| نویسنده |
پیغام |
sunson  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 24 مهر 1385 مجموع ارسالها: 1888 اعتبار کسب شده: 8529 محل سکونت: پشت هيچستان! جنسيت: نامشخص |
 |
سهشنبه 16 آبان 1385، ساعت 13:31 |
|
 |
1 سال و 9 ماه پيش |
|
#91
|
| |
همين الان منابع آگاه ( خود زهره خانوم) اعلام کردند که ادامه خواهند داد! پس ادامه ميديم! |
|
_________________ برو بچ کامپيوتر همه ديوونن ولي هاليشون نيست!!
"فلفلو"
|
|
|
|
|
 |
sunson  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 24 مهر 1385 مجموع ارسالها: 1888 اعتبار کسب شده: 8529 محل سکونت: پشت هيچستان! جنسيت: نامشخص |
 |
سهشنبه 16 آبان 1385، ساعت 13:52 |
|
 |
1 سال و 9 ماه پيش |
|
#92
|
| |
يه چيزي مثل يه تيکه يخ که آروم آروم روي پوستم مي لغزيد و ميومد پايين! بايد حرفم رو بهش مي زدم! مگه يه آدم چند بار توي زندگي عاشق مي شه؟؟؟ چند بار از يه دختر خوشش مياد!
و حالا هم از تنها چيزي که مطمئن بودم اين بود که اگر از دستش بدم هيچ وقت خودم رو نمي بخشم! بايد يه جوري بهش مي فهموندم که چي شده!
اومدم سر حرف رو باز کنم که آرش همکلاسيم اومد به طرف ما و گفت : ببخشيد خانوم نظري نمي خوايد زودتر بريد خونه؟ مهمون داريد ها!
اون لبخندي زد و گفت : داشتم مي رفتم ديگه! مامانتون که گفت ساعت 6 مياييد! هنوز خيلي وقته!
من درست مثل يه مترسک که گنجشک ها ازش نمي ترسن ايساده بودم و نگاه مي کردمکه چي داره اتفاق ميفته!
بقيه حرف هاشون رو متوجه نشدم! فقط همين رو فهميدم که از من خداحافظي کرد و رفت! حالا من مونده بودم و يه سوال بي جواب و يه آدم! به حسين گفتم : براي چي داري ميري خونه اون ها؟
گفت : امر خيره!
خشک شدم! چي مي تونستم بگم؟؟؟؟ از يه طرف مي خواستم طرف رو بکشم!
ولش کردم رفتم توي خيابون ! خيابون بي انتها بود...... |
|
_________________ برو بچ کامپيوتر همه ديوونن ولي هاليشون نيست!!
"فلفلو"
|
|
|
|
|
 |
harvard  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: شنبه 26 مهر 1382 مجموع ارسالها: 1595 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: سکون معنا ندارد !!! بايد امشب بروم !!! جنسيت: مرد |
 |
سهشنبه 16 آبان 1385، ساعت 15:56 |
|
 |
1 سال و 9 ماه پيش |
|
#93
|
| |
خيابان بي انتها بود و دل من بسي تنگ . هيچ نميدانستم در چه حالم . گاهي قطره اي اشک از چشمانم به پايين ميغلطيد و گاهي ميخواستم فرياد بزنم. از انسانها ميگريختم تا مبادا سر عشق را در چشمانم به نظاره بنشينند . گاهي ميخواستم فرياد بزنم و دريغ که نميشد . بي هدف به سويي راه افتادم شايد جايي که بتوان لحظه اي تنها بود .
در خويش بودم و به هيچ نمي انديشيدم . گويي از اينکه فکر کنم و او در ذهنم تداعي شود وحشت داشتم .
- چه بايد کرد ؟
يک سوال بي جواب !!! سوالي که تا کنون بارها از خود پرسيده بودم بي آنکه جوابي داشته باشم .
همچنان در خيابان راه ميرفتم که ناگهان طنين آيه اي از مسجد مرا به سوي خود کشيد :
- و لا تغنطوا من رحمة الله
گويي نوري بود که به تاريکي هاي ذهنم تابيد . اذان ميگفتند به سوي مسجد شتافتم تا نماز بخوانم تا قلبم آرام شود .
وضو گرفتم و وارد مسجد شدم ... |
|
_________________ عملکرد هر انسان ريشه در بينشها و گرايشهايي دارد که خود، برگرفته از داده هاي خامي است که در زندگي روزانه به دست مي آيد . از همين روست که ابرقدرتها مي کوشند که با کاناليزه کردن اخبار و اطلاعات جهاني ، گرايشها و در نتيجه ، مواضع علمي جوامع بشري را به کنترل خود درآورند .
اسرائيل بايد از صحنه روزگار محو شود .
|
|
|
|
|
 |
sunson  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 24 مهر 1385 مجموع ارسالها: 1888 اعتبار کسب شده: 8529 محل سکونت: پشت هيچستان! جنسيت: نامشخص |
 |
سهشنبه 16 آبان 1385، ساعت 16:54 |
|
 |
1 سال و 9 ماه پيش |
|
#94
|
| |
آب خنک حالم رو بهتر کرد! ولي هنوز هم داشتم بهش فکر مي کردم! به اتفاقي که افتاده بود، به اون چيزي که رخ داده بود و به اون چيزي که داشت رخ مي داد! ديگه اون اصلا برام مهم نبود! تا همين چند لحظه پيش داشتم به خاطرش مي مردم و حالا ديگه حتي وجودش برام اهميتي نداشت! يا داشتم اين جوري به خودم تلقين مي کردم! نمي خواستم که واقعيت رو اون جوري که هست بپيذيرم! مي خواستم فرار کنم؛ مي خواستم برميه جاي دور که ديگه نبينمش؛ ديگه نمي خواستم هيچ دختري رو ببينم! مي دونستم که فکرم اشتباه هست اما اون لحظه من فقط مي خواستم که فراموش کنم!
يه جورايي از خودم بدم اومده بود! از اين کم رويي خودم؛ از اين که نمي تونستم چند کلمه حرف بزنم! از مسجد زدم بيرون مي خواستم برم ..... |
|
_________________ برو بچ کامپيوتر همه ديوونن ولي هاليشون نيست!!
"فلفلو"
|
|
|
|
|
 |
harvard  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: شنبه 26 مهر 1382 مجموع ارسالها: 1595 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: سکون معنا ندارد !!! بايد امشب بروم !!! جنسيت: مرد |
 |
سهشنبه 16 آبان 1385، ساعت 17:44 |
|
 |
1 سال و 9 ماه پيش |
|
#95
|
| |
ميخواستم برم يه جايي خودم را گم و گور کنم که صداي اذان نماز من را به خودش آورد :
- الله اکبر الله اکبر
خدا بزرگ تر است .بزرگ تر از همه چيز . بزرگ تر از اينکه من بخوام به هيچ جاي ديگه اي پناه ببرم . کجا بهتر از خونه خدا ؟
برگشتم داخل مسجد و به نماز ايستادم .
بعد از نماز خيلي حالم بهتر بودم . سر به سجده گذاشتم و از ته دل دعا کردم .
از مسجد اومدم بيرون . حالم خيلي بهتر بود . اولين کاري که به ذهنم رسيد اين بود که تحقيق کنم ببينم حقيقت ماجرا چه بوده است ؟ شايد من باز هم زود قضاوت کرده بودم ؟
يا نه شايد هنوز دير نشده بود ؟ بايد کاري ميکردم
بايد اين بار به خدا توکل ميکردم و ماجرا را تموم ميکردم . شماره خانم نظري را داشتم . شماره را گرفتم . قلبم تند تند ميزد خواستم قطع کنم که صداي خودش پشت تلفن من را در جا خشک کرد :
- بله بفرمائيد ؟!!!
- سلام
.... |
|
_________________ عملکرد هر انسان ريشه در بينشها و گرايشهايي دارد که خود، برگرفته از داده هاي خامي است که در زندگي روزانه به دست مي آيد . از همين روست که ابرقدرتها مي کوشند که با کاناليزه کردن اخبار و اطلاعات جهاني ، گرايشها و در نتيجه ، مواضع علمي جوامع بشري را به کنترل خود درآورند .
اسرائيل بايد از صحنه روزگار محو شود .
|
|
|
|
|
 |
zohre khanoom  پرچونه!!
تاريخ عضويت: شنبه 10 تير 1385 مجموع ارسالها: 876 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: karaj جنسيت: نامشخص |
 |
سهشنبه 16 آبان 1385، ساعت 18:40 |
|
 |
1 سال و 9 ماه پيش |
|
#96
|
| |
جرئت حرف زدن نداشتم براي همين رود قطع کردم از کيوسک گوئي به بيرون پرت شدم
ديگه هوا داشت تاريک ميشد راه افتادم به سمت خونه در حالي که ميدونستم برم خونه مامانم همه چيزو از نگام ميخونه به خونه نزديک شدم زنگ رو زدم يه صداي نا آشنا جواب داد فکر کردم اشتباه اومدم اما..... |
|
_________________ ميوه نخور نشسته وايسا بخور
|
|
|
|
|
 |
zohre khanoom  پرچونه!!
تاريخ عضويت: شنبه 10 تير 1385 مجموع ارسالها: 876 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: karaj جنسيت: نامشخص |
 |
سهشنبه 16 آبان 1385، ساعت 18:41 |
|
 |
1 سال و 9 ماه پيش |
|
#97
|
| |
جرئت حرف زدن نداشتم براي همين رود قطع کردم از کيوسک گوئي به بيرون پرت شدم
ديگه هوا داشت تاريک ميشد راه افتادم به سمت خونه در حالي که ميدونستم برم خونه مامانم همه چيزو از نگام ميخونه به خونه نزديک شدم زنگ رو زدم يه صداي نا آشنا جواب داد فکر کردم اشتباه اومدم اما..... |
|
_________________ ميوه نخور نشسته وايسا بخور
|
|
|
|
|
 |
sunson  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 24 مهر 1385 مجموع ارسالها: 1888 اعتبار کسب شده: 8529 محل سکونت: پشت هيچستان! جنسيت: نامشخص |
 |
سهشنبه 16 آبان 1385، ساعت 18:46 |
|
 |
1 سال و 9 ماه پيش |
|
#98
|
| |
خوب که دقت کردم ديدم که اين که دايي محسن خودمه! کلي خوشحال شدم! آخه دايي محسن رو من خيلي دوست داشتم و هميشه باهاش درد و دل مي کردم؛ اين جوري مي تونستم يک کمي خودم رو راحت کنم!
رفتم داخل خونه! داييم مثل هميشه با روي خندون ازم ستقبال کرد! بعد از سلام و احوالپرسي داييم گفـت : پسر مثل هميشه نيستي! چيزي شده؟
من هم که از خدا خواسته همه چيز رو براش تعريف کردم! داييم گفت:..... |
|
_________________ برو بچ کامپيوتر همه ديوونن ولي هاليشون نيست!!
"فلفلو"
|
|
|
|
|
 |
harvard  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: شنبه 26 مهر 1382 مجموع ارسالها: 1595 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: سکون معنا ندارد !!! بايد امشب بروم !!! جنسيت: مرد |
 |
سهشنبه 16 آبان 1385، ساعت 18:54 |
|
 |
1 سال و 9 ماه پيش |
|
#99
|
| |
دائيم گفت : کاش زودتر قضيه را برام تعريف کرده بودي . ميتونستي روي کمک من حساب کني . حالا هم اول از همه بايد تحقيق کنيم ببينيم قضيه اون دوستت ارش چي بوده ؟ بعد ميتونيم تصميم بگيريم که چه کار کنيم .
دائي بلند شد و از اتاق رفت بيرون . گفتم حتما رفته با مامان صحبت کنه و الانه که داد و بيداد راه بيافته اما دايي با گوشي تلفن برگشت و گوشي را داد دست من
- شماره شون را بگير
با ناباوري نگاهش کردم .
- چي ؟!!!
- ميگم شماره خانه شان را بگير
- آخه واسه چي ؟
- تو شماره را بگير . بقيه اش به خودم مربوطه !!!
- آخه ميخواين چي بهشون بگين ؟
- اون ديگه به من مربوطه
شماره را که گرفتم دايي گوشي را از من گرفت و من را از اتاق فرستاد بيرون !!!
خواستم پشت در بايستم ببينم چي ميگن اما دايي ارام صحبت ميکرد و مشخص نبود چي ميگه ؟
.... |
|
_________________ عملکرد هر انسان ريشه در بينشها و گرايشهايي دارد که خود، برگرفته از داده هاي خامي است که در زندگي روزانه به دست مي آيد . از همين روست که ابرقدرتها مي کوشند که با کاناليزه کردن اخبار و اطلاعات جهاني ، گرايشها و در نتيجه ، مواضع علمي جوامع بشري را به کنترل خود درآورند .
اسرائيل بايد از صحنه روزگار محو شود .
|
|
|
|
|
 |
sunson  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 24 مهر 1385 مجموع ارسالها: 1888 اعتبار کسب شده: 8529 محل سکونت: پشت هيچستان! جنسيت: نامشخص |
 |
سهشنبه 16 آبان 1385، ساعت 18:59 |
|
 |
1 سال و 9 ماه پيش |
|
#100
|
| |
صحبت هاي داييم که تموم شد از اتاق اومد بيرون! چهرش يه جورايي نااميد بود! انگار مي خواست يه چيزي بگه که نمي خواست بگه!
گفتم دايي چي شده؟
گفت: دايي جان دير اقدام کردي! الان ديگه فکر نکنم کاري بشه کرد!
سرم گيج رفت؛ افادم روي زمين!
چشمام رو که باز کردم........... |
|
_________________ برو بچ کامپيوتر همه ديوونن ولي هاليشون نيست!!
"فلفلو"
|
|
|
|
|
 |
harvard  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: شنبه 26 مهر 1382 مجموع ارسالها: 1595 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: سکون معنا ندارد !!! بايد امشب بروم !!! جنسيت: مرد |
 |
سهشنبه 16 آبان 1385، ساعت 19:05 |
|
 |
1 سال و 9 ماه پيش |
|
#101
|
| |
چشم هام را که باز کردم دايي داشت بالاي سرم ميخنديد !!!
با ناباوري نگاهش کردم !!!
- دايي حال من خنده داره ؟!!!
- آره !!! خوبشم خنده داره !!! دايي جان شوخي کردم .
- يعني چي شوخي کردم ؟
- باهاش صحبت کردم . از صحبت هاش بر مي آمد که گويي خودش هم چيزهايي ميدانسته اما وقتي ديده تو اقدامي نميکني خواسته يه جوري وادارت کنه اقدامي کني به همين خاطر هم به آرش گفته بياد جلوي تو اون حرف را بزنه ... |
|
_________________ عملکرد هر انسان ريشه در بينشها و گرايشهايي دارد که خود، برگرفته از داده هاي خامي است که در زندگي روزانه به دست مي آيد . از همين روست که ابرقدرتها مي کوشند که با کاناليزه کردن اخبار و اطلاعات جهاني ، گرايشها و در نتيجه ، مواضع علمي جوامع بشري را به کنترل خود درآورند .
اسرائيل بايد از صحنه روزگار محو شود .
|
|
|
|
|
 |
zohre khanoom  پرچونه!!
تاريخ عضويت: شنبه 10 تير 1385 مجموع ارسالها: 876 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: karaj جنسيت: نامشخص |
 |
سهشنبه 16 آبان 1385، ساعت 19:08 |
|
 |
1 سال و 9 ماه پيش |
|
#102
|
| |
|
نه بچه ها بذاريد من بگم باشه؟ |
|
_________________ ميوه نخور نشسته وايسا بخور
|
|
|
|
|
 |
harvard  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: شنبه 26 مهر 1382 مجموع ارسالها: 1595 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: سکون معنا ندارد !!! بايد امشب بروم !!! جنسيت: مرد |
 |
سهشنبه 16 آبان 1385، ساعت 19:11 |
|
 |
1 سال و 9 ماه پيش |
|
#103
|
| |
| zohre khanoom نوشته بود: |
| نه بچه ها بذاريد من بگم باشه؟ |
sunson که رفت .
نميشه همين را ادامه بدي ؟ |
|
_________________ عملکرد هر انسان ريشه در بينشها و گرايشهايي دارد که خود، برگرفته از داده هاي خامي است که در زندگي روزانه به دست مي آيد . از همين روست که ابرقدرتها مي کوشند که با کاناليزه کردن اخبار و اطلاعات جهاني ، گرايشها و در نتيجه ، مواضع علمي جوامع بشري را به کنترل خود درآورند .
اسرائيل بايد از صحنه روزگار محو شود .
|
|
|
|
|
 |
zohre khanoom  پرچونه!!
تاريخ عضويت: شنبه 10 تير 1385 مجموع ارسالها: 876 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: karaj جنسيت: نامشخص |
 |
سهشنبه 16 آبان 1385، ساعت 19:18 |
|
 |
1 سال و 9 ماه پيش |
|
#104
|
| |
همين رو ادامه ميديم اما با حضور سان
تعطيل ميکنيم فعلا |
|
_________________ ميوه نخور نشسته وايسا بخور
|
|
|
|
|
 |
harvard  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: شنبه 26 مهر 1382 مجموع ارسالها: 1595 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: سکون معنا ندارد !!! بايد امشب بروم !!! جنسيت: مرد |
 |
سهشنبه 16 آبان 1385، ساعت 19:19 |
|
 |
1 سال و 9 ماه پيش |
|
#105
|
| |
بسيار خوب
پس فعلا کار ميخوابه تا فردا |
|
_________________ عملکرد هر انسان ريشه در بينشها و گرايشهايي دارد که خود، برگرفته از داده هاي خامي است که در زندگي روزانه به دست مي آيد . از همين روست که ابرقدرتها مي کوشند که با کاناليزه کردن اخبار و اطلاعات جهاني ، گرايشها و در نتيجه ، مواضع علمي جوامع بشري را به کنترل خود درآورند .
اسرائيل بايد از صحنه روزگار محو شود .
|
|
|
|
|
 |
|
|