| نویسنده |
پیغام |
عاشق تنها  داره راه ميفته!
تاريخ عضويت: پنجشنبه 06 ارديبهشت 1386 مجموع ارسالها: 249 اعتبار کسب شده: 309 محل سکونت: سرزمين تاريکي جنسيت: مرد |
 |
پنجشنبه 24 خرداد 1386، ساعت 12:53 |
|
 |
1 سال پيش |
|
#16
|
| |
تو را در صبح گلشن ها ،
به هنگام عبادت ها ،
به وقت هديه دادن ها ،
به هنگام نجابت ها ،
به وقت نور باران ها ،
به هنگام شهادت ها ،
به وقت حمد کردن ها ،
به هنگام سعادت ها ،
به وقت خنده کردن ها ،
به هنگام حکايت ها ،
به وقت ناز کردن ها ،
به هنگام حلاوت ها ،
به وقت لرزه ي تن ها ،
به هنگام شکايت ها ،
به وقت ياد کردن ها ،
به هنگام طبابت ها ،
به وقت سر سپردن ها ،
به هنگام ملامت ها ،
به وقت سجده کردن ها ،
به هنگام تلاوت ها ،
به وقت گوش دادن ها ،
به هنگام روايت ها ،
به جان و دل خريدم من ،
تو را
خواندم و بوييدم ،
تو را
در دل پرستيدم ،
تو را
اي برتر از نيکي ،
«« خداي خود بناميدم . »» |
|
_________________ هست طومار دل من به درازاي ابد
بنوشته ز سرش تا سوي پايان "تو مرو"
|
|
|
|
|
 |
ستاره’ غريب  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: پنجشنبه 21 دي 1385 مجموع ارسالها: 2230 اعتبار کسب شده: 4505 جنسيت: زن |
 |
پنجشنبه 24 خرداد 1386، ساعت 14:03 |
|
 |
1 سال پيش |
|
#17
|
| |
اسم شاعرش رو هم بايد بنويسيا |
|
|
|
|
|
|
 |
عاشق تنها  داره راه ميفته!
تاريخ عضويت: پنجشنبه 06 ارديبهشت 1386 مجموع ارسالها: 249 اعتبار کسب شده: 309 محل سکونت: سرزمين تاريکي جنسيت: مرد |
 |
پنجشنبه 24 خرداد 1386، ساعت 16:35 |
|
 |
1 سال پيش |
|
#18
|
| |
اون جايي که من اين شعر را ديدم اسم شاعرش نبود
از اين به بعد شعرهايي که شاعر داره مي نويسم |
|
_________________ هست طومار دل من به درازاي ابد
بنوشته ز سرش تا سوي پايان "تو مرو"
اين پيغام تا به حال يک بار و توسط عاشق تنها در تاريخ پنجشنبه 24 خرداد 1386، ساعت 16:51 ويرايش شده است. |
|
|
|
|
 |
عاشق تنها  داره راه ميفته!
تاريخ عضويت: پنجشنبه 06 ارديبهشت 1386 مجموع ارسالها: 249 اعتبار کسب شده: 309 محل سکونت: سرزمين تاريکي جنسيت: مرد |
 |
پنجشنبه 24 خرداد 1386، ساعت 16:50 |
|
 |
1 سال پيش |
|
#19
|
| |
شب سردي است ، و من افسرده.
راه دوري است ، و پايي خسته.
تيرگي هست و چراغي مرده.
مي کنم ، تنها، از جاده عبور:
دور ماندند ز من آدم ها.
سايه اي از سر ديوار گذشت ،
غمي افزود مرا بر غم ها.
فکر تاريکي و اين ويراني
بي خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز کند پنهاني.
نيست رنگي که بگويد با من
اندکي صبر ، سحر نزديک است:
هردم اين بانگ برآرم از دل :
واي ، اين شب چقدر تاريک است!
سهراب سپهري |
|
_________________ هست طومار دل من به درازاي ابد
بنوشته ز سرش تا سوي پايان "تو مرو"
|
|
|
|
|
 |
عاشق تنها  داره راه ميفته!
تاريخ عضويت: پنجشنبه 06 ارديبهشت 1386 مجموع ارسالها: 249 اعتبار کسب شده: 309 محل سکونت: سرزمين تاريکي جنسيت: مرد |
 |
جمعه 25 خرداد 1386، ساعت 20:03 |
|
 |
1 سال پيش |
|
#20
|
| |
با ياد تو آرامش دارم
آرامشي طوفاني
طوفاني تر از شب هاي باراني دريا
آري اين ياد است
اين خيال است
که تازيانه مي زند
زجر مي دهد
و مي سوزاند
آري اين ياد توست
ياد تو که هميشه در خيالم جاري است
يادي که خواب را
از چشمان خيسم ربود
آري اين ياد توست
ياد تو که هميشه در خيالم جاري است
يادي که آسمان چهره ام را ابري کرده
کجائي که ببيني
کشتزار گونه هايم هميشه خيس است
بيا که ديگر
شبنم هاي اشکم قدرت ديدن جاده را به من نمي دهند
آري اين ياد توست
يادي که.............................
از يه عاشق تنها |
|
_________________ هست طومار دل من به درازاي ابد
بنوشته ز سرش تا سوي پايان "تو مرو"
|
|
|
|
|
 |
قطره  بزنم به تخته!
تاريخ عضويت: يکشنبه 13 خرداد 1386 مجموع ارسالها: 151 اعتبار کسب شده: 1034 محل سکونت: جنسيت: مرد |
 |
دوشنبه 28 خرداد 1386، ساعت 12:35 |
|
 |
1 سال پيش |
|
#21
|
| |
تنها تر از هميشه
تنها تر از هميشه، در ايوان نشسته ام
ماه درشت
ياس هزار پر
ماه درست
باغ کبوتر
ماه تمام
تازه و تر
بر آب هاي نيلي شب، بال مي زند
من نيز، پا به پايش
با بال بسته ام!
***
تنها تر از هميشه
جام مي ام تهي است
جام غمم پر است
وز جام غمم مپرس،
کاين جام را به سنگ صبوري شکسته ام
***
شب ، همره نسيم ستاره
با کاروان ياس و کبوتر
تا کوچه باغ هاي سپيد
آهسته مي رود...
من نيز ، پا به پاي سه تار گسسته ام
فريدون مشيري |
|
|
|
|
|
|
 |
قطره  بزنم به تخته!
تاريخ عضويت: يکشنبه 13 خرداد 1386 مجموع ارسالها: 151 اعتبار کسب شده: 1034 محل سکونت: جنسيت: مرد |
 |
دوشنبه 28 خرداد 1386، ساعت 12:50 |
|
 |
1 سال پيش |
|
#22
|
| |
سرو
در بياباني دور
که نرويد جز خار
که نتوفد جز باد
که نخيزد جز مرگ
که نجنبد نفسي از نفسي
خفته در خاک کسي
***
زير اين سنگ کبود
در دل خاک سياه
مي درخشد دو نگاه
که به ناکامي از ين محنت گاه
کرده افسانه هستي کوتاه
***
باز مي خندد مهر
باز مي تابد ماه
باز هم قافله سالار وجود
سوي صحراي عدم پويد راه
***
با دلي خسته و غمگين همه سال
دور ازين جوش و خروش
مي روم جانب آن دشت خموش
تا دهم بوسه برآن سنگ کبود
تا کشم چهره برآن خاک سياه
***
وندرين راه دراز
مي چکد بر رخ من اشک نياز
مي دود در رگ من زهر ملال
***
منم امروز و همان راه دراز
منم اکنون و همان دشت خموش
من و آن زهر ملال
من و آن اشک نياز
***
بينم از دور، در آن خلوت سرد
در دياري که نجنبد نفسي از نفسي
ايستادست کسي
روح آواره کيست
پاي آن سنگ کبود
که در اين تنگ غروب
پر زنان آمده از ابر فرود
مي تپد سينه ام از وحشت مرگ
مي رمد روحم از آن سايه دور
مي شکافد دلم از زهر سکوت
مانده ام خيره به راه
نه مرا پاي گريز
نه مرا تاب نگاه
***
شرمگين مي شوم از وحشت بيهوده خويش
سرو نازي است که شاداب تر از صبح بهار
قد برافراشته از سينه دشت
سرخوش از باده تنهايي خويش
شايد اين شايد غمگين غروب
چشم در راه من است
شايد اين بندي صحراي عدم
با منش يک سخن است؟
***
من در انديشه که اين سرو بلند
وينهمه تازگي و شادابي
در بياباني دور
که نرويد جز خار
که نتوفد جز باد
که نخيزد جز مرگ
که نجنبد نفسي از نفسي
خفته در خاک کسي
***
غرق در ظلمت اين راز شگفتم ناگاه
خنده اي مي رسد از سنگ به گوش
سايه اي مي شود از سرو جدا
در گذرگاه غروب
در غم آويز افق
لحظه اي چند به هم مي نگريم
سايه اي مي خندد و مي بينم واي ...
مادرم مي خندد...
***
مادر اي مادر خوب
اين چه روحي است عظيم
وين چه عشقي ايست بزرگ
که پس از مرگ نگري آرام
تن بي جان تو در سينه خاک
به نهالي که در اين غمکده تنها ماندست
باز جان مي بخشد
قطره خوني که به جا مانده در آن پيکر سرد
سرو را تاب و توان مي بخشد
شب، هم آغوش سکوت
مي رسد نرم ز راه
من از آن دست خموش
باز رو کرده به شهر پر جوش و خروش
مي روم خوش به سبکبالي خاک
همه ذرات وجودم آزاد
همه ذرات وجودم فرياد.
فريدون مشيري |
|
|
|
|
|
|
 |
قطره  بزنم به تخته!
تاريخ عضويت: يکشنبه 13 خرداد 1386 مجموع ارسالها: 151 اعتبار کسب شده: 1034 محل سکونت: جنسيت: مرد |
 |
شنبه 02 تير 1386، ساعت 9:26 |
|
 |
1 سال پيش |
|
#23
|
| |
مرثيه
به جست و جوي تو
بر درگاه ِ کوه ميگريم،
در آستانه دريا و علف.
به جستجوي تو
در معبر بادها مي گريم
در چار راه فصول،
در چار چوب شکسته پنجره ئي
که آسمان ابر آلوده را
قابي کهنه مي گيرد.
. . . . . . . . . . . .
به انتظار تصوير تو
اين دفتر خالي
تاچند
تا چند
ورق خواهد زد؟
***
جريان باد را پذيرفتن
و عشق را
که خواهر مرگ است.-
و جاودانگي
رازش را
با تو درميان نهاد.
پس به هيئت گنجي در آمدي:
بايسته وآزانگيز
گنجي از آن دست
که تملک خاک را و دياران را
از اين سان
دلپذير کرده است!
***
نامت سپيده دمي است که بر پيشاني آفتاب مي گذرد
- متبرک باد نام تو -
و ما همچنان
دوره مي کنيم
شب را و روز را
هنوز را...
مهدي اخوان ثالث |
|
|
|
|
|
|
 |
mammad  داره راه ميفته!
تاريخ عضويت: سهشنبه 25 بهمن 1384 مجموع ارسالها: 312 اعتبار کسب شده: 831 محل سکونت: شيراز سن: 28 جنسيت: مرد |
 |
يکشنبه 03 تير 1386، ساعت 17:37 |
|
 |
1 سال پيش |
|
#24
|
| |
|
|
|
|
 |
احمدي نژاد  داره راه ميفته!
تاريخ عضويت: سهشنبه 22 خرداد 1386 مجموع ارسالها: 376 اعتبار کسب شده: -653 جنسيت: مرد |
 |
چهارشنبه 20 تير 1386، ساعت 22:40 |
|
 |
11 ماه و 29 روز پيش |
|
#25
|
| |
عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم
همان يک لحظة اول
که اول ظلم را ميديدم از مخلوق بيوجدان ،
جهان را با همه زيبايي و زشتي
به روي يکدگر ، ويرانه ميکردم
عجب صبري خدا دارد !
اگر من جاي او بودم
که در همسايه صدها گرسنه ،
چند بزمي گرم عيش و نوش ميديدم ،
نخستين نعرة مستانه را خاموش آندم ،
بر لب پيمانه ميکردم
عجب صبري خدا دارد !
اگر من جاي او بودم
که ميديدم يکي عريان و لرزان
ديگري پوشيده از صد جامة رنگين
زمين و آسمان را
واژگون مستانه ميکردم
عجب صبري خدا دارد !
اگر من جاي او بودم
نه طاعت ميپذيرفتم
نه گوش از بهر استغفار اين بيدادگرها تيز کرده
پاره پاره در کف زاهد نمايان
سجدة صد نامه ميکردم
عجب صبري خدا دارد !
اگر من جاي او بودم
براي خاطر تنها يکي
مجنون صحراگرد بيسامان
هزاران ليلي نازآفرين را کو به کو
آواره و ديوانه ميکردم
عجب صبري خدا دارد !
اگر من جاي او بودم
به عرش کبريايي با همه صبر خدايي
تا که ميديدم عزيز نابجايي
ناز بر يک ناروا گرديده ، خواري ميفروشد
گردش اين چرخ را
وارونه بيصبرانه ميکردم
عجب صبري خدا دارد !
اگر من جاي او بودم
که ميديدم مشوش عارف و عامي
ز برق فتنة اين علم عالمسوز مردمکش
به جز انديشة عشق و وفا معدوم هر فکري
در اين دنياي پرافسانه ميکردم
عجب صبري خدا دارد !
چرا من جاي او باشم ؟!
همين بهتر که او خود جاي خود بنشسته و
تاب تماشاي زشتکاريهاي اين مخلوق را دارد
وگرنه من به جاي او چو بودم
يک نفس کي عادلانه سازشي
با جاهل و فرزانه ميکردم
عجب صبري خدا دارد !
عجب صبري خدا دارد !
رهي کرمانشاهي |
|
_________________ هموطن گرامي. در مصرف برق صرفه جويي نماييد .
|
|
|
|
|
 |
سياسفيد  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: شنبه 19 فروردين 1385 مجموع ارسالها: 2872 اعتبار کسب شده: 6959 محل سکونت: شيراز سن: 24 جنسيت: مرد |
 |
پنجشنبه 21 تير 1386، ساعت 1:21 |
|
 |
11 ماه و 29 روز پيش |
|
#26
|
| |
يه باغ بارون زده ام
پُر از گُلايِ اطلسي
چِقَد بايد گريه کنم
تا تو به دادم برسي
چِقَد نفس تازه کنم
تو پَرپَرِ ترانه ها
چِقَد تو رُ کم بيارم
ميون عاشقانه ها
چِقَد برام قصه بگن
تا تو به خوابِ من بياي
شب که مياد به ديدن
حالِ خراب من بياي
يه عمره بي صدا دلم
پشت درايِ بسته بود
فاصله بين من و تو
فقط دلِ شکسته بود
دوسِت دارم از ته دل
دلي که پَرپَر مي زنه
دلي که سازِ عشقِتُ
از همه بهتر مي زنه
دوسِت دارم حتي اَگه
يه شب به خواب من نياي
عاشقتم مثل همه
حتي اَگه منُ نخواي
يه باغ بارون زده ام...
منبــع : وبلاگ شاعر معاصر کشورمون عبدالجبار کاکايي
سبک ترانه گفتن آقاي کاکايي خيلي دلنشين و ساده هست بيشتر وقتا که برنامه اي در صدا وسيما اجرا مي کنه تا آخر برنامش را مي بينم علاوه بر زيبا نوشتن صداي دلنشيني هم داره ، به نطر من ، بين اثار هنري مختلف از شعر گرفته تا موسيقي و نقاشي و ... اونايي که ساده ترند ، قشنگ ترند شايدم اشتباه کنم و سليقه شخصيم اين جوري باشه . |
|
_________________
|
|
|
|
|
 |
سياسفيد  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: شنبه 19 فروردين 1385 مجموع ارسالها: 2872 اعتبار کسب شده: 6959 محل سکونت: شيراز سن: 24 جنسيت: مرد |
 |
پنجشنبه 28 تير 1386، ساعت 1:04 |
|
 |
11 ماه و 22 روز پيش |
|
#27
|
| |
وقت رفتن
بار دلتنگتُ بستي ، ديگه وقت رفتنه
داري ميري و فقط خاطره هات سهم منه
دلم از حادثه خونه چشام از خاطره خيس
دوس داري برو ولي نامه برامون بنويس
به تو مي رسم اگه موج مسافر بذاره
اگه دلبستگيا لحظه ي آخر بذاره
به تو مي رسم به تو پولک نقره کوب ماه
به تو مي رسم به تو طلاي اين شب سياه
به تو مي رسم به چشم انتظاري که داري
به تو مي رسم به آغوش بهاري که داري
به تو که آينه ها محو تماشات مي شدن
شباي تيره چراغوني چشمات مي شدن
مي تو ني دل بکني تا ته دنيا برسي
امروزُ رها کني تا خود فردا برسي
مي توني همسفر خاطره هاي بد باشي
مي توني راه رسيدن به شبُ بلد باشي
مي توني تو چار ديوار غربت دنيا بري
مي توني هر جا بموني مي توني هرجا بري
امّا هرگز نمي توني غمُ تنها بذاري
تو مسافري نمي شه غربتُ جا بذاري
خاطرت هرجا که باشي بازم اينجا مي مونه
تا ابد غصه ي غربت تو دلت جا مي مونه
نوشته شده توسط عبدالجبار کاکايي در دوشنبه بيست و پنجم دي 85 |
|
_________________
|
|
|
|
|
 |
arghavan  زبون بسته!
تاريخ عضويت: پنجشنبه 17 خرداد 1386 مجموع ارسالها: 5 اعتبار کسب شده: 133 محل سکونت: تهران سن: 22 جنسيت: زن |
 |
پنجشنبه 04 مرداد 1386، ساعت 18:41 |
|
 |
11 ماه و 14 روز پيش |
|
#28
|
| |
جمعه روزي بود
يادم هست،
کجا بود؟ ها... کمي بالاتر از تجريش
دو دستم را درون جيب هاي خود فرو برده
شانه ها بالا،
نگاهم بر زمين - از شدت سرما -
گذاري داشتم در فکرهاي پرشمار خويش.
جمعه روزي بود آري
خوب يادم هست
جمعه اي در روزهاي آخر ديماه
چنانچون جمعه هاي ديگر اما سردتر
خاموش تر
لبريزتر از آه.
نفس در سينه ها محبوس
صدا از کس نمي آمد مگر آهي ز حسرت
حاکي از فريادهاي خفته مأنوس با افسوس.
زمين تاريک
سياه آسمان نزديک
نبودت هيچ راهي - جز نگاهي بر يکي ساعت
کني تا روشناي روز را از شوم شب تفکيک!
فضا افسرده و دلگير
دل ها، بي رمق، بي تاب
توان از پا و دست آدميان رخت بر بسته
ولي چشمانشان چونان هميشه غرق رود خواب.
نمي دانم چه مي کردم
شايد خواب بودم
در يکي از کوچه هاي ذهن رويا پرور حساس! - مردمان اينگونه مي گويند با
تفخند -
خيالي دور مي ديدم
و يا شايد به دنبال نگاهي، چهره اي، نامي - که بود او آشنا با ما
به هم در مي زدم من خاطرات زنده نزديک و دورم را
- نمي خواهيد از اين گل ها؟
صداي کودکي بگسست پيوند ميان فکرهاي گونه گونم را
- بياييد آي آقا! گل!
بفرماييد، خانم! گل!
ببينيد اطلسي آورده ام، ميخک.
بيا اين مريم، اين نرگس
بياييد آي! اين سنبل!
و او پيوسته مي کرد اين سخن تکرار:
شاخه اي سيصد تومان، بردار!
براي بچه هاتان، نامزدهاتان
هي پسر! آقا پسر! آقا!
نمي خواهي از اين گل ها براي دوست دخترهاي خود آيا؟
بر رخ سردش نگاه مردمان - بي کيش مردم -
مات
دو دستش پر ز گل
اما چه سود؟ هيهات!
نفس در سينه ها محبوس
تو گويي با هزاران رنگ بي رنگي منقش بود آن جمعه
آن به مرگ آلوده روز خامش منحوس.
ولي لبخند شادي بود بر لب هاي آن کودک
نمودار غرورش بود يا تسليم؟
نمي دانم
ولي دانم که مي خنديد او بي شک.
با گذار آدمي ناميده ها از آن کنار او باز
دو دستش را به خوشحالي تکان مي داد
گل ها را - به لبخندي و بي ترديد -
به سرماي هواي دي نشان مي داد.
صداش آميخته با لرز، با اميد، با آواز
کلام خويش را مي کرد او آغاز :
- ببينيد اطلسي آورده ام، سنبل.
بيا اين مريم، اين نرگس
بياييد آي! گل! گل! گل!
کساني بي تفاوت راه خود کج کرده زان سوي دگر رفتند.
عده اي اما به گوش هم سخن از گلفروش آهسته مي گفتند.
- نمي داند مگر گل در هواي دي نمي ماند؟
دو روزي هست کنج خانه
بعدش پژمرد، پوسد
بگو آخر چه سود حاصل
که پولت زايل و وقت عزيزت را
بدين سان باطل و بيهوده گرداند؟
آن يکي ديگر، سخن اينگونه با نجوا به گوش ديگري مي گفت و در مي سفت:
- ببين آخر!
چه هستند آدميزادان به جز اعضاي يکديگر - بدانساني که سعدي گفت -
و از سوي دگر،
سيصد تومان آنقدر هم پول گزافي نيست
ببين طفلک چه يخ کرده، ولي دانم
براي خرج امروزش همين يک شاخه گل کافيست...
دريغ از آن همه شور، آن همه جوشش
که در چشمان آن کودک هويدا بود.
اگر گل ها پلاسيده،
وگر آن بي خيالي يا ترحم
بر دو چشم عابران سرد ماسيده،
گلفروش کوچک اما همچنان خوشحال
- درونش از خيالي دور مالامال -
زنده بودن را به زيبايي و استادي هجي مي کرد.
من اما خشمگين از حرف عابرها
سوالي داشتم از محضر پروردگار بي کس بي درد
که يکتا داور دادار بي همتا!
تو اي نامرد!
کدام ما
- بگو گر آسمان از تو
وگر مردانگي، مردي، وگر اين امتحان از توست
کدام ما
کدام ما
به اين رحم و شفقت
{ با توام! هي! رو نگرداني }
و باري
اين چنين محنت - و همراهش، دوصد چندان آن منت
سزاواريم و محتاجيم؟
کدام ما
کدام ما
{ جوابم را تو خواهي داد اگر داني }
کدام ما از اين در سينه ها محبوس فرياد عابران مرده خاموش
و يا من
يا که اين آوازه خوان لبخند برلب کودک مشتاق بازيگوش
ز يادآوردي از افسانه گلها
که مي رستند از خاک،
از ميان تيرگي،
تا نور،
- چست و چابک و چالاک -
هراسانيم و لرزانيم؟
کجايي هاي!
يکتا داور دادار بي همتا!
صدايت کو؟ جوابت کو؟
گمانم من فقط باشم و تو اينجا
چرا خاموشي آخر داور بي ياور بي تا؟
صدايي آشنا مي گفت: هي! آقا پسر! آقا!
نمي خواهي از اين گلها براي خانه ات آيا؟
دي ماه هشتاد و دو
حامد سروش |
|
|
|
|
|
|
 |
arghavan  زبون بسته!
تاريخ عضويت: پنجشنبه 17 خرداد 1386 مجموع ارسالها: 5 اعتبار کسب شده: 133 محل سکونت: تهران سن: 22 جنسيت: زن |
 |
پنجشنبه 04 مرداد 1386، ساعت 18:46 |
|
 |
11 ماه و 14 روز پيش |
|
#29
|
| |
دق مرگ شدم
انگار که زلفانم اتش گرفته باشد
انگار بغض کرده باشم
يا جواب سلامم را نداده باشند
هر اتشي نويد ارامش است
هر بغضي نشاني از شادي
و هر در بسته اي مژده ي ازادي
هيچوقت انقدرها بد نيست
هميشه راه عبوري هست
هيچگاه تنها نيستي
من به اندازه ي تمام کساني که نفي ميکنند تو را مي پسندم
هر ترسي اغازه ي قدرتي است
کافي است لمسش کني
کافي است لبخند بزني
گاهي اوقات در مغزت را باز بگذاري و چشمانت را ببندي
باد کارش را خوب بلد است
به پاهايت ايمان بياور و به قلبت
هنوز هم دل کسي براي تو مي تپد
که چقدر زيبا نا کاملي
و چه قشنگ نمي فهمي
ديگر وقت ان است که با گلها سخن بگويي
اگر گلها حرفهايت را نمي فهمند
لا اقل تنها نگاهت ميکنند
بيا من منتظرم تا قدم بعدي را با هم برداريم
ميدانم احمقي
همه ي ما احمقيم
بيا با هم به حماقتت بخنديم!
بلند بخنديم!
هيچ طوفاني ما را از اين بلندي پرت نخواهد کرد
هنوز راههاي زيادي نرفته ايم
و شبهاي زيادي نخوابيده ايم
از اينجا بلندتر هم هست
خورشيد هم هست
بيا از خوشحالي بال در بياوريم
هنوز کسي ما را به اسم کوچک مي خواند
چه کسي مي خواهد راه عبورم را ببندد؟
راهش بسته شود!
و دلش بشکند!
و گريه کند!
و بميرد!
من حالا حالاها خيال مردن ندارم
تازه دارم پرواز ياد مي گيرم
تازه عيدي هايم را جمع کرده ام
و تازه مادرم برايم ايه الکرسي خوانده است
من هنوز به حوضي کوچک در يک خانه ي اجاره اي نياز دارم
و يک مادر بزرگ چاق مي خواهم
حوضش هم حتما فواره داشته باشد
هيچگاه نخواستم جز اين باشم
و البته نخواستم همين باشم
هنوز صورت خيلي ها به من ارامش مي دهد
و خيلي ها دست هم را مي گيرند
پير مردها همه عصا دارند و کت و شلوار مي پوشند
خيلي ها زيباند
و من کلي کتاب و عروسک دارم که هيچکس ندارد
انقدر که چشمانم را ببندم و لبخند بزنم
که هنوز انقدرها بد نيست!
که بدتري هم هست! |
|
|
|
|
|
|
 |
خورشيد خانم  بزنم به تخته!
تاريخ عضويت: پنجشنبه 24 خرداد 1386 مجموع ارسالها: 101 اعتبار کسب شده: 1011 محل سکونت: آسمان سن: 23 جنسيت: زن |
 |
دوشنبه 08 مرداد 1386، ساعت 0:42 |
|
 |
11 ماه و 11 روز پيش |
|
#30
|
| |
در جست وجوي پدر
از استاد شهريار
دلتنگ غروبي خفه بيرون زدم از در
در مشت گرفته مچ دست پسرم را
يارب به چه سنگي زنم از دست غريبي
اين کله پوک وسرومغز پکرم را
هم در وطنم بار غريبي به سر دوش
کوهي است که خواهد بشکافد کمرم را
من مرغ خوش آواز وهمه عمر به پرواز
چون شد که شکستند چنين بال وپرم را
رفتم که به کوي پدر ومسکن مألوف
تسکين دهم آلام دل جان به سرم را
گفتم به سر راه همان خانه ومکتب
تکرار کنم درس سنين صغرم را
گر خود نتوانست زدودن غمم از دل
زان منظره باري بنوازد نظرم را
کانون پدر جويم وگهواره مادر
کان گهرم يابم ومهدهنرم را
تا قصه روئين تني وتيرپراني است
از قلعه سيمرغ ستانم سپرم را
با ياد طفوليت ونشخوار جواني
مي رفتم ومشغول جويدن جگرم را
پيچيدم از آن کوچه مأنوس که در کام
بازآورد آن لذت شير وشکرم را
افسوس که کانون پدر نيز فروکشت
از آتش دل باقي برق وشررم را
چون بقعه اموات، فضايي همه خاموش
اخطارکنان منزل خوف وخطرم را
درها همه بسته ست وبه رخ، گرد نشسته
يعني نزني در که نيابي اثرم را
در گرد وغبار سرآن کوي نخواندم
جز سرزنش عمرهبا وهدرم را
مهدي که نه پاس پدرم داشته زين پيش
کي پاس مرا دارد و زين پس پسرم را
اي داد که از آن همه يار و سر وهمسر
يک در نگشايد که بپرسد خبرم را
يک بچه همسايه نديدم به سرکوي
تا شرح دهم قصه سير وسفرم را
اشکم به رخ از ديده روان بود، وليکن
پنهان که نبيند پسرم چشم ترم را
مي خواستم اين شيب وشبابم بستانند
طفليم دهند وسرپرشور وشرم را
چشم خردم را ببرند وبه من آرند
چشم صغرم را ونقوش وصورم را
کم کم همه را در نظر آوردم وناگاه
ارواح گرفتند همه دور و برم را
گويي پي ديدار، عزيزان بگشودند
هم چشم دل کورم وهم گوش کرم را
يکجا همه گمشدگان يافته بودم
از جمله (حبيب) و رفقاي دگرم را
اين خنده وصلش به لب آن گريه هجران
اين يک سفرم پرسدوآن يک حضرم را
اين وردشبم خواهد وناليدن شبگير
و آن زمزمه صبح ودعاي سحرم را
تا خود به تقلا به درخانه کشاندم
بستند به صد دايره راه گذرم را
يکباره قرار از کف من رفت ونهادم
برسينه ديوار در خانه سرم را
صوت پدرم بود که مي گفت چه کردي؟
در غيبت من عائله دربدرم را
حرفم به زبان بود ولي سکسکه نگذاشت
تا باز دهم شرح قضا وقدرم را
في الجمله شدم ملتمس از دربه دعايي
کز حق طلبد فرصت صبر وظفرم را
اشکم به طواف حرم کعبه چنان گرم
کز دل بزدود آن همه زنگ وکدرم را
ناگه پسرم گفت چه مي خواهي ازاين در
گفتم پسرم! بوي صفاي پدرم را |
|
|
|
|
|
|
 |
|
|