| نویسنده |
پیغام |
غريب آشنا  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 5521 اعتبار کسب شده: 3959 محل سکونت: شيراز سن: 25 جنسيت: مرد |
 |
يکشنبه 11 آبان 1382، ساعت 9:26 |
|
 |
4 سال و 8 ماه پيش |
|
#1
|
| |
|
مي دونم با شنيدن اين خبر شوکه ميشين. دکتر توحيدي ديروز سر کلاس OS نيومد! ظاهراً مريض شده. هنوزم باورتون نشده؟ برين از بچه هايي که اين ترم OS دارن بپرسين. تازه جلسه قبل هم به دليل مشکلي که واسه ماشينش پيش اومده بود، نتونست سر کلاس بياد و مهندس خيامي رو جاي خودش فرستاد! (مشکل ماشينش رو من مي دونم؛ اما نمي تونم بگم. ماجراش خيلي بامزه هست!) ظاهراً تا اونجايي که دانشجويان اين نسل به ياد دارن، به غير از اين دو بار، فقط دو بار ديگه دکتر سر کلاس نيومده که هر دو بار هم يه روز بعد از فوت پدر و مادر دکتر بوده. |
|
_________________ "گـر چـه افتـاد ز زلـفـش گـرهـي در کـارم - - - - - - - - - - همچنان چشم گشاد از کرمش مي دارم
پاسبان حرم دل شده ام شب همه شب - - - - - - - - - - تـا در ايـن پـرده جـز انـديـشـه او نـگـذارم"
|
|
|
|
|
 |
غريب آشنا  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 5521 اعتبار کسب شده: 3959 محل سکونت: شيراز سن: 25 جنسيت: مرد |
 |
يکشنبه 11 آبان 1382، ساعت 13:58 |
|
 |
4 سال و 8 ماه پيش |
|
#2
|
| |
|
دکتر توحيدي امروز هم نيومده! کلاس os پيشرفته دانشجويان ارشد هم امروز برگزار نشد. |
|
_________________ "گـر چـه افتـاد ز زلـفـش گـرهـي در کـارم - - - - - - - - - - همچنان چشم گشاد از کرمش مي دارم
پاسبان حرم دل شده ام شب همه شب - - - - - - - - - - تـا در ايـن پـرده جـز انـديـشـه او نـگـذارم"
|
|
|
|
|
 |
غريب آشنا  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 5521 اعتبار کسب شده: 3959 محل سکونت: شيراز سن: 25 جنسيت: مرد |
 |
دوشنبه 12 آبان 1382، ساعت 13:00 |
|
 |
4 سال و 8 ماه پيش |
|
#3
|
| |
|
امروز هم دکتر توحيدي نيومده! فکر کنم تو اين چند روز به اندازه چند برابر دوران زندگيش تا حالا، کلاسهاش رو تعطيل کرده! |
|
_________________ "گـر چـه افتـاد ز زلـفـش گـرهـي در کـارم - - - - - - - - - - همچنان چشم گشاد از کرمش مي دارم
پاسبان حرم دل شده ام شب همه شب - - - - - - - - - - تـا در ايـن پـرده جـز انـديـشـه او نـگـذارم"
|
|
|
|
|
 |
shovaalyeh زبون بسته!
مجموع ارسالها: 14 اعتبار کسب شده: 102 محل سکونت: USA جنسيت: نامشخص |
 |
جمعه 21 آذر 1382، ساعت 0:13 |
|
 |
4 سال و 6 ماه پيش |
|
#4
|
| |
Salute,
That is true! It was the same when I was an undergrad many years ago. He definitely was the best instructor at that time. I had 6 courses with him from (terms 2-7) and would say that his "fundamentals of computing" course had been one of the most wonderful classes I've ever had. Try to take as many classes as you can with him no matter you like the subject or not...
ciao,
Shovaalyeh
p.s. We called him "Willy Fog" (from Around the World in 80 Days), 'cause he was always punctual. While there were profs who did not even care to come to the class half the semester! |
|
|
|
|
|
|
 |
غريب آشنا  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 5521 اعتبار کسب شده: 3959 محل سکونت: شيراز سن: 25 جنسيت: مرد |
 |
جمعه 21 آذر 1382، ساعت 21:33 |
|
 |
4 سال و 6 ماه پيش |
|
#5
|
| |
فکر مي کنم در بيست و هشتمين سال تدريس دکتر توحيدي تو بخشمون، به اعتقاد خيليها اون بهترين استاد بخشه.
بذارين اون ماجراي خنده داري رو که باعث شد بعد از سالها دکتر توحيدي يه روز سر کلاس نياد رو تعريف کنم:
دکتر توحيدي، راننده سرويس مدرسه!
اصولاً من آدم فضولي نيستم؛ اما وقتي با يکي از بچه ها تو گروه علمي بوديم، اين ماجرا رو از زبون خود دکتر که داشت واسه مهندس خيامي تو اتاق دانشجويان دکترا تعريف مي کرد به طور اتفاقي شنيديم. (به ما تهمت فضولي و فال گوش وايسادن و زاغ سياه مردم رو چوب زدن و از اين چيزا نمي چسبه!) اين جوري که دکتر تعريف مي کرد هر روز يکي از همسايه هاي تو کوچه بچه ها رو با ماشين مي رسونه مدرسه. اون روز هم نوبت دکتر بوده. بچه ها رو سوار مي کنه که برسونه مدرسه. تو راه پليس که اين همه بچه رو تو يه ماشين مي بينه، جلوي ماشين رو مي گيره و از دکتر مجوز سرويس مدارس رو ميخاد که مسلماً دکتر هم نداشته. در نتيجه ماشينش رو به علت نداشتن مجوز سرويس مدارس توقيف مي کنن! دکتر هم اون موقع به جاي کلاس داشت مي رفت ماشينش رو از پارکينگ نيروي انتظامي تحويل بگيره! |
|
_________________ "گـر چـه افتـاد ز زلـفـش گـرهـي در کـارم - - - - - - - - - - همچنان چشم گشاد از کرمش مي دارم
پاسبان حرم دل شده ام شب همه شب - - - - - - - - - - تـا در ايـن پـرده جـز انـديـشـه او نـگـذارم"
|
|
|
|
|
 |
اهورا  داره راه ميفته!
تاريخ عضويت: سهشنبه 13 آبان 1382 مجموع ارسالها: 480 اعتبار کسب شده: 110 محل سکونت: تهران جنسيت: نامشخص |
 |
جمعه 21 آذر 1382، ساعت 21:47 |
|
 |
4 سال و 6 ماه پيش |
|
#6
|
| |
| غريب آشنا نوشته بود: |
اصولاً من آدم فضولي نيستم؛ اما وقتي با يکي از بچه ها تو گروه علمي بوديم، اين ماجرا رو از زبون خود دکتر که داشت واسه مهندس خيامي تو اتاق دانشجويان دکترا تعريف مي کرد به طور اتفاقي شنيديم. |
من که اصلا فکر نکردم که تو آدم فضولي باشي اما بنظرم بهتره خبري رو که يه نفر دوست نداره ديگران بدونن _ اگر هم کاملا اتفاقي شنيدي و اصلا گوشات رو تيز نکرده بودي که بشنوي _ منتشر نکني .
با احترام |
|
_________________ روزی تو خواهی آمد از كوچه های باران
تا از دلـــــــم بشویی غمهای روزگـــــاران
|
|
|
|
|
 |
غريب آشنا  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 5521 اعتبار کسب شده: 3959 محل سکونت: شيراز سن: 25 جنسيت: مرد |
 |
جمعه 21 آذر 1382، ساعت 23:05 |
|
 |
4 سال و 6 ماه پيش |
|
#7
|
| |
| اهورا نوشته بود: |
من که اصلا فکر نکردم که تو آدم فضولي باشي اما بنظرم بهتره خبري رو که يه نفر دوست نداره ديگران بدونن _ اگر هم کاملا اتفاقي شنيدي و اصلا گوشات رو تيز نکرده بودي که بشنوي _ منتشر نکني .
با احترام |
اول اين که من خودم اين ماجرا رو نشنيدم؛ آخه اون موقع که دکتر داشت ماجرا رو تعريف مي کرد، من مشغول يه کار ديگه بودم. اون يکي دوستم که با من تو اتاق بود، حرفهاي دکتر رو شنيده بود. دوم اين که فاصله در اتاق گروه علمي تا در اتاق دانشجويان دکترا حدود 1.5 متره. اون موقع هم در هر دو تا اتاق باز بود. يعني فاصله ما با دکتر توحيدي احتمالاً حدود 3، 4 متر بود. در نتيجه فکر نمي کنم براي شنيدن حرفهاي دکتر لازم بود گوشمون رو تيز کنيم. سوم هم اين که من دقيقاً به همين علت که فکر مي کردم ممکنه دکتر توحيدي دلش نخاد بقيه اين رو بدونن، ماجرا رو قبلاً تعريف نکردم و نوشتم که "نمي تونم بگم.". اما امروز نظرم عوض شد. مسلماً انتظار نداشتيم که دکتر خودش بياد مثلاً سر کلاس واسه همه اين ماجرا رو تعريف کنه؛ اما هيچ دليلي هم براي اينکه فکر کنم دکتر توحيدي دوست نداره ديگران اين قضيه رو بدونن، پيدا نکردم. از نظر خودم دلايل موجهي هم براي تعريف ماجرا داشتم. اول اين که ماجراش خيلي بامزه بود! دوم هم اين که احساس کردم با اين جور کارها ميشه بعضي از فواصل دروغين موجود بين استاد و دانشجو که باعث جداييشون ميشه رو کم کرد و کمک کرد که دانشجو بيشتر به استادش احساس نزديکي و صميميت کنه. يعني من اشتباه کردم؟ |
|
_________________ "گـر چـه افتـاد ز زلـفـش گـرهـي در کـارم - - - - - - - - - - همچنان چشم گشاد از کرمش مي دارم
پاسبان حرم دل شده ام شب همه شب - - - - - - - - - - تـا در ايـن پـرده جـز انـديـشـه او نـگـذارم"
|
|
|
|
|
 |
mhaji  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 3386 اعتبار کسب شده: 3786 محل سکونت: Montreal جنسيت: مرد |
 |
شنبه 22 آذر 1382، ساعت 19:41 |
|
 |
4 سال و 6 ماه پيش |
|
#8
|
| |
درباره درستي يا نادرستيش خودت قضاوت کن.
به نظرم ميرسه که تو ميتوني هرکاري رو توجيه کني.
اين اشتباهه! |
|
_________________ گنجشک ها خوبند
گنجشک ها نازند
بر دامنم آنها
در حال پروازند...
|
|
|
|
|
 |
غريب آشنا  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 5521 اعتبار کسب شده: 3959 محل سکونت: شيراز سن: 25 جنسيت: مرد |
 |
يکشنبه 23 آذر 1382، ساعت 15:49 |
|
 |
4 سال و 6 ماه پيش |
|
#9
|
| |
| mhaji نوشته بود: |
درباره درستي يا نادرستيش خودت قضاوت کن.
به نظرم ميرسه که تو ميتوني هرکاري رو توجيه کني.
اين اشتباهه! |
اتفاقاً من از الکي يه چيزي رو توجيه کردن خوشم نمياد. دوست دارم اگه يه کاري رو (چه درست و چه غلط) انجام ميدم، عواقبش رو هم بپذيرم؛ نه اين که با توجيه کردن بخام از عواقبش فرار کنم. |
|
_________________ "گـر چـه افتـاد ز زلـفـش گـرهـي در کـارم - - - - - - - - - - همچنان چشم گشاد از کرمش مي دارم
پاسبان حرم دل شده ام شب همه شب - - - - - - - - - - تـا در ايـن پـرده جـز انـديـشـه او نـگـذارم"
|
|
|
|
|
 |
|
|