صفحه نخست  •  فهرست تالارها  •  نگارخانه  •  لیست اعضا  •  گروه‌ها  •  جستجو  •  ورود
 
5
ارسال موضوع جدیدپاسخ به موضوع
نویسنده پیغام
غريب آشناآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382
مجموع ارسالها: 5521
اعتبار کسب شده: 3582
محل سکونت: شيراز
سن: 25
جنسيت: مرد
ارسال شنبه 30 دي 1385، ساعت 23:42
 1 سال و 6 ماه پيش
#1
 
شعر شاعران معاصر قسمتي از ادبيات ماست كه به نظر من هنوز نتونسته جاي خودش رو باز كنه. علت اصليش هم شايد ضعفهاي بزرگي باشه كه تو اين گونه اشعار وجود داره و بايد برطرف بشه. خيلي از چيزهايي كه به عنوان شعر معاصر به ما تحويل مي دن، نه وزن داره، نه خيال انگيزي شعر، نه معني درست و حسابي و نه هيچ چيز ديگه. فقط مي شه بهش به عنوان مجموعه واژه هاي بي ربط نگاه كرد. البته در اين بين اشعار خوبي هم در ادبيات معاصر يافت مي شه. در اين موضوع اشعار زيباي ادبيات معاصر رو قرار مي ديم.

_________________
"گـر چـه افتـاد ز زلـفـش گـرهـي در کـارم - - - - - - - - - - همچنان چشم گشاد از کرمش مي دارم
پاسبان حرم دل شده ام شب همه شب - - - - - - - - - - تـا در ايـن پـرده جـز انـديـشـه او نـگـذارم"
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
غريب آشناآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382
مجموع ارسالها: 5521
اعتبار کسب شده: 3582
محل سکونت: شيراز
سن: 25
جنسيت: مرد
ارسال يکشنبه 01 بهمن 1385، ساعت 1:05
 1 سال و 6 ماه پيش
#2
 
چند هفته پيش رفته بودم نماشگاه كتاب. از جلوي يه غرفه رد مي شدم كه نوشته روي يه استند نظرم رو جلب كرد:

"اينجا فناپذير و حقيرند مردمان
من را به جاودانه شدن آشنا كنيد"


نغمه رضائي

متن و وزنش خيلي به دلم نشست. رفتم و يكي از كتابهاي اين شاعر رو به اسم "رهايي" خريدم. يكي ديگه از كتابهاش رو هم تموم كرده بود و هزينه اش رو پرداخت كردم و قرار شد برام ارسال كنه. اين جور شد كه الان كتاب "فرياد" با دست خط و امضاي "نغمه رضائي" جلوي روي منه.

دلتنگي
نغمه رضايي
از دفتر "فرياد"
انتشارات "نغمه زندگي"

اسطوره هاي كودكي ام را صدا كنيد
من را ميان قصه آنها رها كنيد

دنياي مردمان حقيقي دروغ بود
ديگر حساب باور من را جدا كنيد

بي قهرمان و قصه نشستن براي چيست؟
فكري به حال آخر اين ماجرا كنيد

يك بار قصر رستم افسانه ساز را
در نغمه هاي تلخ حقيقت به پا كنيد

اينجا فناپذير و حقيرند مردمان
من را به جاودانه شدن آشنا كنيد

از دست واقعيت اين شهر خسته ام
اسطوره هاي كودكي ام را صدا كنيد

_________________
"گـر چـه افتـاد ز زلـفـش گـرهـي در کـارم - - - - - - - - - - همچنان چشم گشاد از کرمش مي دارم
پاسبان حرم دل شده ام شب همه شب - - - - - - - - - - تـا در ايـن پـرده جـز انـديـشـه او نـگـذارم"
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
ستاره’ غريب
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

مجموع ارسالها: 2272
اعتبار کسب شده: 4505
جنسيت: زن
ارسال يکشنبه 01 بهمن 1385، ساعت 12:56
 1 سال و 5 ماه پيش
#3
 
بله بسيار قشنگ بود
من اما شعر بي وزن رو بيشتر دوست دارم
منم يه شعر اينجا ميذارم از سيد علي صالحي
تا

وقتي که هيچ کبوتري در خواب خانه نيست
ديگراز چه اين همه هي باد مي آيد و
آبستن پرهاي خيس باران است؟
حيلي ها گمان مي کنند
که تا آمدن آن مسافر خسته
آن مسافر عزيز...
چه آينه ها که مي بايد از بام خانه ها به کوچه بيفتد
چه طره ها که در خواب قيچي پر سوال!

_________________
چي بگم از بخت سوختهء خودم Whistle
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
روياآفلاين
داره راه ميفته!
داره راه ميفته!

آواتار

تاريخ عضويت: سه‌شنبه 07 بهمن 1382
مجموع ارسالها: 311
اعتبار کسب شده: 215
محل سکونت: شيراز
جنسيت: نامشخص
ارسال دوشنبه 02 بهمن 1385، ساعت 13:01
 1 سال و 5 ماه پيش
#4
 
غريب آشنا نوشته بود:


اسطوره هاي كودكي ام را صدا كنيد
من را ميان قصه آنها رها كنيد

...

از دست واقعيت اين شهر خسته ام
اسطوره هاي كودكي ام را صدا كنيد


اين شعر و عکساي کارتوناي دوران بچگي انگار با هم مراعات نظير دارن. با حال و هواي ابري و دلتنگي هاي اين چند روزه هم همين طور.
همين دو سه شب پيش بود که داشتم کتاباي فارسي دبستان رو مرور مي کردم. بچه ها ميگفتن زده به سرت. شايد راست مي گفتن...

امروز باران باريد، امروز باران تند باريد...
شب بود، ماه پشت ابر بود...
مريم مدادش را گم کرده بود...
به کلاس دوم خوش آمديد...
چه گندمهاي زرد قشنگي! اين گندمها را چه کسي کاشته است؟ دهقان، همان دهقاني که دوست ماست...
صد دانه ياقوت دسته به دسته با نظم و ترتيب يک جا نشسته...
من يار مهربانم دانا و خوش بيانم...
اي نام تو بهترين سر آغاز بي نام تو نامه کي کنم باز...
باز باران با ترانه با گهر هاي فراوان ميخورد بر بام خانه...
توانا بود هر که دانا بود زدانش دل پير برنا بود....
جدا شد يکي چشمه از کوهسار به ره گشت ناگه به سنگي دچار...
باز مي آيد پرستو نغمه خوان...
باز آمد بوي ماه مدرسه...
و
...

خداي خوب و مهربان
داده به ما گوش و زبان

او داده ما را عقل و هوش
او داده ما را آب و نان

از لطف نعمت هاي او
ما زنده ايم و پر توان

Smile

به نظر مي رسه هنوز مي تونم به حافظه ام اعتماد کنم Wink

_________________
چرا نه در پي عزم ديار خود باشم
چرا نه خاک سر کوي يار خود باشم

غم غريبي و غربت چو بر نمي تابم
به شهر خود روم و شهريار خود باشم
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
سياسفيدآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: شنبه 19 فروردين 1385
مجموع ارسالها: 2872
اعتبار کسب شده: 6959
محل سکونت: شيراز
سن: 24
جنسيت: مرد
ارسال شنبه 04 فروردين 1386، ساعت 15:10
 1 سال و 3 ماه پيش
#5
 
بیکرانه

در انتهای هر سفر
در ایینه
دار و ندار خویش را مرور می کنم
این خک تیره این زیمن
پایوش پای خسته ام
این سقف کوتاه آسمان
سرپوش چشم بسته ام
اما خدای دل
در آخرین سفر
در ایینه به حز دو بیکرانه کران
به جز زمین و آسمان
چیزی نمانده است
گم گشته ام ‚ کجا
ندیده ای مرا ؟

حسین پناهی

_________________
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
سياسفيدآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: شنبه 19 فروردين 1385
مجموع ارسالها: 2872
اعتبار کسب شده: 6959
محل سکونت: شيراز
سن: 24
جنسيت: مرد
ارسال دوشنبه 06 فروردين 1386، ساعت 7:33
 1 سال و 3 ماه پيش
#6
 
شب‏

دزدانه در آمد از درم شب‏
آهسته نشست در برم شب‏
دريافت كه دلگرانم از روز
زد خيمه‏ى مهر بر سرم شب‏
هر جا اثرى ز روشنى بود
بزدود زبام و از درم شب‏
تنها نه زِ روز، كرد پنهان‏
از ديده‏ى ماه و اخترم شب‏
تا خسته‏گى از تنم بگيرد
شد در همه كار ياورم شب‏
افكند به سر هواى خوابم‏
و آورد به سوى بسترم شب‏
بنهاد سر مرا به بالين‏
من كودك‏وار و مادرم شب‏
داد از سر مهر داروى خواب‏
زافسانه‏ى خواب آورم شب‏
كوشيد و ببرد اندوهان را
تا صبحدمان زخاطرم شب‏
چون روشنى از افق برآمد
بسپرد به روز ديگرم شب‏

يدالله بهزاد

_________________
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
سياسفيدآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: شنبه 19 فروردين 1385
مجموع ارسالها: 2872
اعتبار کسب شده: 6959
محل سکونت: شيراز
سن: 24
جنسيت: مرد
ارسال دوشنبه 06 فروردين 1386، ساعت 7:39
 1 سال و 3 ماه پيش
#7
 
بخت بى‏مدارا

يادت هميشه سبز است در خلوت خيالم‏
خوبم، به خوبى تو، پرسى اگر ز حالم‏
گرم است محفلِ من از ذكر نامت اما
دمسردى حريفان كمتر دهد مجالم‏
سالى گذشت و آمد نوروز ديگر از راه‏
من با خيال رويت فارغ زماه و سالم‏
بنويس نامه‏اى باز و زشاهدانِ معنى‏
بزمى دگر بياراى در عرصه‏ى خيالم‏
بى‏شكوه و شكايت آغاز كن سرودى
باشد كه نغمه‏اى خوش برهاند از ملالم‏
دانم كه ره ندارم بر آستانت امّا
از بخت بى‏مدارا من در پى محالم‏
انگيخت باد فتنه گرد كدورت ار نه‏
من با نهاد صافى آئينه‏اى زلالم‏
خوارش مگير اى گل كز باده‏ى محبّت‏
شهديست شكِرآگين در كاسه‏ى سفالم‏
شب را اثر نيابى در عالم من و دل‏
كانجا زماه رويت مهريست بى‏زوالم‏
دارم دو گنج گوهر در كنج بى‏نيازى‏
تا عاشقى و رنديست سرمايه‏ى كمالم‏

يدالله بهزاد

_________________
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
s.m.sآفلاين
پرچونه!!
پرچونه!!

آواتار

تاريخ عضويت: يکشنبه 27 شهريور 1384
مجموع ارسالها: 889
اعتبار کسب شده: 1860
محل سکونت: 
سن: 22
جنسيت: مرد
ارسال سه‌شنبه 07 فروردين 1386، ساعت 2:58
 1 سال و 3 ماه پيش
#8
 
معلم چو آمد به ناگه،کلاس
چو شهری فرو خفته خاموش شد
سخنهای ناگفته در مغزها
به لب نارسیده فراموش شد

معلم ز کار مداوم مدام
غضبناک و فرسوده و خسته بود
جوان بود و در عنفوان شباب
جوانی از او رخت بر بسته بود

سکوت کلاس غم آلود را
صدای درشت معلم شکست
بیا احمدک درس دیروز را
بخوان تا ببینم که سعدی چه گفت
ولی احمدک درس ناخوانده بود
مگر آنچه دیروز آنجا شنفت

عرق چون شتابان سرشک یتیم
خطوط خجالت به رویش نگاشت
لباس پر از وصله و ژنده اش
به روی تن لاغرش لرزه داشت

زبانش به لکنت بیافتاد و گفت
بنی آدم اعضای یکدیگرند
وجودش به یکباره فریاد زد
که در آفرینش ز یک گوهرند

چو عضوی به درد آورد روزگار
دگر عضوها را نماند قرار

تو کز ..تو .. کز ...وای یادش نبود
جهان پیش چشمش سیه پوش شد
نگاهی به سنگینی از روی شرم
به پایین بیافکند وخاموش شد

در اعماق قلبش به جز درد و داغ
نمی کرد پیدا کلامی دگر
درآن عمر کوتاه پر خاطرش
نمیداد جز آن پیامی دگر

«چرا احمدک کودن بی شعور»
معلم بگفتا به لحنی گران
نخوندی چنین درس آسان بگو
مگر چیست فرق تو با دیگران؟

عرق از جبین احمدک پاک کرد
خدایا چه میگوید آموزگار؟
نمی داند آیا که در این دیار
بود فرق ها بین دار و ندار؟

چه گوید،بگوید حقایق بلند
به شرمی که از چشم خود بیم داشت

به آهستگی احمدک بینوا
چنین گفت با قلب آزرده چاک
که آنان به دامان مادر خوش اند
و من بی وجودش نهم سر به خاک

نارند کاری بجز خورد و خواب
به حال پدر تکیه دارند و من

من از بیم اجبار و از بیم مرگ
کشیدم از آن درس دیروز دست
کنم با پدر پینه دوزی و کار
ببین شاهدم دست پر پینه است

معلم بکوبید پا بر زمین
که:به من چه که مادر ز کف داده ای
به من چه که دستت پر از پینه است.....

رود یک نفر پیش ناظم که او
به همراه خود یک فلک آورد

دل احمدک سخت آزرده گشت
چو او این سخن از معلم شنفت
درون دلش پر از کور سویی جهید
به یاد آمدش شعر سعدی و گفت

ببین یادم آمد کی صبر کن
تامل خدا را تامل دمی
تو کز محنت دیگران بی غمی
نشاید که نامت نهند آدمی



دکتر ایرج شگرف نخعی

_________________

من اگر که هستم ستاره ام کو در آسمانها
من گر اهل دردم نشانه ام کو به داستانها


 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
pirooztornadoآفلاين
زبون بسته!
زبون بسته!

آواتار

تاريخ عضويت: يکشنبه 27 آذر 1384
مجموع ارسالها: 17
اعتبار کسب شده: 158
محل سکونت: آنجا که خانه ام نيست ...
جنسيت: نامشخص
ارسال سه‌شنبه 07 فروردين 1386، ساعت 11:02
 1 سال و 3 ماه پيش
#9
 
وقتي صداي کوچک اين شهر خسته است ...
فصــلـــي بـــزرگ در دل فـــردا صـدا کـنـيـد ...

_________________
... در اين هياهو ... بي هياهو ... نشسته ام ...
... در ميان همه ... بي هـيــچ ... رهـــــــــــا ...
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
s.m.sآفلاين
پرچونه!!
پرچونه!!

آواتار

تاريخ عضويت: يکشنبه 27 شهريور 1384
مجموع ارسالها: 889
اعتبار کسب شده: 1860
محل سکونت: 
سن: 22
جنسيت: مرد
ارسال چهارشنبه 08 فروردين 1386، ساعت 23:15
 1 سال و 3 ماه پيش
#10
 
یاد دارم یک غروب سرد سرد
می گذشت از توی کوچه دوره گرد

دوره گردم دار قالی می خرم
دست دوم جنس عالی می خرم

گر نداری کوزه خالی می خرم
کاسه و ظرف سفالی می خرم

اشک در چشمان بابا حلقه بست
عاقبت آهی زد و بغضش شکست

اول سال است ونان در سفره نیست
ای خدا شکرت ولی این زندگی است؟

سوختم دیدم که بابا پیر بود
بدتر از آن خواهرم دلگیر بود

بوی نان تازه هوش از ما ربود
اتفاقا مادرم هم روزه بود

چهره اش دیدم که لک برداشته
دست خوش رنگش ترک برداشته

باز آواز درشت دوره گرد
پرده اندیشه ام را پاره کرد

دوره گردم دار قالی می خرم
دست دوم جنس عالی می خرم

خواهرم بی روسری بیرون دوید
گفت آقا سفره خالی می خرید؟

_________________

من اگر که هستم ستاره ام کو در آسمانها
من گر اهل دردم نشانه ام کو به داستانها


 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
s.m.sآفلاين
پرچونه!!
پرچونه!!

آواتار

تاريخ عضويت: يکشنبه 27 شهريور 1384
مجموع ارسالها: 889
اعتبار کسب شده: 1860
محل سکونت: 
سن: 22
جنسيت: مرد
ارسال شنبه 11 فروردين 1386، ساعت 13:22
 1 سال و 3 ماه پيش
#11
 
بی شک همه ما این شعر ایرج میرزا رو یادمون هست.شعری که دورن ابتدایی میخوندیم.یه شعر خیلی ساده و قشنگ درباره مادر.

گویند مرا چو زاد مادر
پستان به دهن گرفتن آموخت
شبها بر گاهواره من
بیدار نشست و خفتن آموخت
دستم بگرفت و پا به پا برد
تا شیوه راه رفتن آموخت
یک حرف و دو حرف بر زبانم
الفاظ نهاد و گفتن آموخت
لبخند نهاد بر لب من
بر غنچه گل شکفتن آموخت
پس هستی من ز هستی اوست
تا هستم و هست دارمش دوست

_________________

من اگر که هستم ستاره ام کو در آسمانها
من گر اهل دردم نشانه ام کو به داستانها


 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
غريب آشناآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382
مجموع ارسالها: 5521
اعتبار کسب شده: 3582
محل سکونت: شيراز
سن: 25
جنسيت: مرد
ارسال پنجشنبه 20 ارديبهشت 1386، ساعت 21:55
 1 سال و 2 ماه پيش
#12
 
نمي دونم شعر از کيه؛ اما ساده و قشنگه.

سلام

"عشق را وارد کلام کنیم
تا به هر عابری سلام کنیم

و به هر چهره ای تبسم داشت
ما به آن چهره احترام کنیم

هر کجا اهل مهر پیدا شد
ما در اطرافش ازدحام کنیم

چشم ما چون به سرو سبز افتاد
بهر تعظیم او قیام کنیم

زندگی در سلام و پاسخ اوست
عمر را صرف این پیام کنیم

در عمل باید عشق ورزیدن
گفتگو را بیا تمام کنیم

عابری شاید عاشقی باشد
پس به هر عابری سلام کنیم"



منبع: http://www.ghabile1nafari.blogfa.com/8504.aspx

_________________
"گـر چـه افتـاد ز زلـفـش گـرهـي در کـارم - - - - - - - - - - همچنان چشم گشاد از کرمش مي دارم
پاسبان حرم دل شده ام شب همه شب - - - - - - - - - - تـا در ايـن پـرده جـز انـديـشـه او نـگـذارم"
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
سالم
پرچونه!!
پرچونه!!

مجموع ارسالها: 594
اعتبار کسب شده: -1053
جنسيت: مرد
ارسال پنجشنبه 20 ارديبهشت 1386، ساعت 22:37
 1 سال و 2 ماه پيش
#13
 
غريب آشنا نوشته بود:
نمي دونم شعر از کيه؛ اما ساده و قشنگه.

سلام

"عشق را وارد کلام کنیم
تا به هر عابری سلام کنیم

و به هر چهره ای تبسم داشت
ما به آن چهره احترام کنیم

هر کجا اهل مهر پیدا شد
ما در اطرافش ازدحام کنیم

چشم ما چون به سرو سبز افتاد
بهر تعظیم او قیام کنیم

زندگی در سلام و پاسخ اوست
عمر را صرف این پیام کنیم

در عمل باید عشق ورزیدن
گفتگو را بیا تمام کنیم

عابری شاید عاشقی باشد
پس به هر عابری سلام کنیم"



منبع: http://www.ghabile1nafari.blogfa.com/8504.aspx


شعر مورد نظر اثر مرحوم دكتر مجتبي كاشاني مي باشد

راستي! ايشان در دانشگاه شيراز تحصيل كرده بودند!

اي كه مي پرسي نشان عشق چيست

عشق چيزي جز ظهور مهر نيست

عشق يعني مهر بي چون و چرا

عشق يعني كوشش بي ادعا

عشق يعني مهر بي اما ، اگر

عشق يعني رفتن با پاي سر

عشق يعني دل تپيد ن بهر دوست

عشق يعني جان من قربان اوست

عشق يعني خواندن از چشمان او

حرفهاي دل بدون گفتگو

عشق يعني مستي از چشمان او

بي لب و بي جرعه ،بي مي ،بي سبو

گاه چشم بدر و ابروي هلال

چهره مهتابي او در خيال

عشق يعني عاشق بي زحمتي

عشق يعني بوسه بي شهوتي

عشق يار مهربان زندگي

بادبان و نردبان زندگي

عشق يعني دشت گلكاري شده

در كويري چشمه اي جاري شده

يك شقايق در ميان دشت خار

باور امكان با يك گل بهار

در خزاني برگ ريز و زرد و سخت

عشق،تاب آخرين برگ درخت

عشق يعني روح را آرا ستن

بي شمار افتادن و بر خاستن
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
قطرهآفلاين
بزنم به تخته!
بزنم به تخته!

آواتار

تاريخ عضويت: يکشنبه 13 خرداد 1386
مجموع ارسالها: 155
اعتبار کسب شده: 1034
محل سکونت: 
جنسيت: مرد
ارسال پنجشنبه 24 خرداد 1386، ساعت 9:30
 1 سال و 1 ماه پيش
#14
 

خورشيد يک غزل[/b]
شيراز را هميشه بگرديم
در کنج حجره هاي قديمي
در دنج هر رباط
پستوي خانه ها
در گوشه اي مسجد، ميخانه، خانقاه
ويرانه اي هنوز اگر هست
از دير يا خرابات
يا در رواق مدرسه ها –هر جا-
شيراز را هميشه بگرديم
با سالخوردگان بنشينيم
لاي کتابهاي کهن
ده، صد،هزار بار ببينيم...
شايد در اين ميان
خورشيد يک غزل
با خط نغز حافظ
تابيد ناگهان
اين آفتاب گمشده نيست، بي گمان
شيراز را هميشه بگرديم
[b]فريدون مشيري
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
عاشق تنهاآفلاين
داره راه ميفته!
داره راه ميفته!

آواتار

تاريخ عضويت: پنجشنبه 06 ارديبهشت 1386
مجموع ارسالها: 249
اعتبار کسب شده: 309
محل سکونت: سرزمين تاريکي
جنسيت: مرد
ارسال پنجشنبه 24 خرداد 1386، ساعت 12:52
 1 سال و 1 ماه پيش
#15
 
آي آدمها که بر ساحل نشسته شاد و خندانيد!

يکنفردر آب دارد مي سپارد جان.

يک نفر دارد که دست و پاي دائم‌ ميزند

روي اين درياي تند و تيره و سنگين که مي‌دانيد.

آن زمان که مست هستيد از خيال دست يابيدن به دشمن،

آن زمان که پيش خود بيهوده پنداريد

که گرفتستيد دست ناتواني را

تا تواناييّ بهتر را پديد آريد،

آن زمان که تنگ ميبنديد

برکمرهاتان کمربند،

در چه هنگامي بگويم من؟

_________________
هست طومار دل من به درازاي ابد
بنوشته ز سرش تا سوي پايان "تو مرو"


اين پيغام تا به حال يک بار و توسط عاشق تنها در تاريخ پنجشنبه 24 خرداد 1386، ساعت 12:56 ويرايش شده است.
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
نمایش پیغامهای ارسال شده قبلی:      
ارسال موضوع جدیدپاسخ به موضوع
موضوعات مرتبط
هيچ پيغام جديدي ارسال نشده است سر به سر شعرا
1
پاسخها: 22 بیننده: 924 نویسنده: احسان
هيچ پيغام جديدي ارسال نشده است مشاعره [نسخه قديمي]
1
پاسخها: 1073 بیننده: 10644 نویسنده: اکتيو
هيچ پيغام جديدي ارسال نشده است شعر هاي خودمون
1
پاسخها: 3 بیننده: 267 نویسنده: s.m.s
هيچ پيغام جديدي ارسال نشده است شعر سهراب سپهري در سال 85
1
پاسخها: 1 بیننده: 285 نویسنده: Aryana

مشاهده موضوع قبلی مشاهده موضوع بعدی
قبلی تالار بعدی

 پرش به: