| نویسنده |
پیغام |
اکتيو  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: سهشنبه 20 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 1148 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: اهواز جنسيت: مرد |
 |
جمعه 16 ارديبهشت 1384، ساعت 18:38 |
|
 |
3 سال و 6 ماه پيش |
|
#46
|
| |
يا هو!
"پدرت چه كسي خواهد بود فكر نكرده ام، اما به تو بسيار" به تو و معصوميت هاي كودكانه ات. به گرمي آغوش كوچكت، ظرافت خنده هاي زندگي بخشت، عجيب همه ي دنيايم را مي بخشم تا بيايي و دليل بودنم شوي.
چقدر روشني، چقدر ساده و معصومي. چقدر بزرگي. وقتي كه بيايي تمام اندامت را مي بويم چرا كه بوي بهشت مي دهي. بوي خدا مي دهي. وقتي كه بيايي لبهاي كوچكت را بوسه خواهم زد چرا كه طعم آن ميوه ممنوعه را دارد. عجب ستايش انگيزي. عجب حرمتي داري. چقدر چشم تماشا داري. چقدر به اشاره خورشيد نزديكي.
دلبندم! هنوز ابتداي راهي. هنوز سرشاري. هنوز خيلي كار دارد تا بفهمي درد يعني چه؟ سوختن چيست و رنج كشيدن چگونه است... نمي داني كه چقدر حيفم مي آيد كه ترا به اين دنيا بياورم. خودت خبر نداري كه چه اندازه زلالي. كه چه راه سختي بايد بروي.
عزيزم:
درد كشيدن را به تو مي آموزم، چرا كه مي خواهم روح بزرگي داشته باشي. زير و بم هاي خشن زمين را با پاهاي زخمي و كوچكت آشنا خواهم كرد، چرا كه مي پسندم گامهايت محكم و راستين باشد. گرسنگي ات خواهم داد تا از گرسنگان با نخوت روي بر نتابي. تشنگي ات خواهم داد تا دايره ي نياز، وسيع و بي پايانت كند.
پسرم! هيچ كس براي زندگي مادرت هيچ برنامه اي نداشت. هيچ كس به فكر كيفيت روزها و شبهايم نبود براي همين اينقدر از اضطراب گنجشكان فاصله دارم. براي همين اينقدر با سبزي، با درخت، با رويش و با سپيده بيگانه ام. هيچ كس چراغي در كفم ننهاد. هيچ كس بيراهه ها را برايم خط نزد...
پسرم! به اندازه مادر بودنم برايت نقشه و برنامه دارم. به اندازه مادر بودنم مسئوليت مي پذيرم. به اندازه مادر بودنم... كه نه! بيشتر از اينها به پاي قد راست كردنت، قد خم ميكنم. بيشتر از اينها براي گرم شدنت، مي سوزم.
پسرم! مبادا قامت راستت سايه اي شود بر آفتاب حقيقت. مبادا برابر مظلومان قد علم كني. هميشه خواسته ام سينه ي پر مهرت سپر بلاي محرومان باشد.
پسرم: هميشه سفره ات ساده باشد. به غير از سبز نگو. به غير از سبز نباش. به غير از سبز نينديش. درد اهل آبادي درد تو هم هست.
مثل درخت باش. ميوه ات را، سايه ات را، سبزي ات را و تمام هستي ات را ببخش. هر چه پربارتر باشي، افتاده تري و هر چه افتاده تر، بخشنده تر. آزاد باش و آزاده.
مهرباني را بياموز. كاشتن را بياموز، درو كردن و بخشيدن را نيز. فرزندم! آموختن را بياموز.
فرزندم تو نيكي. نيك بودن را به من هم بياموز. فرزندم! دخترم! پسرم! مرا به عروسي عروسكها ببر. مرا به جشن لبخندهاي معصومت ميهمان كن. خيلي وقت است كه ابرهاي ارديبهشت در دلم مي گريند، خيلي وقت است سكه خورشيدم در مشتهاي مچاله ي ابر است.
تصور مي كنم اگر بخندي چشمهايت برق برق كند، نمي داني كه چقدر خرمن رخوتم محتاج اين جرقه هاست...
فرزندم سكه خورشيدم را بياور!
تو از آغوش نور مي آيي، نوراني ام كن!
به نقل از وبلاگ دختر ترکمن؛ سالها پيش در چنين روزي! |
|
_________________ علي يارت
|
|
|
|
|
 |
اکتيو  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: سهشنبه 20 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 1148 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: اهواز جنسيت: مرد |
 |
يکشنبه 29 خرداد 1384، ساعت 22:21 |
|
 |
3 سال و 5 ماه پيش |
|
#47
|
| |
گور خر تنها تنابنده اي بود
كه خودش
و نگاتيوش
هيچ توفيري با هم نداشتند |
|
_________________ علي يارت
|
|
|
|
|
 |
اکتيو  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: سهشنبه 20 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 1148 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: اهواز جنسيت: مرد |
 |
يکشنبه 29 خرداد 1384، ساعت 22:22 |
|
 |
3 سال و 5 ماه پيش |
|
#48
|
| |
روحم از ترس ندیدنت
خودش را خیس کرد
گریه کردم
________________
هر دو از يک وبلاگ! |
|
_________________ علي يارت
|
|
|
|
|
 |
غريب آشنا  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 5521 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: شيراز سن: 25 جنسيت: مرد |
 |
شنبه 01 مرداد 1384، ساعت 9:32 |
|
 |
3 سال و 4 ماه پيش |
|
#49
|
| |
نامه اي براي تو؛
نامه اي که نوشته نشد .... |
|
_________________ "گـر چـه افتـاد ز زلـفـش گـرهـي در کـارم - - - - - - - - - - همچنان چشم گشاد از کرمش مي دارم
پاسبان حرم دل شده ام شب همه شب - - - - - - - - - - تـا در ايـن پـرده جـز انـديـشـه او نـگـذارم"
اين پيغام تا به حال يک بار و توسط غريب آشنا در تاريخ شنبه 01 مرداد 1384، ساعت 22:33 ويرايش شده است. |
|
|
|
|
 |
mhaji  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 3418 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: Montreal جنسيت: مرد |
 |
سهشنبه 04 مرداد 1384، ساعت 14:37 |
|
 |
3 سال و 3 ماه پيش |
|
#50
|
| |
به حساب هرچه بگذاري
سخت عاشقم
به خيابان
به پياده روها
به پيچ ها
به سنگ کاشي هاي بي حال
به حساب هرچه بگذاري
به هر آنجا که پا ميگذاري...!
"خيابان گردی" --- وحيد ضيايي
---------------------------------------------------------------------------------------
يعني عاشق، همه جا، معشوق رو ميبينه و اصلا همه جا رو معشوق ميبينه!
عجب جمله اي گفتم ها! |
|
|
|
|
|
|
 |
غريب آشنا  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 5521 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: شيراز سن: 25 جنسيت: مرد |
 |
جمعه 25 شهريور 1384، ساعت 14:10 |
|
 |
3 سال و 2 ماه پيش |
|
#51
|
| |
"جاي خالي ات پر از تنهايي است ..."
عباس گلکار - ماهنامه گل آقا |
|
_________________ "گـر چـه افتـاد ز زلـفـش گـرهـي در کـارم - - - - - - - - - - همچنان چشم گشاد از کرمش مي دارم
پاسبان حرم دل شده ام شب همه شب - - - - - - - - - - تـا در ايـن پـرده جـز انـديـشـه او نـگـذارم"
|
|
|
|
|
 |
اکتيو  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: سهشنبه 20 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 1148 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: اهواز جنسيت: مرد |
 |
دوشنبه 09 آبان 1384، ساعت 15:19 |
|
 |
3 سال پيش |
|
#52
|
| |
حتي اگر با بو؛ اما براي بي به.
_____________
آمدم زان آيهء درد! |
|
|
|
|
|
|
 |
mhaji  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 3418 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: Montreal جنسيت: مرد |
 |
پنجشنبه 29 دي 1384، ساعت 23:57 |
|
 |
2 سال و 10 ماه پيش |
|
#53
|
| |
غزل ناتمام
ديروز
از پشت سفيدي چارچوبها
غزلي تمام کردم
و نيامده رفت!
امروز
از پشت ماتي شيشه ها
تمام ميکنم
و غزلي ميماند
تا هميشه بي نام --- وحيد ضيائي |
|
|
|
|
|
|
 |
ناشناس بزنم به تخته!
مجموع ارسالها: 198 اعتبار کسب شده: 0 محل سکونت: جنسيت: نامشخص |
 |
سهشنبه 01 فروردين 1385، ساعت 11:52 |
|
 |
2 سال و 8 ماه پيش |
|
#54
|
| |
"تو قول دادي ديگه نياي تو خوابم
جا نذاري عکستو تو کتابم
من اما تو بيداري هم هر روز مي بينم خوابتو ..."
ديگه کم کم داره دو سال مي شه. مي خوام تو اين سال جديد بهت يه قول بدم. مي دوني که به قولهايي که بهت مي دم وفادارم. مي خوام دوباره بشم همون پسر دو سال پيش. همون پسر شاد و خوشحال و سرحال. انگار هيچ اتفاقي نيفتاده. نه عشقي و نه شکستي. ديگه نمي خوام بيشتر از اين خودم رو اذيت کنم. مي خوام همه چيز رو فراموش کنم. نه؛ نمي تونم فراموش کنم؛ نمي تونم و نمي خوام اولين عشقم رو فراموش کنم؛ اما مي خوام ديگه بهش فکر نکنم. قول مي دم؛ قول مردونه. |
|
|
|
|
|
|
 |
رند  سال صفري!
تاريخ عضويت: سهشنبه 15 مهر 1382 مجموع ارسالها: 57 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: کلبه اي در دوردست بر روي دريا... جنسيت: نامشخص |
 |
چهارشنبه 02 فروردين 1385، ساعت 0:14 |
|
 |
2 سال و 8 ماه پيش |
|
#55
|
| |
من تمنا كردم
كه تو با من باشي
تو به من گفتي
هرگز هرگز
پاسخي سخت و درشت
و مراغصه اين هرگز كشت
ح. مصدق |
|
_________________ شادي از خرد عاقل تر است..
Will. Durant
|
|
|
|
|
 |
Omid  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: جمعه 11 آذر 1384 مجموع ارسالها: 3164 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: Florida سن: 36 جنسيت: مرد |
 |
چهارشنبه 02 فروردين 1385، ساعت 3:02 |
|
 |
2 سال و 8 ماه پيش |
|
#56
|
| |
| نقل قول: |
| ديگه کم کم داره دو سال مي شه. مي خوام تو اين سال جديد بهت يه قول بدم. مي دوني که به قولهايي که بهت مي دم وفادارم. مي خوام دوباره بشم همون پسر دو سال پيش. همون پسر شاد و خوشحال و سرحال. انگار هيچ اتفاقي نيفتاده. نه عشقي و نه شکستي. ديگه نمي خوام بيشتر از اين خودم رو اذيت کنم. مي خوام همه چيز رو فراموش کنم. نه؛ نمي تونم فراموش کنم؛ نمي تونم و نمي خوام اولين عشقم رو فراموش کنم؛ اما مي خوام ديگه بهش فکر نکنم. قول مي دم؛ قول مردونه. |
Cool! have fun  |
|
_________________ بهترين زن دنيا زني است که کسي او را نديده باشد.
|
|
|
|
|
 |
Yaghma  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: يکشنبه 18 دي 1384 مجموع ارسالها: 1194 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: همين امروز ...! سن: 23 جنسيت: زن |
 |
پنجشنبه 03 فروردين 1385، ساعت 0:12 |
|
 |
2 سال و 8 ماه پيش |
|
#57
|
| |
گر نبودي اينجا
گر دلت با دل من ساده و يکرنگ نبود
بي گمان غصه مرا مي دزديد...
مي سپردم به خزان
در دو دست تواناي خزان مي مردم... |
|
_________________ ........ زيرا همه چيز از احساس آغاز مي شود!!!
|
|
|
|
|
 |
sedayedel  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: جمعه 03 تير 1384 مجموع ارسالها: 3364 اعتبار کسب شده: 3738 محل سکونت: oonvar e donya جنسيت: نامشخص |
 |
پنجشنبه 03 فروردين 1385، ساعت 22:34 |
|
 |
2 سال و 8 ماه پيش |
|
#58
|
| |
| ناشناس نوشته بود: |
"تو قول دادي ديگه نياي تو خوابم
جا نذاري عکستو تو کتابم
من اما تو بيداري هم هر روز مي بينم خوابتو ..."
ديگه کم کم داره دو سال مي شه. مي خوام تو اين سال جديد بهت يه قول بدم. مي دوني که به قولهايي که بهت مي دم وفادارم. مي خوام دوباره بشم همون پسر دو سال پيش. همون پسر شاد و خوشحال و سرحال. انگار هيچ اتفاقي نيفتاده. نه عشقي و نه شکستي. ديگه نمي خوام بيشتر از اين خودم رو اذيت کنم. مي خوام همه چيز رو فراموش کنم. نه؛ نمي تونم فراموش کنم؛ نمي تونم و نمي خوام اولين عشقم رو فراموش کنم؛ اما مي خوام ديگه بهش فکر نکنم. قول مي دم؛ قول مردونه. |
اون به قولش عمل نخواهد کرد
تو بايد به قول خودت عمل کنی
هيچ وقت از بين نميره ولی بزارش توی يک حفره در بسته قلبت و تلی خاک بريز روش دفنش کن
بعد برو زندگی کن
بعضی از آدمها ارزش اين همه عذاب رو ندارن
مگه بيشتر از يک بار آدم به دنيا مياد
زندگی با ارزش تر از اونيه که انرژيش برای آدمهای اينجوری تلف بشه
you are alive, then live. it is not the end of the world, some day some where you will find your missed piece
enjoy the life with open eyes. |
_________________ Never explain yourself to anyone because the person who likes you doesn''''t need it, and the person who dislike you won''''t believe it  .
|
|
|
|
|
 |
Yaghma  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: يکشنبه 18 دي 1384 مجموع ارسالها: 1194 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: همين امروز ...! سن: 23 جنسيت: زن |
 |
جمعه 04 فروردين 1385، ساعت 0:57 |
|
 |
2 سال و 8 ماه پيش |
|
#59
|
| |
در تعلیطلات کریسمس، در یک بعد از ظهر سرد زمستانی، پسر شش هفت ساله ای جلوی ویترین مغازه ای ایستاده بود. او کفش به پا نداشت و لباس هایش پاره پاره بودند. زن جوانی از آنجا می گذشت. همین که چشمش به پسرک افتاد، آرزو و اشتیاق را در چشم های آبی او خواند. دست کودک را گرفت و داخل مغازه برد و برایش کفش و یک دست لباس گرمکن خرید. آنها بیرون آمدند و زن جوان به پسرک گفت: حالا به خانه برگرد امیدوارم تعطیلات شاد و خوبی داشته باشی.
پسرک سرش را بالا برد و نگاهی به او کرد و پرسید: "خانم! شما خدا هستید؟"
زن جوان لبخندی زد و گفت: نه پسرم. من فقط یکی از بندگان او هستم.
پسرک گفت: مطمئن بودم که شما با خدا نسبتی دارید!. |
|
_________________ ........ زيرا همه چيز از احساس آغاز مي شود!!!
|
|
|
|
|
 |
ناشناس بزنم به تخته!
مجموع ارسالها: 198 اعتبار کسب شده: 0 محل سکونت: جنسيت: نامشخص |
 |
شنبه 05 فروردين 1385، ساعت 11:11 |
|
 |
2 سال و 8 ماه پيش |
|
#60
|
| |
| sedayedel نوشته بود: |
| ناشناس نوشته بود: |
"تو قول دادي ديگه نياي تو خوابم
جا نذاري عکستو تو کتابم
من اما تو بيداري هم هر روز مي بينم خوابتو ..."
ديگه کم کم داره دو سال مي شه. مي خوام تو اين سال جديد بهت يه قول بدم. مي دوني که به قولهايي که بهت مي دم وفادارم. مي خوام دوباره بشم همون پسر دو سال پيش. همون پسر شاد و خوشحال و سرحال. انگار هيچ اتفاقي نيفتاده. نه عشقي و نه شکستي. ديگه نمي خوام بيشتر از اين خودم رو اذيت کنم. مي خوام همه چيز رو فراموش کنم. نه؛ نمي تونم فراموش کنم؛ نمي تونم و نمي خوام اولين عشقم رو فراموش کنم؛ اما مي خوام ديگه بهش فکر نکنم. قول مي دم؛ قول مردونه. |
اون به قولش عمل نخواهد کرد
تو بايد به قول خودت عمل کنی
هيچ وقت از بين نميره ولی بزارش توی يک حفره در بسته قلبت و تلی خاک بريز روش دفنش کن
بعد برو زندگی کن
بعضی از آدمها ارزش اين همه عذاب رو ندارن
مگه بيشتر از يک بار آدم به دنيا مياد
زندگی با ارزش تر از اونيه که انرژيش برای آدمهای اينجوری تلف بشه
you are alive, then live. it is not the end of the world, some day some where you will find your missed piece
enjoy the life with open eyes. |
صدای دل عزیز هیچ وقت در مورد چیزی که نمی دونی قضاوت نکن.درسته که آدم باید خودش رو عذاب نده و خوب زندگی کنه اما این نباید به این معنی باشه که تصویرش رو از آدمای اطرافش خراب کنه.من اگر در مورد یه موضوع کاملا مطلع نباشم به خودم جرات نمی دم که در موردش برای خودم قضاوت کنم چه برسه برای یکی دیگه.من هم قبول دارم که بعضی آدم ها ارزش فکر کردن ندارن اما این رو هیچ وقت در مورد کسی که نه دیدمش و نه اطلاعی از جریاناتش دارم نمی گم.
در هر صورت اونچه که درسته اینه که آدم همیشه منطقی باشه و خودش رو برای چیزهایی که نداره عذاب نده ، این چیزها می تونه یه عشق یا هر چیز دیگه باشه .مهم اینه که وقتی چیزی رو نداری دیگه افسوسش رو نخوری و سعی کنی با داشته هات خوب زندگی کنی ، من هیچ وقت رو خاطراتم یه تل خاک نمی ریزم .از تلخی هاش تجربه می گیرم و شیرینی هاش رو دوست دارم.مسلما بعضی از خاطرات ادم ها نمیمیرن حتی اگه سعی کنی از بینشون ببری اما گاهی خودت هم دوست نداری پاکشون کنی .پس فقط بذار یه گوشه بمونن و گاهی بهشون سر بزن اون هم نه برای عذاب دادن خودت برای به خاطر آوردن لحظاتی که شاید دوست داشتی و شاید خیلی بچگانه خیال می کردی که دوست داری اما بعد فهمیدی که واقعا اینطور نبوده.چون گاهی اوقات ادم دچار احساساتی می شه که گاهی کاذب و مقطعی هست و اینو بعد می فهمه.به هر حال امیدوارم صدای دل که قبلا همیشه نوشته هاش رو دوست داشتم اینو از من قبول کنه و قضاوتش رو بذاره برا زمانی که از همه چیز مطلع باشه. |
|
|
|
|
|
|
 |
|
|