صفحه نخست  •  فهرست تالارها  •  نگارخانه  •  لیست اعضا  •  گروه‌ها  •  جستجو  •  ورود
 
10
ارسال موضوع جدیدپاسخ به موضوع
نویسنده پیغام
قصه خدا روي زمين
مجموع ارسالها: 9
اعتبار کسب شده: 0
محل سکونت: 
ارسال پنجشنبه 23 فروردين 1386، ساعت 21:47
 1 سال و 7 ماه پيش
#121
 
میگن دیشب تصادف کرد. بعد مرد. بعدهم خاکش کردن.
من ؟ من رفتم بیرون . من به صداها گوش کردم. صدای باد، صدای ماشینا، صدای پرنده ها، به آسفالت خيابون خيره شدم
درست مثل وقتی که تو میدون جنگ واستاده باشی ، یه خمپاره بخوره کنارت و برای یه لحظه به صداش دقت کنی. پلک بزنی و بعد دیگه هیچ چی نشنوی. از صداش کر شی و چشمات رو باز کنی و میدون جنگ رو دوباره نگاه کنی.
ولی دیگه هیچی نشنوی.
همون میدون. همون جنگ. فقط ساکت.
ترس سردیه.

گاهی اوقات، واقعیت اونقدر بهت نزدیکه که تا از روت رد نشه، حضورش رو احساس نمیکنی ...


Image
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
مهربان...آفلاين
پرچونه!!
پرچونه!!

آواتار

تاريخ عضويت: جمعه 29 ارديبهشت 1385
مجموع ارسالها: 707
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: شيراز
جنسيت: نامشخص
ارسال شنبه 25 فروردين 1386، ساعت 15:21
 1 سال و 7 ماه پيش
#122
 
زندگي را دزديديم ولي جايي براي پنهان كردنش نداشتيم
گذاشتيمش سر چهار راه
به كمين نشستيم
ديديم كسي حتي نگاهش هم نميكند!
اين بار هم به كاه دان زده بوديم

Image

photo by pardis

_________________
سفر بايد کرد
دو قدم مانده تا قاف...
ع ، ش !!
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
قصه خدا روي زمين
مجموع ارسالها: 9
اعتبار کسب شده: 0
محل سکونت: 
ارسال يکشنبه 26 فروردين 1386، ساعت 20:09
 1 سال و 7 ماه پيش
#123
 
عشق را با تمام وجود

از یاد برده ام ,

خنده های تو

مرا دوباره به آن سفره ی نان و پنیر

بر نمی گرداند

عشق را

از یاد تمام یادها برده ام

تشنگی چشمهای تو

بیهوده است

تو را از یاد برده ام

سارا

Image
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
مهربان...آفلاين
پرچونه!!
پرچونه!!

آواتار

تاريخ عضويت: جمعه 29 ارديبهشت 1385
مجموع ارسالها: 707
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: شيراز
جنسيت: نامشخص
ارسال چهارشنبه 29 فروردين 1386، ساعت 10:13
 1 سال و 7 ماه پيش
#124
 
به بهانه ي لمس همه ي بودنات
به خورشيد تن طلايي
پرديس
.

.

.
کسی میگوید آری. به تولد من، به زندگی ام، به بودنم، به ضعفم، به ناتواناییم، به مرگم! کسی میگوید آری و از انتظار طولانی شنیدن پاسخ من خسته نمیشود

دخترك دوربين به دست
جدا از مدادشمعيهات و مقواهاي قرمز و
...
يه نفس
مهمون من باش
واسه باور ناباوري هام
بايد باشي
.
تولدت مبارک گلم!

Image

photo by pardis

_________________
سفر بايد کرد
دو قدم مانده تا قاف...
ع ، ش !!
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
ستاره’ غريب
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

مجموع ارسالها: 2298
اعتبار کسب شده: 3000
جنسيت: زن
ارسال چهارشنبه 29 فروردين 1386، ساعت 12:15
 1 سال و 7 ماه پيش
#125
 
وقتي از عرش به فرشم کشوندي
وقتي شب گريه هامو ديدي
مقتي ميديدي من اميدم رو با اينکه اين همه درد دارم از دست نميدم
وقتي فهميدي من رحمتو مي شناسم
يه جا علامت توقف رو بهم نشون دادي
و همه’ دردها تموم شد

_________________
Smile
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
قصه خدا روي زمين
مجموع ارسالها: 9
اعتبار کسب شده: 0
محل سکونت: 
ارسال يکشنبه 02 ارديبهشت 1386، ساعت 8:33
 1 سال و 7 ماه پيش
#126
 
دو قدم مانده بود به قونیه....
برگشتیم و دور را دیدیم، شهر در پیش بود و آوارگی در همین نزدیکی، کتاب ها را به آغوش زدیم و به سمت شهر راه افتادیم، تازه داشتیم از آوارگی برمیگشتیم، شهر و هیاهوی مدرسه دوست داشتنی بود ، جایی برای زیستن بود.حجره ای در میان بازار، شبها را میشد خوابید و روزها در بازار گشت وگشت و گشت....
صبح با صدای مردم از خواب برخواست و چشم به دیدارشان تازه کرد.گروهی دانش آموز که هر روز صبح به دور استادشان به مدرسه میرفتند و سر و صدای درس و نشاط علم آموزی همه و همه در قونیه بود.کودکانی که هر روز به دنبال هم کوچه را میگشتند و میدویدند به دنبال نشاط و ذوق کودکیشان. زنانی که کوزه به دست از چشمه آب میآرودند و هر روز چنان با عشق این کار را تکرار میگردند توگویی آب خضر را برای خانه هایشان میبرند.بازرگانان و کاسبان همه به کار و تلاش مشغول بودند و دانش آموزانی که صرف و نحو از بر میکردند.صبحی در حجره بیدار شدم آبی به دست و رو زدم. درب را باز کردم و بیرون را نگاه کردم.مثل هر روز شاگردان به دور استاد بودند و فقه میخواندند.از روی کنجکاوی نزدیکشان شدم. استاد مردی جاافتاده و با وقار به نظر میرسید.با متانت به همه ی شاگردان جواب میداد و کامل میدانست و کامل میگفت. از دیدنشان به ذوق آمدم.صبر کردم همه سوالهایشان را پرسیدند و نوبت به من رسید. به مانند دیگران سوالی داشتم.با کسب اجازت پرسیدم : محمد بزرگتر بود یا بایزید . بی درنگ جواب داد : محمد . من گفتم پس چرا میگوید ما« عرفناک حق معرفتک» و دیگری میخواند« سبحانی ما اعظم شانی». نمیدانم چه پیش آمد انگار به یک باره آسمان فرو ریخت، حال استاد دگرگون گشت، اتفاقی رخ داده بود و من نمیدانستم چه بود، من تنها سوالی پرسیده بودم و او که همه ی علوم را میدانست نباید این گونه میگشت.زمین از حرکت ایستاد.آسمان می غرید.شهر به هم ریخته بود، ولوله ای در شهر افتاده بود و به یک باره قونیه به ویرانه ای بدل گشت.

Image
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
مهربان...آفلاين
پرچونه!!
پرچونه!!

آواتار

تاريخ عضويت: جمعه 29 ارديبهشت 1385
مجموع ارسالها: 707
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: شيراز
جنسيت: نامشخص
ارسال دوشنبه 03 ارديبهشت 1386، ساعت 2:42
 1 سال و 7 ماه پيش
#127
 
در کوی نیکنامان ما را گذر ندادند
گر تو نمی پسندی تغییر ده قضا را

ميداني...
چيزي گم شد اين ميان که هرگز ديگر نيافتيمش...
نيافتيمش...
...
جا خوش کرده اند...دلواپسي هاي عميق جا خوش کرده اند ميان لحظاتي که ....

-آره پرديس
شروع ميكني به لرزيدن. يواش يواش كم ميشه!‌گم ميشه!‌محو ميشه! اين مهم نيست كه تن خسته ات رو دادي دست بالش! اين مهمه كه خود خسته ات رو نميتوني به كسي بسپري!

من یقین دارم که در رگهای من خون رسولی یا امامی نیست
نیز خون هیچ خان و پادشاهای نیست
وین ندیم ژنده پیرم دوش با من گفت
کاندرین بی فخر بودنها گناهی نیست...

يه روز
يه جا
زير يکي از همين ماشيناي شهر شلوغ من
تموم ميشه زندگي که..........


صدای قديمی من
از عصاره ی تلخ زهر ها آگاه نبود -
....
و سر کشيدن خلق صامت کودکی ام -
هنگامی که نگاهم در باد تکه تکه می شود ، از صداهای هميشه مست ِ فلزی
بگذار از اين دريچه بگذرم
آنجا حوا مورچگان را می خورد
و آدم از ماهيان بار ور می شود -
بگذار بگذرم !
از جنگل ِ دهان درّه و طپش های شادمان -
من می دانم که سنجاق زنگ زده به چه کار می آيد
و می شناسم هراس ِ چشم های گشوده را، بر سطح ِ روشن ِ بشقاب-
اما نه خواهان ِ جهانم
و نه رويا - اين صدای خدايی -
....
با حنجره ات بسوزان
اين صدا های قراضه را -!
می خواهم بگريم
- چرا که شادمانم می کند -
آنگونه که کودکان
در نيمکت آخر کلاس می گريند
من نه انسانم و نه شاعر
و نه حتی يکی برگ !
ضربانی زخم خورده ام من
زخم زننده ی ديگر سو !
می خواهم با برد ن‌نام خود بگريم
تا حقيقت‌انسانی خويش را بيان کنم-
آنگونه که ظرافت واژگان را می کُشم !
گل های سرخ،کاج و کودکی بر ساحل ِ رود --
نه - ! نه - ! سوال نمی کنم!
خواستار ِ اين صدايم که بر دستانم ليسه می کشد !
اين منم که با عريانی ِ خويش از پس ِ پرده
ماه ِ جزا و ساعت ِ خاکستر را سيراب می کنم !
اينگونه حرف می زنم!
اينگونه حرف می زنم زمانی که الهه ی زراعت
قطار ها را متوقف می کرد
وقتی که ابر و رويا و مرگ
از پی ِ من بودند ....

-رهايتان نميکنيم!
از لا به لاي ورق پاره هاي هميشگي همه چي ميشه پيدا کرد از اخوان گرفته تا حافظ و Frederico Garcia Lorca...
نوشته ها ميگن...رهايتان نميکنيم..

در آتش ار خيال رخش دست مي دهد
ساقی بيا که نيست ز دوزخ شکايتی..

بگذار بگذرم!
خسته ام!

Image

_________________
سفر بايد کرد
دو قدم مانده تا قاف...
ع ، ش !!
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
قصه خدا روي زمين
مجموع ارسالها: 9
اعتبار کسب شده: 0
محل سکونت: 
ارسال دوشنبه 03 ارديبهشت 1386، ساعت 10:47
 1 سال و 7 ماه پيش
#128
 
باز پشت در مانده‌ام؛
این بار صدای پیانو نمی‌آید.
باور نمی‌کنی...
سخت شده‌ست و دیرباز.
از دیرباز.
واژه‌ها هم خواب‌شان می‌آید.
شب است، خسته‌ایم آخر؛ خستگي تا عمق تخت‌خواب‌مان هم نفوذ کرده.
و ما همچنین می‌گردیم، غلت می‌زنیم و بر می‌گردیم...
جایی بین خطوط گیر افتاده‌ام؛
دارم می‌نویسم و سعی می‌کنم به‌یاد بیاورم
که قرار بود بعدش چه بنویسم!

جایی بین خطوط سوت می‌زنم؛
جایی بین خطوط فرار می‌کنم؛
جایی بین خطوط می‌خورم به‌دیوار
جایی بین خطوط رسماً تنگ می‌شوم. نفسم بالا می‌آید؛ ولی تنگ است.
شده برایت تا به حال؟ باید شده باشد.
نه؟
مگر تو آن طرف خطوطی که تا به حال نشده؟
آری؟
مگر ان طرف خطوط هم تنگ است؟
لعنت به قبر گالیله و امثالهم که نمی‌فهمیدند اگر گرد باشد، همیشه، همه‌جا، تنگ خواهد بود.

رو به دریا می‌ایستم،
خط‌ـش گرد نیست!
امیدوارم.
پاهایم را نه به یک‌باره، از آغاز خورده‌اند.
مانده‌ام نگاه کنم یا دل ببندم.
تنگ نیست، اما آدم دلش می‌گیرد.
خاک، سرد است.

بيگانه و خويشت منم

Image
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
قصه خدا روي زمين
مجموع ارسالها: 9
اعتبار کسب شده: 0
محل سکونت: 
ارسال سه‌شنبه 04 ارديبهشت 1386، ساعت 21:57
 1 سال و 7 ماه پيش
#129
 
تو را نه


بتي را دوست ميدارم كه خويش ساخته ام


ماندن ات را اصرار داري اگر


رهايم كن!


قول ميدهم عاشقت بمانم


كه لجنزار


محصول معشوقه هاي ماندگار است


شاهكار بينش پژوه


Image
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
sunsonآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: دوشنبه 24 مهر 1385
مجموع ارسالها: 1974
اعتبار کسب شده: 8568
محل سکونت: پشت هيچستان!
جنسيت: نامشخص
ارسال چهارشنبه 05 ارديبهشت 1386، ساعت 22:28
 1 سال و 6 ماه پيش
#130
 
ديداري بود نه کوتاه و نه بلند!
در آغاز همه چيز بود و در انتها ميزي ماند با ليوانهايي تهي و دستاني خواهش گر که تمناي جرعه اي ديگر را مي کردند!
و مهماني که رفته بودند و تنها اسکلت خاطراتشان بر صندلي هاي خالي خودنمايي مي کرد!
ديگر براي ماندن دير بود!
سوت قطار همه جا را پر کرده بود!

Image

_________________
برو بچ کامپيوتر همه ديوونن ولي هاليشون نيست!!

"فلفلو"
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
مهربان...آفلاين
پرچونه!!
پرچونه!!

آواتار

تاريخ عضويت: جمعه 29 ارديبهشت 1385
مجموع ارسالها: 707
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: شيراز
جنسيت: نامشخص
ارسال شنبه 08 ارديبهشت 1386، ساعت 23:26
 1 سال و 6 ماه پيش
#131
 
براي باور همه ي روزايي كه رفت...
براي باور همه ي ادمايي كه اين روزا رو ساختن و ساختن و .... بالاخره ... خراب كردن....بايد چشم هايي رو محكم كرد كه خيسي نگاهش گوش هيچ كس رو كر نكنه...
براي گذر از همه ي روزاي نيومده بايد دلي ساخت كه...

چه قدر دوس دارم سفر و عبور اين جاده،چه قدر سعي كردم از توي ماشين از اين حال و هوا عكس بگيرم.....
...
يه بيت شعر ميشه يه زمزمه لا به لاي همه لحظه هاي اين روزاي پر از عجله...واسه باور دوباره ي همه ي باورايي كه فقط با اونا دلت آروم ميگيره....

چو خدا بُود پناهت چه خطر بُود ز راهت
به فلک رسد کلاهت که سر ِ همه سَرانی

Image

- دلم تنهاي تنهاست..به خاطر هموني كه هميشه تك و تنهاست....

_________________
سفر بايد کرد
دو قدم مانده تا قاف...
ع ، ش !!
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
قصه خدا روي زمين
مجموع ارسالها: 9
اعتبار کسب شده: 0
محل سکونت: 
ارسال يکشنبه 09 ارديبهشت 1386، ساعت 6:54
 1 سال و 6 ماه پيش
#132
 
بهاري ديگر آمده است
آري
اما براي آن زمستان كه گذشت
نامي نيست!

"شاملو"

Image
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
sunsonآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: دوشنبه 24 مهر 1385
مجموع ارسالها: 1974
اعتبار کسب شده: 8568
محل سکونت: پشت هيچستان!
جنسيت: نامشخص
ارسال دوشنبه 10 ارديبهشت 1386، ساعت 11:55
 1 سال و 6 ماه پيش
#133
 
منتظرت بودم
روي همان صندلي
متظرت هستم
روي همين صندلي
منتظرت خواهم بود
تا هميشه
تا آنروز که بيايي!


Image

_________________
برو بچ کامپيوتر همه ديوونن ولي هاليشون نيست!!

"فلفلو"
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
قصه خدا روي زمين
مجموع ارسالها: 9
اعتبار کسب شده: 0
محل سکونت: 
ارسال جمعه 14 ارديبهشت 1386، ساعت 9:40
 1 سال و 6 ماه پيش
#134
 
یادم نیست
چه کسی بود که روزی تمام زندگی ام شد ؟
یک کداممان شاید مرده بودیم
او که به خاطرم نمی آید
یا من که به خاطرش نمی آورم

هی تو
اینجا کجای دنیاست که ما ایستاده ایم؟
ابتدایش که نیست ، میانه هایش هم که نیست ، نه ،‌آخرش هم که نمیتواند باشد
اینجا یک جاییست شبیه بعد از آخرِ دنیا - شبیه قبل از اوّل دنیا


Image
 
2
2
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
مهربان...آفلاين
پرچونه!!
پرچونه!!

آواتار

تاريخ عضويت: جمعه 29 ارديبهشت 1385
مجموع ارسالها: 707
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: شيراز
جنسيت: نامشخص
ارسال شنبه 15 ارديبهشت 1386، ساعت 11:20
 1 سال و 6 ماه پيش
#135
 
اگر دليل دوستي صرفا دانش آدمها باشد
كتابخانه ها شايسته ترين دوست در دوستي خواهند بود
زيرا پاي دلت را لگد نميكنند
و قند و چائيت را هدر نميدهند
و به موقع ساكت اند
و به موقع حرف ميزنند!

"حسين پناهي"

_________________
سفر بايد کرد
دو قدم مانده تا قاف...
ع ، ش !!
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
نمایش پیغامهای ارسال شده قبلی:      
ارسال موضوع جدیدپاسخ به موضوع
موضوعات مرتبط
هيچ پيغام جديدي ارسال نشده است شعري از آيت الله سيد علي خامنه اي!
1
پاسخها: 16 بیننده: 1745 نویسنده: majidjon13
هيچ پيغام جديدي ارسال نشده است پايگاه داده کلمات پربسامد فارسي
1
پاسخها: 7 بیننده: 426 نویسنده: احسان
هيچ پيغام جديدي ارسال نشده است فراتر از کلمات
1
پاسخها: 20 بیننده: 1057 نویسنده: mhaji
هيچ پيغام جديدي ارسال نشده است يه تصو ير واقعي از شخصيت مردها!!!
1
پاسخها: 2 بیننده: 501 نویسنده: نقاب

مشاهده موضوع قبلی مشاهده موضوع بعدی
قبلی تالار بعدی

 پرش به:   

شما نمی‌توانید در این تالار موضوع جدیدی ارسال کنید
شما نمی‌توانید به موضوعات این تالار پاسخ دهید
شما نمی‌توانید پیغامهای ارسالی خود در این تالار را، ویرایش کنید
شما نمی‌توانید پیغام های ارسالی خود در این تالار را حذف کنید
شما نمی‌توانید در نظرسنجی‌های این تالار شرکت کنید
قوانين تالارهاي گفتمان گزارش خطا
سوال در مورد تالارهاي گفتمان پيشنهاد
تمام ساعات و تاریخها بر حسب 4.5+ ساعت گرینویچ می‌باشند
تبليغات: