صفحه نخست  •  فهرست تالارها  •  نگارخانه  •  لیست اعضا  •  گروه‌ها  •  جستجو  •  ورود
 
1
ارسال موضوع جدیدپاسخ به موضوع
نویسنده پیغام
تنها با تمام دردهاآفلاين
داره راه ميفته!
داره راه ميفته!

آواتار

تاريخ عضويت: پنجشنبه 30 شهريور 1385
مجموع ارسالها: 329
اعتبار کسب شده: 982
محل سکونت: در قلب تو
جنسيت: نامشخص
ارسال چهارشنبه 17 آبان 1385، ساعت 21:52
 1 سال و 7 ماه پيش
#121
 
ادامه داستان اينکه

قصه ما به سر رسيد کلاغه به خونش نرسيد
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
sunsonآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: دوشنبه 24 مهر 1385
مجموع ارسالها: 1815
اعتبار کسب شده: 6588
محل سکونت: پشت هيچستان!
جنسيت: نامشخص
ارسال پنجشنبه 18 آبان 1385، ساعت 14:12
 1 سال و 7 ماه پيش
#122
 
صبح که از خواب بيدار شدم يه احساس خاص داشتم، نمي دونم چه احساسي ولي يه جوري بودم. از رخت خواب بلند شدم، دست و صورتم رو شستم و با پيرهنم خشکشون کردم، رفتم تو آشپزخونه و يه استکان چايي ريختم ولي همش توي اين فکر بودم که امروز بايد يه روز خاص باشه، هنوز لقمه ي اول رو قورت نداده بودم که : واي!!!!!!! يادم اومد، امروز ... واي. با عجله از جا بلند شدم و با سرعت لباسهام رو پوشيدم، با همه ي عجله اي که داشتم يه ساندويچ گنده براي خودم درست کردم، کفشم رو پوشيدم با سرعت رفتم بيرون، سر کوچه که رسيدم يه هويي يادم اومد: آخ يادم رفت هديه اي را که براش خريده بودم توي خانه جا گذاشته بودم . با عجله به خونه برگشتم و از جلوي آينه هديه را برداشتم . با چه زحمتي پول هام را ريخته بودم روي هم تا اين هديه را براش بخرم . کل مغازه هاي شهر را زير پا گذاشتم تا پيداش کردم . هموني بود که ميخواستم . مطمئن بودم ازش خوشش مياد .
يه نگاه ديگه توي آينه انداختم . يه دستي به موهام کشيدم و با عجله از خونه دويدم بيرون .
خداکنه خوشش بياد و نزنه تو حالم گرچه عادتشه هميشه از يه چيزي ايراد بگيره يه بار از قيافم يه بار از بوي عطرم و.......... خدائيش اگه من شوهرش بشم خدا بايد به دادم برسه ولي...

_________________
برو بچ کامپيوتر همه ديوونن ولي هاليشون نيست!!

"فلفلو"
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
sunsonآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: دوشنبه 24 مهر 1385
مجموع ارسالها: 1815
اعتبار کسب شده: 6588
محل سکونت: پشت هيچستان!
جنسيت: نامشخص
ارسال پنجشنبه 18 آبان 1385، ساعت 14:43
 1 سال و 7 ماه پيش
#123
 
يه دلشوره عجيبي داشتم! فکر مي کردم که قراره يه اتفاقي بيفته! يه چيز بد!
قبلا هم همين حس رو داشته بودم، يه جوري انگار داره آب قطره قطره ميريزه روي سرم! هر لحظه منتظري که قطره بعدي سقوط کنه! هر لحظه منتظري اون اتفاق بيفته!
دست کردم توي کيفم و چک کردم که هديه سر جاش باشه! کادو رو که لمس کردم حس کردم که آروم تر شدم! هر چيزي که به نوعي به اون ربط اشت من رو آروم مي کرد! حتي اين کادو که تنها چيزي که داشت اين بود که فقط ماله اون بود! اما همين هم من رو آروم مي کرد!
درست مثل همون ساعتي کهبه من داده بود! يک ساعت بود درست مثل ماله خودش، همون اول ها بهم داد! گفت بهم : اين ساعت ماله تو باشه! هر وقت دلت تنگ شد به صداش گوش بده!
و چه شب هايي که من فقط با تيک تاک يه ساعت به خواب رفتم!
اين دفعه داشتم سر زده مي رفتم سراغش! مي خواستم که با دادن کادو تولد يه دفعه شادش کنم!
مي خواستم که برم دم در خونشون و وقتي رسيدم اون جا بهش زنگ بزنم تا از خونه بياد بيرون و کادو رو بهش بدم! مي خواستم خوشحالش کنم! آخه اون هموني بود که مي خواستم!
فقط چند تا خيابون به خونشون مونده بود! ترجيح داده بودم که پياده برم! دوست داشتم که آدم هايي رو که راه ميرن نگاه کنم! يه جورايي با اين کار حال مي کردم! نگاه به ساعت کردم، نيم ساعت به 6 بود! آدم ها داشتن تند تند رد ميشدن! نگاهي به اون طرف خيابون کردم، يه چيزعجيب ديدم! اول شک کردم، نمي خواستم که اون چيزي رو که ديدم قبول کنم! نه اون خودش نبود! اون نه....
اون ميخواست مطمئن بشه! به سرعت مي خواست بره اون طرف خيابون که مطمئن بشه! اما خوب ماشين سرعتش بيشتر از اون بود!
دختر گفت : واي ببين اون خاونمه رو ماشين زير گرفت! بريم ببينيم چي شده!
پسر گفت : بيا زودتر بريم! امروز تولدم بود ها! حالا ببين مي توني با ديدن اين خاونمه روزمون رو خراب کني يا نه!
هنوز هم به سختي نفس مي کشيد! چشماش رو به زحمت باز کرد؛ يه پسر با يه دختر داشتن مي رفتن! ساعت هاشون درست مثل هم بود!

من اين داستان رو اين جوري تمومش کردم! اگر کسي دوست داره يه جوره ديگه تمومش کنه!

_________________
برو بچ کامپيوتر همه ديوونن ولي هاليشون نيست!!

"فلفلو"
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
zohre khanoomآفلاين
پرچونه!!
پرچونه!!

آواتار

تاريخ عضويت: شنبه 10 تير 1385
مجموع ارسالها: 876
اعتبار کسب شده: 106
محل سکونت: karaj
جنسيت: نامشخص
ارسال شنبه 20 آبان 1385، ساعت 12:30
 1 سال و 7 ماه پيش
#124
 
بالاي سرش که رسيدم بهم يه لبخند زد
هول شدم بايد ميرسوندمش درمانگاهي جائي
وقتي سوار ماشينش کردم هنوزم لبخند ميزد خودم رفتم جلوي ماشين نشستم و بهش گفتم
آخه حواست کجاس دختر تو روياي.....

_________________
ميوه نخور نشسته وايسا بخور
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
zohre khanoomآفلاين
پرچونه!!
پرچونه!!

آواتار

تاريخ عضويت: شنبه 10 تير 1385
مجموع ارسالها: 876
اعتبار کسب شده: 106
محل سکونت: karaj
جنسيت: نامشخص
ارسال دوشنبه 22 آبان 1385، ساعت 22:10
 1 سال و 7 ماه پيش
#125
 
تو روياي چي هستي که به اطرافت نگاه نميکني
ميدوني تو اين فکر بودم که روز تولدم يادت مونده يا نه؟
از جلو دستمو به طرفش دراز کردم و گفتم مگه تو اخلاقم تغييري ديدي که اينو ميگي ؟
علي سرم درد ميکنه
هول شدم نميدونستم چي کار کنم به راننده گفتم مگه نميبيني حالش بده تندتر برو ديگه
چشم
راهيل نخوابيا
_باشه سعي ميکنم
براي اين که نذارم بخوابه هديه اي که تهيه کرده بودم زود از جيبم در اوردم و گفتم بفرمائيد راحيل خانوم اما رمق اينکه از دستم بگيره رو هم نداشت زود کادوشو باز کردم و انگشتري که خريده بودمو تو انگشت چهارمش کردم و گفتم خوشت اومد يا...........
آره قشنگه
ديگه به بيمارستان رسيده بوديم سريع پياده شدم و از بهداريه بيمارستان خواستم تا برا.........

_________________
ميوه نخور نشسته وايسا بخور
 
2
2
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
Oraniumآفلاين
داره راه ميفته!
داره راه ميفته!

آواتار

تاريخ عضويت: چهارشنبه 25 بهمن 1385
مجموع ارسالها: 273
اعتبار کسب شده: 878
محل سکونت: 
جنسيت: نامشخص
ارسال يکشنبه 19 اسفند 1386، ساعت 15:17
 3 ماه و 27 روز پيش
#126
 
تا به حال چند تاپيک براي نوشتن قصه در اينجا شروع شده ولي همه آنها به نوعي نيمه تمام مانده اند بنابر اين من يکي از آنها را که قديمي تر از همه است انتخاب کرده و بالا مي آورم تا يکبار ديگر نوشتن يک داستان را با کمک هم شرو ع کنيم ضمنا يادمون باشه فقط کسانيکه دستي برقلم دارند ننويسند اينجا ميتواند براي همه مفيد باشد و محلي مناسب براي شروع نوشتن.

_________________
من يک اورانيم غني شده هستم
"سلطان همه عناصر"
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
Oraniumآفلاين
داره راه ميفته!
داره راه ميفته!

آواتار

تاريخ عضويت: چهارشنبه 25 بهمن 1385
مجموع ارسالها: 273
اعتبار کسب شده: 878
محل سکونت: 
جنسيت: نامشخص
ارسال يکشنبه 19 اسفند 1386، ساعت 15:17
 3 ماه و 27 روز پيش
#127
 
هوا سرد بود و دريا طوفاني. نميشد توي آب شنا کرد. پس سعي کردم همانطور که در ساحل قدم ميزدم به ماجراهاي عجيب دو روز اخير فکر کنم. اصلا باورم نميشد که مريم چنين کاري کرده باشد اون اصلا دختري نبود که ......
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
ستاره’ غريبآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: پنجشنبه 21 دي 1385
مجموع ارسالها: 2230
اعتبار کسب شده: 4505
جنسيت: زن
ارسال دوشنبه 20 اسفند 1386، ساعت 13:40
 3 ماه و 26 روز پيش
#128
 
اهل اين کارا باشه !!! اما شايد تو اين چند سالي که من رفته بودم فرانکفورت تا هم مادرمو ببينم و هم ليسانس بگيرم اينقدر عوض شده بود . کاش لااقل......

_________________
ازم نخوا با تو بمونم
تو هيچي از من نمي دوني
اگه بگم راز دلم رو
تو هم کنارم نمي موني
 
2
2
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
Oraniumآفلاين
داره راه ميفته!
داره راه ميفته!

آواتار

تاريخ عضويت: چهارشنبه 25 بهمن 1385
مجموع ارسالها: 273
اعتبار کسب شده: 878
محل سکونت: 
جنسيت: نامشخص
ارسال سه‌شنبه 21 اسفند 1386، ساعت 12:27
 3 ماه و 25 روز پيش
#129
 
شرايط منو درک ميکرد من که نميدونستم مريم تو اين چند سال اخير داره يه چيزهايي رو از من مخفي ميکه آخه ناسلامتي ما از بچه گي با هم بزرگ شده بوديم. اين قضيه که قايم موشک بازي نداشت. نميدونم شايد هم داشت؟!
دلم گرفت ازاينکه مريم که از خواهر برام عزيزتر بود نتونسته بود ياشايد هم نخواسته بود رو من و کمکم حساب کنه که پاشده رفته......
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
ستاره’ غريبآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: پنجشنبه 21 دي 1385
مجموع ارسالها: 2230
اعتبار کسب شده: 4505
جنسيت: زن
ارسال سه‌شنبه 21 اسفند 1386، ساعت 13:16
 3 ماه و 25 روز پيش
#130
 
تو يه مانتو فروشي کار کنه.حالا اونم پيش کي ؟ پيش اون مهران عوضي که مي تونست تو اين 5 شيش سال بهشون بدون هيچ چشم داشتي کمک کنه.ناسلامتي مهران پسر خاله بزرگش بود.حالا مريم زير دست اون کار مي کرد.مهران هم براي اين که فروششون بيشتر بشه به مريم گفته بود گاهي مانکن بشه.به خودش برسه.موهاشو هر ماه يه رنگ بکنه و بذاره بيرون اونم کي مريمي که تا وقتي من ايران بودم موهاشو نديده بودم!!!دلم مي خواست......

_________________
ازم نخوا با تو بمونم
تو هيچي از من نمي دوني
اگه بگم راز دلم رو
تو هم کنارم نمي موني
 
2
2
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
Oraniumآفلاين
داره راه ميفته!
داره راه ميفته!

آواتار

تاريخ عضويت: چهارشنبه 25 بهمن 1385
مجموع ارسالها: 273
اعتبار کسب شده: 878
محل سکونت: 
جنسيت: نامشخص
ارسال سه‌شنبه 21 اسفند 1386، ساعت 15:44
 3 ماه و 25 روز پيش
#131
 
هر کاري ميتونستم براش کاري انجام بدم. آخه چه کاري از من بر مياد؟
تو افکارم غرق بودم که يهو با صداي فرياد بلندي به خودم اومدم ديدم دو تا پسر حدودا بيست شش هفت ساله دارن به سرعت به طرف من ميان و پشت سر اونها هم چند نفر ديگه با فاصله زياد ميدويدند و پشت سر هم به پسرها بد وبيراه ميگفتند عرق از سر و روي پسرها روان بود ولي از وضع لباساشون به نظر نمي اومد که واسه دزدي کسي اونها را دنبال کند
يکي از اونها .........
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
ستاره’ غريبآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: پنجشنبه 21 دي 1385
مجموع ارسالها: 2230
اعتبار کسب شده: 4505
جنسيت: زن
ارسال سه‌شنبه 21 اسفند 1386، ساعت 16:35
 3 ماه و 25 روز پيش
#132
 
Oranium نوشته بود:
هر کاري ميتونستم براش کاري انجام بدم. آخه چه کاري از من بر مياد؟
تو افکارم غرق بودم که يهو با صداي فرياد بلندي به خودم اومدم ديدم دو تا پسر حدودا بيست شش هفت ساله دارن به سرعت به طرف من ميان و پشت سر اونها هم چند نفر ديگه با فاصله زياد ميدويدند و پشت سر هم به پسرها بد وبيراه ميگفتند عرق از سر و روي پسرها روان بود ولي از وضع لباساشون به نظر نمي اومد که واسه دزدي کسي اونها را دنبال کند
يکي از اونها .........

هر کاري که مي تونستم براش بکنم اما از دست من چه کاري ساخته بود به قول خودش من هيچ نسبتي با اون نداشتم فقط قبلا خونمون کنار خونشون بود که با فوت پدرش اونها خونشون رو به ناچار عوض کرده بودن اما ارتباط دو خانواده قطع نشد.تو افکارم غرق بودم که يهو با صداي فرياد بلندي به خودم اومدم ديدم دو تا پسر حدودا بيست شش هفت ساله دارن به سرعت به طرف من ميان و پشت سر اونها هم چند نفر ديگه با فاصله زياد ميدويدند و پشت سر هم به پسرها بد وبيراه ميگفتند عرق از سر و روي پسرها روان بود ولي از وضع لباساشون به نظر نمي اومد که واسه دزدي کسي اونها را دنبال کند
يکي از اونها که قيافهء جالبي هم داشت در حاليکه مي دويد لبخند مرموزي هم به لب داشت.يعني دليل اين فرار و اون لبخند پسرک چي مي تونست باشه!!!فکر مريم اما يک لحظه هم رهام نمي کرد دوباره....

_________________
ازم نخوا با تو بمونم
تو هيچي از من نمي دوني
اگه بگم راز دلم رو
تو هم کنارم نمي موني
 
2
2
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
Oraniumآفلاين
داره راه ميفته!
داره راه ميفته!

آواتار

تاريخ عضويت: چهارشنبه 25 بهمن 1385
مجموع ارسالها: 273
اعتبار کسب شده: 878
محل سکونت: 
جنسيت: نامشخص
ارسال چهارشنبه 22 اسفند 1386، ساعت 10:46
 3 ماه و 24 روز پيش
#133
 
يکي از اونها که قيافهء جالبي هم داشت در حاليکه مي دويد لبخند مرموزي هم به لب داشت.يعني دليل اين فرار و اون لبخند پسرک چي مي تونست باشه همينطور که نگاه ميکردم ديدم که پاي پسري که چند قدم جلوتر بود به تکه چوبي که امواج به ساحل آورده بود گرفت و روي زمين افتاد و پسر دوم هم نتوانست خودش را کنترل کند و او هم نقش بر زمين شد
فکر کردم بايد سريع بلند شوند و فرار کنند ولي يهو با هم زدند زير خنده . چند نفري هم که آنها را دنبال ميکردند نزديکتر شدند و همچنان .....
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
ستاره’ غريبآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: پنجشنبه 21 دي 1385
مجموع ارسالها: 2230
اعتبار کسب شده: 4505
جنسيت: زن
ارسال يکشنبه 08 ارديبهشت 1387، ساعت 15:29
 2 ماه و 8 روز پيش
#134
 
به اون دو ناسزا مي گفتن.وقتي به اون دو پسر رسيدن اونا هم زدن زير خنده . داشتن با اون دوتا پسر حرف ميزن .حس کنجکاوي بدجور قلقلکم مي داد.از همين رو چون مي خواستم صداشونو بشنوم و نمي خواستم اونا متوجه حضور من بشن. طوري خودمو به ساحل و اونها نزديک کردم که...............

_________________
ازم نخوا با تو بمونم
تو هيچي از من نمي دوني
اگه بگم راز دلم رو
تو هم کنارم نمي موني
 
2
2
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
Yaghmaآنلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: يکشنبه 18 دي 1384
مجموع ارسالها: 1056
اعتبار کسب شده: 3772
محل سکونت: همين امروز ...!
سن: 23
جنسيت: زن
ارسال چهارشنبه 11 ارديبهشت 1387، ساعت 23:12
 2 ماه و 5 روز پيش
#135
 
بهتر نيست داستاني که ساخته مي شه يه موضوع ديگه داشته باشه. غير از قصه پسر عمو دختر عمويي که عقدشون تو آسمونا بسته است يا دختر پسري که از بچگي با هم بزرگ شدن بعد دست تقدير (تو هر داستان به شکلي) اونا رو از هم جدا ميکنه بعد دوباره همون دست به هم وصل شون مي کنه و ...
موضوعات ديگه اي هم هست يا اگه نباشه و تو اين عالم به اين گندگي فقط عشق باشه که ارزش پردازش داشته باشه، حداقل مي شه کليشه اي اونم اينقد، نيگاش نکرد و قصه اش رو شروع نکرد.
يه جورايي بهتره يه داستان کوتاه ساخته بشه نه قصه حسين کرد شبستري. تا هم از حوصله آدما خارج نشه هم از وقت اونا سر نباشه. تهش هم آدم حداقل چهار تا کلمه يا چهارتا ترکيب کلمه و جمله بندي جديد ياد بگيره اگه معني تازه و چيز نو رو انتظار نداشته باشيم البته!
اين نظر من بود البته. فقط يه نظر. هيچ ارزش ديگه اي هم نداره...

_________________
اينجا
جاده جا زده است
و من مجبورم دراز بکشم
تا تمامي اين فاصله ها را خواب ببرد
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
نمایش پیغامهای ارسال شده قبلی:      
ارسال موضوع جدیدپاسخ به موضوع
موضوعات مرتبط
هيچ پيغام جديدي ارسال نشده است داستان هاي کوتاه
9
پاسخها: 349 بیننده: 10028 نویسنده: اهورا
هيچ پيغام جديدي ارسال نشده است پدر پسر شجاع
1
پاسخها: 37 بیننده: 1807 نویسنده: hadi
هيچ پيغام جديدي ارسال نشده است يه تصو ير واقعي از شخصيت مردها!!!
1
پاسخها: 2 بیننده: 449 نویسنده: نقاب
هيچ پيغام جديدي ارسال نشده است داستان قهرمانيهاي من
1
پاسخها: 3 بیننده: 585 نویسنده: احسان

مشاهده موضوع قبلی مشاهده موضوع بعدی
قبلی تالار بعدی

 پرش به:   

شما نمی‌توانید در این تالار موضوع جدیدی ارسال کنید
شما نمی‌توانید به موضوعات این تالار پاسخ دهید
شما نمی‌توانید پیغامهای ارسالی خود در این تالار را، ویرایش کنید
شما نمی‌توانید پیغام های ارسالی خود در این تالار را حذف کنید
شما نمی‌توانید در نظرسنجی‌های این تالار شرکت کنید
قوانين تالارهاي گفتمان گزارش خطا
سوال در مورد تالارهاي گفتمان پيشنهاد
تمام ساعات و تاریخها بر حسب 4.5+ ساعت گرینویچ می‌باشند
تبليغات: