| نویسنده |
پیغام |
zohre khanoom  پرچونه!!
تاريخ عضويت: شنبه 10 تير 1385 مجموع ارسالها: 876 اعتبار کسب شده: 106 محل سکونت: karaj جنسيت: نامشخص |
 |
شنبه 11 آذر 1385، ساعت 22:25 |
|
 |
1 سال و 7 ماه پيش |
|
#46
|
| |
|
کي ميخواد کيو بزنه زن نبايد مرد رو بزنه اين نظر منه زندگي در صلح و صفا خوبه عزيزم |
|
_________________ ميوه نخور نشسته وايسا بخور
|
|
|
|
|
 |
اميرحسين  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: چهارشنبه 06 مهر 1384 مجموع ارسالها: 1616 اعتبار کسب شده: 5329 محل سکونت: ايران جنسيت: مرد |
 |
شنبه 11 آذر 1385، ساعت 22:35 |
|
 |
1 سال و 7 ماه پيش |
|
#47
|
| |
| zohre khanoom نوشته بود: |
| کي ميخواد کيو بزنه زن نبايد مرد رو بزنه اين نظر منه زندگي در صلح و صفا خوبه عزيزم |
آره خوب! ولی اون پیرمرد فیلسوف «پوپر» یک اصطلاحی درست کرده بود به نام «جنگ برای صلح». هر چند من این حرف و این اصطلاحش رو زیاد نمیپسندم....
من دوست ندارم کتک بخورم تا صلح بشه! بنابراین حرفت رو کاملاً قبول دارم. |
|
|
|
|
|
|
 |
zohre khanoom  پرچونه!!
تاريخ عضويت: شنبه 10 تير 1385 مجموع ارسالها: 876 اعتبار کسب شده: 106 محل سکونت: karaj جنسيت: نامشخص |
 |
يکشنبه 12 آذر 1385، ساعت 14:08 |
|
 |
1 سال و 7 ماه پيش |
|
#48
|
| |
|
وقتي زن احترام مردشو نگه داره مطمئنا مرد هم اين کار رو ميکنه به نظر من زن نبايد رو حرف مردش به خصوص تو جمع حرف بزنه ميدونم همه الان ميگن چقدر ذليلي ولي پدر من با رفتارش و نه زور گوئي ياد داده که چون از يه کاري مثلا بدش مياد ما اونو انجام نديم |
|
_________________ ميوه نخور نشسته وايسا بخور
|
|
|
|
|
 |
اميرحسين  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: چهارشنبه 06 مهر 1384 مجموع ارسالها: 1616 اعتبار کسب شده: 5329 محل سکونت: ايران جنسيت: مرد |
 |
يکشنبه 12 آذر 1385، ساعت 14:20 |
|
 |
1 سال و 7 ماه پيش |
|
#49
|
| |
| zohre khanoom نوشته بود: |
| وقتي زن احترام مردشو نگه داره مطمئنا مرد هم اين کار رو ميکنه به نظر من زن نبايد رو حرف مردش به خصوص تو جمع حرف بزنه ميدونم همه الان ميگن چقدر ذليلي ولي پدر من با رفتارش و نه زور گوئي ياد داده که چون از يه کاري مثلا بدش مياد ما اونو انجام نديم |
دقیقاً. باید این از روی «خواست» طرف باشه، نه از روی اجبار. و اگر این طور باشه، زندگی خیلی «خوب» میگذره.
این چیزی که گفتی منحصر به یک فرهنگ هم نیست. همهجا این رفتار، رفتار طبیعی محسوب میشه. |
|
|
|
|
|
|
 |
zohre khanoom  پرچونه!!
تاريخ عضويت: شنبه 10 تير 1385 مجموع ارسالها: 876 اعتبار کسب شده: 106 محل سکونت: karaj جنسيت: نامشخص |
 |
يکشنبه 12 آذر 1385، ساعت 14:55 |
|
 |
1 سال و 7 ماه پيش |
|
#50
|
| |
از موضوع نميخوام پرت شيم
آره باز به دنيا ميومدم اما کمتر ناله ميزدم |
|
_________________ ميوه نخور نشسته وايسا بخور
|
|
|
|
|
 |
اميرحسين  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: چهارشنبه 06 مهر 1384 مجموع ارسالها: 1616 اعتبار کسب شده: 5329 محل سکونت: ايران جنسيت: مرد |
 |
يکشنبه 12 آذر 1385، ساعت 15:06 |
|
 |
1 سال و 7 ماه پيش |
|
#51
|
| |
| zohre khanoom نوشته بود: |
از موضوع نميخوام پرت شيم
آره باز به دنيا ميومدم اما کمتر ناله ميزدم |
هر لحظه از زندگی که آدم احساس کنه که داره بهش «خوب» میگذره، خواستنیه. چرا زندگی دوباره بخواهیم؟
به نظر من این تصمیم که مورد سؤاله، چیزیه که هر روز و هر لحظه داریم میگیریم:
هر لحظه میتونیم تصمیم بگیریم که زندگی تازهای رو شروع کنیم.
یا که به روزمرگیٰها بچسبیم. |
|
|
|
|
|
|
 |
Omid  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: جمعه 11 آذر 1384 مجموع ارسالها: 3038 اعتبار کسب شده: 1310 محل سکونت: Florida سن: 35 جنسيت: مرد |
 |
يکشنبه 12 آذر 1385، ساعت 19:29 |
|
 |
1 سال و 7 ماه پيش |
|
#52
|
| |
| مهربان... نوشته بود: |
My dear, when looking for men, an experinced woman is never looking for "love" young men love to dream about love and experinced women know it very well.! That's how they get you (more detailes cost $500)!
|
|
|
_________________ هر روز رو نميشمريم، ما هفته ها رو ميشمريم که هفته گذشته رو وحيد شمرد... مثل اينکه تو خيلي منتظري...
|
|
|
|
|
 |
Bayas Gool  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: پنجشنبه 19 مرداد 1385 مجموع ارسالها: 2113 اعتبار کسب شده: 4177 محل سکونت: Tehran جنسيت: زن |
 |
دوشنبه 13 آذر 1385، ساعت 0:55 |
|
 |
1 سال و 7 ماه پيش |
|
#53
|
| |
قابل توجه همه کساني که گزينه نه رو انتخاب کردن:
براي زندگي کردن ...
بسيار کم فرصت داريم
اما براي روزي که خواهيم رفت
از اين جا تاابديت
قدر ثانيه هاي اندک زندگي ات را بدان
شايد آن دنيا، آن گونه که فکر مي کني نباشد!!!! |
_________________ ياد آور اين باشيم که عشق معجزه مي کند 
|
|
|
|
|
 |
Yaghma  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: يکشنبه 18 دي 1384 مجموع ارسالها: 1095 اعتبار کسب شده: 3772 محل سکونت: همين امروز ...! سن: 23 جنسيت: زن |
 |
يکشنبه 19 آذر 1385، ساعت 21:02 |
|
 |
1 سال و 7 ماه پيش |
|
#54
|
| |
"دنيا جاي خوبي است، ارزش جنگيدن را دارد"
دست خودم بود زودتر مي يومدم. |
|
_________________ فقط اگر تو بخواهي
در عکسي 3 در 4
هزار بار
زانو مي زنم ...!
|
|
|
|
|
 |
حيف!  پرچونه!!
تاريخ عضويت: يکشنبه 19 شهريور 1385 مجموع ارسالها: 649 اعتبار کسب شده: 1058 محل سکونت: شيراز جنسيت: نامشخص |
 |
يکشنبه 19 آذر 1385، ساعت 22:38 |
|
 |
1 سال و 7 ماه پيش |
|
#55
|
| |
همه جا تاريک بود ......تاريک بود يا روشن بود يا هنوز رنگي نبود يا بود و او نمي ديد ....شايد مي خواست بيبند رنگ چيست ......احساس عجيبي داشت يا شايد نداشت ...پس از کجا مي دانست که احساس عجيبي دارد ...و اصلا از کجا مي دانست که عجيب است و يا احساس است يا نيست پس چيست اين؟.....تنها يک حس نفهمي خالص!......هنوز يک فاصله ميان دانستن و ندانستن ........ميان آنهمه مجهول يک معلوم اضافي ...اضافي به اندازه تمام معادله هاي حل شده..... عجول و با همان درجه خلوص نفهمي پريد وسط معادله ..از اين جا بود که جوابها حل ميشد...و چقدر جالب بود جوابهاي يک معلوم غلط.......حل ميکرد و با سرعت به معلومات تازه اي ميرسد غلط پشت غلط.......هر بار عده اي مي ماندند .....اندکي درنگ ميکردند ...يکي ميگفت کل ماجرا غلط است ......و مي ماند براي هميشه ....ديگري يکي از جوابها را بر ميداشت و ادامه ميداد.......آنها که مانده بودند اشتباه را يافته بودند .....همان معلوم اول ......رنگ ها همه يکي بود ...رنگي نبود جز بي رنگي ...حسي نيست جز حس خالص بي حسي .....آرامش سکون...... آنچه از دست رفته بود......آنچه مانده بود يک کاغذ سياه از حل غلط يک معادله.....اما هنوز مجهول آخر حل نشده ...و جاي اميد هست.......براي همه فيلسوف هاي نابغه مسائل لاينحل.....باز همان نفهمي کار گشا بود ....کاش مي دانستيم که نقطه قوت ما همان نفهمي است......که نمي دانيم ........که اگر براستي مي دانستيم واي به حالمان !
مسئله حل نشد......زمان به انتها رسد ....صورت سؤال پاک شد و تمام کودن ها به بهشت رفتند.......و فيلسوف ها به جهنم !به ادامه حل سؤالها ...تا روزي دريابند جواب سؤال اين است بزرگ بنويس من هيچ نمي دانم........و به استاد بده....و به بهشت برو....
با همه اين چرندياتي که سر هم کردم بازم ميو مدم تا اينجاش که خوب بوده ...اگه قرار باشه يه روز پشيمون بشم ....فکر نمي کنم تو اين دنيا باشه |
|
|
|
|
|
|
 |
مسافر کوير  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: شنبه 23 خرداد 1383 مجموع ارسالها: 1800 اعتبار کسب شده: 4889 محل سکونت: خودمم نميدونم! جنسيت: مرد |
 |
دوشنبه 20 آذر 1385، ساعت 11:19 |
|
 |
1 سال و 7 ماه پيش |
|
#56
|
| |
|
Das Nicht Nichten. |
_________________ - آلارم!آلارم!
- کنيشنيش ! 
|
|
|
|
|
 |
نبي  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 06 شهريور 1385 مجموع ارسالها: 1216 اعتبار کسب شده: 4142 محل سکونت: اوينور دنيا! سن: 24 جنسيت: مرد |
 |
دوشنبه 20 آذر 1385، ساعت 14:06 |
|
 |
1 سال و 7 ماه پيش |
|
#57
|
| |
was sagtest du? Ich verstende nicht |
_________________ Every experience you have and how it makes you feel is a direct result of your perspective on life.
|
|
|
|
|
 |
manisa  داره راه ميفته!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 تير 1385 مجموع ارسالها: 333 اعتبار کسب شده: 914 محل سکونت: tehran سن: 30 جنسيت: زن |
 |
چهارشنبه 22 آذر 1385، ساعت 3:38 |
|
 |
1 سال و 7 ماه پيش |
|
#58
|
| |
می خواستم درباره یک موضوعی که بحث داغ تالار هم هست چیزهایی بنویسم البته خیلی وقت بود که روی این موضوع فکر می کردم که اگه دست خودم بود به این دنیا می آمدم یا نه ؟ جواب دادن به این سوال برای من که اصولاً زندگی رو زیاد سخت نمی گیرم هم خیلی سخت بود ، میدانید وقتی خیلی سنم کم تر بود اصلا مثل حالا به زندگی نگاه نمی کردم من خیلی زودتر از سنم بزرگ شدم و این به خاطر شرایطی بود که آن زمان من تو خانوادم داشتم آن موقع ها دوست نداشتم که بدنیا می آمدم چون زندگی هیچ جاذبه ای برام نداشت و فکر می کردم بدبخترین موجود روی زمین من هستم که حتی خدا خیلی زودتر از موعود به این دنیا فرستاده که غذابش بده (هفت ماهه دنیا آمدم )هم منو و هم خانواده ام که همیشه منتظر بودن یکی خبر بده که بچشون تموم کرده در کل بچه ای بودم که بارها تا مرز مردن رفتم اما هر بار خدا یک جوری کشیدم بالا و موندم تا الان. اما الان از آن سالها خیلی می گذره و من بزرگ شدم با کوله باری از تجربه خوب و بد که مه آنها را مدیون سفرهایی هستم انجام دادم کردن چون سفر رفتن و دین جاهای مختلف را خیلی دوست دارم توی این سفرها دیدم که زندگی و دنیا واقعا آن چیزی نبوده که من تصور می کردم آدمهایی رو دیدم که واقعا بدبخت بودن ولی در اوج بدبختی از خوشبختیشون حرف می زدن و میجنگدن برای زندگی کردن آنجا بود که فهمیدم من همه چیز دارم تو زندگی به غیر امید و ایمان به خودم ،تو این مدت من حتی به خودم فرصت نداده بودم که یک بار خوشبختی و شاد بودن رو امتحان کنم فکر میکردم سرنوشت من همینه و من نمی تونم آنو تغییر بدم .اما آمدم و به خودم یک شانس دادم شانس زندگی و شروع کردم و آن زندگی به قول خودم تکراری رو عوض کردم ،و برای رسیدن به تمام هدفهای زندگیم شروع به مبارزه کردم و گاهی وقتها خیلی بد شکست می خوردم اما هیچ وقت از شکست خوردن نترسیدم چون نمی خواستم هدفم رو گم کنم و هر وقت شکست می خوردمم بلند می شدم و دوباره از نو شروع می کردم ،الان که به عقب نگاه می کنم واقعا لذت می برم چون تمام آن سختی ها باعث شد من بزرگ و بزرگتر شم به نظر من زندگی آنقدر قشنگه که ارزش جنگیدن داره ،آنقدر چیزهای قشنگ تو زندگی وجود داره که باید زنده موند و تجربه کرد بیاین از یه چیز ساده شروع کنیم مثلا نمیدونید چه لذتی داره هر شب آمدن به تالار و خواندن نوشته های شما ،و یک لذت بزرگتر پیدا کردن یه عالمه دوست خوب و خوش فکره ،اینها برای من لذت زندگیه وخیلی چیزهای که کوچک به نظر می رسن می تونن باعث بشن از زندگی لذت ببریم مثلا ما از این که دوستام دلشون برام تنگ میشه و منو به خاطردارن لذت مبرم و............
من هم خیلی وقتها کم آوردم حتی الان هم که فکر می کنم خیلی قوی شدم بعضی وقتها کم میآرم و گریه می کنم اما همه اینها 10 دقیقه بیشتر نیست چون اگه خوب فکر کنیم می بینیم همیشه یک راهی هست و بیخود کم آوردیم ،اما من توصیه می کنم اگه کم آوردن حتما گریه کنید چون خالی میشید و بی احساس نمی شید ....اما همه این روده درازی ها برای این بود که هم جوابی این سوال داده باشم و هم اینکه یه قصه ای که امروز به طور اتفاقی دیدم و کتابش رو خریدم رو تعریف کنم ....امروز یکی از روزهای خوب برفی تهرون بود و من هوس کردم برم دنبال یکی از دوستام و به یک قهوه مهمونش کنم آن هم با توجه به مشغله زیادش تمام جلسه هاشو کنسل کرد و با من آمد که هم کمی قدم بزنیم و هم مهمون من بشه واقعا از همحبتی باهاش لذت بردم جای همتون خالی بعد ازش خداحافظی کردم تا برم انقلاب که یک هدیه کوچولو بگیرم برای یکی از دوستام که بشدت افسرده هست و من نگرانش هستم و هم برای خودم کتاب و سی دی بخرم که یکدفعه دو کتاب نظرم رو جلب کرد یکی شاد باش لعنتی که خوندنش را به همه توصیه می کنم آن را برای دوستم خریدم و دیگری کتاب خداجون اگه منو نمی آفریدی .................. که برای شما دوستای خوبم گرفتم .... و در آخر می خوام بگم .از اینکه با شما هستم لذت می برم از اینکه شما بخشی از فکر من هستید لذت می برم واز اینکه من رو دوست خودتان می دانید احساس خیلی خوبی دارم و چه خوبه که تو این دنیا هستم و این روزها رو هم تجربه کن و خیلی دوستون دارم ...و اما این قصه رو می خوام تقدیم کنم به مسافر کویر ، امید ، مهدی ، صدای دل ، احسان ،پانته آ ، سیا و سفید ، زهره خانوم کوچو لو ، غریبه آشنا ، علی بابا ،................................. همه همه تون که دوست داشتم اسماتون یادم بود تا می نوشتم ..................
خدا جون اگه منو نمی آفریدی
ما مهم هستیم چون آفریده شده ایم
بالاخره چشم به جهان گشود خوشحال از این که به دنیا آمده
و متعجب از این همه زیبایی روی زمین
شروع کرد به جست و خیز کردن .روی گلها می غلتید ،از درخت ها بالا می رفت ،روی موج دریا دراز می کشید و بالا و پایین می پرید و فریاد می زد :
آهای من آمده ام ،منم ،اکسیژن،آهای آهای ....اما
هیچ موجودی از جایش تکان نخورد و هیچ صدایی شنیده نشد .یکه خورد و باصدای آرام تری گفت :درخت ها ،گل ها ،پروانه ها !رودخانه ها!دریای بزرگ!یعنی هیچ کدام از شما منتظر من نبودید ؟!اصلاًشما مرا می بینید ؟!صدای مرا می شنوید ؟!ولی دید نه ،کسی به او توجه نمی کند .از این همه بی اعتنایی آزرده شده بود و نمی دانست چه باید بکند .داد زد به آنها تنه زد ،و تکانشان داد ،ولی...............
نه.... مثل اینکه اصلاً قضیه فرق می کرد آنها بی توجه و خودخواه نبودند.این اکسیژن ما بود که دیده نمی شد.او تازه پی برد که نه رنگ دارد نه بو دارد،نه شکل دارد و نه اصلاً دیده می شود .اکسیژن خیلی دلشکسته شد . در ساحل نشست ،و به دریا خیره شد و شروع کرد به گریه کردن به خدا گفت:
اصلاًمنظورت از آفرینش من چه بوده ؟اگر مرا نمی آفریدی چه می شد ؟
موجودی که رنگ ، بو و شکل ندارد به چه درد می خورد ؟تو که این طبیعت پر از گل ،درخت ،آب،دریا ،جنگل ،آدم و همه زیبایی ها رو آفریدی ،نمی شد کمی از این زیباییها ،رنگ ها و شکل ها را هم به من می دادی ؟
حالا دیگر دلش می خواست بر گردد به همان جایی که بود.این زندگی دیگر چه لذتی داشت ؟
آیا دیگر می توانست مهربانی خدا را باور کند ،یا خدا را دوست داشته باشد ؟اصلاًآیا خدا او را دوست داشت ؟
اینها فکرهایی بود که ذهن اکسیژن را به خود مشغول کرده بود ،آنقدر مشغول بود که نفهمید کی و چطور خوابش برد.
غزیزم تو می خواستی با من حرف بزنی ؟تو از دست من ناراحت بودی ؟
تو از آفرینش خودت ناراضی بودی و می خواستی به راز آفرینشت پی ببری ؟
باشد پس خوب گوش کن و حواست را جمع کن ، عزیزم .
می دانی بدانی وقتی داشتم تو را می آفریدم به چه فکر می کردم ،به این که وقتی تو به دنیا بیایی ،دنیا به شکلی در خواهد آمد ؟اصلاًتو به چه صورتی می توانی ظاهر شوی و مفید باشی ،این زندگی چه طور می تواند برای تو لذتبخش باشد؟
حالا این گوی را در دستت بگیر ،بچرخانش و خوب به آن نگاه کن و به من گوش کن.دید که عده ای آدم در گوی ظاهر شدند و بعد خدا از آنها پرسید :«آفریدهای من ،به من بگویید چه چیزی را اگر از شما بگیرم نمی توانید زنده بمانید؟»
آدم ها سریعاً و با همدیگر جواب دادند:«خدای مهربان،خب معلوم است ،اکسیژ]ن ،آب،غذا».
اکسیژن؟اکسیژن ؟
یعنب باور کنم ؟یعنی آنها مرا میشناختند ؟حتی اسم مرا هم می دانستند!آدمها را چه به من بعد اندکی فکر کرد؟اما......
«اما چه عزیزم؟» «اما شاید اگر آب و غذا باشد،دیگر به من احتیاجی نباشد»
خدا لبخندی زد و گفت: « گوی را بچرخان ».
اکسیژن فریاد زد:« چه جنگل قشنگی !چه درخت هایی!چه حیوانان جور واجوری!».
خدا گفت:«تو همیشه می خواستی جای آنها باشی و با حسرت به زندگیشان نگاه می کردی .اینها همان غذای آدم ها هستند».
مادر طبیعت رو کرد به جگل و به حیواناتش و گفت :«فرزندان عزیزم ،به من بگویید چه چیز باعث حیات شماست و بدون آن نمی توانید زنده بمانید و این همه زیبایی از بین می رود؟»
همه با سرو صدا گفتند:«اکسیژن وآب».
یعنی باور کنم ؟اینهمه زیبایی به وجود من احتیاج دارد ؟منی که نه دیده می شوم ،و نه شکل دارم،خدای من..........
ولی اکسیژن از شدت بغض و گریه نتوانست ادامه دهد .هم گریه می کرد و هم می خندید .
همانطور که می خندید و گریه می کرد ناگهان احساس کرد که بالا و پایین می رود .آره ،این موج دریا بود که با تکانهایش او را بیدار می کرد و به دنیای واقعی بر می گرداند ،با این تفاوت که او این بار از دنیا لذت می برد ،از بودنش ،از زندگی ،از درخت ها ،گل ها ،پروانه ها ،باران و دریا و.....
اما هنوز دو سوال در ذهنش باقیمانده بود:
آب حیاتی تر است یا من ؟و همان طور که خدا می گفت ،این زندگی چطور می تواند بریم لذتبخش باشد؟حتماً اینها هم جواب دارند ،و لی اینبار می خواهم خودم جواب سوالم را پیدا کنم .اما پیدا کردن جواب مستلزم این بود که او بیشتر بداند.پس به را افتاد و رفت که بگردد جواب سوالاتش را پیدا کند.
شب ها را روز می کرد ،روزها را شب .روی شانه آدمها،بال پروانه ها و پرند ها از این طرف به آن طرف می رفت .زیر درخت ها ،روی موج دریا ها می خوابید و استراحت می کرد و این بهترین لحظات زندگیش بود که می گذشت .حالا دیگر چنذ سال از تولد اکسیژن می گذشت و او خیلی جاها رفته بود و خیلی چیزها دیده و تجربه کرده بود.با گازهای دیگر آشنا شده بود و خلاصه زندگی برایش معنای دیگری پیدا کرده بود ،هر روز از زندگی برایش یک تجربه جدید بود و هر یک از این روزها به دانسته هایش اضافه می شد.دریک روز تازه که با بقیه روزهای قنگش فرق داشت ،کسی را دید که مثل خودش بود .او هم نه شکل داشت و نه رنگ و نه بو .
با این تفتوت که جنسش با اکسیژن فرق می کرد.
اکسیژن احساسی عجیب نسبت به او داشت .جلو رفت و نزدیکش شد:
«سلام».
«سلام».
«من اکسیژنم».
«من هم هیدروژنم ».
«تو هم مثل من نه رنگ داری ،نه شکل ........ ».
هیدروژن حرفش را قطع کرد و گفت :
«آره من هم مثل تو برای موجودات مفیدم و به شکل های مختلف در موجودات ظاهر می شوم .من هم مثل تو موجودات را سیراب می کنم ».
«معذرت می خواهم ،ولی این من و تم نیستیم که موجودات را سیراب می کنیم ،آن آب است که به آنها طراوت می دهد و سیرابشان می کند ».
«ولی دقیقاً این من و تو هستیم که بعد از پیوستن به هم به آب تبدیل می شویم و مه ،باران،رود،دریا،.......»
ولی خدا جون اگه منو نمی آفریدی ...........................
و اما وظیفه من و تو در زندگی !!!!!!!!!!!!!!!!!!!! |
|
|
|
|
|
|
 |
علي بابا  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: شنبه 14 مرداد 1385 مجموع ارسالها: 1059 اعتبار کسب شده: 1572 محل سکونت: کهکشان راه شيري درب اول سمت راست !!! سن: 29 جنسيت: مرد |
 |
چهارشنبه 22 آذر 1385، ساعت 12:27 |
|
 |
1 سال و 7 ماه پيش |
|
#59
|
| |
|
ich kann nicht Deutsches verstehen. kannst du Farsi sprechen? |
|
|
|
|
|
|
 |
سکوت  داره راه ميفته!
تاريخ عضويت: چهارشنبه 15 آذر 1385 مجموع ارسالها: 270 اعتبار کسب شده: 0 محل سکونت: زياد دور نيست جنسيت: نامشخص |
 |
چهارشنبه 22 آذر 1385، ساعت 13:15 |
|
 |
1 سال و 7 ماه پيش |
|
#60
|
| |
مانيساي عزيزم
واقعا لذت بردم و خوشحال شدم که به يادم بودي
دقيقا همين چيزي که من از خودم ميپرسم وقتي که ميخوام رگمو بزنم ميگم خدا چرا منو آفريده حتما دليل داشته
شايد باور نکني ولي تالار اونقدر براي من مهمه که خوابش رو ميبينم خواب بعضي از بچه ها و يک بار خواب همه’ خانوماي تالار من واقعا همتونو دوست دارم
آقا مهدي که مظلوميت تو چهرشون موج ميزنه اصغر که از همه کوچيکتره شما و....
دوستتون دارم و آرزوي سلامتي براي تک تکتون دارم |
|
_________________ با تمام بي کسي هايم کسي دارم هنوز
چشم مشتاق و دل دلواپسي دارم هنوز
|
|
|
|
|
 |
|
|