| نویسنده |
پیغام |
اکتيو  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: سهشنبه 20 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 1148 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: اهواز جنسيت: مرد |
 |
شنبه 03 آبان 1382، ساعت 18:13 |
|
 |
5 سال پيش |
|
#1
|
| |
در هر دلي حرفهايي هست براي نگفتن؛
و در هر گلويي آوازهايي براي نشنفتن.
شاديهايي که با خجالت در سينه سنگيني مي کنند؛
گلايه هايي که در دل تلنبار مي شوند،
... و آيه هايي که خدا بر دل ها نازل مي کند.
اين کلمات، درايه هاي آرايه احساسات اند.
اين دلآيه ها وقتي نازل مي شوند، برگي بر کتاب بشر افزوده مي شود. |
|
_________________ علي يارت
|
|
|
|
|
 |
اکتيو  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: سهشنبه 20 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 1148 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: اهواز جنسيت: مرد |
 |
شنبه 03 آبان 1382، ساعت 18:47 |
|
 |
5 سال پيش |
|
#2
|
| |
مي زند باران به شيشه
مثل انگشت فرشته
قطره قطره
رشته رشته
خاطراتم همچو باران
در گذار از کوهساران
حاصل اين بذر کشته
رشته هر بند سرشته
اي دريغ از عمر رفته
سوز و سوداي گذشته
مي زند باران به شيشه
...... مثل انگشت فرشته
...... ...... قطره قطره...... رشته رشته...... |
|
_________________ علي يارت
|
|
|
|
|
 |
mhaji  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 3418 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: Montreal جنسيت: مرد |
 |
دوشنبه 19 آبان 1382، ساعت 15:40 |
|
 |
5 سال پيش |
|
#3
|
| |
تو چه داني که پس هر نگه ساده من
چه جنوني چه نيازي چه غميست
يا نگاه تو که پر عصمت و ناز بر من افتد
چه عذاب و ستميست
دردم اين نيست ولي
دردم اين است که من بي تو دگر،
از جهان دورم و بي خويشتنم.
پوپکم! آهوکم!
تا جنون فاصله اي نيست از اينجا که منم...
(مهدي اخوان ثالث) |
|
|
|
|
|
|
 |
اکتيو  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: سهشنبه 20 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 1148 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: اهواز جنسيت: مرد |
 |
دوشنبه 19 آبان 1382، ساعت 22:53 |
|
 |
5 سال پيش |
|
#4
|
| |
ندايت را نمي خواهند پاسخ گفت؛ اي روشنگر دلها.
تو گويي کس در اينجا بر نمي تابد پيامت را
نمي يارد جوابت را
تو گويي کس نمي باشد در اين صحراي خاموشي
____________________________________
سلامت را نمي فهمند عليکي بايد اي پيغمبر جانها
تو گويي اين در و ديوار رنگ کس نمي بيند.
نمي دانم چرا صوت تو در اين خانه خالي نمي پيچد؟
مگر از کاه برپا گشته اين خانه؟
بر او آتش زند خيمه
که در گرماي چشمانت
نمي سوزد نمي سوزد نمي سوزد
____________________________________
و نامت را به لب ذکري نمي گويند
و جايت را به دل خالي نمي خواهند کرد
فراموشش شود زندان
که ياد تو فراموشش شده از جان
دل اهريمني دارد
خدايش دل بميراناد. |
|
_________________ علي يارت
|
|
|
|
|
 |
mhaji  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 3418 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: Montreal جنسيت: مرد |
 |
چهارشنبه 21 آبان 1382، ساعت 19:21 |
|
 |
5 سال پيش |
|
#5
|
| |
امروز ديدم يکي از بچه ها غم داره! به يک نقطه خيره شده بود و با ما حرف نميزد. گفتيم شايد عاشق شده. آخه ما خيلي دوست داريم يک عاشق رو از نزديک ببينيم. هرچي بهش گفتيم چي شده، چيزي نگفت که نگفت.
من که نميتونستم اون وضع رو تحمل کنم، دو بيت شعر از فريدون مشيري براش خوندم. حالا نميدونم حالش رو بهتر کرد يا بدتر. ولي چند تا از دوستاي ديگه از اون شعر خيلي حال کردند و از من خواستند که اون دو بيت رو اينجا بنويسم:
شنيدم مصرعي زيبا که شيرين بود مضمونش:
"منم مجنون آن ليلا که صد ليلاست مجنونش"
به خود گفتم تو هم مجنون يک ليلاي زيبايي
که جانداروي عمر توست در لبهاي ميگونش |
|
|
|
|
|
|
 |
غريب آشنا  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 5521 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: شيراز سن: 25 جنسيت: مرد |
 |
دوشنبه 26 آبان 1382، ساعت 9:25 |
|
 |
5 سال پيش |
|
#6
|
| |
جاي لبخند اقاقي بين گلهاي تو باغچه
گل لبخند تو مونده توي عکساي رو تاقچه
هنوزم عطر تو داره در و ديواراي خونه
حتي گنجشکاي خونه ميگيرن بي تو بهونه
چه سکوتي داره خونه بعد گريه هاي آخر
واسه گرماي نگاهت دل من تنگه مسافر
دل خستم بيقراره، بيقراره توي سينم
نميخوابه تا که حتي بشه خوابت رو ببينم
کي ميشه وقت رسيدن، وقت ديدار دوباره
روي ماه تو رو ديدن، وقت لبخند ستاره
چه سکوتي داره خونه بعد گريه هاي آخر
واسه گرماي نگاهت دل من تنگه مسافر
دل من تنگه مسافر... |
|
|
|
|
|
|
 |
آزاد  سال صفري!
تاريخ عضويت: شنبه 24 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 80 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: جنسيت: نامشخص |
 |
سهشنبه 27 آبان 1382، ساعت 14:16 |
|
 |
5 سال پيش |
|
#7
|
| |
کاش سيلي گردد اين اشک غمش
آيد به چشمم
تا مگر ويران کند بنيان عمرم را
بميرم |
_________________ من از آن روز که رسوا شده ام، آزادم
|
|
|
|
|
 |
آزاد  سال صفري!
تاريخ عضويت: شنبه 24 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 80 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: جنسيت: نامشخص |
 |
يکشنبه 02 آذر 1382، ساعت 18:43 |
|
 |
4 سال و 12 ماه پيش |
|
#8
|
| |
امروز گريه ام گرفته بود؛
ولي نمي دانم چرا همه مي خنديدند.
گفتم شايد عيد است؛
اشکم را پاک کردم.
_________________
امسال هيچ نگريستم.
دلم براي خودم چقدر تنگ شده است! |
_________________ من از آن روز که رسوا شده ام، آزادم
|
|
|
|
|
 |
غريب آشنا  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 5521 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: شيراز سن: 25 جنسيت: مرد |
 |
جمعه 21 آذر 1382، ساعت 17:11 |
|
 |
4 سال و 11 ماه پيش |
|
#9
|
| |
يه روزي زير گنبد نيلي
تو يه گلدون تنهاي تنها
خالي بود جاي گل توي قلبش
لونه داشت تو سينهاش غم دنيا
حالا غصه و غم ديگه رفته
بازم اومده عطر بهارون
چون که غنچهي پاکي نشسته
ميون دل تنهاي گلدون
گل من، گل من
تويي جلوهي پاک بهارون
گل من، گل من
منم گلدون و تو گل گلدون
گل من تو قلبم شده غنچهي عشق تو مهمون
گل من
نکنه که با چيک چيک بارون
توي رقص نسيم و درختها
با ترانهي شاد قناري
دل تو بشه تنگ واسه دشتها
مثل تو واسه اين دل خستهام
ديگه مونسي پيدا نميشه
بگو ميمونه گل پيش گلدون
بگو مال مني تو هميشه
وقتي غنچهي عشق تو وا شد
تو سينهام گل ناز تو جا شد
ريشه کردي تو اين دل تنها
عشق تو با دلم آشنا شد
وقتي پرتوي روشن خورشيد
روي برگهاي سبز تو تابيد
غصه رفت ديگه از دل گلدون
عطر تو توي گلخونه پيچيد
گل من، گل من
گل من، گل من
تويي جلوهي پاک بهارون
گل من، گل من
منم گلدون و تو گل گلدون
گل من، تو قلبم شده غنچهي عشق تو مهمون
گل من، گل من
گل من، گل من |
|
_________________ "گـر چـه افتـاد ز زلـفـش گـرهـي در کـارم - - - - - - - - - - همچنان چشم گشاد از کرمش مي دارم
پاسبان حرم دل شده ام شب همه شب - - - - - - - - - - تـا در ايـن پـرده جـز انـديـشـه او نـگـذارم"
|
|
|
|
|
 |
اکتيو  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: سهشنبه 20 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 1148 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: اهواز جنسيت: مرد |
 |
يکشنبه 30 آذر 1382، ساعت 0:17 |
|
 |
4 سال و 11 ماه پيش |
|
#10
|
| |
نشستن سنگ بودن است
و رفتن رود بودن
بنگر که سنگ بودن به کجا مي رسد جز خاک شدن ؟
و رود بودن به کجا مي رسد جز دريا شدن ؟..... |
|
_________________ علي يارت
|
|
|
|
|
 |
اکتيو  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: سهشنبه 20 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 1148 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: اهواز جنسيت: مرد |
 |
دوشنبه 15 دي 1382، ساعت 23:37 |
|
 |
4 سال و 10 ماه پيش |
|
#11
|
| |
همي گويم و گفته ام بارها
بود کيش من مهر دلدارها
پرستش به مستي است در کيش مهر
برون اند زين جرگه هشيارها
به شادي و آسايش و خواب و خور
ندارند کاري دل افگارها
به جز اشک چشم و به جز داغ دل
نباشد به دست گرفتارها
کشيدند در کوي دلدادگان
ميان دل و کام، ديوارها
چه فرهادها مرده در کوهها
چه حلاجها رفته بر دارها
چه دارد جهان جز دل و مهر يار
مگر توده هايي ز پندارها
ولي رادمردان و وارستگان
نبازند هرگز به مردارها
مهين مهر ورزان که آزاده اند
بريزند از دام جان تارها
به خون خود آغشته و رفته اند
چه گلهاي رنگين به جوبارها
بهاران که شاباش ريزد سپهر
به دامان گلشن ز رگبارها
کشد رخت،سبزه به هامون و دشت
زند بارگه ،گل به گلزارها
نگارش دهد گلبن جويبارها
در آيينه ي آب، رخسارها
رود شاخ گل در بر نيلفر
برقصد به صد ناز گلنارها
درد پرده ي غنچه را باد بام
هزار آورد نغز گفتارها
به آواي ناي و به آهنگ چنگ
خروشد ز سرو و سمن، تارها
به ياد خم ابروي گل رخان
بکش جام در بزم مي خوارها
گره از راز جهان باز کن
که آسان کند باده، دشوارها
جز افسون و افسانه نبود جهان
که بستند چشم خشايارها
به اندوه آينده خود را مباز
که آينده خوابي است چون پارها
فريب جهان مخور زينهار
که در پاي اين گل بود خارها
پياپي بکش جام و سرگرم باش
بهل گر بگيرند بيکارها |
|
_________________ علي يارت
|
|
|
|
|
 |
غريب آشنا  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 5521 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: شيراز سن: 25 جنسيت: مرد |
 |
پنجشنبه 18 دي 1382، ساعت 12:33 |
|
 |
4 سال و 10 ماه پيش |
|
#12
|
| |
ديد مجنون را يکي صحرا نورد
در ميان باديه بنشسته فرد
ساخته بر ريگ زانگشتان قلم
مي زند حرفي به دست خود رقم
گفت اي مفتون شيدا چيست اين
مي نويسي نامه سوي کيست اين
هر چه خواهي در سوادش رنج برد
تيغ صر صر خواهدش حالي سترد
کي به لوح ريگ باقي ماندش
تا کسي ديگر پس از تو خواندش
گفت شرح حسن ليلي ميدهم
خاطر خود را تسلي ميدهم
مي نويسم نامش اول وز قفا
مي نگارم نامه عشق و وفا
نيست جز نامي از او در دست من
زان بلندي يافت قدر پست من
ناچشيده جرعه اي از جام او
عشق بازي مي کنم با نام او |
|
|
|
|
|
|
 |
آزاد  سال صفري!
تاريخ عضويت: شنبه 24 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 80 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: جنسيت: نامشخص |
 |
دوشنبه 22 دي 1382، ساعت 17:11 |
|
 |
4 سال و 10 ماه پيش |
|
#13
|
| |
پيشنماز
قبله کمي متمايل به چپ
آمد درست زير شبستان گل نشست
دربين آن جماعت مغرور شب پرست
يک تکه آفتاب نه يک تکه از بهشت...
حالا درست پشت سر من نشسته است
اين بيت مطلع غزلي عاشقانه است
اين سومين رديف نمازي خيالي است
گلدسته اذان و من هاي هاي هاي
الله اکبر و انا في کل واد ... مست
سبحان من يميت و يحيي و لا اله
الا هو الذي اخذ العهد في الست
(يک پرده باز پشت همين بيت مي کشيم)
او فکر مي کنيم در اين پرده مانده است
...................................................
سارا سلام...اشهد ان لا اله... تو
با چشمهاي سرمه اي...ان لا اله ...مست
دل مي بري که...حي علي ...هاي هاي هاي
هر جا که هست پرتو روي حبيب هست
بالا بلند!عقد تو را با لبان من
آن شب مگر فرشته اي از آسمان نبست
باران جل جل شب خرداد توي پارک
مهرت همان شب..اشهدان..دردلم نشست
آن شب کبو .. (کبو).. کبوتري از بامتان پريد
نم نم نما (نما) نماز تو در بغض من شکست
سبحان من يميت و يحيـــــــــــــي و لا اله
الا هو الـــــــــــــذي اخذ العهــــد في الست
سبحان رب هر چه دلم را ز من بريد
سبحان رب هر چه دلم را ز من گســــست
سبحان ربي الــ... من و سارا .. بحمده
سبحان ربي الــ ... من و سارا دلش شکست
سبحان ربي الــ... من و سارا به هم رسيــ...
سبحان تا به کي من و او دست روي دست؟
زخمم دوباره وا شد و اياک نستعين
تا اهدنا الــ ... سراي تو راهي نمانده است
مغضوب اين جماعت پر هاي و هو شدم
افتادم از بهشــــــــــــت بر اين ارتفاع پست
***
(يک پرده باز بين من و او کشيده اند
سارا گمانم آن طرف پرده مانده است)
از وبلاگ محمد حسين صادقيان
دلم براي نوشتن توي تالار تنگ شده بود؛ کاش خانم سيم و زر ديرتر مي اومد! |
_________________ من از آن روز که رسوا شده ام، آزادم
|
|
|
|
|
 |
aram  بزنم به تخته!
تاريخ عضويت: شنبه 18 مرداد 1382 مجموع ارسالها: 111 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: جنسيت: نامشخص |
 |
دوشنبه 22 دي 1382، ساعت 19:53 |
|
 |
4 سال و 10 ماه پيش |
|
#14
|
| |
روزي ما دوباره کبو تر هايمان را پيدا خواهيم کرد
و مهرباني دست زيبا يي را خواهد گرفت.
روزي که کمترين سرود بوسه است
و هر انسان براي هر انسان
برادري ست.
روزي که ديگر درهاي خانه شان را نمي بندند
قفل افسانه ايست
و قلب
براي زندگي بس است.
روزي که معناي هر سخن دوست داشتن است
تا تو به خاطر آخرين حرف دنبال سخن نگردي.
روزي که آ هنگ هر حرف زندگي ست
تا من به خاطر آخزين شعر رنج جست جوي قافيه نبرم.
روزي که هر لب ترانه ئيست
تا کمترين سرود بوسه باشد.
روزي که تو بيايي براي هميشه بيايي
ومهرباني با زيبايي يکسان شود.
روزي که ما دوبره براي کبوتر هايمان دانه بريزيم. |
|
_________________ بگردان ساقيا آن جام ديگر
بده جان مرا آرام ديگر
خلاصم ده خلاصم ده خلاصي
که سخت افتاده ام در دام ديگر
|
|
|
|
|
 |
غزلک زبون بسته!
مجموع ارسالها: 18 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: شيراز جنسيت: نامشخص |
 |
چهارشنبه 24 دي 1382، ساعت 0:20 |
|
 |
4 سال و 10 ماه پيش |
|
#15
|
| |
زيباترين حرفت را بگو
شکنجه پنهان سکوتت را اشکار کن
و هراس مدار از انکه بگويند
ترانه اي بيهوده مي خوانيد
چرا که ترانه ما ترانه بيهودگي نيست
چرا که عشق
حرفي بيهوده نيست
حتي بگذار افتاب نيز برنيايد
به خاطر فرداي مااگر
بر ماش منتي است
چرا که عشق
خود فرداست
خود هميشه است |
|
|
|
|
|
|
 |
|
|