| نویسنده |
پیغام |
ستاره’ غريب آخر آدم بيکار!
مجموع ارسالها: 2298 اعتبار کسب شده: 3000 جنسيت: زن |
 |
پنجشنبه 12 ارديبهشت 1387، ساعت 21:39 |
|
 |
6 ماه و 22 روز پيش |
|
#136
|
| |
| Yaghma نوشته بود: |
بهتر نيست داستاني که ساخته مي شه يه موضوع ديگه داشته باشه. غير از قصه پسر عمو دختر عمويي که عقدشون تو آسمونا بسته است يا دختر پسري که از بچگي با هم بزرگ شدن بعد دست تقدير (تو هر داستان به شکلي) اونا رو از هم جدا ميکنه بعد دوباره همون دست به هم وصل شون مي کنه و ...
موضوعات ديگه اي هم هست يا اگه نباشه و تو اين عالم به اين گندگي فقط عشق باشه که ارزش پردازش داشته باشه، حداقل مي شه کليشه اي اونم اينقد، نيگاش نکرد و قصه اش رو شروع نکرد.
يه جورايي بهتره يه داستان کوتاه ساخته بشه نه قصه حسين کرد شبستري. تا هم از حوصله آدما خارج نشه هم از وقت اونا سر نباشه. تهش هم آدم حداقل چهار تا کلمه يا چهارتا ترکيب کلمه و جمله بندي جديد ياد بگيره اگه معني تازه و چيز نو رو انتظار نداشته باشيم البته!
اين نظر من بود البته. فقط يه نظر. هيچ ارزش ديگه اي هم نداره... |
توي داستان جديدمون من از عشق گفتم ؟ دختر اوردم جلوي شخصيت اولم ؟ پيشنهادت خيلي خوبه ! آره داستان کوتاه بهترم هست.چون من يکي از زياده گويي خسته شدم حسابي. |
_________________ 
|
|
|
|
|
 |
Oranium  داره راه ميفته!
تاريخ عضويت: چهارشنبه 25 بهمن 1385 مجموع ارسالها: 316 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: جنسيت: نامشخص |
 |
شنبه 14 ارديبهشت 1387، ساعت 14:25 |
|
 |
6 ماه و 21 روز پيش |
|
#137
|
| |
| Yaghma نوشته بود: |
بهتر نيست داستاني که ساخته مي شه يه موضوع ديگه داشته باشه. غير از قصه پسر عمو دختر عمويي که عقدشون تو آسمونا بسته است يا دختر پسري که از بچگي با هم بزرگ شدن بعد دست تقدير (تو هر داستان به شکلي) اونا رو از هم جدا ميکنه بعد دوباره همون دست به هم وصل شون مي کنه و ...
موضوعات ديگه اي هم هست يا اگه نباشه و تو اين عالم به اين گندگي فقط عشق باشه که ارزش پردازش داشته باشه، حداقل مي شه کليشه اي اونم اينقد، نيگاش نکرد و قصه اش رو شروع نکرد.
يه جورايي بهتره يه داستان کوتاه ساخته بشه نه قصه حسين کرد شبستري. تا هم از حوصله آدما خارج نشه هم از وقت اونا سر نباشه. تهش هم آدم حداقل چهار تا کلمه يا چهارتا ترکيب کلمه و جمله بندي جديد ياد بگيره اگه معني تازه و چيز نو رو انتظار نداشته باشيم البته!
اين نظر من بود البته. فقط يه نظر. هيچ ارزش ديگه اي هم نداره... |
خيلي عاليه که به داستان توجه کردي و ممنون ميشم اگه به دلخواه خودت و با ظرافت کافي يه چرخش درست و حسابي به داستان بدي و بندازيش تو يه راه ديگه که مناسبتر تشخيص ميدي
چون هنوز حتي جنسيت نقش اول داستان مشخص نيست
براي راحتي کار من خلاصه داستان را مينويسم |
|
|
|
|
|
|
 |
Oranium  داره راه ميفته!
تاريخ عضويت: چهارشنبه 25 بهمن 1385 مجموع ارسالها: 316 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: جنسيت: نامشخص |
 |
شنبه 14 ارديبهشت 1387، ساعت 14:30 |
|
 |
6 ماه و 21 روز پيش |
|
#138
|
| |
هوا سرد بود و دريا طوفاني. نميشد توي آب شنا کرد. پس سعي کردم همانطور که در ساحل قدم ميزدم به ماجراهاي عجيب دو روز اخير فکر کنم. اصلا باورم نميشد که مريم چنين کاري کرده باشد اون اصلا دختري نبود که ......
اهل اين کارا باشه !!! اما شايد تو اين چند سالي که من رفته بودم فرانکفورت تا هم مادرمو ببينم و هم ليسانس بگيرم اينقدر عوض شده بود . کاش لااقل......
شرايط منو درک ميکرد من که نميدونستم مريم تو اين چند سال اخير داره يه چيزهايي رو از من مخفي ميکه آخه ناسلامتي ما از بچه گي با هم بزرگ شده بوديم. اين قضيه که قايم موشک بازي نداشت. نميدونم شايد هم داشت؟!
دلم گرفت ازاينکه مريم که از خواهر برام عزيزتر بود نتونسته بود ياشايد هم نخواسته بود رو من و کمکم حساب کنه که پاشده رفته......
تو يه مانتو فروشي کار کنه.حالا اونم پيش کي ؟ پيش اون مهران عوضي که مي تونست تو اين 5 شيش سال بهشون بدون هيچ چشم داشتي کمک کنه.ناسلامتي مهران پسر خاله بزرگش بود.حالا مريم زير دست اون کار مي کرد.مهران هم براي اين که فروششون بيشتر بشه به مريم گفته بود گاهي مانکن بشه.به خودش برسه.موهاشو هر ماه يه رنگ بکنه و بذاره بيرون اونم کي مريمي که تا وقتي من ايران بودم موهاشو نديده بودم!!!دلم مي خواست......
هر کاري که مي تونستم براش بکنم اما از دست من چه کاري ساخته بود به قول خودش من هيچ نسبتي با اون نداشتم فقط قبلا خونمون کنار خونشون بود که با فوت پدرش اونها خونشون رو به ناچار عوض کرده بودن اما ارتباط دو خانواده قطع نشد.تو افکارم غرق بودم که يهو با صداي فرياد بلندي به خودم اومدم ديدم دو تا پسر حدودا بيست شش هفت ساله دارن به سرعت به طرف من ميان و پشت سر اونها هم چند نفر ديگه با فاصله زياد ميدويدند و پشت سر هم به پسرها بد وبيراه ميگفتند عرق از سر و روي پسرها روان بود ولي از وضع لباساشون به نظر نمي اومد که واسه دزدي کسي اونها را دنبال کند
يکي از اونها که قيافهء جالبي هم داشت در حاليکه مي دويد لبخند مرموزي هم به لب داشت.يعني دليل اين فرار و اون لبخند پسرک چي مي تونست باشه همينطور که نگاه ميکردم ديدم که پاي پسري که چند قدم جلوتر بود به تکه چوبي که امواج به ساحل آورده بود گرفت و روي زمين افتاد و پسر دوم هم نتوانست خودش را کنترل کند و او هم نقش بر زمين شد
فکر کردم بايد سريع بلند شوند و فرار کنند ولي يهو با هم زدند زير خنده . چند نفري هم که آنها را دنبال ميکردند نزديکتر شدند و همچنان .....
به اون دو ناسزا مي گفتن.وقتي به اون دو پسر رسيدن اونا هم زدن زير خنده . داشتن با اون دوتا پسر حرف ميزن .حس کنجکاوي بدجور قلقلکم مي داد.از همين رو چون مي خواستم صداشونو بشنوم و نمي خواستم اونا متوجه حضور من بشن. طوري خودمو به ساحل و اونها نزديک کردم که............... |
|
|
|
|
|
|
 |
|
|
|
|
شما نمیتوانید در این تالار موضوع جدیدی ارسال کنید شما نمیتوانید به موضوعات این تالار پاسخ دهید شما نمیتوانید پیغامهای ارسالی خود در این تالار را، ویرایش کنید شما نمیتوانید پیغام های ارسالی خود در این تالار را حذف کنید شما نمیتوانید در نظرسنجیهای این تالار شرکت کنید
|
| |