صفحه نخست  •  فهرست تالارها  •  نگارخانه  •  لیست اعضا  •  گروه‌ها  •  جستجو  •  ورود
 
1
ارسال موضوع جدیدپاسخ به موضوع
نویسنده پیغام
sunsonآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: دوشنبه 24 مهر 1385
مجموع ارسالها: 1888
اعتبار کسب شده: 8529
محل سکونت: پشت هيچستان!
جنسيت: نامشخص
ارسال يکشنبه 14 آبان 1385، ساعت 12:36
 1 سال و 9 ماه پيش
#31
 
چه رازي در آن نگاهش نهفته بود که اين گونه مرا به خود مي خواند و چه چيزي در وجودش بود که اين گونه مرا از او مي راند! بيشتر از اين نمي توانستم ....

_________________
برو بچ کامپيوتر همه ديوونن ولي هاليشون نيست!!

"فلفلو"
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
harvardآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: شنبه 26 مهر 1382
مجموع ارسالها: 1595
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: سکون معنا ندارد !!! بايد امشب بروم !!!
جنسيت: مرد
ارسال يکشنبه 14 آبان 1385، ساعت 12:42
 1 سال و 9 ماه پيش
#32
 
بیش از این نمیتوانستم نگاهش را تاب بیاورم . میخواستم از زیر نگاهش فرار کنم . بلند شدم و آرام از کلاس بیرون رفتم ...

_________________
عملکرد هر انسان ريشه در بينشها و گرايشهايي دارد که خود، برگرفته از داده هاي خامي است که در زندگي روزانه به دست مي آيد . از همين روست که ابرقدرتها مي کوشند که با کاناليزه کردن اخبار و اطلاعات جهاني ، گرايشها و در نتيجه ، مواضع علمي جوامع بشري را به کنترل خود درآورند .

اسرائيل بايد از صحنه روزگار محو شود .
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
sunsonآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: دوشنبه 24 مهر 1385
مجموع ارسالها: 1888
اعتبار کسب شده: 8529
محل سکونت: پشت هيچستان!
جنسيت: نامشخص
ارسال يکشنبه 14 آبان 1385، ساعت 12:51
 1 سال و 9 ماه پيش
#33
 
بيرون کلاس کمي هوا سرد بود ، ابرها تند تند داشتن رد مي شدن و خورشيد کم رنگ پاييزي زمين رو نارنجي رنگ کرده بود! روي برگها آروم آروم راه رفت؛ صداي خش خش برگ ها زير پاش کمکش مي کرد که بهتر فکر کنه، حالا تنها کاري که مي تونست بکنه اين بود که ....

_________________
برو بچ کامپيوتر همه ديوونن ولي هاليشون نيست!!

"فلفلو"
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
zohre khanoomآفلاين
پرچونه!!
پرچونه!!

آواتار

تاريخ عضويت: شنبه 10 تير 1385
مجموع ارسالها: 876
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: karaj
جنسيت: نامشخص
ارسال يکشنبه 14 آبان 1385، ساعت 13:00
 1 سال و 9 ماه پيش
#34
 
تا بتوانم نفسي بکشم حضور او نفسم را گرفته بود برف ميباريد اما من چون کوره اي داغتر و داغ تر ميشدم صدايش که از پشت مرا به سوي خود ميخواند خون را در رگهايم منجمد کرد براي لحظه اي.......

_________________
ميوه نخور نشسته وايسا بخور


اين پيغام تا به حال يک بار و توسط zohre khanoom در تاريخ يکشنبه 14 آبان 1385، ساعت 13:03 ويرايش شده است.
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
zohre khanoomآفلاين
پرچونه!!
پرچونه!!

آواتار

تاريخ عضويت: شنبه 10 تير 1385
مجموع ارسالها: 876
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: karaj
جنسيت: نامشخص
ارسال يکشنبه 14 آبان 1385، ساعت 13:02
 1 سال و 9 ماه پيش
#35
 
با کدوم ادامه بديم بچه ها؟

_________________
ميوه نخور نشسته وايسا بخور
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
harvardآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: شنبه 26 مهر 1382
مجموع ارسالها: 1595
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: سکون معنا ندارد !!! بايد امشب بروم !!!
جنسيت: مرد
ارسال يکشنبه 14 آبان 1385، ساعت 13:28
 1 سال و 9 ماه پيش
#36
 
آه از آن نگاه
آه از آن نگاه
ذره ذره تمام هستي مرا نور ميکند
زير بار سنگين نگاهش آب ميشدم . به افق خيره بودم و هيچ نميگفتم و در دل چه غوغايي داشتم . آهسته به روبرو خيره بودم و نمي توانستم چگونه بعد از مي توانم به زندگيم ادامه دهم! همه چيز براي من او شده بود و او براي من همه چيز!
اما او شايد ذره اي به من نمي انديشيد، شايد. ولي من با تمام وجودم مي خواستمش و مي دانستم به جز او برايم نيست و سعي کردم براي آخرين بار به يادش آورم. مهرباني هايش را ولي باز همباز هم خطي ذهنم را مغشوش کرد . گويي چيزي در او بود که حتي فکر کردن به او را سخت ميکرد .
نميدانم چه رازي در آن نگاهش نهفته بود که اين گونه مرا به خود مي خواند و چه چيزي در وجودش بود که اين گونه مرا از او مي راند! بيشتر از اين نمي توانستم بیش از این نمیتوانستم نگاهش را تاب بیاورم . میخواستم از زیر نگاهش فرار کنم . بلند شدم و آرام از کلاس بیرون رفتم . تا بتوانم نفسي بکشم حضور او نفسم را گرفته بود برف ميباريد اما من چون کوره اي داغتر و داغ تر ميشدم صدايش که از پشت مرا به سوي خود ميخواند خون را در رگهايم منجمد کرد براي لحظه اي ....

_________________
عملکرد هر انسان ريشه در بينشها و گرايشهايي دارد که خود، برگرفته از داده هاي خامي است که در زندگي روزانه به دست مي آيد . از همين روست که ابرقدرتها مي کوشند که با کاناليزه کردن اخبار و اطلاعات جهاني ، گرايشها و در نتيجه ، مواضع علمي جوامع بشري را به کنترل خود درآورند .

اسرائيل بايد از صحنه روزگار محو شود .


اين پيغام تا به حال يک بار و توسط harvard در تاريخ يکشنبه 14 آبان 1385، ساعت 13:29 ويرايش شده است.
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
harvardآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: شنبه 26 مهر 1382
مجموع ارسالها: 1595
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: سکون معنا ندارد !!! بايد امشب بروم !!!
جنسيت: مرد
ارسال يکشنبه 14 آبان 1385، ساعت 13:29
 1 سال و 9 ماه پيش
#37
 
sunson نوشته بود:
بيرون کلاس کمي هوا سرد بود ، ابرها تند تند داشتن رد مي شدن و خورشيد کم رنگ پاييزي زمين رو نارنجي رنگ کرده بود! روي برگها آروم آروم راه رفت؛ صداي خش خش برگ ها زير پاش کمکش مي کرد که بهتر فکر کنه، حالا تنها کاري که مي تونست بکنه اين بود که ....

sunson تو چرا هی شخصیت داستان را عوض میکنی ؟ d'oh!

_________________
عملکرد هر انسان ريشه در بينشها و گرايشهايي دارد که خود، برگرفته از داده هاي خامي است که در زندگي روزانه به دست مي آيد . از همين روست که ابرقدرتها مي کوشند که با کاناليزه کردن اخبار و اطلاعات جهاني ، گرايشها و در نتيجه ، مواضع علمي جوامع بشري را به کنترل خود درآورند .

اسرائيل بايد از صحنه روزگار محو شود .
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
harvardآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: شنبه 26 مهر 1382
مجموع ارسالها: 1595
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: سکون معنا ندارد !!! بايد امشب بروم !!!
جنسيت: مرد
ارسال يکشنبه 14 آبان 1385، ساعت 13:33
 1 سال و 9 ماه پيش
#38
 
برای لحظه ای شکی وجودم را فرا گرفت !!! به دنبالم از کلاس بیرون اومده بود اما من هیچ تاب نگاهش را نداشتم خودم را به نشنیدن زدم و قدم هایم را تند کردم ...

_________________
عملکرد هر انسان ريشه در بينشها و گرايشهايي دارد که خود، برگرفته از داده هاي خامي است که در زندگي روزانه به دست مي آيد . از همين روست که ابرقدرتها مي کوشند که با کاناليزه کردن اخبار و اطلاعات جهاني ، گرايشها و در نتيجه ، مواضع علمي جوامع بشري را به کنترل خود درآورند .

اسرائيل بايد از صحنه روزگار محو شود .
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
zohre khanoomآفلاين
پرچونه!!
پرچونه!!

آواتار

تاريخ عضويت: شنبه 10 تير 1385
مجموع ارسالها: 876
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: karaj
جنسيت: نامشخص
ارسال يکشنبه 14 آبان 1385، ساعت 14:04
 1 سال و 9 ماه پيش
#39
 
harvard نوشته بود:
آه از آن نگاه
آه از آن نگاه
ذره ذره تمام هستي مرا نور ميکند
زير بار سنگين نگاهش آب ميشدم . به افق خيره بودم و هيچ نميگفتم و در دل چه غوغايي داشتم . آهسته به روبرو خيره بودم و نمي توانستم چگونه بعد از مي توانم به زندگيم ادامه دهم! همه چيز براي من او شده بود و او براي من همه چيز!
اما او شايد ذره اي به من نمي انديشيد، شايد. ولي من با تمام وجودم مي خواستمش و مي دانستم به جز او برايم نيست و سعي کردم براي آخرين بار به يادش آورم. مهرباني هايش را ولي باز همباز هم خطي ذهنم را مغشوش کرد . گويي چيزي در او بود که حتي فکر کردن به او را سخت ميکرد .
نميدانم چه رازي در آن نگاهش نهفته بود که اين گونه مرا به خود مي خواند و چه چيزي در وجودش بود که اين گونه مرا از او مي راند! بيشتر از اين نمي توانستم بیش از این نمیتوانستم نگاهش را تاب بیاورم . میخواستم از زیر نگاهش فرار کنم . بلند شدم و آرام از کلاس بیرون رفتم . تا بتوانم نفسي بکشم حضور او نفسم را گرفته بود برف ميباريد اما
من چون کوره اي داغتر و داغ تر ميشدم صدايش که از پشت مرا به سوي خود ميخواند خون رh
در رگهايم منجمد کرد براي لحظه اي ....

مردد ماندم
خود را به نشنيدن زدم اما او دائما مرا صدا ميزد و صدايش را بلندتر ميکرد کم کم در صدايش

_________________
ميوه نخور نشسته وايسا بخور
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
harvardآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: شنبه 26 مهر 1382
مجموع ارسالها: 1595
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: سکون معنا ندارد !!! بايد امشب بروم !!!
جنسيت: مرد
ارسال يکشنبه 14 آبان 1385، ساعت 14:12
 1 سال و 9 ماه پيش
#40
 
zohre khanoom نوشته بود:
harvard نوشته بود:
آه از آن نگاه
آه از آن نگاه
ذره ذره تمام هستي مرا نور ميکند
زير بار سنگين نگاهش آب ميشدم . به افق خيره بودم و هيچ نميگفتم و در دل چه غوغايي داشتم . آهسته به روبرو خيره بودم و نمي توانستم چگونه بعد از مي توانم به زندگيم ادامه دهم! همه چيز براي من او شده بود و او براي من همه چيز!
اما او شايد ذره اي به من نمي انديشيد، شايد. ولي من با تمام وجودم مي خواستمش و مي دانستم به جز او برايم نيست و سعي کردم براي آخرين بار به يادش آورم. مهرباني هايش را ولي باز همباز هم خطي ذهنم را مغشوش کرد . گويي چيزي در او بود که حتي فکر کردن به او را سخت ميکرد .
نميدانم چه رازي در آن نگاهش نهفته بود که اين گونه مرا به خود مي خواند و چه چيزي در وجودش بود که اين گونه مرا از او مي راند! بيشتر از اين نمي توانستم بیش از این نمیتوانستم نگاهش را تاب بیاورم . میخواستم از زیر نگاهش فرار کنم . بلند شدم و آرام از کلاس بیرون رفتم . تا بتوانم نفسي بکشم حضور او نفسم را گرفته بود برف ميباريد اما
من چون کوره اي داغتر و داغ تر ميشدم صدايش که از پشت مرا به سوي خود ميخواند خون رh
در رگهايم منجمد کرد براي لحظه اي ....

مردد ماندم
خود را به نشنيدن زدم اما او دائما مرا صدا ميزد و صدايش را بلندتر ميکرد کم کم در صدايش

من خودم ادامه داده بودم اون را ادامه بديد لطفا

_________________
عملکرد هر انسان ريشه در بينشها و گرايشهايي دارد که خود، برگرفته از داده هاي خامي است که در زندگي روزانه به دست مي آيد . از همين روست که ابرقدرتها مي کوشند که با کاناليزه کردن اخبار و اطلاعات جهاني ، گرايشها و در نتيجه ، مواضع علمي جوامع بشري را به کنترل خود درآورند .

اسرائيل بايد از صحنه روزگار محو شود .
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
harvardآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: شنبه 26 مهر 1382
مجموع ارسالها: 1595
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: سکون معنا ندارد !!! بايد امشب بروم !!!
جنسيت: مرد
ارسال يکشنبه 14 آبان 1385، ساعت 14:13
 1 سال و 9 ماه پيش
#41
 
آه از آن نگاه
آه از آن نگاه
ذره ذره تمام هستي مرا نور ميکند
زير بار سنگين نگاهش آب ميشدم . به افق خيره بودم و هيچ نميگفتم و در دل چه غوغايي داشتم . آهسته به روبرو خيره بودم و نمي توانستم چگونه بعد از مي توانم به زندگيم ادامه دهم! همه چيز براي من او شده بود و او براي من همه چيز!
اما او شايد ذره اي به من نمي انديشيد، شايد. ولي من با تمام وجودم مي خواستمش و مي دانستم به جز او برايم نيست و سعي کردم براي آخرين بار به يادش آورم. مهرباني هايش را ولي باز همباز هم خطي ذهنم را مغشوش کرد . گويي چيزي در او بود که حتي فکر کردن به او را سخت ميکرد .
نميدانم چه رازي در آن نگاهش نهفته بود که اين گونه مرا به خود مي خواند و چه چيزي در وجودش بود که اين گونه مرا از او مي راند! بيشتر از اين نمي توانستم بیش از این نمیتوانستم نگاهش را تاب بیاورم . میخواستم از زیر نگاهش فرار کنم . بلند شدم و آرام از کلاس بیرون رفتم . تا بتوانم نفسي بکشم حضور او نفسم را گرفته بود برف ميباريد اما من چون کوره اي داغتر و داغ تر ميشدم صدايش که از پشت مرا به سوي خود ميخواند خون را در رگهايم منجمد کرد براي لحظه اي برای لحظه ای شکی وجودم را فرا گرفت !!! به دنبالم از کلاس بیرون اومده بود اما من هیچ تاب نگاهش را نداشتم خودم را به نشنیدن زدم و قدم هایم را تند کردم ...

_________________
عملکرد هر انسان ريشه در بينشها و گرايشهايي دارد که خود، برگرفته از داده هاي خامي است که در زندگي روزانه به دست مي آيد . از همين روست که ابرقدرتها مي کوشند که با کاناليزه کردن اخبار و اطلاعات جهاني ، گرايشها و در نتيجه ، مواضع علمي جوامع بشري را به کنترل خود درآورند .

اسرائيل بايد از صحنه روزگار محو شود .
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
zohre khanoomآفلاين
پرچونه!!
پرچونه!!

آواتار

تاريخ عضويت: شنبه 10 تير 1385
مجموع ارسالها: 876
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: karaj
جنسيت: نامشخص
ارسال يکشنبه 14 آبان 1385، ساعت 14:13
 1 سال و 9 ماه پيش
#42
 
[quote="harvard"]برای لحظه ای شکی وجودم را فرا گرفت !!! به دنبالم از کلاس بیرون اومده بود اما من هیچ تاب نگاهش را نداشتم خودم را به نشنیدن زدم و قدم هایم را تند کردم ...[/quote
او به سرععت خود را به من رساند من قر مز شدن صورتم را حس کردم ناگهان پايم لغزيدو....

_________________
ميوه نخور نشسته وايسا بخور
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
harvardآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: شنبه 26 مهر 1382
مجموع ارسالها: 1595
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: سکون معنا ندارد !!! بايد امشب بروم !!!
جنسيت: مرد
ارسال يکشنبه 14 آبان 1385، ساعت 14:22
 1 سال و 9 ماه پيش
#43
 
[quote="zohre khanoom"]
harvard نوشته بود:
برای لحظه ای شکی وجودم را فرا گرفت !!! به دنبالم از کلاس بیرون اومده بود اما من هیچ تاب نگاهش را نداشتم خودم را به نشنیدن زدم و قدم هایم را تند کردم ...[/quote
او به سرععت خود را به من رساند من قر مز شدن صورتم را حس کردم ناگهان پايم لغزيدو....

شما چه علاقه اي دارين قهرمانهاي داستان را بفرستيد بيمارستان Rolling Eyes لطفا منطق داستان را به هم نريزيد . اصولا در داستان نويسي هر معلولي علتي دارد و بايد معلول متناسب با علت باشد . مشکل ادامه داستان شما اينه که :
1. هيچ معشوقي اندر پي علشق نميدود معشوق همه ناز است و عاشق همه نياز ( حداقل توي داستان ها )
2. صورت قرمز شدن نشان از خشم است نه خجالت براي خجالت معمولا تعبير سرخ شدن را به کار ميبرند .
3. لغزيدن پا و خوردن زمين معلولي است که علتي ندارد ( در اينجا ) مگر آنکه عمدي باشد Shocked

_________________
عملکرد هر انسان ريشه در بينشها و گرايشهايي دارد که خود، برگرفته از داده هاي خامي است که در زندگي روزانه به دست مي آيد . از همين روست که ابرقدرتها مي کوشند که با کاناليزه کردن اخبار و اطلاعات جهاني ، گرايشها و در نتيجه ، مواضع علمي جوامع بشري را به کنترل خود درآورند .

اسرائيل بايد از صحنه روزگار محو شود .
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
zohre khanoomآفلاين
پرچونه!!
پرچونه!!

آواتار

تاريخ عضويت: شنبه 10 تير 1385
مجموع ارسالها: 876
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: karaj
جنسيت: نامشخص
ارسال يکشنبه 14 آبان 1385، ساعت 14:39
 1 سال و 9 ماه پيش
#44
 
خيلي بي استعدادي
او با همان سرعتي که خودش را به من رسانده بود با گرفتن دستم مانع از افتادن من شد با شرمندگي از او تشکر کردم و........

_________________
ميوه نخور نشسته وايسا بخور


اين پيغام تا به حال يک بار و توسط zohre khanoom در تاريخ يکشنبه 14 آبان 1385، ساعت 14:46 ويرايش شده است.
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
harvardآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: شنبه 26 مهر 1382
مجموع ارسالها: 1595
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: سکون معنا ندارد !!! بايد امشب بروم !!!
جنسيت: مرد
ارسال يکشنبه 14 آبان 1385، ساعت 14:44
 1 سال و 9 ماه پيش
#45
 
zohre khanoom نوشته بود:
خيلي بي استعدادي
او با همان سرعتي که خودش را به من رسانده بود با گرفتن دستم مانع از افتادن من شد به سرعت از او تشکر کردم که....

ميدونستم ميخواي داستان را به کجا بکشي اما آخه بنا بود اون دختر باشه و شخصيت داستان پسر کدوم دختر اندر پي پسري ميدود و دستش را ميگيرد و ...
يا شخصيت پردازي من ضعيفه يا تو ميخواي داستان را به اونجايي که ميخواي بکشي Brick wall

_________________
عملکرد هر انسان ريشه در بينشها و گرايشهايي دارد که خود، برگرفته از داده هاي خامي است که در زندگي روزانه به دست مي آيد . از همين روست که ابرقدرتها مي کوشند که با کاناليزه کردن اخبار و اطلاعات جهاني ، گرايشها و در نتيجه ، مواضع علمي جوامع بشري را به کنترل خود درآورند .

اسرائيل بايد از صحنه روزگار محو شود .
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
نمایش پیغامهای ارسال شده قبلی:      
ارسال موضوع جدیدپاسخ به موضوع
موضوعات مرتبط
هيچ پيغام جديدي ارسال نشده است داستان هاي کوتاه
9
پاسخها: 349 بیننده: 10252 نویسنده: اهورا
هيچ پيغام جديدي ارسال نشده است پيشنهاد به خانمها
1
پاسخها: 2 بیننده: 288 نویسنده: TITAN
هيچ پيغام جديدي ارسال نشده است پدر پسر شجاع
1
پاسخها: 37 بیننده: 1854 نویسنده: hadi
هيچ پيغام جديدي ارسال نشده است داستان قهرمانيهاي من
1
پاسخها: 3 بیننده: 635 نویسنده: احسان

مشاهده موضوع قبلی مشاهده موضوع بعدی
قبلی تالار بعدی

 پرش به:   

شما نمی‌توانید در این تالار موضوع جدیدی ارسال کنید
شما نمی‌توانید به موضوعات این تالار پاسخ دهید
شما نمی‌توانید پیغامهای ارسالی خود در این تالار را، ویرایش کنید
شما نمی‌توانید پیغام های ارسالی خود در این تالار را حذف کنید
شما نمی‌توانید در نظرسنجی‌های این تالار شرکت کنید
قوانين تالارهاي گفتمان گزارش خطا
سوال در مورد تالارهاي گفتمان پيشنهاد