| نویسنده |
پیغام |
Bayas Gool  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: پنجشنبه 19 مرداد 1385 مجموع ارسالها: 2107 اعتبار کسب شده: 4177 محل سکونت: Tehran جنسيت: زن |
 |
شنبه 15 ارديبهشت 1386، ساعت 16:26 |
|
 |
1 سال و 2 ماه پيش |
|
#136
|
| |
|
|
|
|
 |
مهربان...  پرچونه!!
تاريخ عضويت: جمعه 29 ارديبهشت 1385 مجموع ارسالها: 707 اعتبار کسب شده: 91 محل سکونت: شيراز جنسيت: نامشخص |
 |
يکشنبه 16 ارديبهشت 1386، ساعت 7:20 |
|
 |
1 سال و 2 ماه پيش |
|
#137
|
| |
غصه هايي که تاب نياوردند قلب کوچکت را
يا قلب کوچکت که تاب نياورد غصه ها را؟
هفتمين بهار من بود،يازدهمين بهار تو
شانزدهمين روز ارديجهنم
رها شدي و
رها...
حالا دوباره
روز شانزدهم
...و
زمستان بيستم من
ميشود بهار چندم تو ؟
و تو رفتي و هنوز
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان
ميدهد آزارم
و من انديشه کنان غرق اين پندارم
که چرا باغچه ي کوچک ما سيب نداشت؟
که چرا
باغچه ي کوچک ما...
سيب
نداشت...
|
|
_________________ سفر بايد کرد
دو قدم مانده تا قاف...
ع ، ش !!
|
|
|
|
|
 |
sedayedel  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: جمعه 03 تير 1384 مجموع ارسالها: 3273 اعتبار کسب شده: 5266 محل سکونت: oonvar e donya جنسيت: نامشخص |
 |
يکشنبه 16 ارديبهشت 1386، ساعت 11:03 |
|
 |
1 سال و 2 ماه پيش |
|
#138
|
| |
|
|
|
|
 |
|
قصه خدا روي زمين مجموع ارسالها: 9 اعتبار کسب شده: 0 محل سکونت: |
 |
يکشنبه 16 ارديبهشت 1386، ساعت 13:04 |
|
 |
1 سال و 2 ماه پيش |
|
#139
|
| |
هواخواه توام جانا و میدانم که میدانی
که هم نادیده میبینی و هم ننوشته میخوانی
ملامتگو چه دریابد میان عاشق و معشوق
نبیند چشم نابینا خصوص اسرار پنهانی
بیفشان زلف و صوفی را به پابازی و رقص آور
که از هر رقعه دلقش هزاران بت بیفشانی
گشاد کار مشتاقان در آن ابروی دلبند است
خدا را یک نفس بنشین گره بگشا ز پیشانی
ملک در سجده آدم زمین بوس تو نیت کرد
که در حسن تو لطفی دید بیش از حد انسانی
چراغ افروز چشم ما نسیم زلف جانان است
مباد این جمع را یا رب غم از باد پریشانی
دریغا عیش شبگیری که در خواب سحر بگذشت
ندانی قدر وقت ای دل مگر وقتی که درمانی
ملول از همرهان بودن طریق کاروانی نیست
بکش دشواری منزل به یاد عهد آسانی
خیال چنبر زلفش فریبت میدهد حافظ
نگر تا حلقه اقبال ناممکن نجنبانی
|
|
|
|
|
|
|
 |
حيف!  پرچونه!!
تاريخ عضويت: يکشنبه 19 شهريور 1385 مجموع ارسالها: 647 اعتبار کسب شده: 1058 محل سکونت: شيراز جنسيت: نامشخص |
 |
دوشنبه 17 ارديبهشت 1386، ساعت 1:16 |
|
 |
1 سال و 2 ماه پيش |
|
#140
|
| |
|
خيلي خوب ...تاپيک مال شماست ....هرجور تشخيص ميديد بنويسيد و حذف کنيد... |
اين پيغام تا به حال يک بار و توسط حيف! در تاريخ دوشنبه 17 ارديبهشت 1386، ساعت 13:42 ويرايش شده است. |
|
|
|
|
 |
|
قصه خدا روي زمين مجموع ارسالها: 9 اعتبار کسب شده: 0 محل سکونت: |
 |
دوشنبه 17 ارديبهشت 1386، ساعت 10:32 |
|
 |
1 سال و 2 ماه پيش |
|
#141
|
| |
لطفا"در انتخاب تاپيک مورد نظر دقت کنيد
با احترام
قصه خدا روي زمين |
|
|
|
|
|
|
 |
ماشالو  بزنم به تخته!
تاريخ عضويت: چهارشنبه 12 مرداد 1384 مجموع ارسالها: 148 اعتبار کسب شده: 140 محل سکونت: شهر! جنسيت: نامشخص |
 |
دوشنبه 17 ارديبهشت 1386، ساعت 18:14 |
|
 |
1 سال و 2 ماه پيش |
|
#142
|
| |
سلام
سلامي به صداقت قمه
به زلالي زنجير
به شميم چماق
و به ترنم عربده
باز هم من و جرثومه شب
با دو کاسه خون نظاره ميکنم
و اسمت را به جاي فحش
نثار ظلمت ابرها ميکنم
تا از ترس دستشويي کنند!
|
|
_________________ دلم تنهاترين دلهاست اينجا
که از دست رفاقت تير خورده
|
|
|
|
|
 |
Bayas Gool  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: پنجشنبه 19 مرداد 1385 مجموع ارسالها: 2107 اعتبار کسب شده: 4177 محل سکونت: Tehran جنسيت: زن |
 |
دوشنبه 24 ارديبهشت 1386، ساعت 17:32 |
|
 |
1 سال و 2 ماه پيش |
|
#143
|
| |
شکر بوده است شايد !
به دل طعم خوش هم نفسي ...
صداي موهومي که ميخواند
و غروري که بر باد ميدهم
تمام هستي
و وجود هم
يعني همين !
تو و مني که بي معني شده است !
|
_________________ ياد آور اين باشيم که عشق معجزه مي کند 
|
|
|
|
|
 |
|
قصه خدا روي زمين مجموع ارسالها: 9 اعتبار کسب شده: 0 محل سکونت: |
 |
پنجشنبه 10 خرداد 1386، ساعت 14:32 |
|
 |
1 سال و 1 ماه پيش |
|
#144
|
| |
|
|
|
|
 |
کلاغ سفيد  پرچونه!!
تاريخ عضويت: شنبه 20 آبان 1385 مجموع ارسالها: 621 اعتبار کسب شده: 852 محل سکونت: آخر قصه... سن: 23 جنسيت: مرد |
 |
پنجشنبه 21 تير 1386، ساعت 15:21 |
|
 |
1 سال پيش |
|
#145
|
| |
ما برهنه شديم و آغاز کرديم. ميان من و تو وقتي برهنه نيستيم، همه چيز ساکن است. وقتي برهنه آغاز ميکنيم، بعدا ميتوانيم پوشانندهترين پوشاکمان را بپوشيم و مطمئن باشيم که جريان برقرار است و همه چيز ادامه دارد. ديگران دو اشکال دارند. آنها پوشيده آغاز ميکنند، سالها پوشيده ادامه ميدهند، و همين که برهنه ميشوند همه چيز تمام ميشود. يا اين که برهنه آغاز ميکنند، اما آغازي ميانشان روي نميدهد. آن وقت هرکس لباس خود را ميپوشد و هر کدام به راه خود ميروند.
برگرفته از کتاب شب يک، شب دو |
|
_________________ باور کردني نيست....
|
|
|
|
|
 |
رايکا  پرچونه!!
تاريخ عضويت: پنجشنبه 11 خرداد 1385 مجموع ارسالها: 616 اعتبار کسب شده: 524 محل سکونت: دراعماق درياي عشق .... سن: 21 جنسيت: زن |
 |
پنجشنبه 21 تير 1386، ساعت 19:04 |
|
 |
1 سال پيش |
|
#146
|
| |
بي من چه لبي بوسه زد از روي هوس بر رخت اي ماه جهانتاب.... |
|
_________________ هيچ فکر نمي کردم...
که روزي وقتي افتاب خودش را روي بام خيال تو پهن مي کند
عشق من را برنزه ببيني
اگر مي دانستم...
کرم ضد افتاب بوسه به تو هديه مي کردم...
|
|
|
|
|
 |
کلاغ سفيد  پرچونه!!
تاريخ عضويت: شنبه 20 آبان 1385 مجموع ارسالها: 621 اعتبار کسب شده: 852 محل سکونت: آخر قصه... سن: 23 جنسيت: مرد |
 |
شنبه 23 تير 1386، ساعت 23:32 |
|
 |
1 سال پيش |
|
#147
|
| |
| رايکا نوشته بود: |
بي من چه لبي بوسه زد از روي هوس بر رخت اي ماه جهانتاب.... |
ترانه اي از عارف با عنوان يار کي بودي از البوم سلطان قلبها...
آنشب که تو بي من بودي اي گل نازم
با آن بزم طلايي بگو يار که بودي
آنشب که فکندي جان من بي دل
در سوز جدايي گرفتار که بودي
آغوشت در رقص ترب جاي که بود
در گوشت اواي دل آراي که بود
آغوشت در رقص ترب جاي که بود
در گوشت اواي دل آراي که بود
بي من ات بالا بلا کجا خرامي
بي من از ميناي لب از که نوشي
آنشب که فکندي جان من بي دل
در سوز جدايي گرفتار که بودي
بي من چه لبي بوسه زد از روي هوس بر رخت اي ماه جهانتاب
بي من تو بگو لرزش غم از چه در افکندي گيسوي بي تاب
بيا تا که به اشک غم به گلبرگ غمت شويم
من ان گرد گنه ات
بيا جان منا بستان
مکن شعله صفت بر جا تو ان نور در افکنده را
آنشب که تو بي من بودي اي گل نازم
با آن بزم طلايي بگو يار که بودي
آنشب که فکندي جان من بي دل
در سوز جدايي گرفتار که بودي
آغوشت در رقص ترب جاي که بود
در گوشت اواي دل آراي که بود
آغوشت در رقص ترب جاي که بود
در گوشت اواي دل آراي که بود |
|
_________________ باور کردني نيست....
|
|
|
|
|
 |
اشکبوس  بزنم به تخته!
تاريخ عضويت: شنبه 01 مهر 1385 مجموع ارسالها: 157 اعتبار کسب شده: 356 محل سکونت: حيات کوچک پاييز در زندان... جنسيت: نامشخص |
 |
چهارشنبه 11 مهر 1386، ساعت 2:25 |
|
 |
9 ماه و 20 روز پيش |
|
#148
|
| |
|
ميدوني ، حس خوبي نيست ، مثل فحشيه که يادت رفته ضميرشو مشخص کني يا کفشاي گليته که نميدوني بذاري تو جاکفشي يا ببري تو مسجد ، وقتي بي بي خديجه شب قدري لکه ديده باشه و دلش هواي مسجد محله رو کرده ... |
|
_________________ و با شتاب آبدزدک از خواب برکه بوسه ميدزديد.
تو داشت او ميشد
که دست من از قصه ها تو را دزديد...
|
|
|
|
|
 |
created_for_iran  بزنم به تخته!
تاريخ عضويت: چهارشنبه 22 فروردين 1386 مجموع ارسالها: 160 اعتبار کسب شده: 140 محل سکونت: جنسيت: نامشخص |
 |
يکشنبه 15 مهر 1386، ساعت 12:09 |
|
 |
9 ماه و 15 روز پيش |
|
#149
|
| |
ديروز عريان بودم . کاملا عريان .
مقابل يک آينه تمام قد ايستاده بودم . چند لحظه اي به خودم خيره نگاه مي کردم .
به نظرم اندام حيواني آمد که بر روي دو پا ايستاده . فقط کمي ظريفتر بود و ناتوان تر .
بدم آمد . |
|
|
|
|
|
|
 |
created_for_iran  بزنم به تخته!
تاريخ عضويت: چهارشنبه 22 فروردين 1386 مجموع ارسالها: 160 اعتبار کسب شده: 140 محل سکونت: جنسيت: نامشخص |
 |
دوشنبه 16 مهر 1386، ساعت 14:24 |
|
 |
9 ماه و 14 روز پيش |
|
#150
|
| |
ديشب کله پاچه ميخورديم . جاي شما خالي .
رسيديم به چشمش . چند گرم بيشتر نبود .
رفتم تو فکر .
يعني باعث تمام گناهان و بدبختي هاي من همين چند گرم ناقابل بوده ؟ |
|
|
|
|
|
|
 |
|
|