| نویسنده |
پیغام |
سياسفيد  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: شنبه 19 فروردين 1385 مجموع ارسالها: 2872 اعتبار کسب شده: 6959 محل سکونت: شيراز سن: 24 جنسيت: مرد |
 |
دوشنبه 22 مرداد 1386، ساعت 0:01 |
|
 |
11 ماه و 13 روز پيش |
|
#31
|
| |
صبور
برام از قصه ي تنهايي مي گي
برام از درد دوتا ماهي مي گي
برام از قشون قشون لشکر غم
از شب کبود تنهايي مي گي
برام از خاطره ها قصه مي گي
از يه درد بي دوا قصه مي گي
برام از دلتنگي بي انتها
از تب فاصله ها قصه مي گي
من هنوزم يه صبور بي صدام
من هنوزم يه غريب بي پنام
من هنوزم پر خواهش دلم
من هنوزم يه کوير کهنه پام
برام از غصه نگو ، قصه نگو
برام از عاشق دلخسته نگو
برام از درد نگو ، سرد نگو
برام از عاشق بي درد بگو
حرفي از باد بزن ، داد بزن
حرفي از اسير دلشاد بزن
از غم راه نگو ، آه نگو
از شب دلگير بي ماه نگو
من هنوزم يه صبور بي صدام
من هنوزم يه غريب بي سرام
من هنوزم پر خواهش دلم
من هنوزم يه کوير پام
شاعــر : احسان نقي زاده |
|
_________________
|
|
|
|
|
 |
سياسفيد  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: شنبه 19 فروردين 1385 مجموع ارسالها: 2872 اعتبار کسب شده: 6959 محل سکونت: شيراز سن: 24 جنسيت: مرد |
 |
پنجشنبه 01 شهريور 1386، ساعت 12:27 |
|
 |
11 ماه و 2 روز پيش |
|
#32
|
| |
وقتي بچه بودم
وقتي که من بچه بودم
پرواز يک بادبادک
مي بردت از بام هاي سحر خيزي ي پلک
تا
نارنجزاران خورشيد
آه
آن فاصله هاي کوتاه
وقتي که من بچه بودم
خوبي زني بود
که بوي سيگار ميداد
و اشکهاي درشتش
از پشت آن عينک ذره بيني
با صوت قرآن مي آميخت
وقتي که من بچه بودم
آب و زمين و هوا بيشتر بود
و جيرجيرک
شبها
در متن موسيقي ماه و خاموشي ژرف
آواز مي خواند
وقتي که من بچه بودم
لذت خطي بود
از سنگ
تا زوزه آن سگ پير رنجور
آه
آن دستهاي ستمکار مظلوم
وقتي که من بچه بودم
مي شد ببيني
آن قمري ناتوان را
که بالش
زين سوي قيچي
با باد مي رفت
مي شد
آري
مي شد ببيني
و با غروري به بيرحمي بي ريايي
تنها بخندي
وقتي که من بچه بودم
در هر هزاران و يک شب
يک قصه بس بود
تا خواب و بيداري خوابناکت
سرشار باشد
وقتي که من بچه بودم
زور خدا بيشتر بود
وقتي که من بچه بودم
بر پنجره هاي لبخند
اهلي ترين سارهاي سرور آشيان داشتند
آه
آن روزها گربه هاي تفکر
چندين فراوان نبودند
وقتي که من بچه بودم
مردم نبودند
وقتي که من بچه بودم
غم بود
اما
کم بود
ترانه سرا : اسماعيل خوئي |
|
_________________
|
|
|
|
|
 |
سياسفيد  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: شنبه 19 فروردين 1385 مجموع ارسالها: 2872 اعتبار کسب شده: 6959 محل سکونت: شيراز سن: 24 جنسيت: مرد |
 |
پنجشنبه 08 شهريور 1386، ساعت 20:53 |
|
 |
10 ماه و 25 روز پيش |
|
#33
|
| |
کبوتر
آسمون بغضشو خالي ميکنه
آدمو حالي به حالي ميکنه
کوچهها رنگ زمستون ميگيرن
شيشهها بخار و بارون ميگيرن
آدما چتراشونو واميکنن
گريه ابرو تماشا ميکنن
نميخوان مثل درختا تر بشن
از دل قطرهها با خبر بشن
نميخوان بيهوا خيس آب بشن
زير بارون بمونن خراب بشن
اما تو چترتو بستي کبوتر
زير بارونا نشستي کبوتر
رفتي و سنگا شکستن بالتو
اومدي هيچکي نپرسيد حالتو
بعضيها دشمناي خوني شدن
بعضيها غول بيابوني شدن
بعضيها ميگن که بارون کدومه
بوي نم شرشر ناودون کدومه
ديدي آسمون خراب شد سر ما
غصه شد وصله بال و پر ما
حالا تو سايه نشيني مثل من...مثل من...
حالا تو سايه نشيني مثل من
خوابهاي ابري ميبيني مثل من
چقدر اينجا ميخوري خون جگر
کبوتر عصاتو بنداز و بپر
عبدالجبــار کاکايي
با صداي فريدون ... |
|
|
|
|
|
|
 |
قطره  بزنم به تخته!
تاريخ عضويت: يکشنبه 13 خرداد 1386 مجموع ارسالها: 156 اعتبار کسب شده: 1034 محل سکونت: جنسيت: مرد |
 |
دوشنبه 26 شهريور 1386، ساعت 22:35 |
|
 |
10 ماه و 7 روز پيش |
|
#34
|
| |
غبار لبخند
مي تراويد آفتاب از بوته ها
ديدمش در دشت هاي نم زده
مست اندوه تماشاي يار باد
مويش افشان گونه اش شبنم زده
لاله اي ديديم لبخندي به دشت
پرتويي در آب روشن ريخته
او صدا را درشيار باد ريخت
جلوه اش با بوي خاک آميخته
رود تابان بود و او موج صدا
خيره شد چشمان ما در رود وهم
پرده روشن بود او تاريک خواند
طرح ها دردست دارد دود وهم
چشممن بر پيکرش افتاد گفت
آفت پژمردگي نزديک او
دشت درياي تپش آهنگ نور
سايه ميزد خنده تاريک او
((سهراب سپهري)) |
|
|
|
|
|
|
 |
قطره  بزنم به تخته!
تاريخ عضويت: يکشنبه 13 خرداد 1386 مجموع ارسالها: 156 اعتبار کسب شده: 1034 محل سکونت: جنسيت: مرد |
 |
دوشنبه 26 شهريور 1386، ساعت 22:37 |
|
 |
10 ماه و 7 روز پيش |
|
#35
|
| |
**در زلال شب**
شب٬ آن چنان زلال٬ که مي شد ستاره چيد!
دستم به هر ستاره که مي خواست رسيد!
نه از فراز بام٬
که از پاي بوته ها
مي شد ترا در آيينه هر ستاره ديد!
در بي کران دشت
در نيمه هاي شب
جز من که با خيال تو مي گشتم
جز من که در کنار تو ٬ مي سوختم غريب!
تنها ستاره بود که مي سوخت.
تنها نسيم بود که مي گشت. |
|
|
|
|
|
|
 |
خورشيد خانم  بزنم به تخته!
تاريخ عضويت: پنجشنبه 24 خرداد 1386 مجموع ارسالها: 101 اعتبار کسب شده: 1011 محل سکونت: آسمان سن: 23 جنسيت: زن |
 |
جمعه 30 شهريور 1386، ساعت 2:47 |
|
 |
10 ماه و 3 روز پيش |
|
#36
|
| |
اين روزها که مي گذرد،هر روز احساس مي کنم که کسي در باد فرياد مي زند
احساس مي کنم که مرا
از عمق جاده هاي مه الود
يک آشناي دور صدا مي زند
آهنگ آشناي صداي او
مثل عبور نور
مثل عبور نوروز
مثل صداي آمدن روز است
آن روز ناگزير که مي آيد
روزي که عابران خميده يک لحظه وقت داشته باشند
تا سر بلند باشند و آفتاب را
در آسمان ببينند
روزي که اين قطار قديمي در بستر موازي تکرار
يک لحظه بي بهانه توقف کند
تا چشم هاي خسته ي خواب آلود
از پشت پنجره تصوير ابرها را در قاب
و طرح واژگونه ي جنگل را
در آب بنگرند
آن روز پرواز دست هاي صميمي
در جستجوي دوست آغاز مي شود
روزي که روز تازه ي پرواز
روزي که نامه ها همه باز است
روزي که جاي نامه و مهر و تمبر
بال کبوتري را
امضا کنيم
و مثل نامه اي بفرستيم
صندوق هاي پستي آن روز آشيان کبوترهاست
روزي که دست خواهش کوتاه
روزي که التماس گناه است
و فطرت خدا
در زير پاي رهگذران پياده رو
بر روي روزنامه نخوابد
و خواب نان تازه نبيند
روزي که روي درها
با خط ساده اي بنويسند:
"تنها ورود گردن کج،ممنوع"
و زانوان خسته ي مغرور
جز پيش پاي عشق
با خاک آشنا نشود
وقصه هاي واقعي امروز خواب و خيال باشند
و مثل قصه هاي قديمي پايان خوب داشته باشند
روز وفور لبخند
لبخند بي دريغ
لبخند بي مضايقه ي چشم ها
آن روز بي چشمداشت بودن لبخند
قانون مهرباني است
روزي که شاعران ناچار نيستند
در حجره هاي تنگ قوافي
لبخند خويش را بفروشند
روزي که روي قيمت احساس مثل لباس صحبت نمي کنند
پروانه هاي خشک شده آن روز
از لاي برگ هاي کتاب شعر
پرواز مي کنند
و خواب در دهان مسلسل ها
خميازه مي کشد
و کفش هاي کهنه ي سربازي
در کنج موزه هاي قديمي
با تار عنکبوت گره مي خورند
روزي که توپ ها
در دست کودکان
از باد پر شوند
روزي که سبز، زرد نباشد
گل ها اجازه داشته باشند
هر جا که دوست داشته باشند بشکفند
دل ها اجازه داشته باشند
هر جا نياز داشته باشند بشکنند
آيينه حق نداشته باشد
با چشم ها دورغ بگويد
ديوار حق نداشته باشد
بي پنجره برويد
آن روز ديوار باغ و مدرسه کوتاه است
تنها پرچيني از خيال
در دوردست حاشيه ي باغ مي کشند
که مي توان به سادگي از روي آن پريد
روز طلوع خورشيد
از جيب کودکان دبستاني
روزي که باغ سبز الفبا
روزي که مشق آب،عمومي است
دريا و آفتاب در انحصار چشم کسي نيست
روزي که آسمان
در حسرت ستاره نباشد
روزي که آرزوي چنين روزي محتاج استخاره نباشد
اي روزهاي خوب که در راهيد!
اي جاده هاي گمشده در مه!
اي روزهاي سخت ادامه!
از پشت لحظه ها به درآييد!
اي روز آفتابي
اي مثل چشم هاي خدا آبي!
اي روز آمدن!
اي مثل روز آمدنت روشن!
اين روزها که مي گذرد هر روز
در انتظار آمدنت هستم!
اما
با من بگو که آيا، من نيز
در روزگار آمدنت هستم؟
قيصر امين پور |
|
_________________
دي شيخ با چراغ همي گشت گرد شهر..........کز ديو و دل ملولم و انسانم آرزوست
گفتند يافت مي نشود گشته ايم ما.............گفت آنچه يافت مي نشود آنم آرزوست
|
|
|
|
|
 |
سياسفيد  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: شنبه 19 فروردين 1385 مجموع ارسالها: 2872 اعتبار کسب شده: 6959 محل سکونت: شيراز سن: 24 جنسيت: مرد |
 |
سهشنبه 03 مهر 1386، ساعت 15:50 |
|
 |
9 ماه و 29 روز پيش |
|
#37
|
| |
براي تو سنگي شدم در ماهي ، اشکي شدم در چاهي ، ردي شدم در راهي ، پيش از
تو من براي خودم بودم براي دقيقه هاي متروک ، براي ثانيه ها ي فلج براي زمان
مزمن رنج .
براي تو شهدي شدم در کامي. ماهي شدم بر بامي. يادي شدم در نامي.
به اکنونِ ِ تو عاشقم به پيش از اين و پس از آن ، به زمان تو عاشقم به دهان تو.
پرنده پوش ِرنگين کمان ِمن. گل ِگيسويت ماه نقره اي رّد ابرويت آه... به من نگاه کن با
چشمي که کمينگاه آهوان ست
براي تو شکلي شدم در رنگي ، زخمي شدم درجنگي ، نقشي شدم بر سنگي .
عبدالجبار کاکايي ، دوشنبه دوم مهر 1386 |
|
_________________
|
|
|
|
|
 |
وحيد  پرچونه!!
تاريخ عضويت: سهشنبه 13 شهريور 1386 مجموع ارسالها: 794 اعتبار کسب شده: 8408 محل سکونت: شيراز سن: 25 جنسيت: مرد |
 |
شنبه 21 مهر 1386، ساعت 12:23 |
|
 |
9 ماه و 11 روز پيش |
|
#38
|
| |
"فردا صداي قلب حقيقت بلند نيست
فردا که انتظار قناري سکوت ماست
فردا سکوت مظهر دامان خاک نيست
فردا سکوت وارث فرياد زنده هاست"
- نغمه رضايي |
|
_________________
ما به نرد هجـرانت همچـو مهـره در بنديم - - - - - دل ز غـيـر ببريديم، ديـده از جـهـان کنديم
ديــده ايــم رويــش را، بــاز آرزومــنــديــم - - - - - دين و دل به يک ديدن باختيم و خرسنديم
در قمار عشـق اي دل کي بود پشيماني
|
|
|
|
|
 |
وحيد  پرچونه!!
تاريخ عضويت: سهشنبه 13 شهريور 1386 مجموع ارسالها: 794 اعتبار کسب شده: 8408 محل سکونت: شيراز سن: 25 جنسيت: مرد |
 |
سهشنبه 01 آبان 1386، ساعت 15:31 |
|
 |
9 ماه و 1 روز پيش |
|
#39
|
| |
سه بيت اول اين شعر زيبا چند ساعتي امضاي دوست جديدمون "پريشان" بود:
گره بزن به شب من ستاره هايت را
در انتظار گشايش بخوان دعايت را
که بوده ام؟ تو که بودي؟ چه رفته بر من و تو؟
غريبه! باز بگو نام آشنايت را
عجيب در تب آشفتگي پريشانم
ببار بر تن من دست مبتلايت را
به راهي آمده بودم که رفته رفته دلم
شنيد از شب بيراهه رد پايت را
سکوت خيره شده در هراس پوسيدن
بپيچ بر غم اين تيرگي صدايت را
براي من که به پايان سرد مي ريزم
بگو بسوزم از آغاز ماجرايت را
منبع: http://ghorbannezhad.blogfa.com |
|
_________________
ما به نرد هجـرانت همچـو مهـره در بنديم - - - - - دل ز غـيـر ببريديم، ديـده از جـهـان کنديم
ديــده ايــم رويــش را، بــاز آرزومــنــديــم - - - - - دين و دل به يک ديدن باختيم و خرسنديم
در قمار عشـق اي دل کي بود پشيماني
|
|
|
|
|
 |
ALPHA  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: چهارشنبه 25 بهمن 1385 مجموع ارسالها: 1169 اعتبار کسب شده: 11522 محل سکونت: زير گنبد کبود سن: 23 جنسيت: مرد |
 |
سهشنبه 15 آبان 1386، ساعت 16:49 |
|
 |
8 ماه و 17 روز پيش |
|
#40
|
| |
اگر عشق نبود
از غم خبري نبود اگر عشق نبود
دل بود ولي چه سود اگر عشق نبود؟
بي رنگ تر از نقطه موهومي بود
اين دايره کبود اگر عشق نبود
از آينه ها غبار خاموشي را
عکس چه کسي بود اگر عشق نبود؟
در سينه هر سنگي دلي در تپش است
از اين همه دل چه سود اگر عشق نبود؟
بي عشق دلم جز گرهي کور چه بود؟
دل چشم نمي گشود اگر عشق نبود
از دست تو در اين همه سرگرداني
تکليف دلم چه بود اگر عشق نبود؟
----------
قيصر امين پور |
|
_________________ بي عشق دلم جز گرهي کور چه بود؟ ... دل چشم نمي گشود اگر عـشق نبود
از دسـت تو در اين هـمـه سـرگــرداني ... تکليــف دلـم چه بـود اگر عـشق نبود؟
|
|
|
|
|
 |
پريشان  سال صفري!
تاريخ عضويت: دوشنبه 30 مهر 1386 مجموع ارسالها: 25 اعتبار کسب شده: 244 محل سکونت: سرزمين آتش جنسيت: زن |
 |
سهشنبه 15 آبان 1386، ساعت 22:34 |
|
 |
8 ماه و 17 روز پيش |
|
#41
|
| |
بازم آواز دهيد
و به نزهتگه اين باغ بزرگ
که فرو هشته سر و زلف دراز
باز پرواز دهيد
روح زنداني و غمگين مرا
ناي رنگين مرا
که در افتاده به بند
فرصت يک دهن آواز دهيد
باز پرواز دهيد
مدتي مي گذرد که نمي ديدم من
رقص بازيگري
آب و غروب مهتاب
خواب بربودم من
يخ زده چشمه مهتاب
بر آب
من و تا کي اين شام سياه
من واين غربت ژرف
من و اين جاده لغزان راه
ديده روشن آن صبح دل افروز
به خواب
يخ زده چشمه مهتاب
در آب
ساز دل من
باز از خواب گران
باز بيدار کنيد
ياد مرغان گرفتار کنيد
روح زنداني و غمگين مرا
ناي رنگين مرا
که در افتاده به بند
فرصت يک دهن آواز دهيد
باز پرواز دهيد
باز پرواز دهيد
بيژن ترقي |
|
_________________ دريغا که بي ما بسي روزگار
برويد گل و بشکفد نو بهار
بسي تير و دي ماه و ارديبهشت
بيايد که ما خاک باشيم و خشت
|
|
|
|
|
 |
قطره  بزنم به تخته!
تاريخ عضويت: يکشنبه 13 خرداد 1386 مجموع ارسالها: 156 اعتبار کسب شده: 1034 محل سکونت: جنسيت: مرد |
 |
يکشنبه 18 آذر 1386، ساعت 12:41 |
|
 |
7 ماه و 14 روز پيش |
|
#42
|
| |
گفتنيها کم نيست ، من و تو کم بوديم
خشک و پژمرده ، تا روي زمين خم بوديم
گفتنيها کم نيست ، من و تو کم گفتيم
مثل هذيان دم مرگ ، از آغاز چنين ،درهم و برهم گفتيم
ديدنيها کم نيست ، من وتو کن ديديم
بي سبب از پاييز ، جاي ميلاد اقاقيها را ،پرسيديم
چيدنيها کم نيست ، من و تو کم چيديم
وقت گل دادن عشق ، روي دار قالي
بيسبب حتي ، پرتاب گل سرخي را ، ترسيديم
خواندنيها کم نيست ،من و تو کم خوانديم
من و تو ساده ترين ،شکل سرودن را
در معبر باد ،بادهاني بسته وامانديم
من و تو کم بوديم
من و تو ، اما در ميدانها
اينک اندازةمان ميخوانيم
ما به اندازةما ميگوييم ،ما به اندازةما ميروييم
من و تو کم نه که بايد شب ب’رحم وگل مريم وبيداري شبنم باشيم
من و تو خم نه و درهم نه وکم نه ،که ميبايد ،با هم باشيم
من و تو حق داريم در شب اين جنبش
نبض آدم باشيم
من و تو حق داريم که به اندازة ما هم شده
با هم باشيم
گفتنيها کم نيست |
|
_________________ دستي افشان تا ز سر انگشتانت صد قطره چکد هر قطره شود خورشيدي
باشد که به صد سوزن نور شب ما را بکند روزن روزن
ما بي تاب و نيايش بي رنگ
|
|
|
|
|
 |
قطره  بزنم به تخته!
تاريخ عضويت: يکشنبه 13 خرداد 1386 مجموع ارسالها: 156 اعتبار کسب شده: 1034 محل سکونت: جنسيت: مرد |
 |
يکشنبه 18 آذر 1386، ساعت 12:45 |
|
 |
7 ماه و 14 روز پيش |
|
#43
|
| |
گفتنيها کم نيست ، من و تو کم بوديم
خشک و پژمرده ، تا روي زمين خم بوديم
گفتنيها کم نيست ، من و تو کم گفتيم
مثل هذيان دم مرگ ، از آغاز چنين ،درهم و برهم گفتيم
ديدنيها کم نيست ، من وتو کن ديديم
بي سبب از پاييز ، جاي ميلاد اقاقيها را ،پرسيديم
چيدنيها کم نيست ، من و تو کم چيديم
وقت گل دادن عشق ، روي دار قالي
بيسبب حتي ، پرتاب گل سرخي را ، ترسيديم
خواندنيها کم نيست ،من و تو کم خوانديم
من و تو ساده ترين ،شکل سرودن را
در معبر باد ،بادهاني بسته وامانديم
من و تو کم بوديم
من و تو ، اما در ميدانها
اينک اندازةمان ميخوانيم
ما به اندازةما ميگوييم ،ما به اندازةما ميروييم
من و تو کم نه که بايد شب ب’رحم وگل مريم وبيداري شبنم باشيم
من و تو خم نه و درهم نه وکم نه ،که ميبايد ،با هم باشيم
من و تو حق داريم در شب اين جنبش
نبض آدم باشيم
من و تو حق داريم که به اندازة ما هم شده
با هم باشيم
گفتنيها کم نيست |
|
_________________ دستي افشان تا ز سر انگشتانت صد قطره چکد هر قطره شود خورشيدي
باشد که به صد سوزن نور شب ما را بکند روزن روزن
ما بي تاب و نيايش بي رنگ
|
|
|
|
|
 |
قطره  بزنم به تخته!
تاريخ عضويت: يکشنبه 13 خرداد 1386 مجموع ارسالها: 156 اعتبار کسب شده: 1034 محل سکونت: جنسيت: مرد |
 |
دوشنبه 19 آذر 1386، ساعت 17:30 |
|
 |
7 ماه و 13 روز پيش |
|
#44
|
| |
ترا در موج درياهاي آبي جستجو کردم
به يادت با هزاران قطره باران گفتگو کردم
تو حتي از نگاه من نخواندي « دوستت دارم»
و با فرياد و غوغا، عشق خود را با تو رو کردم
نشستم در کوير دور دست آرزوهايم
در آن صحراي بي سرسبز با اشکم وضو کردم
سفر آمد جدايي خيمه زد در سرنوشت ما
و من بي تو سفر با حسرت و بغض گلو کردم
شدم همسايه دريا، اسير عشق و يکرنگي
ترا در موج درياهاي آبي جستجو کردم |
|
_________________ دستي افشان تا ز سر انگشتانت صد قطره چکد هر قطره شود خورشيدي
باشد که به صد سوزن نور شب ما را بکند روزن روزن
ما بي تاب و نيايش بي رنگ
|
|
|
|
|
 |
سياسفيد  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: شنبه 19 فروردين 1385 مجموع ارسالها: 2872 اعتبار کسب شده: 6959 محل سکونت: شيراز سن: 24 جنسيت: مرد |
 |
شنبه 01 دي 1386، ساعت 1:18 |
|
 |
7 ماه و 1 روز پيش |
|
#45
|
| |
قاصدک
قاصدک !
هان ! چه خبر آوردي ؟
از کجا ؟ .. وز که خبر آوردي ؟
خوش خبر باشي .. اما ، اما ؛
گرد بام و در من
- بي ثمر مي گردي !
انتظار خبري نيست مرا .
- نه ز ياري ، نه ز ديار و دياري ، باري !
برو آنجا که بود چشمي و گوشي با کس ،
برو آنجا که تو را منتظرند ،
قاصدک !
در دل من ، همه کورند و کرند !
دست بردار ازين در وطن خويش غريب ..
قاصد تجربه هاي همه تلخ ؛
با دلم مي گويد :
که دروغي تو ، دروغ ..
که فريبي تو ، فريب ..
قاصدک ! هان ! ولي ... آخر ... اي واي !
راستي ؛ آيا رفتي با باد ؟
با توام ، آي ! کجا رفتي ؟ آي !
راستي ؛ آيا جايي خبري هست هنوز ؟
مانده خاکستر گرمي ، جايي ؟!
- در اجاقي - طمع شعله نمي بندم - خردک شرري هست هنوز ؟!
قاصدک !
ابرهاي همه عالم شب و روز ،
در دلم مي گريند.
م. اخوان ثالث |
|
_________________
|
|
|
|
|
 |
|
|