| نویسنده |
پیغام |
zohre khanoom  پرچونه!!
تاريخ عضويت: شنبه 10 تير 1385 مجموع ارسالها: 876 اعتبار کسب شده: 106 محل سکونت: karaj جنسيت: نامشخص |
 |
شنبه 13 آبان 1385، ساعت 13:10 |
|
 |
1 سال و 8 ماه پيش |
|
#1
|
| |
خانمها و آقايوني که ذوق هنري دارن:
بيايد با کمک هم داستان بنويسيم من اولشو مينويسم شما ادامشو و مشخص کنيد شخصيت اولمون دختره يا پسر
ممنون |
|
_________________ ميوه نخور نشسته وايسا بخور
|
|
|
|
|
 |
zohre khanoom  پرچونه!!
تاريخ عضويت: شنبه 10 تير 1385 مجموع ارسالها: 876 اعتبار کسب شده: 106 محل سکونت: karaj جنسيت: نامشخص |
 |
شنبه 13 آبان 1385، ساعت 13:36 |
|
 |
1 سال و 8 ماه پيش |
|
#2
|
| |
اون روز هم مثل هميشه ساعت شماته دار که يادگار آقاجون پدر بزرگش بود که را’س ساعت 6 زنگ زد هميشه با شنيدن صداي زنگ ساعت به ياد آقا جون ميافتاد و همين باعث ميشد با لبخند از جاش بلند بشه
سريع بلند شد.جاش رو مرتب کرد و به سمت دستشوئي رفت به صورتش دو بار آب خنک پاشيد آب خنک باعث شد سر حال بياد يه لحظه به خودش در آينه نگاه کرد با خود گفت....... |
|
_________________ ميوه نخور نشسته وايسا بخور
اين پيغام تا به حال يک بار و توسط zohre khanoom در تاريخ چهارشنبه 17 آبان 1385، ساعت 14:10 ويرايش شده است. |
|
|
|
|
 |
sunson  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 24 مهر 1385 مجموع ارسالها: 1850 اعتبار کسب شده: 6588 محل سکونت: پشت هيچستان! جنسيت: نامشخص |
 |
شنبه 13 آبان 1385، ساعت 16:16 |
|
 |
1 سال و 8 ماه پيش |
|
#3
|
| |
اين جوري ديگه نمي شه ادامه داد! از اون روزي که اون اتفاق افتاده بود، ديگه هيچي مثل قبل نبود! ديگه حتي از ديدن صورت خودش هم توي آيينه يه جوريش مي شد! تا حالا هزار بار خواسته بود ايينه رو بشکنه! اما خوب اون آيينه هم يه جورايي به قضيه ربط داشت؛ اون آيينه يه جور تابو شده بود براش؛ که حتي مي ترسيد صدمه اي بهش بزنه!
با يادآوري خاطرات ترسي وجودش رو فرا گرفت از دستشويي اومد بيرون و رفت ......... |
|
_________________ برو بچ کامپيوتر همه ديوونن ولي هاليشون نيست!!
"فلفلو"
|
|
|
|
|
 |
سراب  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: شنبه 22 مهر 1385 مجموع ارسالها: 2354 اعتبار کسب شده: 3487 محل سکونت: شيراز سن: 20 جنسيت: مرد |
 |
شنبه 13 آبان 1385، ساعت 16:22 |
|
 |
1 سال و 8 ماه پيش |
|
#4
|
| |
با حوله صورتش رو خشک کرد |
_________________ I Am SO Cute!!! 
|
|
|
|
|
 |
zohre khanoom  پرچونه!!
تاريخ عضويت: شنبه 10 تير 1385 مجموع ارسالها: 876 اعتبار کسب شده: 106 محل سکونت: karaj جنسيت: نامشخص |
 |
شنبه 13 آبان 1385، ساعت 18:32 |
|
 |
1 سال و 8 ماه پيش |
|
#5
|
| |
حوله رو به کناري انداخت و فورا تغيير لباس داد. نگاهي به ساعت کرد 5 دقيقه وقت داشت با خود گفت صبحانه رو با او ميخورم آيا امروز هم او نميخواد بياد راستي چرا ديروز نيامده بود خداکنه امروز بياد من اگر اونو نبينم دق ميکنم
با شنيدن صداي بوق سرويس رشته’ افکارش از هم گسست .کيفش را بر داشت و به راه افتاد وقتي سوار ميشد فورا متوجه شد که......... |
|
_________________ ميوه نخور نشسته وايسا بخور
|
|
|
|
|
 |
sunson  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 24 مهر 1385 مجموع ارسالها: 1850 اعتبار کسب شده: 6588 محل سکونت: پشت هيچستان! جنسيت: نامشخص |
 |
شنبه 13 آبان 1385، ساعت 19:21 |
|
 |
1 سال و 8 ماه پيش |
|
#6
|
| |
|
اون رو داخل خونه جا گذاشته! به سرعت برگشت داخل خونه، رفت توي اتاقش، در کمدش رو باز کرد، اما اون جا نبود. همه جاي خونه رو به هم ريخت! همه جا رو گشت اما نبود که نبود! صداي بوق سرويس دائما بلند تر مي شد! بيشتر از اين نمي تونست صبر کنه. بايد ميرفت! برگشت توي سرويس ؛ به اين فکر کرد که اون چيزي که گم کرده بودخودش بود!!! سرويس حرکت کرد .... |
|
_________________ برو بچ کامپيوتر همه ديوونن ولي هاليشون نيست!!
"فلفلو"
|
|
|
|
|
 |
zohre khanoom  پرچونه!!
تاريخ عضويت: شنبه 10 تير 1385 مجموع ارسالها: 876 اعتبار کسب شده: 106 محل سکونت: karaj جنسيت: نامشخص |
 |
شنبه 13 آبان 1385، ساعت 20:00 |
|
 |
1 سال و 8 ماه پيش |
|
#7
|
| |
|
ناگهان يادش اومد اون اگشتر رو گذاشته تو کيفش نفس راحتي کشيد با خودش گفت امروز ديگه بايد بهش حقيقتو بگم من بي او ميميرم به عقب برگشت تا ببينه او آمده يا نه اما........ |
|
_________________ ميوه نخور نشسته وايسا بخور
|
|
|
|
|
 |
sunson  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 24 مهر 1385 مجموع ارسالها: 1850 اعتبار کسب شده: 6588 محل سکونت: پشت هيچستان! جنسيت: نامشخص |
 |
شنبه 13 آبان 1385، ساعت 20:04 |
|
 |
1 سال و 8 ماه پيش |
|
#8
|
| |
|
اما يادش اومد که خيلي وقته که اون رو از دست داده ، و حالا تنها چيزي که ازش داره همين انگشتره که گاهي اون رو به اشتباه مي اندازه که اون هست و منتظرش همون جايي که بار ائل اون انگشتر رو بهش داده بود و همون جايي که بار آخر اون انگشتر رو بهش پس داده بود! يه قطره اشک اومد روي گونه هاش!.... |
|
_________________ برو بچ کامپيوتر همه ديوونن ولي هاليشون نيست!!
"فلفلو"
|
|
|
|
|
 |
zohre khanoom  پرچونه!!
تاريخ عضويت: شنبه 10 تير 1385 مجموع ارسالها: 876 اعتبار کسب شده: 106 محل سکونت: karaj جنسيت: نامشخص |
 |
شنبه 13 آبان 1385، ساعت 20:32 |
|
 |
1 سال و 8 ماه پيش |
|
#9
|
| |
|
سرويس ناگهان به جائي خورد وچپ شد آرزو کرد کاش بميرد تا به محبوبش برسد احساس درد عجيبي ميکرد اما ديگر چيزي نفهيد وقتي چشم باز کرد......... |
|
_________________ ميوه نخور نشسته وايسا بخور
|
|
|
|
|
 |
sunson  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 24 مهر 1385 مجموع ارسالها: 1850 اعتبار کسب شده: 6588 محل سکونت: پشت هيچستان! جنسيت: نامشخص |
 |
شنبه 13 آبان 1385، ساعت 20:36 |
|
 |
1 سال و 8 ماه پيش |
|
#10
|
| |
|
ديد که يه پارچه سفيد کشيدن روي صورتش! مي خواست که پارچه رو بزنه کنار اما نمي تونست! احساس سبکي خاصي مي کرد! احساس مي کرد که ديگه به چيزي تعلق نداره! اما يه جور ترش خاصي هم توي وجودش بود، مي خواست بفهمه اون بيرون چه خبره ، که يه دفعه.... |
|
_________________ برو بچ کامپيوتر همه ديوونن ولي هاليشون نيست!!
"فلفلو"
|
|
|
|
|
 |
سراب  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: شنبه 22 مهر 1385 مجموع ارسالها: 2354 اعتبار کسب شده: 3487 محل سکونت: شيراز سن: 20 جنسيت: مرد |
 |
شنبه 13 آبان 1385، ساعت 21:01 |
|
 |
1 سال و 8 ماه پيش |
|
#11
|
| |
|
|
|
|
 |
zohre khanoom  پرچونه!!
تاريخ عضويت: شنبه 10 تير 1385 مجموع ارسالها: 876 اعتبار کسب شده: 106 محل سکونت: karaj جنسيت: نامشخص |
 |
شنبه 13 آبان 1385، ساعت 21:07 |
|
 |
1 سال و 8 ماه پيش |
|
#12
|
| |
|
بابا .... تو داستان حال آدمو ميگيريا اهههههههههه |
|
_________________ ميوه نخور نشسته وايسا بخور
|
|
|
|
|
 |
harvard  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: شنبه 26 مهر 1382 مجموع ارسالها: 1595 اعتبار کسب شده: 1199 محل سکونت: سکون معنا ندارد !!! بايد امشب بروم !!! جنسيت: مرد |
 |
يکشنبه 14 آبان 1385، ساعت 10:14 |
|
 |
1 سال و 8 ماه پيش |
|
#13
|
| |
|
|
|
|
 |
mhaji  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 3388 اعتبار کسب شده: 3447 محل سکونت: Montreal جنسيت: مرد |
 |
يکشنبه 14 آبان 1385، ساعت 10:31 |
|
 |
1 سال و 8 ماه پيش |
|
#14
|
| |
| harvard نوشته بود: |
آه از آن نگاه
آه از آن نگاه
ذره ذره تمام هستي مرا نور ميکند
زير بار سنگين نگاهش آب ميشدم . به افق خيره بودم و هيچ نميگفتم و در دل چه غوغايي داشتم .... |
و دقيقا به همين دليل بال شاپرکها را کندم
تا اينهمه دور شمع نگردند
و همه را ريختم جلوي سگ آقاي پتيول
خوب بود سراب؟ |
|
|
|
|
|
|
 |
sunson  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 24 مهر 1385 مجموع ارسالها: 1850 اعتبار کسب شده: 6588 محل سکونت: پشت هيچستان! جنسيت: نامشخص |
 |
يکشنبه 14 آبان 1385، ساعت 11:19 |
|
 |
1 سال و 8 ماه پيش |
|
#15
|
| |
| mhaji نوشته بود: |
| harvard نوشته بود: |
آه از آن نگاه
آه از آن نگاه
ذره ذره تمام هستي مرا نور ميکند
زير بار سنگين نگاهش آب ميشدم . به افق خيره بودم و هيچ نميگفتم و در دل چه غوغايي داشتم .... |
و دقيقا به همين دليل بال شاپرکها را کندم
تا اينهمه دور شمع نگردند
و همه را ريختم جلوي سگ آقاي پتيول
خوب بود سراب؟  |
خوب آقا دستتون درد نکنه که مياد اين وسط ذوق هنري تون رو به رخ همه مي کشيد!
اکر مي شه لطف کنيد اين ذوق سرشارتون رو نگه داريد چون ممکنه يکي يه وقت چشمتون بزنه!!! به خصوص اون آقاي سراب و پيروانش! ( حالا سراب زياد خبري نيست اما لطفا پيروهاش زياد نشن)) |
|
_________________ برو بچ کامپيوتر همه ديوونن ولي هاليشون نيست!!
"فلفلو"
|
|
|
|
|
 |
|
|