| نویسنده |
پیغام |
قطره  بزنم به تخته!
تاريخ عضويت: يکشنبه 13 خرداد 1386 مجموع ارسالها: 197 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: جنسيت: مرد |
 |
شنبه 01 دي 1386، ساعت 20:23 |
|
 |
11 ماه و 15 روز پيش |
|
#46
|
| |
از بودن و سرودن
صبح آمده است برخيز
بانگ خروس گويد
وين خواب خستگي را
در شط شب رها کن
مستان نيمه شب را
رندان تشنه لب را
بار دگر به فرياد
در کوچه ها صدا کن
خواب دريچه ها را با نعره سنگ بشکن
بار دگر به شادي
دروازه هاي شب را رو بر سپيده واکن.
بانگ خروس گويد:
فرياد شوق بفکن
زندان واژه ها را ديوار و باره بشکن
و آواز عاشقان را مهمان کوچه ها کن.
زين بر نسيم بگذار
تا بگذري ازين بحر
وز آن دو روزن صبح
در کوچه باغ مستي
باران صبحدم را
بر شاخه ي اقاقي
آيينه خدا کن
بنگر جوانه ها را آن ارجمند ها را
کان تار و پود چرکين باغ عقيم ديروز
اينک جوانه آورد
بنگر به نسترن ها بر شانه هاي ديوار
خواب بنفشگان را
با نغمه اي در آميز.
و اشراق صبحدم را در شعر جويباران
از بودن و سرودن
تفسيري آشنا کن
بيداري زمان را با من بخوان به فرياد
ور مرد خواب و خفتي
«رو سر بنه به بالين تنها مرا رها کن»
دکتر محمد رضا شفيعي کدکني |
|
_________________ سبک بار باشيد تا برسيد.
امام علي(ع)
|
|
|
|
|
 |
سياسفيد  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: شنبه 19 فروردين 1385 مجموع ارسالها: 2877 اعتبار کسب شده: 3998 محل سکونت: شيراز سن: 24 جنسيت: مرد |
 |
چهارشنبه 19 دي 1386، ساعت 2:14 |
|
 |
10 ماه و 27 روز پيش |
|
#47
|
| |
-- زمستان است !
سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت،
سر ها در گريبان است.
کسي سر بر نيارد کرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را.
نگه جز پيش پا را ديد، نتواند
که ره تاريک و لغزان است.
و گر دست محبت سوي کس آري،
به اکراه آورد دست از بغل بيرون
که سرما سخت سوزان است
نفس کز گرمگاه سينه ات آيد برون، ابري شود تاريک
چو ديوار ايستد در پيش چشمانت
نفس کاينست، پس ديگر چه داري چشم
ز چشم دوستان دور يا نزديک؟
...
سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت،
هوا دلگير ، درها بسته، سرها در گريبان، دستها پنهان،
نفسها ابر، دلها خسته و غمگين،
درختان اسکلت هاي بلور آجين،
زمين دلمرده، سقف آسمان کوتاه،
غبار آلوده مهر و ماه،
زمستان است !
ا-- خوان ثالث |
|
_________________
|
|
|
|
|
 |
ستاره’ غريب آخر آدم بيکار!
مجموع ارسالها: 2299 اعتبار کسب شده: 3000 جنسيت: زن |
 |
جمعه 19 بهمن 1386، ساعت 23:14 |
|
 |
9 ماه و 27 روز پيش |
|
#48
|
| |
دو نگاه به برخوردهاي يک سال گذشته در مورد حجاب
يکى بگه چند سالشه ، دختر ِ خوب ِ بد شده؟
يکى بگه اين بدى رُ ، اون از کجا بلد شده؟
يکى بگه اين بچهها ، مالِ کدوم مملکتن؟
يکى بگه که چى شدن ، سرمايههاى اين وطن؟
مگه اذون تو گوش ِ اين بچهها خونده نمىشه؟
دختر ِ خوب ِ بد شده ، واسه چى اينقده آتيشه؟
مگه تموم ِ بچهها ، کتاب دينى ندارن؟
مگه به زور جلو اونا ، يه جانماز نمىذارن؟
مگه تو هر محلهمون ، يه دونه مسجد نداريم؟
روضه مگه نمىگيرم ، سفره مگه نمىذاريم؟
تمومه ارگاناى ما ، مگه حِراست نداره؟
مگه که اين جامعهمون ، به فشار عادت نداره؟
هشت سال مىجنگه باباجون ، مىگيد دفاع مقدسه
باباى من کشته مىشه ، حرفاى بيهوده بسه
باباى من جون مىده وُ ، شهيد مال شما مىشه
تقّى به توقّى مىخوره ، اين انقلاب طلا مىشه
سى ساله که داريد مىگيم ، اسلام ناب احمدى
از خوبى چيزى نديدم ، به غيرَ از اين همه بدى
حرفِ حسابتون چيه؟ بگيم که کى مقصره؟
نکنه من مقصرم ، آبروتون داره ميره
(نگاه دوم)فاطمه فاطمه نيست!!!
فاطمه فاطمه نيست ، تو راس مىگي
اما يه فرشته مىتونه باشه
اگه عصمتش مثه فاطمه نيست
مىتونه که فاطمه گونه باشه
تو کدوم جغرافيا فرشته رُ
با اين اوضاع تو خيابون مىبينى
تو کدوم صفحهى تاريخ اينهمه
چهرههاى نيمه عريون مىبينى
آره ما بىهنراى عالميم
اگه زلفاى پريشون هنره
کسى که مدعيه نجابته
ساده از هويتش نمىگذره
آخه بىانصافيم حدِّى داره
دختر ِ ايرونى و اين همه رنگ
جلو چشم ِ هيز ِ اين زمينيا
چهرهى مريخى و مانتوى تنگ
يادمه روزاى که کشف حجاب
راهى جز دعا به آسمون نداشت
گريهى دخترکاى چادرى
جوابي به غير ِ خفهخون نداشت
دخترى که سايبونِ عفتش
زير پاى ِ ياغِيا لگد مىشد
امّا تو تِست ِ نجابت هميشه
نمره هاش بالاى مرز ِ صد مىشد
قديما هر کى خودش بود و خودش
حرفِ شکلِ تو و شکلِ من نبود
تو دل ِ دختراى سادهى شهر
عقدهى مثه کسى شدن نبود
اون روزا اتاقِ بچهها فقط
بوى اسباب بازى و کتاب مىداد
بابا شب از سَر ِ کار که برمىگشت
سارا دستش يه ليوانِ آب مىداد
حتى اون وقتا که قانون شده بود
کسى بيرون نره از ساعت هشت
دارا با مشت گره کرده بازم
تو خيابون پى ِ آزادى مىگشت
غرور ِ مردم اون روزاى شهر
مثه حالا ، که تو ابهامه نبود
اون روزا غيرت ِ مردونه فقط
واسه تيتر ِ داغ ِ روزنامه نبود
روزگاري جوونامون اينقده
عاشقِ هواى غربت نبودن
به خدا فاطمه هامون اون روزا
مثه حالا بىهويت نبودن
نمىخوام شخصيت ِ هيچکسى رُ
با اين حرفا ببرم زير سوال
ولى معصوميت ِ فرشته هم
داره گم مىشه تو عصر ِ ابتذال
عصرى که قربونى ِ نمايش
سجده کردن به بتاى سنگيه
عصرى که اصالتش گم شده وُ
صحنهى تهاجم ِِ فرهنگيه
عصرى که حس ِ تموم ِ آدماش
ديگه همپَرسهى دود و فلزه
عصرى که الگوى دختر پسراش
مايکل جکسونُ ، جنيفر لوپزه
عصرى که ويروس ضدِّ ارزشا
بدجورى افتاده روى هر ژِنش
وقتى ديگه واسه مون عادى شده
حرف ِ ماهواره و مولتى ويژنش
آره خيليا برات کف مىزنن
وقتى از پرستيژ و کلاس مىگى
آخه طرز فکرا هم عوض شده
فاطمه فاطمه نيست ، تو راس ميگي
صداى گريه ى دخترا بازم
داره مىپيچه تو گوش ِ کوچهها
امّا اين دفه يه فرقى داره که
مىسپرم قضاوتش رُ به ما
اينا که دل براشون مىسوزوني
چي رو از فاطمه بودن بلدن؟
همشون مدعيه تمدنن
امّا تو فکر و عقيده جا زدن
اينا که با وضعشون پا مىذارن
گاهى رو قداست و حرمت ِ زن
داد و فرياد مىزنن ، جيغ مىکشن
نمىخوان نقابشونُ بندازن
نىدونم فايده نداره حرف ِ زور
نبايد نسنجيده عمل کنيم
نبايد معضل ِ يه جامعه رُ
با فشار ِ تازيانه حل کنيم
امّا آب از سرمون داش مىگذشت
صبرمون به آخرش رسيده بود
روز به روز داشتيم ميرفتيم توى چاه
با طنابى که ديگه پوسيده بود
ديگه دارا پى آزادى نبود
بوى افيون مىاومد دور و بَرش
سارا شب کنار ِ بابا نمىموند
هى هواى پارتى مىزد به سرش
آره حتى تو کتاباى لغت
شرح آزادى ديگه عوض شده
بحثِ داغ بچه هامون اينه که
چه تريپى توى اين روزا مُده
ديگه فاطيماى اين دوره فقط
عاشق ِ لباس ِ تنگ و کِشيه
مارى ، جاى خونه دارى ، دنبالِ
بهترين مارکاى آرايشيه
کيفاى مدرسه شون پر شده از
پنکِکُ ، سايه ي چشمُ ، رُژ ِ لب
تا مياى ژست تذکر بگيرى
از لجت روسريشُ ميده عقب
اگه ساکت بشيمُ ، هيچى نگيم
تا نگن : چقد فلانى اُمله
خودمونيم به عقيدهى شما
نسل ِ بعدى قابل ِ کنترله؟
اگه هى فسادُ گسترش بِدن
اين جورى بدون ِ ترس و واهمه
آخه جز ، يه چند تا اسم ، توى کتاب
چى مىمونه از علي و فاطمه
نذاريم فردا غريبهها بگن
مگه اين نقطه مسلمون نداره
گرهاى که وا مىشه با دستمون
به خدا نياز به دندون نداره
مىشه طرز ِ فکرا رُ منطقى کرد
مىشه به رنگ و لعابا دل نباخت
اين درست ، که فاطمه فاطمه نيست
اما مىشه که ازش فرشته ساخت
شاياتجلي
24دي |
_________________ 
|
|
|
|
|
 |
ستاره’ غريب آخر آدم بيکار!
مجموع ارسالها: 2299 اعتبار کسب شده: 3000 جنسيت: زن |
 |
سهشنبه 23 بهمن 1386، ساعت 13:27 |
|
 |
9 ماه و 23 روز پيش |
|
#49
|
| |
همين که آمدي از در غزل مجسم شد
بااشاره تو واژه ها منظم شد
رديف شد همه واژه ها برابر من
وعشق
بر همه واژه ها مقدم شد
وبيت بيت غزل را قدم زدي باعشق
فضاي شعر پر از عطر ناب مريم شد
و عشق ميوه ممنوعه بود تا چيدم
رديف واژه به هم خورد وشعر مبهم شد
خدا که ديد ميان من وتو رازي هست
غضب نمود وبه تبعيدمان مصمم شد
و بعد قصه يک سيب کال بي ارزش
بدل به تلخترين ماجراي عالم شد
شاعر :حسين حاج هاشمي |
_________________ 
|
|
|
|
|
 |
ستاره’ غريب آخر آدم بيکار!
مجموع ارسالها: 2299 اعتبار کسب شده: 3000 جنسيت: زن |
 |
شنبه 27 بهمن 1386، ساعت 20:32 |
|
 |
9 ماه و 19 روز پيش |
|
#50
|
| |
شايا چقد دوست دارم
شايا ! چقد دوسِت دارم
فهميدنش سخته برام
همش به اين فکر مىکنم
آخه چرا تو رُ مىخوام؟
اندازهشُ نمىشه گفت
دليلشم نمىدونم
فقط مىدونم عاشقم
فقط مىدونم ديوونم
دلم مىخواد هر چى مىگى
فورى بگم، روى چِشَم
وقتى مىگى دوسِت دارم
ازت خجالت مىکشم
همش دارم فکر مىکنم
چقد عجيبه خوبيات
اونم با من که مىدونى
نمىرسم به خاکِ پات
يه کمى حق بده بِهِم
که هيچى باروم نشه
تو روى ابرايى و من
کسى که منت مىکشه
تو رُ خدا به دل نگير
انگارى ديوونه شدم
ديگه دارم شک مىکنم
به شانس و اقبالِ خودم
اين همه خوبى تو دارى
من اما هيچى ندارم
دلنگرونم که يه وقت
پيشِ چشات کم بيارم
شايا يه روزى نکنه
بد بشى مثلِ ديگرون
بهم بگى تموم شده
هر چى که بوده بينمون
يه روز نشه بهم بگى
به فکرِ عاشق شدنى
اين همه گفتى مىخوامت
يه روزى زيرش بزني
تنهام بذارى و بري
تو تاريکى گُمت کنم
برى و بينِ گريههام
شبا تجسّمت کنم
يکى بياد کنارتُ
به حرفاش عادت بکنى
دلم رُ آتيش بزني
بهم خيانت بکني
پُر بشه دنياي دلت
اونقد که ديگه جام نشه
تيترِ ترانههاى تو
اونى که من مىخوام نشه
يه روز نياد ، ديگه نخواي
حرف بزنيم با همديگه
زنگ که زدم بهم بگى
باشه يه فرصت ديگه
پىِ بهونه باشى که
باهام يه جورى لج کنى
تو کوچه که ديدى منو
همونجا راتُ کج کني
يه روز نگي آخه منو
راحت نمىذارى چرا؟
بگى که آخه از سرم
دست ورنمىدارى چرا؟
نه نمىشه، من مىدونم
محاله تو عوض بشى
از اين همه مهربونى
محال که دس بکشى
نه نمىشه، من مىدونم
تو قلبِ مهربون دارى
اصلا دلتم نمياد
برى و تنهام بذاري
مهربوني تو خونته
شکى ندارم به دلت
اين چيزا غيرِ ممکنه
نيس توى حسِّ خوشگلت
عاشق، که مىدونى دلش
همش بهونه مىگيره
من که بهت زنگ نزنم
دلت هزار راه نمىره؟
دلخور نشو عزيز دل
من حرفامُ پس مىگيرم
اگه بهم بگى: بمير
حرفت تموم شد مىميرم
فقط نمىخوام يه دفه
ازم برنجه خاطرت
فداى دلبستگىهات
قربونِ حسِّ شاعرت
مي بو سم از ته دلم
ترانه هاتُ خط به خط
غيرِ خداحافظى ديگه
حرفى نمىمونه ، فقط :
بيشتر از اين که فکر کنى
زندگيمُ پات مىذارم
بيشتر از اين که بشه گفت:
عاشقتم، دوستت دارم!
عاشقتم دوستت دارم!
شايا تجلي |
_________________ 
|
|
|
|
|
 |
ستاره’ غريب آخر آدم بيکار!
مجموع ارسالها: 2299 اعتبار کسب شده: 3000 جنسيت: زن |
 |
چهارشنبه 01 اسفند 1386، ساعت 12:04 |
|
 |
9 ماه و 15 روز پيش |
|
#51
|
| |
از همان روزي که دست حضرت قابيل
گشت آلوده به خون حضرت هابيل
از همان روزي که فرزندان "آدم"
زهر تلخ دشمني در خونشان جوشيد
آدميت مرد!گرچه آدم زنده بود
از همان روزي که يوسف را برادرهابه چاه انداختند
از همان روزي که باشلاق وخون ديوار چين را ساختند
آدميت مرده بود
بعد دنيا هي پراز آدم شدو اين آسياب
گشت وگشت
قرنها از مرگ آدم هم گذشت
اي دريغ
آدميت برنگشت!
قرن ما روزگار مرگ انسانيت است
سينه دنياز خوبيها تهيست
صحبت از آزادگي پاکي مروت ابلهيست!
صحبت از عيسي و موسي و محمد نابجاست
قرن"موسي چمبه"هاست
روزگار مرگ انسانيت است:
من که از پژمردن يک شاخه گل
ازنگاه ساکت يک کودک بيمار
ازفغان يک قناري در قفس
از غم يک مرد در زنجير-حتي قاتلي بردار-
اشک در چشمان وبغضم در گلوست
وندرين ايام زهرم در پياله اشک وخونم در سبوست
مرگ اورا از کجا باور کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
صحبت از پژمردن يک برگ نيست
واي!جنگل را بيابان مي کنند
دست خون آلود رادر پيش چشم خلق پنهان مي کنند !
هيچ حيواني به حيواني نمي دارد روا
آنچه اين نامردمان با جان انسان مي کنند!
صحبت از پژمردن يک برگ نيست
فرض کن:مرگ قناري درقفس هم مرگ نيست
فرض کن:يک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض کن :جنگل بيابان بود از روز نخست!
در کويري سوت وکور در ميان مردمي با اين مصيبتها صبور
صحبت از مرگ محبت مرگ عشق
گفتگو از مرگ انسانيت است!!!
فريدون مشيري |
_________________ 
|
|
|
|
|
 |
ALPHA  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: چهارشنبه 25 بهمن 1385 مجموع ارسالها: 1219 اعتبار کسب شده: 5795 محل سکونت: زير گنبد کبود سن: 23 جنسيت: مرد |
 |
پنجشنبه 09 اسفند 1386، ساعت 15:42 |
|
 |
9 ماه و 7 روز پيش |
|
#52
|
| |
آجُرپز
فرقون خاکو بردار! هيشکي نمونه بيکار!
قانون اين جا اينه : قبل خروسا بيدار!
بايد هميشه دود کنه، دودکش کوره پزخونه
هر کسي کم کاري کنه، اضافه کاري مهمونه
آجُرپز کوچيک ما، هش تا خزونو ديده بود
جاي گچ و تخته سياه به خاک رُس رسيده بود
قالباي چهارتايي تو دست اون جا نمي شد
مثل ستاره دختري تو دنيا پيدا نمي شد
جُز يه مادربزرگ پير همدم ديگه¬يي نداشت
از سر صُب تا بوق سگ آجُر تو کوره ها مي ذاشت
شبا توي آلونکش روياهاي قشنگ مي ديد
خواب کلاس مدرسه، خواب توپ سه رنگ مي ديد
اما صُبا تو گوش اون صداي آدم بده بود
به جاي زنگ مدرسه، دوباره اون عربده بود:
بايد هميشه دودکنه دودکش کوره پزخونه
هر کسي کم کاري کنه اضافه کاري مهمونه
يه روز سرد، تنگ غروب، گريه امونشو بُريد
قصه ي ناتموم اون، به برگ آخرش رسيد
خسته بود از آجُر و خاک، خسته بود از خوابِ دروغ
خسته بود از آدماي مُرده ي اين شهر شلوغ
کارگر قشنگ ما، حسابي غمگين شده بود
اون قالب چهارتايي انگاري سنگين شده بود
وقتي مي خواس آجُرا رو تو کوره جاسازي کنه
حس کرد يکي هُلش ميده مي خواد با اون بازي کنه
گريه چشاشو بسته بود آجُرو پيش پاش نديد
تو کوره افتاد و يه نور تا آسمون تتق کشيد
ستاره رفته آسمون با دودِ کوره پزخونه
اضافه کاري نداره، از چش دنيا پنهونه
مادربزرگ! بگير بخواب! چه وقت بي قراريه؟
امشبو منتظر نباش! شايد اضافه کاريه!
آي آدما! گوش نکنين، قصه ي ما کرکريه!
تو خونه راحت بخوابين! ديواراتون آجُريه!
-------------
يغما گلرويي |
|
|
|
|
|
|
 |
ستاره’ غريب آخر آدم بيکار!
مجموع ارسالها: 2299 اعتبار کسب شده: 3000 جنسيت: زن |
 |
شنبه 11 اسفند 1386، ساعت 14:21 |
|
 |
9 ماه و 5 روز پيش |
|
#53
|
| |
فصل عاشقانه
در اين تنهايي دلگير ومبهم
من از تو مي نويسم عاشقانه
دلم از تو شده لبريز احساس
تو اين حال وهواي بي ترانه
نمي دونم کدوم حس غريبي
منو با دستاي تو آشنا کرد
يکي انگار تو اين بهت غريبي
دل ديونه من رو صدا کرد
صدام دل مرده اي بود سرد و ساکت
نفس هاي تو شد طنين آواز
تو تنهايي غزل گم کرده بودم
بازم شد شعر من با عشقت آغاز
تو کوله باري از عشق وترانه
من از خواب ترانه بي صدا تر
رسيدي از ته دنياي روشن
منو بردي با خود تا مرز باور
نمي دونم اگر با من نبودي
کدوم دست نوازش مرحمم بود
عزيزم توي اين نامردمي ها
هميشه دستاي تو مرحمم بود
بذار با هم باشيم تا فصل آخر
منو نذار با بي کسي ها
بمون با من تو اين دنياي مسموم
دارم مي ميرم از دلواپسي ها
شعري از فرزاد خامه اي |
_________________ 
|
|
|
|
|
 |
sarab  سال صفري!
تاريخ عضويت: يکشنبه 18 آذر 1386 مجموع ارسالها: 74 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: نرسيده به درخت کوچه باغي ست که از خواب خدا سبز تر است . . . جنسيت: زن |
 |
شنبه 10 فروردين 1387، ساعت 14:28 |
|
 |
8 ماه و 7 روز پيش |
|
#54
|
| |
مرگ قو. . .
شنيدم که چون قوي زيبا بميرد
فريبنده زاد و فريبا بميرد
شب مرگ تنها نشيند به موجي
رود گوشه اي دور و تنها بميرد
در آن گوشه ، چندان غزل خواند آن شب
که خود در ميان غزل ها بميرد!
گروهي بر آنند کاين مرغ شيدا
کجا عاشقي کرد آنجا بميرد
شب مرگ،از بيم، آنجا شتابد
که از مرگ غافل شود تا بميرد!
من اين نکته گيرم که باورنکردم
نديدم که قويي به صحرا بميرد
چو روزي ز آغوش دريا بر آمد
شبي هم،در آغوش دريا بميرد
تو درياي من بودي!،آغوش وا کن
که مي خواهد اين قوي زيبا بميرد!
مهدي حميدي |
|
_________________ زندگي خالي نيست
مهرباني هست،
سيب هست،
ايمان هست،
آري تا شقايق هست زندگي بايد کرد!
|
|
|
|
|
 |
ALPHA  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: چهارشنبه 25 بهمن 1385 مجموع ارسالها: 1219 اعتبار کسب شده: 5795 محل سکونت: زير گنبد کبود سن: 23 جنسيت: مرد |
 |
دوشنبه 12 فروردين 1387، ساعت 13:23 |
|
 |
8 ماه و 5 روز پيش |
|
#55
|
| |
زهر شيرين
تو را من زهر شيرين خوانم اي عشق
که نامي خوشتر از اينت ندانم
وگر - هر لحظه - رنگي تازه گيري ،
به غير از زهر شيرينت نخوانم .
تو زهري ، زهر گرم سينه سوزي ،
تو شيريني ، که شور هستي از توست .
شراب جام خورشيدي ، که جان را
نشاط از تو ، غم از تو ، مستي از توست .
به آساني ، مرا از من ربودي
درون کوره غم آزمودي
دلت آخر به سرگردانيم سوخت
نگاهم را به زيبايي گشودي
بسي گفتند : _ "دل از عشق بر گير !
که : نيرنگ است و افسون است و جادوست !"
ولي ما دل به او بستيم و ديديم
که او زهر است ، اما ... نوشداروست !
چه غم دارم که اين زهر تب آلود ،
تنم را در جدايي مي گدازد
از آن شادم که در هنگامه درد ،
غمي شيرين دلم را مي نوازد .
اگر مرگم به نامردي نگيرد ؛
مرا مهر تو در دل جاوداني است .
وگر عمرم به ناکامي سر آيد ؛
تو را دارم که ، مرگم زندگانيست .
-----------------
فريدون مشيري |
|
|
|
|
|
|
 |
afsoone_donya  زبون بسته!
تاريخ عضويت: دوشنبه 12 فروردين 1387 مجموع ارسالها: 8 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: مازندران جنسيت: مرد |
 |
چهارشنبه 14 فروردين 1387، ساعت 0:07 |
|
 |
8 ماه و 4 روز پيش |
|
#56
|
| |
| ستاره’ غريب نوشته بود: |
بله بسيار قشنگ بود
من اما شعر بي وزن رو بيشتر دوست دارم |
سلام...
کوچيک که بودم همش وقتي شعر با قافيه و موزون برام ميخوندند احساس خوبي بهم دست ميداد نه از اينکه معني اون رو
فهميده باشم يا اصلا چيزي سرم بشه نه ، فقط واسه ي اين لذت ميبردم که وزن و قافيه و آهنگ شعر رو احساس ميکردم.
اما العان فهميدم که تعريف شعر رو از بچگي بد بهمون فهموندند. يادمه از وقتي 8 کتاب سهراب رو خوندم به شعر نو علاقه مند
شدم و دريچه ي جديدي از بينش روبروم باز شد.بعد يه مدت با آثار نيما و اخوان و مشيري آشنايي پيدا کردم.
همگي اين شاعر ها حداقلشون سعي ميکردند کمتر از سپيد نگن. من هم از موج نو راستيتش بدم ميومد.
با خودم ميگفتم يعني چي که يکي بياد يه نثر تخيلي بگه بعد هم اسمش رو بذاره شعر نو!!!
اما وقتي اتفاقي آثار فروغ رو خوندم و با شخصيتش آشنايي پيدا کردم همه چي بر عکس شده!!!
العان ديگه از شعر هاي قافيه دار و موزوني که توش بيشتر به وزن اهميت داده شده تا احساس ، زياد خوشم نمياد!!!
نميدونم چرا ولي العان معتقدم که اگه يکي بخواد واسه شعر گفتن دنبال قافيه و وزن باشه فقط داره وقتش رو تلف ميکنه!
يادمه توي پاورقي يه روزنامه خونده بودم که توي يه گزارش وقتي از فروغ پرسيدن که آيا با عروض آشنايي داره جواب داده
بود من اصلا نيازي به دونستن اين قوانين عروضي ندارم!!! و اين شجاعت و بي مهابايي فروغ در جواب دادن به اين سوال
بود که من رو تحت تاثير قرار داد تا برم و آثارش رو بخونم و اين آغاز تحولي در من بود...
العان که دارم اين چند سطر رو مينويسم عميقا معتقدم که شعر فقط و فقط و فقط يعني بيان احساسات قشنگ...
به قول سهراب:
قشنگ يعني چه؟
قشنگ يعني تعبير عاشقانه اشکال-
و عشق، تنها عشق
ترا به گرمي يک سيب مي کند مانوس
و عشق، تنها عشق
مرا به وسعت اندوه زندگي ها برد،
مرا رساند به امکان يک پرنده شدن...
و شاعر بايد از هر چي که مانع ابراز درست احساساتش ميشه(حتي اگه وزن و قافيه ) باشه بگذره...
در واقع آن چه که از دل بر آيد بر دل نشيند...
همين...
تمام شد...
بدي هاي من چه هستند
جز شرم و عجز خوبي هاي من از بيان کردن
جز ناله ي اسارت خوبي هاي من
در اين دنيايي که تا چشم کار مي کند
ديوار است و ديوار است و ديوار است
و جيره بندي آفتاب است
و قحطي فرصت است
و ترس است
و خفگي است
و حقارت است...
فروغ فرخزاد |
|
|
|
|
|
|
 |
ستاره’ غريب آخر آدم بيکار!
مجموع ارسالها: 2299 اعتبار کسب شده: 3000 جنسيت: زن |
 |
شنبه 14 ارديبهشت 1387، ساعت 11:30 |
|
 |
7 ماه و 2 روز پيش |
|
#57
|
| |
ديگر کنون ديري و دوري ست
کاين پريشان مرد
اين پريشان پريشانگرد
در پس زانوي حيرت مانده ، خاموش است
سخت بيزار از دل و دست و زبان بودن
جمله تن ، چون در دريا ، چشم
پاي تا سر ، چون صدف ، گوش است
ليک در ژرفاي خاموشي
ناگهان بي ختيار از خويش مي پرسد
کآن چه حالي بود ؟
آنچه مي ديديم و مي ديدند
بود خوابي ، يا خيالي بود ؟
خامش ، اي آواز خوان ! خامش
در کدامين پرده مي گويي ؟
وز کدامين شور يا بيداد ؟
با کدامين دلنشين گلبانگ ، مي خواهي
اين شکسته خاطر پژمرده را از غم کني آزاد ؟
چرکمرده صخره اي در سينه دارد او
که نشويد همت هيچ ابر و بارانش
پهنه ور درياي او خشکيد
کي کند سيراب جود جويبارانش ؟
با بهشتي مرده در دل ،کو سر سير بهارانش ؟
خنده ؟ اما خنده اش خميازه را ماند
عقده اش پير است و پارينه
ليک دردش درد زخم تازه را ماند
گرچه ديگر دوري و ديري ست
که زبانش را ز دندانهاش
عاجگون ستوار زنجيري ست
ليکن از اقصاي تاريک سکوتش ، تلخ
بي که خواهد ، يا که بتواند نخواهد ، گاه
ناگهان از خويشتن پرسد
راستي را آن چه حالي بود ؟
دوش يا دي ، پار يا پيرار
چه شبي ، روزي ، چه سالي بود ؟
راست بود آن رستم دستان
يا که سايه ي دوک زالي بود ؟
مهدي اخوان ثالث |
_________________ 
|
|
|
|
|
 |
ستاره’ غريب آخر آدم بيکار!
مجموع ارسالها: 2299 اعتبار کسب شده: 3000 جنسيت: زن |
 |
دوشنبه 16 ارديبهشت 1387، ساعت 18:38 |
|
 |
7 ماه پيش |
|
#58
|
| |
اوضاع آشفته
کسي بر در نمي کوبد.صداي در نمي آيد
يکي حالي نمي پرسر.کسي ديگر نمي آيد
نخواهم خرده اي گيرم ز خيل دوستان هرگز
از اين مردم .ازين مردم.ازين بهتر نمي آيد
همهاز هم دگر نالان،کسي بر کس نمي بخشد
سر دعوا چرا ديگر کسي کم تر نمي آيد ؟
محبت ريشه کن گشته مروت مرده در عالم
خلايق در نزاع هم کسي داور نمي آيد
نه احساسي شود پيدا نه خوني مي شود جوشان
در اين خاموشي از انسان،صدايي در نمي آيد
همه در بند خودخواهي چه عصر مضحکي گشته
وفا جويي و غم خواري ز مردم بر نمي آيد
عجب دردي عجب سوزي عجب اوضاع مغشوشي
به ياد يار عصر ما دل و دلبر نمي آيد
حبيبان را خبر بايد ازين هنگامهء مبهم
درين تشويش انساني هدايتگر نمي آيد
ازين حالت چه وحشت ها چه محنت ها که من دارم
شب اندر شب شود پيدا و روز اندر نمي آيد
ز اهل معرفت پرسم چرا گم گشته بهروزي
ازين انسان چرا ديگر در و گوهر نمي آيد
چرا پول و پرا ثروتاميد آدميت شد
چرا حرف از فضيلت ها به کس باور نمي آيد
نگاهم پشت در مانده، تنم رنجور غم گشته
من آن انسان رنجورم فغانم سر نمي آيد
سليمان کرمي |
_________________ 
|
|
|
|
|
 |
ستاره’ غريب آخر آدم بيکار!
مجموع ارسالها: 2299 اعتبار کسب شده: 3000 جنسيت: زن |
 |
شنبه 04 خرداد 1387، ساعت 12:35 |
|
 |
6 ماه و 11 روز پيش |
|
#59
|
| |
هي فلاني
زندگي شايد همين باشد
يکفريب ساده و کوچک
آن هم ازدست عزيزي که تو دنيا را
جز براي او و جزبا او نميخواهي!
من به گمانم زندگي بايد همين باشد
آه....آه،اما
او چرااين را نميداند؟
او چرا اينقدر غافل است از من؟
من نمي دانم چرا طاووس من
اين رانمي داند که دل من هم دل است آخر
سنگ و آهن نيست
مهدي اخوان ثالث |
_________________ 
|
|
|
|
|
 |
s.m.s  پرچونه!!
تاريخ عضويت: يکشنبه 27 شهريور 1384 مجموع ارسالها: 895 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: سن: 23 جنسيت: مرد |
 |
سهشنبه 14 خرداد 1387، ساعت 21:36 |
|
 |
6 ماه و 1 روز پيش |
|
#60
|
| |
تنهايي ام را با تو قسمت مي کنم سهم کمي نيست
گسترده تر از عالم تنهايي من عالمي نيست
غم آنقدر دارم که مي خواهم تمام فصلها را
بر سفره ي رنگين خود بنشانمت بنشين غمي نيست
حواي من بر من مگير اين خودستاني را که بي شک
تنهاتر از من در زمين و آسمانت آدمي نيست
ايينه ام را بر دهان تک تک ياران گرفتم
تا روشنم شد : در ميان مردگانم همدمي نيست
همواره چون من نه : فقط يک لحظه، خوب من بينديش
لبريزي از گفتن ولي در هيچ سويت محرمي نيست
من قصد نفي بازي گل را و باران را ندارم
شايد به زخم من که مي پوشم ز چشم شهر آن را
دردستهاي بي نهايت مهربانش مرهمي نيست
شايد و يا شايد هزاران شايد ديگر اگرچه
اينک به گوش انتظارم جز صداي مبهمي نيست
محمد علي بهمني |
|
_________________
من اگر که هستم ستاره ام کو در آسمانها
من گر اهل دردم نشانه ام کو به داستانها
|
|
|
|
|
 |
|
|