| نویسنده |
پیغام |
honey  پرچونه!!
تاريخ عضويت: پنجشنبه 05 مرداد 1385 مجموع ارسالها: 982 اعتبار کسب شده: 3000 جنسيت: زن |
 |
چهارشنبه 27 دي 1385، ساعت 2:18 |
|
 |
1 سال و 10 ماه پيش |
|
#1
|
| |
آشوب ذهن آدمي تنها اوهام بر سيماي خويش است ،
همچو من که تمام وقايع نافرجام را همچو تصويري عريض بر پرده سينماي ذهنم ازچشم مي گذرانم ...
داشته هاي من ، تو .يا ديگري تنها مقدار کمي است از تمام چيزي که بايد بدانيم
هر اندازه که پر محتوا باشد ناقص است ا لبته اگر چاله هاي روحي خود را پر نکرده
باشيم...
اگر روحمان تکامل نيافته باشد ،سفرهايي که رفته ايم ، چيزهايي که ديده ايم کامل نشده ، مي داني که اگر آنگونه که بايد به نظاره منشيني نديده اي و نرفته اي .
***
نواهايي که بر آنها گوش سپرده اي/ حرف هايي که از براي تو يا ديگري گفته شد و
شنيده اي ، هيچ در نيافتي ميانشان حتي احساس آرامشي شوقي ، ذوقي اگر به دل گوش نسپري بر آنها .
ترانه هايي که سروده اي ترانه هايي که خوانده اي ، هيچ يک موزون و
خوش آهنگ به گوش نخواهند رسيد اگر براي خودت ، دلت و ديگري نسروده يا
نخوانده باشي .
عشق ها عواطف و احساسات خرج شده از سوي تو ، ديگري عشق هاي چوبين ، بي هيچ نرمي ، علاقه اي اگر بي هيچ تپش قلبي ، دغدغه اي باشد خود مي دانيم که بازي بيش نيست بازي بس خسته کننده و به راستي غير واقعي .
تئاتر رفته اي ؟
نگاه که بيندازي آنگونه محو تماشا شده اي ودر آخر هنگام برخاستن از
صندلي سالن ، احساس خستگي بيش از تاثير بازي بازيگران بر تو چيره شده ،
اما هنگامي که خودت دريابي که آن صحنه چقدر شبيه قطعه اي از زندگي خودم يا
ديگري است در انتها پر فکر و مغشوش ذهن از جا بر ميخيزي ، آنگونه که
در نمي يابي کدام زمان بسوي خانه ات حرکت کرده اي که اکنون جلوي در خانه
بدنبال کليد در ورودي تمام جيب هايت را زير و رو مي کني .
به ياد دوست يا دوستان قديمي که مي افتي فقط با خود مي گويي چه زود گذشت و
بعد به فراموشي مي سپاري و کارهاي روزمره ات را شکل انجام به خود مي گيرند و
چه ساده از آن گذشتي .
اگر خاطراتت لذتشان را بر تو چيره کنند سريعترين کار يعني دفتر تلفن را بر مي داري و بدنبال شماره هايي که چند وقتي است بسراغشان نرفته اي ميگردي .
سنت که زياد مي شود نه آنگونه بگوييم پير گشته اي بيست و چندساله ات را مي گويم آنقدر مشکل براي خويش آفريده اي که نمي داني چگونه از پسشان برآيي و با تمام سيماي جوانت درونت ، ذهنت پير و فرتوت گشته ،
حال آنکه
مي تواني ببيني ديگراني که با تمام سيماي پيرشان چگونه از ذهني شاد و سرشار از روشني و دروني با لطافت برگي بر خوردارند ، حال آنکه تو به سي نرسيده به سان مرده اي بس فرتوت با نقابي بر چهره مي ماني .
***
خود اگر نخواهي جهان با تمام سيماي روشنش که به رويت نهاده با پرده وهمي آنچنان تاريک در چشمانت جلوه مي کند که نتواني قدم از قدم بر داري و عقب رفتن را به جلو ترجيح مي دهي .
خود اگر باور نداشته باشيم دستان تهي مان از شور و عشق پر خواهد گشت خود اگر باور داشته باشيم باورمان بارور خواهد گشت .
خود اگر ايمان داشته باشيم خواهيم رسيد ، خود اگر باور داشته باشيم دست
خواهيم يافت به آنچه بايد بيابيم ، تواناييشان را آدمي دارد و خود بي باور نخواهيم دانست که داراييم .
*** |
|
_________________ چترها را بايد بست.
زير باران بايد رفت.
فکر را، خاطره را، زير باران بايد برد.
با همه مردم شهر ، زير باران بايد رفت.
|
|
|
|
|
 |
|
|
|
|
شما نمیتوانید در این تالار موضوع جدیدی ارسال کنید شما نمیتوانید به موضوعات این تالار پاسخ دهید شما نمیتوانید پیغامهای ارسالی خود در این تالار را، ویرایش کنید شما نمیتوانید پیغام های ارسالی خود در این تالار را حذف کنید شما نمیتوانید در نظرسنجیهای این تالار شرکت کنید
|
| |