| نویسنده |
پیغام |
آزاد  سال صفري!
تاريخ عضويت: شنبه 24 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 80 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: جنسيت: نامشخص |
 |
چهارشنبه 23 مهر 1382، ساعت 16:02 |
|
 |
5 سال و 1 ماه پيش |
|
#1
|
| |
از پس شيشه به دنيا نگه مي کردم،
زيبا بود!
پر ز پاکي و صداقت؛ از عشق.
گرم و پر شور و نشاط.
- سايه سرد درختي به روي شيشه فتاد.
من جهان را ديدم:
همه تاريکي و ظلمت؛ همه جهل.
سرد و بيروح؛ پر شر.
و چنين شد که من آينه را بشکستم.
و از آن روز دگر بيخبر از خويش شدم،
گرد از چهره ي خود نزدودم؛
- و خسي را از زلف.
چشم خود را بگشا:
از پس شيشه به دنيا منگر؛
چشم بگشا و جهان را بشناس.
و هماره در آيينه نگه کن؛ زنهار!
- هرگز او را مشکن.
دوست آيينه توست.
دوست فرداي تو نيست؛ دنياي تو نيست.
خود به دنيا بنگر.
شاد و آزاد در انديشه ي فرداها باش. |
_________________ من از آن روز که رسوا شده ام، آزادم
|
|
|
|
|
 |
آزاد  سال صفري!
تاريخ عضويت: شنبه 24 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 80 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: جنسيت: نامشخص |
 |
چهارشنبه 30 مهر 1382، ساعت 12:19 |
|
 |
5 سال و 1 ماه پيش |
|
#2
|
| |
لحظه آخر ز راه زندگي
لرزش اندام من آخر گرفت
چون که حس آشناي يک پدر
طفل اندام مرا در بر گرفت
در ميان لحظه هاي گم شده
آرزوي هاي دلم پيدا شده
دختر طبع من اينک حامله است
آرزوي آخرم بابا شده
در همه بيغوله ها من گشته ام
بند بر هر ضريحي بسته ام
چنگ در هر دامني انداختم
تا بينديشم که شايد رسته ام
ديگر از اين ناخدايان خسته ام
امشبم ديگر قراري ديگر است
من هميشه بيقراري کرده ام
ليکن امشب بيقراري ديگر است
جسم من لرزان و روحم مضطرب
جمله رؤياهاي من بر باد شد
آشناي خويش را من يافتم
لحظه اي رفت و دلم آزاد شد |
_________________ من از آن روز که رسوا شده ام، آزادم
|
|
|
|
|
 |
|
|
|
|
شما نمیتوانید در این تالار موضوع جدیدی ارسال کنید شما نمیتوانید به موضوعات این تالار پاسخ دهید شما نمیتوانید پیغامهای ارسالی خود در این تالار را، ویرایش کنید شما نمیتوانید پیغام های ارسالی خود در این تالار را حذف کنید شما نمیتوانید در نظرسنجیهای این تالار شرکت کنید
|
| |