| نویسنده |
پیغام |
pantea  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 09 مرداد 1385 مجموع ارسالها: 1265 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: سن: 25 جنسيت: زن |
 |
جمعه 03 آذر 1385، ساعت 18:07 |
|
 |
1 سال و 12 ماه پيش |
|
#1
|
| |
کمی جلوتر
من آن طرف امروز پیاده می شوم
کمی نزدیک به پنجشنبه نگهدار
کسی از سایه های هر چه ناپیدا می اید
از آن طرف کودکی
و نزدیک پنجشنبه به راه بعد از امروز می افتد
کمی نزدیک به پنجشنبه نگهدار
تو همان آشناترین صدای این حدودی
که مرا میان مکث سفر
به کودک ترین سایه ها می بری
با دلم که هوای باغ کرده است
با دلم که پی چند قدم شب زیر ماه می گردد
و مرامی نشیند
می نشینم و از یادمی روم
می نشینم و دنیا را فکر می کنم
آشناترین صدای این حدود پنجشنبه
کنار غربت راه و مسافران چشمخیس
دارم به ابتدای سفر می روم
به انتهای هر چه در پیش رو می رسم
گوش می کنی ؟
می خواهم از کنار همین پنجشنبه حرفی بزنم
حالا که دارم از یاد می روم
دارم سکوت می شوم
می خواهم آشناترین صدای این حدود تازه شوم
گوش می کنی؟
پیش روی سفر
بالای نزدیک پنجشنبه برف گرفته است
پیش روی سفر
تا نه این همه ناپیدا
تنها منم که آشناترین صدای این حدودم
تنها منم که آشناترین صدای هر حدودم
حالا هر چه باران است ، در من برف می شود
هر چه دریاست ، در من آبی
حالا هر چه پیری است ، در من کودک
هر چه ناپیدا ، در من پیدا
حالا هر چه هر روز و بعد از این
هر چه پیش رو
منم که از یاد می روم ، آغاز می شوم
و پنجشنبه نزدیک من است
جهان را همین جا نگهدار
من پیاده می شوم
... |
|
_________________ مه اديان و بيشترِ آيينها به شيشهي پنجره ميمانند : راستي را از پسِ آنها ميبينيم، ولي ميان ما و راستي حائل ميشوند و ما را از آن دور ميدارند. جبرانخليلجبران
اين پيغام تا به حال يک بار و توسط pantea در تاريخ جمعه 03 آذر 1385، ساعت 18:10 ويرايش شده است. |
|
|
|
|
 |
pantea  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 09 مرداد 1385 مجموع ارسالها: 1265 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: سن: 25 جنسيت: زن |
 |
جمعه 03 آذر 1385، ساعت 18:08 |
|
 |
1 سال و 12 ماه پيش |
|
#2
|
| |
توو چه لحظه هايي از زندگي دوست داشتيد؟ يا داريد؟ زمان متوقف بشه؟
چرا؟ |
|
_________________ مه اديان و بيشترِ آيينها به شيشهي پنجره ميمانند : راستي را از پسِ آنها ميبينيم، ولي ميان ما و راستي حائل ميشوند و ما را از آن دور ميدارند. جبرانخليلجبران
|
|
|
|
|
 |
حيف!  پرچونه!!
تاريخ عضويت: يکشنبه 19 شهريور 1385 مجموع ارسالها: 658 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: شيراز جنسيت: نامشخص |
 |
جمعه 03 آذر 1385، ساعت 18:34 |
|
 |
1 سال و 12 ماه پيش |
|
#3
|
| |
اول دو هفته قبل از امتحاناي فاينال يه يه ماهي زمان مي ايستاد ....بعد هفته بعدش يه دو هفته مي ايستاد.....بعد دو رو ز قبلش يه سه چهار رو زي.... بعد شبش يه پرش دو سه روزي ميکرد....
دليلش واضحه چون من هميشه يه دو سه ماهي از همه عقب بودم...وقتي بچه ها شروع مي کردن به دوره و درس خوندن من تازه يادم ميومد نه کتابشو دارم نه کلاسشو درست حسابي رفتم نه يادم مياد بار قبلي که افتادم سوالا بيشتر از کجاها بود.... |
|
|
|
|
|
|
 |
zohre khanoom  پرچونه!!
تاريخ عضويت: شنبه 10 تير 1385 مجموع ارسالها: 876 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: karaj جنسيت: نامشخص |
 |
جمعه 03 آذر 1385، ساعت 18:45 |
|
 |
1 سال و 12 ماه پيش |
|
#4
|
| |
کودکي پر شد از خنده
نه نه گاهي گريه
گاهي ترس
و جواني فقط غصه را پر کرد
جوان سوخت
در آتش حسرت
حسرتي پر از شکست
دستت را به من بده
تا با خود تو را به اوج رويا برم
رويائي پر از دروغ
اما شيرين |
|
_________________ ميوه نخور نشسته وايسا بخور
|
|
|
|
|
 |
|
|
|
|
شما نمیتوانید در این تالار موضوع جدیدی ارسال کنید شما نمیتوانید به موضوعات این تالار پاسخ دهید شما نمیتوانید پیغامهای ارسالی خود در این تالار را، ویرایش کنید شما نمیتوانید پیغام های ارسالی خود در این تالار را حذف کنید شما نمیتوانید در نظرسنجیهای این تالار شرکت کنید
|
| |