صفحه نخست  •  فهرست تالارها  •  نگارخانه  •  لیست اعضا  •  گروه‌ها  •  جستجو  •  ورود
 
1
ارسال موضوع جدیدپاسخ به موضوع
نویسنده پیغام
اهوراآفلاين
داره راه ميفته!
داره راه ميفته!

آواتار

تاريخ عضويت: سه‌شنبه 13 آبان 1382
مجموع ارسالها: 480
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: تهران
جنسيت: نامشخص
ارسال پنجشنبه 15 آبان 1382، ساعت 15:22
 4 سال و 10 ماه پيش
#1
 
سمن بويان غبار غم چو بنشينند بنشانند
پري رويان قرار از دل چو بستيزند بستانند

به فتراک جفا دل​ها چو بربندند بربندند
ز زلف عنبرين جان​ها چو بگشايند بفشانند

به عمري يک نفس با ما چو بنشينند برخيزند
نهال شوق در خاطر چو برخيزند بنشانند

سرشک گوشه گيران را چو دريابند دُر يابند
رخ مهر از سحرخيزان نگردانند اگر دانند

ز چشمم لعل رماني چو مي​خندند مي​بارند
ز رويم راز پنهاني چو مي​بينند مي​خوانند

دواي درد عاشق را کسي کو سهل پندارد
ز فکر آنان که در تدبير درمانند در مانند

چو منصور از مراد آنان که بردارند بر دارند
که با اين درد اگر دربند درمانند درمانند

در اين حضرت چو مشتاقان نياز آرند ناز آرند
بدين درگاه حافظ را چو مي​خوانند مي​رانند

حافظ(عليه رحمة)
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
اهوراآفلاين
داره راه ميفته!
داره راه ميفته!

آواتار

تاريخ عضويت: سه‌شنبه 13 آبان 1382
مجموع ارسالها: 480
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: تهران
جنسيت: نامشخص
ارسال دوشنبه 19 آبان 1382، ساعت 23:54
 4 سال و 10 ماه پيش
#2
 
بي تو، مهتاب شبي باز از آن کوچه گذشتم،
همه تن چشم شدم، خيره به دنبال تو گشتم،
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،
شدم آن عاشق ديوانه که بودم.
در نهانخانهً جانم، گل ياد تو، درخشيد،
باغ صد خاطره خنديد،
عطر صد خاطره پيچيد:

يادم آمد که شبي با هم از آن کوچه گذشتيم
پر گشوديم و در آن خلوت دل خواسته گشتيم
ساعتي بر لب آن جوي نشستيم.

تو، همه راز جهان ريخته در چشم سياهت.
من همه ، محو تماشاي نگاهت.

آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشهً ماه فرو ريخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گُل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ

يادم آيد ، تو به من گفتي:
-« از اين عشق حذر کن!
لحظه اي چند بر اين آب نظر کن،
آب، آيينهً عشق گذران است،
تو که امروز نگاهت به نگاهي نگران است؛
باش فردا ، که دلت با دگران است!
تا فراموش کني ، چندي از اين شهر سفر کن!»

با تو گفتم:« حذر از عشق!؟- ندانم
سفر از پيش تو؟ هرگز نتوانم،
نتوانم!

روز اول، که دل من به تمناي تو پر زد،
چون کبوتر، لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدي، من نه رميدم، نه گسستم...»

باز گفتم که:« تو صيادي و من آهوي دشتم
تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم، نتوانم!»

اشکي از شاخه فرو ريخت
مرغ شب، نالهً تلخي زد و بگريخت...

اشک در چشم تولرزيد،
ماه بر عشق تو خنديد!

يادم آيد که: دگر از تو جوابي نشنيدم
پاي در دامن اندوه کشيدم.
نگسستم، نرميدم.

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب هاي دگر هم،
نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم،
نه کني ديگر از آن کوچه گذر هم...

بي تو، اما، به چه حالي من از آن کوچه گذشتم!
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
نمایش پیغامهای ارسال شده قبلی:      
ارسال موضوع جدیدپاسخ به موضوع
موضوعات مرتبط
هيچ پيغام جديدي ارسال نشده است لاف عشق!
1
پاسخها: 10 بیننده: 461 نویسنده: aram
هيچ پيغام جديدي ارسال نشده است نفس خود را نگه داريد!
1
پاسخها: 13 بیننده: 417 نویسنده: armoazn
هيچ پيغام جديدي ارسال نشده است نياز به پيکره متني انگليسي!
1
پاسخها: 12 بیننده: 998 نویسنده: اهورا
هيچ پيغام جديدي ارسال نشده است چيست راز اين حلقه ي زر؟
1
پاسخها: 12 بیننده: 340 نویسنده: شيدا

مشاهده موضوع قبلی مشاهده موضوع بعدی
قبلی تالار بعدی

 پرش به:   

شما نمی‌توانید در این تالار موضوع جدیدی ارسال کنید
شما نمی‌توانید به موضوعات این تالار پاسخ دهید
شما نمی‌توانید پیغامهای ارسالی خود در این تالار را، ویرایش کنید
شما نمی‌توانید پیغام های ارسالی خود در این تالار را حذف کنید
شما نمی‌توانید در نظرسنجی‌های این تالار شرکت کنید
قوانين تالارهاي گفتمان گزارش خطا
سوال در مورد تالارهاي گفتمان پيشنهاد
تمام ساعات و تاریخها بر حسب 4.5+ ساعت گرینویچ می‌باشند
تبليغات: