| نویسنده |
پیغام |
|
قصه خدا روي زمين مجموع ارسالها: 9 اعتبار کسب شده: 0 محل سکونت: |
 |
چهارشنبه 20 دي 1385، ساعت 15:44 |
|
 |
1 سال و 6 ماه پيش |
|
#16
|
| |
ما تماشاچیانی هستیم
که پشت درهای بسته مانده ایم.....
دیر آمدیم.....
خیلی دیر!
پس به ناچار
حدس می زنیم
شرط می بندیم
شک می کنیم.....
و آن سو تر در صحنه
بازی به گونه ی دیگری در جریان است!!!!!
(حسین پناهی)
|
|
|
|
|
|
|
 |
مهربان...  پرچونه!!
تاريخ عضويت: جمعه 29 ارديبهشت 1385 مجموع ارسالها: 707 اعتبار کسب شده: 91 محل سکونت: شيراز جنسيت: نامشخص |
 |
چهارشنبه 20 دي 1385، ساعت 23:21 |
|
 |
1 سال و 6 ماه پيش |
|
#17
|
| |
رخ از آينه بپوشان
اينجا تكثير بي انتها، بي جواب ميماند!
|
|
|
|
|
|
|
 |
|
قصه خدا روي زمين مجموع ارسالها: 9 اعتبار کسب شده: 0 محل سکونت: |
 |
پنجشنبه 21 دي 1385، ساعت 23:48 |
|
 |
1 سال و 6 ماه پيش |
|
#18
|
| |
بیفکر فردا
با خود و تنها
عابر این شبها
منم ...
آدم هایی
که اونقدر تنهان
که به خدا فکر می کنن ...
|
|
|
|
|
|
|
 |
مهربان...  پرچونه!!
تاريخ عضويت: جمعه 29 ارديبهشت 1385 مجموع ارسالها: 707 اعتبار کسب شده: 91 محل سکونت: شيراز جنسيت: نامشخص |
 |
شنبه 23 دي 1385، ساعت 22:44 |
|
 |
1 سال و 6 ماه پيش |
|
#19
|
| |
سلامم را آرام
باز
کن!
در کاغذ گرانبهایی
از پاپیروس نامه های فرعون پیچیده ام اش...
ـ که چی؟
روایت من با تو
کلامیست پیچیده
نه در کاغذ
در واکنش های مغزی نیم پخته
که تاریخ انقضایش گذشته
-که چی؟
این روزها
به گل
نشسته اند
مرا!
رکودی سخت
می دانی؟آخرین واژه هایم را
دورانی پیش نوشته ام و
به تو داده ام
این روزها
وقتی
مریم هم
مقدس نیست
بگذار کمی منحرف بنویسم
من
که گاهی هنوز
یواشکی به روایت
تیغ با پوست 15 ساله ... می اندیشم
من
که هنوز گاهی
به روایت کلومپرامین
در خواب های 48 ساعته ام می اندیشم
من که هنوز ،همیشه،به روایت شال گردن و بارفیکس با گردن 12 ساله اش می اندیشم....
بی خیال …
من تجربه های سختی
از یبوست سرنوشتم دارم
و تو می خواهی بالا نیاورم؟!
آخ...برادر من
می ترسم
که تو
ساده بمیری
و من
را نشناسانی.....
.
.
.
تمام.
|
|
|
|
|
|
|
 |
|
قصه خدا روي زمين مجموع ارسالها: 9 اعتبار کسب شده: 0 محل سکونت: |
 |
شنبه 23 دي 1385، ساعت 23:29 |
|
 |
1 سال و 6 ماه پيش |
|
#20
|
| |
میتونی سیگار رو ترک کنی، اما آخر می میری.
دور مواد را خط بکشی، اما آخر می میری.
خود را از خوردن غذاهای چرب و سرخ کردنی منع کنی،
و در سلامت کامل باشی، اما باز می میری.
میگساری هم که نکنی، باز می میری.
آخرش می میری.
بالاخره می میری،دست آخر می میری.آخرش می میری
یه روزیه بنده خدايي میگفت تو ورزش هم میکنی ، گفت: نه من به جاش سیگار میشکم!!! الان که نفسش در نمیاد دارم فکر میکنم مرگ خوب هم خوب چیزی باشه ها!
|
|
|
|
|
|
|
 |
|
قصه خدا روي زمين مجموع ارسالها: 9 اعتبار کسب شده: 0 محل سکونت: |
 |
دوشنبه 25 دي 1385، ساعت 3:45 |
|
 |
1 سال و 6 ماه پيش |
|
#21
|
| |
سگ شعرم را چنان در آغوش گرفتم
كه عابران گفتند : كسي سگ وحشي را در آغوش نميگيرد
گويي اين خود ميتوانست تمام من باشد
شعر در آغوشم
نگريستم و سگ زندگي را گفتم : آرامتر حيوان !
نگريستم و اسب زندگي را گفتم :سريعتر حيوان !
و از نو
زندگي ميان دندانها را ادامه دادم...
|
|
|
|
|
|
|
 |
مهربان...  پرچونه!!
تاريخ عضويت: جمعه 29 ارديبهشت 1385 مجموع ارسالها: 707 اعتبار کسب شده: 91 محل سکونت: شيراز جنسيت: نامشخص |
 |
سهشنبه 26 دي 1385، ساعت 23:34 |
|
 |
1 سال و 6 ماه پيش |
|
#22
|
| |
سر فرو
و به ساده راهی ـ
می مانی
بر سطر
وسوسه ...
سر بلند ،
به ساده آهی
فراموش کرده ای
که
می میریم
به آسان راهی...
|
|
_________________ سفر بايد کرد
دو قدم مانده تا قاف...
ع ، ش !!
|
|
|
|
|
 |
mhaji  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 3387 اعتبار کسب شده: 3480 محل سکونت: Montreal جنسيت: مرد |
 |
چهارشنبه 27 دي 1385، ساعت 0:03 |
|
 |
1 سال و 6 ماه پيش |
|
#23
|
| |
سلام بچه ها
ميخواستم تشکر کنم و بگم که از اين عکسها هم ميتونيد استفاده کنيد. عرياني جسم دارند |
|
_________________ گنجشک ها خوبند
گنجشک ها نازند
بر دامنم آنها
در حال پروازند...
اين پيغام تا به حال يک بار و توسط mhaji در تاريخ چهارشنبه 27 دي 1385، ساعت 0:12 ويرايش شده است. |
|
|
|
|
 |
|
قصه خدا روي زمين مجموع ارسالها: 9 اعتبار کسب شده: 0 محل سکونت: |
 |
چهارشنبه 27 دي 1385، ساعت 0:12 |
|
 |
1 سال و 6 ماه پيش |
|
#24
|
| |
مفهومی، احساسی، خواستی
برای روشن کردن
مبهم
و برای نزدیک شدن
روشن.
باور کن!
_____________________
نوچ،جواب نميده!!! |
|
|
|
|
|
|
 |
|
قصه خدا روي زمين مجموع ارسالها: 9 اعتبار کسب شده: 0 محل سکونت: |
 |
چهارشنبه 27 دي 1385، ساعت 1:19 |
|
 |
1 سال و 6 ماه پيش |
|
#25
|
| |
ما آدم ها
بعضی هایمان
خیلی زود میمیریم
آن ها که زنده می مانند
بیشتر میمیرند
باورش سخت نیست
زندگی یک فرصت برای بخشش گناه های کودکانه ایست
که یادمان نمی آید
|
|
|
|
|
|
|
 |
mhaji  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 3387 اعتبار کسب شده: 3480 محل سکونت: Montreal جنسيت: مرد |
 |
چهارشنبه 27 دي 1385، ساعت 9:21 |
|
 |
1 سال و 6 ماه پيش |
|
#26
|
| |
آن سگ خوشبخت است
چون عرياني کف پايت را
قلقلک ميدهد...
تو ميخندي
و خنده ات جواب ميدهد
|
|
_________________ گنجشک ها خوبند
گنجشک ها نازند
بر دامنم آنها
در حال پروازند...
|
|
|
|
|
 |
Bayas Gool  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: پنجشنبه 19 مرداد 1385 مجموع ارسالها: 2107 اعتبار کسب شده: 4177 محل سکونت: Tehran جنسيت: زن |
 |
چهارشنبه 27 دي 1385، ساعت 10:24 |
|
 |
1 سال و 6 ماه پيش |
|
#27
|
| |
|
|
|
|
 |
|
قصه خدا روي زمين مجموع ارسالها: 9 اعتبار کسب شده: 0 محل سکونت: |
 |
پنجشنبه 28 دي 1385، ساعت 22:59 |
|
 |
1 سال و 6 ماه پيش |
|
#28
|
| |
به ابتداي راهي كه رسيد
دانست راه انتهايي ندارد
چنان گام برداشت
كه خود بي انتها شد
گفت : اين منم !
_ به گونه اي ديگر : _
به نيمه ي راهي كه رسيد
دانست نيمه ي ديگري در كار نيست
بقيه ي راه را از خودش سرود
و ديگر درها و پنجره ها را خودش گشود
خود خودش
گفت : يك آفرينش !
_ باز هم به گونه اي ديگر : _
به انتهاي راهي كه رسيد
دانست اين انتها به آن ابتدا دوخته شده است
يك بار ديگر پيمود
يك بار ديگر به ابتداي راه رسيد
گفت : يك لجبازي !
يك زندگي !
|
|
|
|
|
|
|
 |
|
قصه خدا روي زمين مجموع ارسالها: 9 اعتبار کسب شده: 0 محل سکونت: |
 |
شنبه 30 دي 1385، ساعت 18:25 |
|
 |
1 سال و 6 ماه پيش |
|
#29
|
| |
كوچه ورق ميزند
تمام پاكي هاي جا مانده را
در نبضهاي بي امان شب!
كوچه ميبلعد
در دل خود!
کوچه جای اشاره ی قدمهاست..
دفن کردن ته سیگارها..
|
|
|
|
|
|
|
 |
مهربان...  پرچونه!!
تاريخ عضويت: جمعه 29 ارديبهشت 1385 مجموع ارسالها: 707 اعتبار کسب شده: 91 محل سکونت: شيراز جنسيت: نامشخص |
 |
شنبه 30 دي 1385، ساعت 21:15 |
|
 |
1 سال و 6 ماه پيش |
|
#30
|
| |
لای این پنجرهها
یک روز، من... یک من، یک روز،
... شب.
بعد غروب، بعد همهی تشویشهای احمقانهام،
بعد بخشش، بعد همهی مردم مردمنمای شهر،
شب، پشت پنجره...
باد می ياد...
.
.
خوانده بودم که شبهایی که من خوابهای...نه..کابوس میبینم،
پنجره
ترک بر میدارد.
خواب من هیچوقت اما،
هیچ چیز جز توبههای روزانهام نداشت.
و خدایی که پشت پنجرهی همهی خوابهای من،
لبخند زده است...
.
.
و به قول رفيق..شيطان يا خدا.. فرقي نمي کنه،هر دو روي تو شرط بستن..
|
|
_________________ سفر بايد کرد
دو قدم مانده تا قاف...
ع ، ش !!
|
|
|
|
|
 |
|
|