| نویسنده |
پیغام |
غريب آشنا  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 5521 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: شيراز سن: 25 جنسيت: مرد |
 |
چهارشنبه 18 شهريور 1383، ساعت 19:15 |
|
 |
4 سال پيش |
|
#31
|
| |
شبي با خيال تو هم خونه شد دل
نبودي، نديدي چه ويرونه شد دل
نبودي، نديدي پريشونيهامو
فقط باد و بارون شنيدن صدامو
غمت سرد و وحشي به ويرونه مي زد
دلم با تو خوش بود و پيمونه مي زد
نه مرد قلندر، نه آتش پرستم
فقط با خيالت شبها مست مستم
الهي سحر پشت کوه ها بميره
خدا اين شبها رو از عاشق نگيره
نه يک شب که هر شب دلم بي قراره
مي خواد مثل بارون بباره بباره
شب مرد تنها پر از ياد ياره
پر از گريه تلخ بي اختياره
شب مرد تنها، شب بي تو مردن
شب غريت و دل به مستي سپردن
شبهاي جووني چه بي اعتباره
همه اش بي قراري، همه اش انتظاره ... |
|
|
|
|
|
|
 |
aram  بزنم به تخته!
تاريخ عضويت: شنبه 18 مرداد 1382 مجموع ارسالها: 111 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: جنسيت: نامشخص |
 |
شنبه 25 مهر 1383، ساعت 16:32 |
|
 |
3 سال و 10 ماه پيش |
|
#32
|
| |
در تاريکي چشمانت را جستم
در تاريکي چشمانت را يافتم
و شبم پر ستاره شد.
تو را صدا کردم
در تاريک ترين شبها دلم صدايت کرد
و تو با طنين صدايم به سوي من آمدي
با دستهايت براي دستهايم آواز خواندي
براي چشمهايم با چشمهايت
براي لبهايم با لبهايت
با تنت براي تنم آواز خواندي
من با چشمها و لبهايت
انس گرفتم
با تنت انس گرفتم
چيزي در من فرو کش کرد
چيزي در من شکفت
من دوباره در گهواره کودکي خويش به خواب رفتم
و لبخند آن زماني ام را
باز يافتم
در من شک لانه کرده بود
دست هاي تو چون چشمه اي به سوي من جاري شد
و من تازه شدم من يقين کردم
يقين را چون عروسکي در آغوش گرفتم
و در گهواره سالهاي نخستين به خواب رفتم
در دامانت که گهواره روياهايم بود.
و لبخند آن زماني به لبهايم بازگشت.
با تنت براي تنم لالا گفتي
چشمهاي تو با من بود
و من چشمهايم را بستم
چرا که دستهاي تو اطمينان بخش بود.
اي دلاويز من اي يقين! من با بدي قهرم
و تو را به سان روزي بزرگ آواز مي خوانم
صدايت مي زنم، گوش بده قلبم صدايت مي زند.
شب گرداگردم حصار کشيده است
و من به تو نگاه مي کنم
از پنجره هاي دلم به ستاره هايت نگاه مي کنم
چرا که هر ستاره آفتابي ست
من آفتاب را باور دارم
من دريا را باور دارم
و چشمهاي تو سرچشمه درياهاست
انسان سرچشمه درياهاست. |
|
|
|
|
|
|
 |
aram  بزنم به تخته!
تاريخ عضويت: شنبه 18 مرداد 1382 مجموع ارسالها: 111 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: جنسيت: نامشخص |
 |
دوشنبه 27 مهر 1383، ساعت 15:41 |
|
 |
3 سال و 10 ماه پيش |
|
#33
|
| |
چه بي تابانه مي خواهم ات اي دوري ات آزمون تلخ زنده به گوري!
چه بي تابانه تو را طلب مي کنم!
بر پشت سمندي
گوئي
نوزين
که قرارش نيست
و فاصله
تجربه اي بيهوده است
بوي پيراهن ات،
اين جا
و اکنون.-
کوه ها در فاصله
سردند
دست
در کوچه و بستر
حضور مانوس دست تو را مي جويد
و به راه انديشيدن
ياس را
رج مي زند.
بي نجواي انگشتانت
فقط.-
وجهان از هر سلامي خالي ست. |
|
|
|
|
|
|
 |
اکتيو  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: سهشنبه 20 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 1148 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: اهواز جنسيت: مرد |
 |
دوشنبه 18 آبان 1383، ساعت 19:57 |
|
 |
3 سال و 10 ماه پيش |
|
#34
|
| |
ياد آن روز که بيچاره پدر
پدر ساده و غمديده من
با دلي خسته به من گفت: پسر!
سفر عشق مکن
گر نداري دل سنگ
يا تني پر ز شکيب
پي دل بردن و دلداده مباش
خطر عشق مکن
و من ساده سفيهانه به او خنديدم
که به هر چيز و به هر جا که نظر ميکردم
نقشي از جلوه جانانه خود مي ديدم
در خم حادثه ها پاي دلم
بار اول که زمين خورد شکست
جام گلرنگ دلم
بر سر سنگ جفا کار نشست
دست تقدير چه آسان و چه بد
تار و پود از دل بي تاب گسست
زندگي با غم يار
ساده، بي رنگ و ريا
شاعري، نان و پنيري
هوسي بود بعيد
آرزويي ست محال
و اميدي ست که در حسرت آن
هستي ام رفت ز دست
بخت من رفت به خواب
و سئوالي شده ام غرق جواب
و من امروز به آواز حزين
به خودم ميگويم
به دلم ميگويم
گر نداري دل سنگ
يا تني پر ز شکيب
پي دل بردن و دلداده مباش
خطر عشق مکن
و چو هر بار دگر گريه کنان
و چو صد بار دگر مويه کنان
به خودم ميخندم
به دلم ميخندم
به خودم ميخندم
به دلم ميخندم … |
|
_________________ علي يارت
|
|
|
|
|
 |
غريب آشنا  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 5521 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: شيراز سن: 25 جنسيت: مرد |
 |
سهشنبه 10 آذر 1383، ساعت 20:40 |
|
 |
3 سال و 9 ماه پيش |
|
#35
|
| |
يه مدته آخر برنامه "کمربندها را ببنديم" که هر شب از شبکه 3 پخش مي شه، يه ترانه قشنگ مي ذاره که به دل من يکي خيلي مي شينه:
يه شب خوابت چشامو بي خبر برد
به دنيايي از اين جا ساده تر برد
به دنياي گل و نور و ترانه
ميون لحظه هاي عاشقانه
تو تنها دلخوشي، تنها اميدي
تو حرفي که نمي گفتم شنيدي
تو با من بودي و من بي تو افسوس
تو خورشيدي و من دنبال فانوس
تو رقص ماه و خورشيد و ستاره
خودم رو با تو مي ديدم دوباره
ميون خواب و بيداري نشستم
هنوزم پيش چشماي تو هستم |
|
_________________ "گـر چـه افتـاد ز زلـفـش گـرهـي در کـارم - - - - - - - - - - همچنان چشم گشاد از کرمش مي دارم
پاسبان حرم دل شده ام شب همه شب - - - - - - - - - - تـا در ايـن پـرده جـز انـديـشـه او نـگـذارم"
|
|
|
|
|
 |
رويا  داره راه ميفته!
تاريخ عضويت: سهشنبه 07 بهمن 1382 مجموع ارسالها: 311 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: شيراز جنسيت: نامشخص |
 |
دوشنبه 16 آذر 1383، ساعت 14:03 |
|
 |
3 سال و 9 ماه پيش |
|
#36
|
| |
| غريب آشنا نوشته بود: |
يه مدته آخر برنامه "کمربندها را ببنديم" که هر شب از شبکه 3 پخش مي شه، يه ترانه قشنگ مي ذاره که به دل من يکي خيلي مي شينه:
يه شب خوابت چشامو بي خبر برد
به دنيايي از اين جا ساده تر برد
...
|
تا حالا دقت نکرده بودم، واقعا قشنگ بود
مثل اينکه ايندفه راست گفتين !!!!!! |
|
_________________ چرا نه در پي عزم ديار خود باشم
چرا نه خاک سر کوي يار خود باشم
غم غريبي و غربت چو بر نمي تابم
به شهر خود روم و شهريار خود باشم
|
|
|
|
|
 |
آزاد  سال صفري!
تاريخ عضويت: شنبه 24 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 80 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: جنسيت: نامشخص |
 |
دوشنبه 30 آذر 1383، ساعت 11:28 |
|
 |
3 سال و 8 ماه پيش |
|
#37
|
| |
من چه زردم امروز
و چه اندازه تنم تبدار است
چه دلم نازک و آهم سبک است
کاش عاشق بودم
کاش ميشد واژهها را با هميشه خويش پيوند ميزدم
به سراغ من اگر ميآييد
نرم و آهسته بياييد
مبادا که ترک بردارد
چيني نازک تنهايي من |
_________________ من از آن روز که رسوا شده ام، آزادم
|
|
|
|
|
 |
آزاد  سال صفري!
تاريخ عضويت: شنبه 24 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 80 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: جنسيت: نامشخص |
 |
دوشنبه 30 آذر 1383، ساعت 11:29 |
|
 |
3 سال و 8 ماه پيش |
|
#38
|
| |
چه کسي بود به هم زد خواب طولاني مارا
ناگهان سر زده آمد
تق و تق کوفت به درها
من کيم؟ باد بهارم
پيک رنگين بهارم
شادمانم
سرحالم
خبر از غصه ندارم
وَه! چه خوشبو شده اينجا
پس تويي باد بهاري؟
شادم از آمدن تو
خبر تازه چه داري؟
خبر تازه چه گويم؟
نوبهار آمده اينجا
فصل سرما به سر آمد
باز کن پنجرهها را |
_________________ من از آن روز که رسوا شده ام، آزادم
|
|
|
|
|
 |
آزاد  سال صفري!
تاريخ عضويت: شنبه 24 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 80 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: جنسيت: نامشخص |
 |
دوشنبه 30 آذر 1383، ساعت 12:20 |
|
 |
3 سال و 8 ماه پيش |
|
#39
|
| |
غصه ام ميگيرد.
کاش لفظي بودم، دور از آزادي!
چهره ام کاش نقابي مي داشت، رنگ يک همشهري، هم خانه!
غصه ام ميگيرد:
زندگي رنگ سياهي دارد؛
با کلاس و پر ابهت، زيبا!
اولين بارم هست،
آخرين بارم نيز؛
که در اين خانه از اندوه سخن مي گويم.
معني آزادي، شادي است.
ولي امروز که اين جسم پر است از غم فقدان عزيزي زيبا؛
من دگر تعطيلم.
هاي مردم!
چو فتيله شده ام. |
_________________ من از آن روز که رسوا شده ام، آزادم
|
|
|
|
|
 |
mhaji  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 3405 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: Montreal جنسيت: مرد |
 |
جمعه 18 دي 1383، ساعت 9:07 |
|
 |
3 سال و 8 ماه پيش |
|
#40
|
| |
با "غريب آشنا" چت ميکردم، محبوب ترين مرد بخش، به رسم معمولمون صحبت رو با يک شعر تموم کردم، البته فقط يک خطش رو حفظ بودم؛ اين شعر رو توي يک نشريه دانشجويي ديده بودم و دوست داشتم. "غريب" از همون يک خط هم خوشش اومد، بهم گفت بزنش تو تالار. تايپ کردن اين شعر واقعا لذتبخش بود:
مهر بر لب زده ام که نخوانمت
دل به آتش کشيده ام که نخواهدت
و خاموش بر پيکره آسمان
مينگارم نقش درماندگي ام را
که ديوار، آوار شد از تنگ دستي
و خروارها که بر سينه ام سنگيني ميکند
دلم گرفته، از همه چيز
من از تو وامانده ام، دور و تاريک
که غريبانه نوازش گونه هايت فراموشم شد
که ديگر نمينوازي و نميگدازي
چشم بر گرفته بودم به دستهاي سبزي که نوازش سرخ عشق بود
تو، ديگر نيستي
نقش خاک بر لب هايت مرا از ياد برد
رسم دلتنگي تو عجب رسم دلنوازيست
يادت هست؟
کوچه کودکي هايم زمزمه نيامدن تو را آواز ميکند
دل بريدي مگر؟
در اين برهوت، تنها، سراب وجود تو مرا ميکشاند
به چه نميدانم...
عجب ديوانه وار فريادت کردم
که چه سيلي سختي بود طنين آوازي که گونه هايم را با خود برد
ديوانه شده ام
خواب ديدمت
آرام بودي، مثل شمعداني هاي باغچه، لاله عباسي ها
پژمرده شدم از بس که دوباره تو را ديدم
تکرار، تکرار، تکرار
هوس نيامدت را کرده ام، نديدنت را
راستي، اي کاش ديگر رو به قبله ات نماز نگزارم
ميداني، حس غريبست
مرده شوي خانه ها را دلتنگي نيامدم لبريز کرده
زمين، آبستن زايش دوباره من است
ميان قبرستان، خاک هم وجود مرا تمنا ميکرد
آسمان له له ميزند، براي تعفن کرم خورده ام
حيف است دريغ کردن
که کرامت را تو به من آموختي
و شهوت يک بوسه سرد که بر خاک مزاري شکوفه کند
شايد دستهايت آن وقت عطوفت سالها دوري را هديه بياورد
يا مگر لب هايت عطش را از گونه هايم بگيرد
که آن شب حجله عشق خواهم بست
من سپيد خواهم شد، از شرم آمدنت
پرواز خواهم کرد تا ميان چشمانت
و بر سينه ات آرام خواهم نشست، خواهم مرد
ديگر قبله اي نيست
که من لمس عطر اطلسي چشم هايت شده ام
و من کودکانه همه چيز را به آتش خواهم کشيد
از ياد خواهم برد که روزي بوده ام
بر سجاده چشمانت سجده خواهم کرد
ميان چارقد سبز قدم هايت قامت خواهم بست
من، به تکبير تو خواهم گريست
در آينه روشن چشم هايت غسل خواهم کرد
بوسه هايت را گوشواره دستانم خواهم کرد
که معراج سينه ات را مهمان شده ام
و با نسيم تبسم تو دوباره خواهم روييد
نميدانم
شايد اينبار سلام نماز مرا جوابي مانده باشد
"حسين گندم کار"
--- براي اولين بار در اينترنت :vic: --- |
|
|
|
|
|
|
 |
غريب آشنا  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 5521 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: شيراز سن: 25 جنسيت: مرد |
 |
جمعه 18 دي 1383، ساعت 12:02 |
|
 |
3 سال و 8 ماه پيش |
|
#41
|
| |
| mhaji نوشته بود: |
| با "غريب آشنا" چت ميکردم، محبوب ترين مرد بخش ... |
از تعارف که بگذريم، غريب آشنا فعلاً غريب ترين مرد بخشه نه محبوب ترين....
رفتيم و کس نگفت ز ياران که يار کو
آن رفته ي شکسته دل بي قرار کو
گفتي که اختيار کنم ترک ياد او
خوش گفته اي وليک بگو اختيار کو
سيمين بهبهاني
http://www.avayeazad.com |
|
_________________ "گـر چـه افتـاد ز زلـفـش گـرهـي در کـارم - - - - - - - - - - همچنان چشم گشاد از کرمش مي دارم
پاسبان حرم دل شده ام شب همه شب - - - - - - - - - - تـا در ايـن پـرده جـز انـديـشـه او نـگـذارم"
|
|
|
|
|
 |
اکتيو  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: سهشنبه 20 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 1148 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: اهواز جنسيت: مرد |
 |
سهشنبه 22 دي 1383، ساعت 19:10 |
|
 |
3 سال و 8 ماه پيش |
|
#42
|
| |
همه هست آرزويم که ببينم از تو رويي چه زيان تو را که من هم برسم به آرزويي
به کسي جمال خود را ننموده اي و بينم همه جا به هر زباني بود از تو گفتگويي
به ره تو بسکه نالم زغم تو بسکه مويم شده ام ز ناله نايي شده ام ز مويه مويي
همه خوشدل اينکه مطرب بزند به تار چنگي من از آن خوشم که چنگي بزنم به تار مويي
بشکست اگر دل من بفداي چشم مستت سر خم مي سلامت شکند اگر سبويي
همه موسم تفرج به چمن روند و صحرا تو قدم به چشم من نه بنشين کنار جويي
زچه شيخ پاکدامن سوي مسجدم نخواند؟ رخ شيخ و سجده گاهي سر ما و خاک کويي |
|
_________________ علي يارت
|
|
|
|
|
 |
غريب آشنا  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 5521 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: شيراز سن: 25 جنسيت: مرد |
 |
چهارشنبه 30 دي 1383، ساعت 19:59 |
|
 |
3 سال و 7 ماه پيش |
|
#43
|
| |
الان هوا بارونيه. مثل هواي دل خيليها تو اين دنياي بزرگ ....
اي که بوي باران شکفته در هوايت
ياد از آن بهاران که شد خزان به پايت
شد خزان به پايت بهار باور من
سايبان مهرت نمانده بر سر من
جز غمت ندارم به حال دل گواهي
اي که نور چشمم در اين شب سياهي
چشم من به راهت هميشه تا بيايي
باغ من، بهارم، بهشت من کجايي
جان من کجايي کجايي که بي تو دل شکسته ام
سر به زانوي غم نهادم به گوشه اي نشسته ام
آتشم به جان و خموشم چو ناي مانده از نوا
مانده با نگاهي به راهي که مي رود به ناکجا
اي گل آشنا! بي قرارم بيا؛ واي از اين غم جدايي ... |
|
_________________ "گـر چـه افتـاد ز زلـفـش گـرهـي در کـارم - - - - - - - - - - همچنان چشم گشاد از کرمش مي دارم
پاسبان حرم دل شده ام شب همه شب - - - - - - - - - - تـا در ايـن پـرده جـز انـديـشـه او نـگـذارم"
|
|
|
|
|
 |
غريب آشنا  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 5521 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: شيراز سن: 25 جنسيت: مرد |
 |
دوشنبه 05 بهمن 1383، ساعت 18:14 |
|
 |
3 سال و 7 ماه پيش |
|
#44
|
| |
چه غريب ماندي اي دل! نه غمي، نه غمگساري
نه به انتظار ياري، نه ز يار انتظاري
غم اگر به کوه گويم بگريزد و بريزد
که دگر بدين گراني نتوان کشيد باري
چه چراغ چشم دارد دلم از شبان و روزان
که به هفت آسمانش نه ستارهاي است باري
دل من! چه حيف بودي که چنين زکار ماندي
چه هنر به کار بندم که نماند وقت کاري
نرسيد آن که ماهي به تو پرتويي رساند
دل آبگينه بشکن که نماند جز غباري
همه عمر چشم بودم که مگر گلي بخندد
دگر اي اميد خون شو که فرو خليد خاري
سحرم کشيده خنجر که چرا شبت نکشته ست
تو بکش که تا نيفتد دگرم به شب گذاري
به سرشک همچو باران ز برت چه برخورم من
که چو سنگ تيره ماندي همه عمر بر مزاري
چو به زندگان نبخشي تو گناه زندگاني
بگذار تا بميرد به بر تو زنده واري
نه چنان شکست پشتم که دوباره سر برآرم
منم آن درخت پيري که نداشت برگ و باري
سر بى پناه پيري به کنار گير و بگذر
که به غير مرگ ديگر نگشايدت کناري
به غروب اين بيابان بنشين غريب و تنها
بنگر وفاي ياران که رها کنند ياري
هوشنگ ابتهاج |
|
|
|
|
|
|
 |
غريب آشنا  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 5521 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: شيراز سن: 25 جنسيت: مرد |
 |
جمعه 07 اسفند 1383، ساعت 11:08 |
|
 |
3 سال و 6 ماه پيش |
|
#45
|
| |
دلم براي کسي تنگ است ...
دلم براي کسي تنگ است
که آفتاب صداقت را
به ميهماني گل هاي باغ مي آورد
و گيسوان بلندش را
به بادها مي داد
و دست هاي سپيدش را
به آب مي بخشيد
دلم براي کسي تنگ است
که آن دو نرگس جادو را
به عمق آبي درياي واژگون مي دوخت
و شعرهاي خوشي چون پرنده ها مي خواند
دلم براي کسي تنگ است
که همچو کودک معصومي
دلش براي دلم مي سوخت
و مهرباني خود را
نثار من مي کرد
دلم براي کسي تنگ است
که تا شمال ترين شمال
و در جنوب ترين جنوب
در همه حال
هميشه در همه جا
آه با که بتوان گفت
که بود با من و
پيوسته نيز بي من بود
و کار من ز فراقش فغان و شيون بود
کسي که بي من ماند
کسي که با من نيست
کسي ...
دگر کافي ست
حميد مصدق
http://www.hamyar.net/Poems/Delam%20Baraaye.htm |
|
|
|
|
|
|
 |
|
|