| نویسنده |
پیغام |
s.m.s  پرچونه!!
تاريخ عضويت: يکشنبه 27 شهريور 1384 مجموع ارسالها: 895 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: سن: 23 جنسيت: مرد |
 |
سهشنبه 14 خرداد 1387، ساعت 21:47 |
|
 |
6 ماه و 1 روز پيش |
|
#61
|
| |
خيال خام پلنگ من به سوي ماه جهيدن بود
... و ماه را ز بلندايش به روي خاک کشيدن بود
پلنگ من ـ دل مغرورم ـ پريد و پنجه به خالي زد
که عشق ـ ماه بلند من ـ وراي دست رسيدن بود
گل شکفته! خدا حافظ اگر چه لحظه ي ديدارت
شروع وسوسه اي در من بنام ديدن و چيدن بود
من و تو آن دو خطيم آري موازيان بناچاري
که هر دو باورمان از آغاز به يک دگر نرسيدن بود
اگر چه هيچ گل مرده دوباره زنده نشد امّا
بهار در گل شيپوري مدام گرم دميدن بود
شراب خواستم و عمرم شرنگ ريخت به کام من
فريبکار دغل پيشه بهانه اش نشنيدن بود
چه سرنوشت غم انگيزي که کرم کوچک ابريشم
تمام عمر قفس مي بافت ولي به فکر پريدن بود
حسين منزوي |
|
_________________
من اگر که هستم ستاره ام کو در آسمانها
من گر اهل دردم نشانه ام کو به داستانها
|
|
|
|
|
 |
ستاره’ غريب آخر آدم بيکار!
مجموع ارسالها: 2299 اعتبار کسب شده: 3000 جنسيت: زن |
 |
شنبه 22 تير 1387، ساعت 12:52 |
|
 |
4 ماه و 22 روز پيش |
|
#62
|
| |
مي پرسد از من کيستي؟ مي گويمش، اما نمي داند
اين چهره گم گشته در آئينه، خود اين را نمي داند
مي خواهد از من فاش سازم خويش را، باور نمي دارد
آئينه در تکرار پاسخ هاي خود، حاشا نمي داند
مي گويمش، گم گشته اي هستم در اين دور بي مقصد
کاري به جز شب کردن امروز يا فردا نمي داند
مي گويمش، مي گويمش، چيزي از اين ويران نخواهي يافت
کاين در غبار خويشتن، چيزي از اين دنيا نمي داند
مي گويمش، آن قدر تنهايم که بي نرديد مي دانم
احل مرا جز شاعري مانند من تنها نمي داند
مي گويم و مي بينمش او نيز با ظاهري غمگين
آن گونه مي خندد که گويي هيچ از اين غمها نمي داند
محمد علي بهمني |
_________________ 
|
|
|
|
|
 |
Yaghma  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: يکشنبه 18 دي 1384 مجموع ارسالها: 1197 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: همين امروز ...! سن: 23 جنسيت: زن |
 |
شنبه 22 تير 1387، ساعت 14:43 |
|
 |
4 ماه و 22 روز پيش |
|
#63
|
| |
((کسي مي شنود))
در تاريکي
مي لرزم
که تاريکي
- رو در روي من -
مي آيد
رد مي شود از تمامت من
و قاب هايي وسيعتر از مرا که پشت سرم هستند ، پُر مي کند
در تاريکي
من
از هم
ريخته شده ام
فقط لباني
( ميان ريزش من وُ – تويي که آنجايي ) مي جُنبد :
« …. اينجا هستم . کسي مي شنود ؟ »
آه مي شنوي – گوش که به اين سنگ مي چسباني
تيرداد نصري |
|
_________________ ........ زيرا همه چيز از احساس آغاز مي شود!!!
|
|
|
|
|
 |
ستاره’ غريب آخر آدم بيکار!
مجموع ارسالها: 2299 اعتبار کسب شده: 3000 جنسيت: زن |
 |
يکشنبه 23 تير 1387، ساعت 21:49 |
|
 |
4 ماه و 21 روز پيش |
|
#64
|
| |
من زنده بودم اما انگار مرده بودم از بس که روزها را تا شب شمرده بودم
يک عمر دور و تنها تنها به جرم اينکه او سر سپرده مي خواست من دل سپرده بودم
يک عمر مي شد آري در ذره اي بگنجم از بس که خويشتن را در خود فشرده بودم
در آن هواي دلگير وقتي غروب مي شد گويي به جاي خورشيد من زخم خورده بودم
وقتي غروب مي شد-وقتي غروب مي شد- کاش آن غروب ها را از ياد برده بودم
محمد علي بهمني |
_________________ 
|
|
|
|
|
 |
Yaghma  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: يکشنبه 18 دي 1384 مجموع ارسالها: 1197 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: همين امروز ...! سن: 23 جنسيت: زن |
 |
يکشنبه 13 مرداد 1387، ساعت 12:03 |
|
 |
4 ماه پيش |
|
#65
|
| |
راس ساعت ديدار
ساعت دو سه رأس گوسفند بود
روي تپه اي
مشرف بر آبهاي بي آسياب
و هر روز سر چشمه
از دستهاي
سرد سرد سرد دختري تشنه تر شدن
اينک با بي ميلي
ايميلهاي مخصوصي را ميل مي کنيم
با خنک ترين آبهاي سايد باي سايد
کنار روياهايي که تو نيستي
ساعت هيچ رأسي ندارد.
صمد آزادبخت |
|
_________________ ........ زيرا همه چيز از احساس آغاز مي شود!!!
|
|
|
|
|
 |
|
|
|
|
شما نمیتوانید در این تالار موضوع جدیدی ارسال کنید شما نمیتوانید به موضوعات این تالار پاسخ دهید شما نمیتوانید پیغامهای ارسالی خود در این تالار را، ویرایش کنید شما نمیتوانید پیغام های ارسالی خود در این تالار را حذف کنید شما نمیتوانید در نظرسنجیهای این تالار شرکت کنید
|
| |