.»
مرد از علي گفت. هر چه ديده بود. او هم گريه کرد. گفت: «هيهات که ديگر روزگار، انساني مثل علي ببيند.»

هيچ کس باور نمي‌کرد معاويه براي علي گريه کند و چنين حرفي بزند.

____________
آفتاب در محراب
نويسنده: الهه زمان وزيري – هاجر صفاييه

_________________
علي يارت
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
نمایش پیغامهای ارسال شده قبلی:      
ارسال موضوع جدیدپاسخ به موضوع
موضوعات مرتبط
هيچ پيغام جديدي ارسال نشده است درباره تاريخ تمدن اسلامي
3
پاسخها: 29 بیننده: 3104 نویسنده: بزرگمهر
هيچ پيغام جديدي ارسال نشده است کشف ماهي ماقبل تاريخ در روسيه
1
پاسخها: 9 بیننده: 517 نویسنده: majidjon13
هيچ پيغام جديدي ارسال نشده است چه کساني بهترين چهره را انتخاب کرده اند؟
1
پاسخها: 17 بیننده: 707 نویسنده: اکتيو

مشاهده موضوع قبلی مشاهده موضوع بعدی
قبلی تالار بعدی

 پرش به:   

شما نمی‌توانید در این تالار موضوع جدیدی ارسال کنید
شما نمی‌توانید به موضوعات این تالار پاسخ دهید
شما نمی‌توانید پیغامهای ارسالی خود در این تالار را، ویرایش کنید
شما نمی‌توانید پیغام های ارسالی خود در این تالار را حذف کنید
شما نمی‌توانید در نظرسنجی‌های این تالار شرکت کنید
قوانين تالارهاي گفتمان گزارش خطا
سوال در مورد تالارهاي گفتمان پيشنهاد
تمام ساعات و تاریخها بر حسب 4.5+ ساعت گرینویچ می‌باشند
تبليغات: