| نویسنده |
پیغام |
اکتيو  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: سهشنبه 20 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 1148 اعتبار کسب شده: 2078 محل سکونت: اهواز جنسيت: مرد |
 |
چهارشنبه 20 تير 1386، ساعت 18:54 |
|
 |
10 ماه و 10 روز پيش |
|
#181
|
| |
بادها دل تنگند؛
دستها بيهوده، چشم ها بي رنگند
دوستم داشته باش!
شهرها مي لرزند،
برگها مي سوزند،
يادها مي گندند؛
باز شو تا پرواز،
سبز باش از آواز؛
آشتي کن با رنگ، عشق بازي با ساز؛
دوستم داشته باش!
سيب ها خشکيده،
ياس ها پوسيده،
شير هم ترسيده،
دوستم داشته باش!
عطر ها در راهند،
«دوستت دارم»ها، آه ... چه کوتاهند!
دوستت خواهم داشت،
بيشتر از باران،
گرمتر از لبخند،
داغ چون تابستان؛
دوستت خواهم داشت،
شادتر خواهم شد،
ناب تر، روشن تر،
بارور خواهم شد؛
دوستم داشته باش!
برگ را باور کن،
آفتابي تر شو،
باغ را از بر کن،
دوستم داشته باش!
عطر ها در راهند،
«دوستت دارم»ها، آه! چه کوتاهند؛
خواب ديدم،
در خواب، آب آبي تر بود؛
روز پر سوز نبود،
زخم شرم آور بود؛
خواب ديدم در تو،
رود از تب ميسوخت،
نور گيسو مي بافت،
باغچه گل ميدوخت؛
دوستم داشته باش!
عطر ها در راهند،
«دوستت دارم»ها، آه، چه کوتاهند!
شهريار قنبري |
|
|
|
|
|
|
 |
آزاد  سال صفري!
تاريخ عضويت: شنبه 24 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 80 اعتبار کسب شده: 232 محل سکونت: جنسيت: نامشخص |
 |
پنجشنبه 21 تير 1386، ساعت 18:15 |
|
 |
10 ماه و 9 روز پيش |
|
#182
|
| |
شرمت باد!
اين گونه صفاي دل داري
و وفا نگه مي داري.
ترا چه رسد که دعوي خدايي مي کني و شهوت لبهاي خود را به هواي بوسه اش تسکين نمي دهي.
ننگ بر تو که در عرش خود نشسته اي و مست در کوچه ي معشوق نعره نمي زني.
ترا چه رسد که از عشق توبه کني
و به عقل هدايت شوي.
بگذار و بگذر!
خدايي در شأن تو نيست.
گدايي کن
چونان مستي که خرقه نيز در گرو دارد.
پادشاهي آسماني از آنِ مسيح است.
و ترا آن شايد که گوساله را ساختن، زر در آتش نهي.
گرماي لبانش را
چراغ زمستان خويش کن.
که هيچ زاهدي
تنهايي خود را
به وصال حوريان آرام نداد! |
_________________ من از آن روز که رسوا شده ام، آزادم
|
|
|
|
|
 |
خورشيد خانم  بزنم به تخته!
تاريخ عضويت: پنجشنبه 24 خرداد 1386 مجموع ارسالها: 101 اعتبار کسب شده: 1156 محل سکونت: آسمان سن: 22 جنسيت: زن |
 |
پنجشنبه 04 مرداد 1386، ساعت 12:21 |
|
 |
9 ماه و 26 روز پيش |
|
#183
|
| |
عروسک مي گويد : اگر خدا براي يه لحظه يادش مي رفت که من يک عروسکم و به من يک ذره زندگي مي بخشيد ، احتمالآ هر چه را که به فکرم مي رسيد بر زبان نمي آوردم . اما به هر چه مي گفتم فکر مي کردم .
کم مي خوابيدم و بيشتر به رويا فرو مي رفتم ، چون مي دانم هر دقيقه که چشمانم را مي بندم شصت ثانيه نور را از دست مي دهم .
وقتي ديگران توقف ميکردن راه مي رفتم و و وقتي ديگران در خواب بودند ، بيدار مي شدم . وقتي ديگران حرف ميزدند گوش مي کردم .
خداي من ...
من خيلي چيز ها آموخته ام ...
من آموخته ام که همه مردم مي خواهند بر فراز بلندي ها و کوه ها زندگي کنند ، بي آنکه بدانند خوشبختي واقعي در در شيوه بالا رفتن از سر بالايي نهفته است نه رسيدن به آن ...
آموخته ام که وقتي نوزاد تازه به دنيا ، براي اولين بار انگشت پدرش را در دست کوچکش مي فشارد ....
خداي من ، من اگر قلب داشتم ...
يه روز نمي گذاشتم بگذرد، بي آنکه به مردم بگويم عشق زيباترين هديه خداوند است.
من خيلي چيز ها از شما آدم ها ياد گرفته ام .اما در واقع اينها کمکي به من نمي کند، چرا که وقتي مرا در تنهاييم ، در يک گوشه بگذاريد ، خواهم مرد . |
|
_________________
دي شيخ با چراغ همي گشت گرد شهر..........کز ديو و دل ملولم و انسانم آرزوست
گفتند يافت مي نشود گشته ايم ما.............گفت آنچه يافت مي نشود آنم آرزوست
|
|
|
|
|
 |
جواد  داره راه ميفته!
تاريخ عضويت: جمعه 26 آبان 1385 مجموع ارسالها: 317 اعتبار کسب شده: 1202 محل سکونت: سکون معنا ندارد سن: 18 جنسيت: مرد |
 |
پنجشنبه 04 مرداد 1386، ساعت 14:45 |
|
 |
9 ماه و 25 روز پيش |
|
#184
|
| |
امروز صداي عجيبي توي گوشم بود
نميدونم صداش آشنا نبود ، شايدم آشنا بود اما نميدونم....
حرفاش برام عجيب بود ....
نمي فهميدم چي ميخواد بگه....
کاش ميفهميدم..........
سريع حرف ميزد.........
حرفاشو تکرار ميکرد..........
اما من هيچکدوم از حرفاشو نمي فهميدم............
اما کاش ميفهميدم...........
قاطي کرده بودم.......
يه دفعه به خودم اومدم ديدم صورتم خيسه...........
آخرم نهميدم چي گفت و اينکه چرا اشکام جاري شده بود.........
اما اينو فهميدم که حس عجيبي بود شايدم حس عجيبي داشت!
....؟؟!!!!؟؟؟؟!!!!!
|
|
_________________ من منم،هيچکس به جاي من نيست و من به جاي هيچکس نيستم،پس آنگونه زندگي ميکنم که ميانديشم.
هميشه راهي براي نفوذ است و هيچ سيستمي به طور مطلق امن نيست. بلکه بايستي آن راه نفوذ را کشف کرد .هنر هک هم در همين نکته متبلور ميشود
|
|
|
|
|
 |
جواد  داره راه ميفته!
تاريخ عضويت: جمعه 26 آبان 1385 مجموع ارسالها: 317 اعتبار کسب شده: 1202 محل سکونت: سکون معنا ندارد سن: 18 جنسيت: مرد |
 |
پنجشنبه 04 مرداد 1386، ساعت 14:49 |
|
 |
9 ماه و 25 روز پيش |
|
#185
|
| |
|
|
|
|
 |
خورشيد خانم  بزنم به تخته!
تاريخ عضويت: پنجشنبه 24 خرداد 1386 مجموع ارسالها: 101 اعتبار کسب شده: 1156 محل سکونت: آسمان سن: 22 جنسيت: زن |
 |
يکشنبه 11 شهريور 1386، ساعت 0:23 |
|
 |
8 ماه و 18 روز پيش |
|
#186
|
| |
اي خورشيد بر در دروازه مغرب ايستاده اي چه کني؟
چشم انتظار کيستي؟
غروب کن!
بگذار شب بيايد.
بگذار جامه ي سياهش را بر چهره ي کائنات افکند.
بگذار شب بر سرم باز خيمه زند!
دکتر علي شريعتي |
|
_________________
دي شيخ با چراغ همي گشت گرد شهر..........کز ديو و دل ملولم و انسانم آرزوست
گفتند يافت مي نشود گشته ايم ما.............گفت آنچه يافت مي نشود آنم آرزوست
|
|
|
|
|
 |
آزاد  سال صفري!
تاريخ عضويت: شنبه 24 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 80 اعتبار کسب شده: 232 محل سکونت: جنسيت: نامشخص |
 |
پنجشنبه 20 دي 1386، ساعت 3:43 |
|
 |
4 ماه و 8 روز پيش |
|
#187
|
| |
روزي دگر گذشت و دگر دير مي شود
آدم ميان هر دو-سه دم پير مي شود
زندان جسم ماست زمان، تند و تيز رو
آدم به لحظه هاي غمزده زنجير مي شود
بايد شلختگي مفرط خود را دوا کنم
بي نظم، آنِ عشق ما و شما دير مي شود
بايد به هر صلاة صلايت زنم به نام
ور نه دلم ز درد هجر زمينگير مي شود
افسوس! پر تهي است کلامم ز مهر کس
عاشق بدون عشق چه تخدير مي شود!
تضمين عمر ما و شما لحظه لحظه است
بيا تا حرفمان به سادگي تفسير مي شود
آزاد ز مهر تواَم! مهر من، بيا
خوبي به بند توست که تعبير مي شود |
_________________ من از آن روز که رسوا شده ام، آزادم
|
|
|
|
|
 |
اکتيو  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: سهشنبه 20 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 1148 اعتبار کسب شده: 2078 محل سکونت: اهواز جنسيت: مرد |
 |
يکشنبه 19 اسفند 1386، ساعت 14:57 |
|
 |
2 ماه و 8 روز پيش |
|
#188
|
| |
صدا مي زنند ترا
صدا مي زنند به کوچ
سياه چادرها و مشکها را برداريد
بره ها را در آغوش بگيريد
فصل کوچ است
زمستان چه زود فرا رسيده است
ييلاق و قشلاق را هر دو برف فرا گرفته است
چراگاهي نيست
علفي نيست
گَوَنها نيز خشک هستند.
سال پار يادت هست؟
سال مرگ سميه بانو
بيش از هميشه گوسفندان را به چرا بردي
که مرتع پايين تپه را آتش زدي؟
خورشيد که در صنوبر بود؛
چاه کفتر را کور کردي:
"سياه چادري ديگر اينجا علم نکنند"
دشت مثل کف دست است
کوه مثل بيابان...
و چاه کفتر مثل مشک چرميِ نو
خود را فروختي مشتي
خود را فروختي
آن حبه شيرين که مرد گذري داد
قند حبه بود! نه حب جاوداني...
خان کوچک ديگر به مرتع تو نمي آيد
اما ترا نيز ديگر مرتعي نيست...
به جاي ديگر کوچ بايد... |
|
|
|
|
|
|
 |
آزاد  سال صفري!
تاريخ عضويت: شنبه 24 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 80 اعتبار کسب شده: 232 محل سکونت: جنسيت: نامشخص |
 |
جمعه 02 فروردين 1387، ساعت 19:40 |
|
 |
1 ماه و 26 روز پيش |
|
#189
|
| |
توانم باز خواندت از هماره؟
توانم ياد کردت تا هميشه؟
توان آيا سپردت دست خاطر،
ولي يادت نگردد يک کليشه؟ |
_________________ من از آن روز که رسوا شده ام، آزادم
|
|
|
|
|
 |
رزيتا  داره راه ميفته!
تاريخ عضويت: سهشنبه 08 فروردين 1385 مجموع ارسالها: 310 اعتبار کسب شده: 500 محل سکونت: تهران جنسيت: زن |
 |
شنبه 03 فروردين 1387، ساعت 15:06 |
|
 |
1 ماه و 25 روز پيش |
|
#190
|
| |
شاد بودن هنر است
شاد کردن هنري والاتر
ليک هرگز نپسنديم به خويش
که چو يک شکلک بي جان شب و روز
بي خبر از همه خندان باشيم
بي غمي عيب بزرگي ست که دور از ما باد |
|
_________________ عزيزم لذت دنيا به مال است
نه در عقل و نه در فهم و کمال است
|
|
|
|
|
 |
رزيتا  داره راه ميفته!
تاريخ عضويت: سهشنبه 08 فروردين 1385 مجموع ارسالها: 310 اعتبار کسب شده: 500 محل سکونت: تهران جنسيت: زن |
 |
شنبه 03 فروردين 1387، ساعت 15:09 |
|
 |
1 ماه و 25 روز پيش |
|
#191
|
| |
از نخل برهنه سايه داري مطلب
عزّت به قناعت است ،ذلت به طمع
از مردم اين زمانه ياري مطلب
با عزّت خود بساز، خواري مطلب |
|
_________________ عزيزم لذت دنيا به مال است
نه در عقل و نه در فهم و کمال است
|
|
|
|
|
 |
اکتيو  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: سهشنبه 20 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 1148 اعتبار کسب شده: 2078 محل سکونت: اهواز جنسيت: مرد |
 |
پنجشنبه 08 فروردين 1387، ساعت 0:41 |
|
 |
1 ماه و 21 روز پيش |
|
#192
|
| |
به عنوان پيشنهاد دهنده تالار آئينه و مؤسس اين دلايه ها؛
مي خوام يک نکته رو به همه دوستاني که از دلشون در اينجا مطلب مي نويسن بگم:
اين تالار براي نوشتن مطالب خود بچه هاست؛ نه مطالب ديگران.
گاهي حرف ديگران قصه دلتنگي ماست؛ خب اشکالي نداره.
ولي در خيلي موارد تالار آئينه با لابي و تالار ادبيات قاطي ميشه.
تالار آئينه قرار بود که آئينه تالار دل اعضا باشه.
دلنوشته ها و دست نوشته هاي بر و بچ رو مي خواستيم در اين دفتر يادداشت مشترک ثبت کنيم.
تا غبار زمان و زنگار تنهايي اونها رو از ما نگيره.
الان بيشتر نوشته هاي ادبي از دوستاني است که از آسمان و زمين شاکي هستند.
و حتي مسافران کوير هم شاکي هستند؟؟
چرااااا؟ |
|
_________________ علي يارت
|
|
|
|
|
 |
شازده کوچولو  پرچونه!!
تاريخ عضويت: يکشنبه 17 دي 1385 مجموع ارسالها: 951 اعتبار کسب شده: 6183 محل سکونت: هيدالو سن: 26 جنسيت: مرد |
 |
پنجشنبه 08 فروردين 1387، ساعت 1:22 |
|
 |
1 ماه و 21 روز پيش |
|
#193
|
| |
|
|
|
|
 |
اکتيو  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: سهشنبه 20 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 1148 اعتبار کسب شده: 2078 محل سکونت: اهواز جنسيت: مرد |
 |
پنجشنبه 08 فروردين 1387، ساعت 1:31 |
|
 |
1 ماه و 21 روز پيش |
|
#194
|
| |
|
|
|
|
 |
usofan  سال صفري!
تاريخ عضويت: چهارشنبه 01 تير 1384 مجموع ارسالها: 67 اعتبار کسب شده: 573 محل سکونت: جنسيت: نامشخص |
 |
شنبه 14 ارديبهشت 1387، ساعت 21:34 |
|
 |
13 روز و 15 ساعت پيش |
|
#195
|
| |
حتما يه مشکلي دارم
وقتي که عنوان نامههام با Re آغاز ميشه
وقتي که دوست داشتن رو فقط توي نوشته ، شعر ، فيلم ، سريال و .... ميبينم
حتماْ مشکل دارم
وقتي به سادگي نمي تونم ديگران رو درک کنم
وقتي که همه چيز رو بازي و قاعده و قانون و نمايش ميبينم حتماْ مشکل دارم
اين مشکلي هم نيست که با پزشک و روانشناس به سادگي حل بشه چون اونا هم بازي ميکنند
وقتي اين قدر بد گمان شدهام و گفتههاي کسي رو باور نميکنم مشکل دارم
وقتي که مثل حالا دارم کلي گويي ميکنم و براي ديگران پيام ميفرستم و به پيامهاي عمومي و سخنراني علاقهمند شدهام
حتما مشکل دارم |
|
|
|
|
|
|
 |
|
|