| نویسنده |
پیغام |
مسافر کوير  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: شنبه 23 خرداد 1383 مجموع ارسالها: 1797 اعتبار کسب شده: 4889 محل سکونت: خودمم نميدونم! جنسيت: مرد |
 |
يکشنبه 01 بهمن 1385، ساعت 16:49 |
|
 |
1 سال و 5 ماه پيش |
|
#31
|
| |
سهم خدا و شیطان
محمد علی سپانلو
سهم خدا و شیطان درهستی تو چیست ؟
رخساره ی تو معصوم اما تنت هوس ناک
دلداده ی تو هیچ جوابی نیافت
گل های دست خورده ی گلدان
یا دست کارهای هنرمندان ؟
در ماجرای تو
نقش نقاب و پیراهن معکوس شد !
زیرا که بی گناهی از چشم بد مصون است
و هیچ نقابی گناه را پنهان نمی کند
معصوم یا اثیم ؟
جوینده ای که گیج معما شد
صدبار قصه را به عبث دوره کرد
عیاش بود ، تارک دنیا شد
جایی که لازم است نپوشاندی .... |
_________________ - آلارم!آلارم!
- کنيشنيش ! 
|
|
|
|
|
 |
|
قصه خدا روي زمين مجموع ارسالها: 9 اعتبار کسب شده: 0 محل سکونت: |
 |
يکشنبه 01 بهمن 1385، ساعت 21:51 |
|
 |
1 سال و 5 ماه پيش |
|
#32
|
| |
خدا را ميشه از کلمات فهميد ،از سخن گفتن حروف،ميشه فهميد که باکره ها هم دروغ ميگويند، حذف ميکنم کلمات خياباني را ،حرمت خواهم داد حرفهايم را ،حذف ميکنم به آرامي فرهنگ لغات بي پروايي روزهاي گذشته را ،غسل خواهم دادن روح و تنم را ،گرماي حجاب را بر آنها ميپوشانم، آدمها تاب عرياني ندارند يا به شهوت ميرسند يا به بيحرمتي ،آخرش ميشود آبستني بغض در گلو، تجاوز به حريم اعتراض کافيست ،آدمها را با لباس ميپذيرم نقاب را از طاقچه برداشته ام ، بازهم گريم کرده ام زندگي را ،3، 2 ،1 ،فلش بک ها را تبعيد خواهم کرد !
بخواب و خواب بي خوابي شبانه را قدغن کن ،جاي خط ترمز روي گلويم ميخارد، راستي باران ميبارد ،حال و هواي ديگر است ،برايتان نذر کرده ام تمام چراغ ها را خاموش کنم، با چراغهاي خاموش ارزش روزنه خورشيد است، خورشيد...
چيزي نيست حال و هواي محرم است...
|
|
|
|
|
|
|
 |
|
قصه خدا روي زمين مجموع ارسالها: 9 اعتبار کسب شده: 0 محل سکونت: |
 |
چهارشنبه 04 بهمن 1385، ساعت 21:42 |
|
 |
1 سال و 5 ماه پيش |
|
#33
|
| |
. . . انسان مُرد ، آن گاه که به اشتباه ایمان آورد ، هر چیز علتی دارد و فراموش کرد " هست ها " هستند چون هستند . " بودها " بودند تنها چون بودند و نادانسته " نیست " را آبستن شد تا هر آنچه بی علت یافت را نیست کند !
. . . شاید تا ایمان بیاورم هر آنچه بی دلیل می پردازم ، بهای لحظه ای تردید به آن هاست .
|
|
|
|
|
|
|
 |
|
قصه خدا روي زمين مجموع ارسالها: 9 اعتبار کسب شده: 0 محل سکونت: |
 |
جمعه 06 بهمن 1385، ساعت 2:07 |
|
 |
1 سال و 5 ماه پيش |
|
#34
|
| |
نگران نباش مادر
تقصير چشمان تو نيست که بي هوا منتشر ميشوند
و دردي که هربار مرا به دنيا مي آورد تا دوباره بزرگ شوم
نگران کودکي من نباش مادر ،راه خانه را ياد ميگيرم،از جاده به آساني رد ميشوم ،بند کفشهايم را درست ميبندم ،آرام صحبت ميکنم ،سرم را پايين مي گيرم و شمرده راه مي روم ....
نگران کودکي من نباش ،من بزرگ ميشوم،کسي مي آيد و راه را خط خطي ميکند و من در ميان خطوط سرخ گچي لي لي ميکنم و قد ميکشم ...
چشمانم را ميبندم ، ميخواهم بزرگ شوم تا
فراموش کنم....
|
|
|
|
|
|
|
 |
مهربان...  پرچونه!!
تاريخ عضويت: جمعه 29 ارديبهشت 1385 مجموع ارسالها: 707 اعتبار کسب شده: 91 محل سکونت: شيراز جنسيت: نامشخص |
 |
جمعه 06 بهمن 1385، ساعت 11:59 |
|
 |
1 سال و 5 ماه پيش |
|
#35
|
| |
|
با این حال بزرگ شدن پیشنهادی هست که نمیتونی رد کنی... |
|
_________________ سفر بايد کرد
دو قدم مانده تا قاف...
ع ، ش !!
|
|
|
|
|
 |
مهربان...  پرچونه!!
تاريخ عضويت: جمعه 29 ارديبهشت 1385 مجموع ارسالها: 707 اعتبار کسب شده: 91 محل سکونت: شيراز جنسيت: نامشخص |
 |
جمعه 06 بهمن 1385، ساعت 17:40 |
|
 |
1 سال و 5 ماه پيش |
|
#36
|
| |
بعضی چیزها را که می گویم تنها برای این است که تو نفهمی
حرف زدن از سر نباریدن
از ملال پایبندیهای انسانی
از روزهای بی بضاعت هفته
یاروزهای مبادا
از جادوی رسوایی
از کابوسها
حرف زدن از اینها
تنها برای این است که تو نفهمی..
|
|
_________________ سفر بايد کرد
دو قدم مانده تا قاف...
ع ، ش !!
|
|
|
|
|
 |
مهربان...  پرچونه!!
تاريخ عضويت: جمعه 29 ارديبهشت 1385 مجموع ارسالها: 707 اعتبار کسب شده: 91 محل سکونت: شيراز جنسيت: نامشخص |
 |
يکشنبه 08 بهمن 1385، ساعت 14:30 |
|
 |
1 سال و 5 ماه پيش |
|
#37
|
| |
انسانهای بی گارانتی را دیده ای؟
میخریشان به بهای لبخندهایت
و شیطنتهای سر به فلک کشیده ات که دیگر ته کشیده است
کفگیر جوانی ات هنوز به ته دیگ نرسیده،
به خودت که می آیی فاصله هایی را میبینی
بین خودت و خودت
جا خوش کرده در لحظه های دلواپسی دستهایت
هر چه هست از برکت همین گارانتی هاست
مجوزی برای پس گرفتن لحظه هایت نداری
دلخوش باش به خاطره های ته مانده شاید کفگیر جوانی ات آنها را در هجوم بعدی بالا بیاورد..
|
|
_________________ سفر بايد کرد
دو قدم مانده تا قاف...
ع ، ش !!
|
|
|
|
|
 |
مهربان...  پرچونه!!
تاريخ عضويت: جمعه 29 ارديبهشت 1385 مجموع ارسالها: 707 اعتبار کسب شده: 91 محل سکونت: شيراز جنسيت: نامشخص |
 |
يکشنبه 08 بهمن 1385، ساعت 14:39 |
|
 |
1 سال و 5 ماه پيش |
|
#38
|
| |
...
لحظه هایی که در همه ی گاه های هميشه،آزارت ميدهد...
نه مجوزی داری برای نابوديش
نه دل خوشی داری برای پس گرفتنش
فقط نمی خواهيشان،همين |
|
_________________ سفر بايد کرد
دو قدم مانده تا قاف...
ع ، ش !!
|
|
|
|
|
 |
|
قصه خدا روي زمين مجموع ارسالها: 9 اعتبار کسب شده: 0 محل سکونت: |
 |
يکشنبه 08 بهمن 1385، ساعت 19:59 |
|
 |
1 سال و 5 ماه پيش |
|
#39
|
| |
كسي را گم كردهام...
كسي كه به من گفته است:
تا به حال مرا ديدهاي؟ ازمن نترس...
كسي در اين نزديكيهاست
كسي در اين اين نزديكيهاست كه مرا هزاران بار بيشتر از خودم دوست دارد...
اما برايم گم شده است!
(( هيچگاه دقت كردي؟ اصلاً ميتواني نگاه كني؟ ميتواني مرا ببيني؟ ))
مختصات اشتباهاتم زياد شده است
صفر, يك, ده, صد, هزار, چند هزار, بينهايت...
به بهترينها كه ميرسم, ميايستم!
(( هيچگاه ترديدي داشتهاي؟ ترديد در عبور از خيابان؟ ))
به ناچار توي خيابان
بدون كفش
سخت است
ميدانم
(( هيچگاه در زندگيت تلاش كردي؟ تلاش براي ديدن من! حتي يك بار...يك لحظه )) انگار كسي نور را پرتاپ كرد...
ميداني...
پنجره شكسته است!
شيشه خوردهها
مراقب خودت باش!
(( مرا نديدهاي! ميدانم... كمي بيشتر نگاه کن... ))
فقط كمي بيشتر
چيزي نميبينم
گاهي...وقتي...لحظهاي
اينجا سكوت تقسيم ميكنند...
|
|
|
|
|
|
|
 |
|
قصه خدا روي زمين مجموع ارسالها: 9 اعتبار کسب شده: 0 محل سکونت: |
 |
پنجشنبه 12 بهمن 1385، ساعت 17:42 |
|
 |
1 سال و 5 ماه پيش |
|
#40
|
| |
من
«برای زنده بودن نفس کشیدن کافی است.» یادم نیست کی یا کجا یا از کی این جمله را شنیده بودم. اما دلیل خوبی بود برای نفس کشیدن. تمام تمرکز خودم را جمع کرده ام تا زنده باشم که نفس بکشم. جمله ها را همیشه می توان از آخر به اول تفسیر کرد. نیازی ندارم که در خط مستقیم حرکت کنم. به هیچ نیرویی هم برای حرکت نیاز نیست، نیرویی به من وارد نکنید تا چهار نعل طی کنم. برای زندگی به هیچ چیز نیاز ندارم.
|
|
|
|
|
|
|
 |
مهربان...  پرچونه!!
تاريخ عضويت: جمعه 29 ارديبهشت 1385 مجموع ارسالها: 707 اعتبار کسب شده: 91 محل سکونت: شيراز جنسيت: نامشخص |
 |
پنجشنبه 12 بهمن 1385، ساعت 23:28 |
|
 |
1 سال و 5 ماه پيش |
|
#41
|
| |
چند بهشت و جهنم،زندگي مرا جبران خواهد کرد؟
(حسين پناهي)
|
|
_________________ سفر بايد کرد
دو قدم مانده تا قاف...
ع ، ش !!
|
|
|
|
|
 |
|
قصه خدا روي زمين مجموع ارسالها: 9 اعتبار کسب شده: 0 محل سکونت: |
 |
يکشنبه 15 بهمن 1385، ساعت 6:17 |
|
 |
1 سال و 5 ماه پيش |
|
#42
|
| |
گاهی که زودتر از همیشه صبح میشود ، باقیمانده شب را همانطور دست نخورده دور می ریزیم و کسی نمی خواهد حتی چیزی به خاطر آورد.
|
|
|
|
|
|
|
 |
|
قصه خدا روي زمين مجموع ارسالها: 9 اعتبار کسب شده: 0 محل سکونت: |
 |
دوشنبه 16 بهمن 1385، ساعت 3:07 |
|
 |
1 سال و 5 ماه پيش |
|
#43
|
| |
نمیدانم از دست شترمرغ باید بیشتر عصبانی باشم و یا گراز و یا گوسفند؟ از دست شترمرغ که از ترس سر در خاک میکند، از دست گراز که احمقانه با تمام قوا به دشمن حمله میکند و یا گوسفند که اصلاً نمیفهمد خطر چیست...
|
|
|
|
|
|
|
 |
مهربان...  پرچونه!!
تاريخ عضويت: جمعه 29 ارديبهشت 1385 مجموع ارسالها: 707 اعتبار کسب شده: 91 محل سکونت: شيراز جنسيت: نامشخص |
 |
دوشنبه 16 بهمن 1385، ساعت 22:14 |
|
 |
1 سال و 5 ماه پيش |
|
#44
|
| |
برای اینکه خداپرست فوق العاده ای باشی،
اول باید کافر فوق العاده ای باشی...
|
|
_________________ سفر بايد کرد
دو قدم مانده تا قاف...
ع ، ش !!
|
|
|
|
|
 |
|
قصه خدا روي زمين مجموع ارسالها: 9 اعتبار کسب شده: 0 محل سکونت: |
 |
چهارشنبه 18 بهمن 1385، ساعت 0:52 |
|
 |
1 سال و 5 ماه پيش |
|
#45
|
| |
روزی خواهید فهمید که هر «،» در نهایت کمال بدل به «.» خواهد شد. غایت هر مکثی، سکون کامل است. «.» پایاندهنده است نه مانند «،» یک میانجی...
|
|
|
|
|
|
|
 |
|
|