| نویسنده |
پیغام |
sunson  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 24 مهر 1385 مجموع ارسالها: 1974 اعتبار کسب شده: 8568 محل سکونت: پشت هيچستان! جنسيت: نامشخص |
 |
چهارشنبه 17 آبان 1385، ساعت 11:18 |
|
 |
2 سال پيش |
|
#106
|
| |
|
|
|
|
 |
مسافر کوير  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: شنبه 23 خرداد 1383 مجموع ارسالها: 1886 اعتبار کسب شده: 4945 محل سکونت: خودمم نميدونم! جنسيت: مرد |
 |
چهارشنبه 17 آبان 1385، ساعت 12:00 |
|
 |
2 سال پيش |
|
#107
|
| |
داييم گفت: خاک بر همون سرت!
سراب چطور بود؟ |
|
_________________ نه بسته ام به کس دل, نه بسته کس به من دل
چو تخته پاره بر موج , رها, رها, رها من!
|
|
|
|
|
 |
zohre khanoom  پرچونه!!
تاريخ عضويت: شنبه 10 تير 1385 مجموع ارسالها: 876 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: karaj جنسيت: نامشخص |
 |
چهارشنبه 17 آبان 1385، ساعت 12:03 |
|
 |
2 سال پيش |
|
#108
|
| |
[quote="harvard"]چشم هام را که باز کردم دايي داشت بالاي سرم ميخنديد !!!
با ناباوري نگاهش کردم !!!
- دايي حال من خنده داره ؟!!!
- آره !!! خوبشم خنده داره !!! دايي جان شوخي کردم .
- يعني چي شوخي کردم ؟
- باهاش صحبت کردم . از صحبت هاش بر مي آمد که گويي خودش هم چيزهايي ميدانسته اما وقتي ديده تو اقدامي نميکني خواسته يه جوري وادارت کنه اقدامي کني به همين خاطر هم به آرش گفته بياد جلوي تو اون حرف را بزنه ...[/quo
پيش خودم گفتم چه بي حيا خوشم نيومد اگه عشقي بين ما بوده چون کسي نميدونست قشنگ بود
ديگه نمي خوامش برو نمي خوامت
همين رو به دائيگفتم
_آفرين محمد کار درستي ميکني
ولي چرا ديگه واقعا حالا نميخواستمش چون اين کارو کرده بود يا....... |
|
_________________ ميوه نخور نشسته وايسا بخور
|
|
|
|
|
 |
harvard  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: شنبه 26 مهر 1382 مجموع ارسالها: 1595 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: سکون معنا ندارد !!! بايد امشب بروم !!! جنسيت: مرد |
 |
چهارشنبه 17 آبان 1385، ساعت 12:11 |
|
 |
2 سال پيش |
|
#109
|
| |
|
نظرتون چیه برگردیم عقب ؟ !!! |
|
_________________ عملکرد هر انسان ريشه در بينشها و گرايشهايي دارد که خود، برگرفته از داده هاي خامي است که در زندگي روزانه به دست مي آيد . از همين روست که ابرقدرتها مي کوشند که با کاناليزه کردن اخبار و اطلاعات جهاني ، گرايشها و در نتيجه ، مواضع علمي جوامع بشري را به کنترل خود درآورند .
اسرائيل بايد از صحنه روزگار محو شود .
|
|
|
|
|
 |
harvard  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: شنبه 26 مهر 1382 مجموع ارسالها: 1595 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: سکون معنا ندارد !!! بايد امشب بروم !!! جنسيت: مرد |
 |
چهارشنبه 17 آبان 1385، ساعت 12:12 |
|
 |
2 سال پيش |
|
#110
|
| |
آه از آن نگاه
آه از آن نگاه
ذره ذره تمام هستي مرا نور ميکند
زير بار سنگين نگاهش آب ميشدم . به افق خيره بودم و هيچ نميگفتم و در دل چه غوغايي داشتم . آهسته به روبرو خيره بودم و نمي توانستم چگونه بعد از مي توانم به زندگيم ادامه دهم! همه چيز براي من او شده بود و او براي من همه چيز!
اما او شايد ذره اي به من نمي انديشيد، شايد. ولي من با تمام وجودم مي خواستمش و مي دانستم به جز او برايم نيست و سعي کردم براي آخرين بار به يادش آورم. مهرباني هايش را ولي باز همباز هم خطي ذهنم را مغشوش کرد . گويي چيزي در او بود که حتي فکر کردن به او را سخت ميکرد .
نميدانم چه رازي در آن نگاهش نهفته بود که اين گونه مرا به خود مي خواند و چه چيزي در وجودش بود که اين گونه مرا از او مي راند! بيشتر از اين نمي توانستم نگاهش را تاب بیاورم . میخواستم از زیر نگاهش فرار کنم . بلند شدم و آرام از کلاس بیرون رفتم . تا بتوانم نفسي بکشم حضور او نفسم را گرفته بود برف ميباريد اما من چون کوره اي داغتر و داغ تر ميشدم صدايش که از پشت مرا به سوي خود ميخواند خون را در رگهايم منجمد کرد براي لحظه اي برای لحظه ای شکی وجودم را فرا گرفت !!! به دنبالم از کلاس بیرون اومده بود اما من هیچ تاب نگاهش را نداشتم خودم را به نشنیدن زدم و قدم هایم را تند کردم .
اوهم گوئي متوجه شده بود چون گفت
استاد گفتن پيششون بريد من براي گفتن اين مطلب اومده بودم همين ،
با اين حرفش .......
دوباره من رو به خودش کشوند! اون هميشه همين کار رو با من مي کرد؛ من رو از خودش مي روند بعدش يه جوري بز ميومد سر حرف رو با من باز مي کرد! من شده بودم براش عروسک خيمه شب بازي که دائم از اين طرف من رو مي کشيد به اون طرف و هر جوري ميخواست من رو بازي مي داد؛
زير چشمي نگاهي بهش کردم و گفتم : نگفت چيکارم داره؟؟
گفت : نه فقط گفت صداتون بزنم همين!
گفتم: مرسي دستتون درد نکنه!
خودش مي دونست که داره با من چيکار مي کنه، ولي نمي خواست قبول کنه! اون همين جوري بود، يه فرشته مهربون که بيشتر وقت ها اصلا مهربون نبود!!! ولي با همه اين حرف ها من دوسش داشتتم! من عاشقش بودم! حاظر بودم براش بميرم، اما خوب اون نمي خواست يا نمي تونست قبول کنه که براي من همه چيزه! کاش مس دونستم که توي اون سر کوچيکش چه چيزي وجود داره!!!
توي فکرهاي خودم بودم که گفت : خوب من ديگه برم ؛ شما هم زودتر بيياد که استاد کارتون داره!
گفتم: چشم !!!!
- با اجازه تون !
- خواهش ميکنم !!!
راه افتاد که بره سمت کلاس . اندکي تامل کردم تا وارد کلاس بشه . با ترديد به سمت کلاس راه افتادم و آرام وارد کلاس شدم :
- ببخشيد استاد با من کاري داشتين ؟
استاد نگاهي بهم انداخت و گفت : من ؟ نه! مگه چطور؟ گفتم : هيچي، يکي از بچه ها گفت با من کار داريد!
استاد گفت : کي؟
گفتم : مهم نيست! حتما اشتباه کرده ؛ راه افتادم و رفتم سر جام نشستم!
زير چشمي نگاهي بهش انداختم؛ همين جور آرون نشسته بود اون جا و داشت با موبايلش sms ميزد!
آخه اون چرا اين کار رو کرده بود؟؟ من واقعا براش مهم بودم يا اين که باز هم داشت من رو بازي مي داد! من واقعا گيج شده بودم! باز هم مغزم داشت لنگ مي زد! حواسم اصلا به کلاس نبود!
موبايالم داشت زنگ مي خورد .
کلي ذوق کردم گفتم خودشه ميخواد با من قراري چيزي بذاره آروم که استاد نفهمه گفتم جون دلم عزيزم که.....
- ببخشيد با آقاي محمدي کار داشتم!
گوشي از دستم افتاد روي زمين! باز هم زود قضاوت کردم!
دلم مي خواست اون کسي که زنگ زده بود جلوم بود تا با يه مشت کارش رو مي ساختم!
کلاس تموم شده بود و من هنوز هم نشسته بودم روي صندلي و موبايل هم روي زمين! اومد کنارم و گفت : موبالتون افتاده روي زمين! بگيريدش!
گوشي رو گرفتم و گفتم :
-شما که گفتید استاد با من کار داره ؟ می تونید بگید چرا این حرف را زدید ؟
- مدتیه خیلی توی فکر هستید . سر کلاس هم اصلا حواستون به درس نیست . میخواستم بدونم چتونه ؟
-مگه براي شما فرقي ميکنه فرض کنيد دارم...
نگاهي بهم انداخت و گفت : حالا چرا دعوا داريد با من؟ مگه من چيکار کردم! اگر به خاطر اين ناراحت هستيد که دروغکي گفتم : استاد باهاتون کار داره! واسه اين بود که مي خواستم از اون حال در بيياد! حالا هم اگر ناراحت مي شد که باهاتون حرف بزنم، مي روم خوب!!
Crying or Very sad و چند قدمي دور شد!
نمي دونستم چيکار کنم! نبايد از دست من ناراحت مي شد! صداش زدم و گفتم :
گفتم : صبر کنین لطفا !!!
ایستاد !!!
بلند شدم و رفتم به طرفش
- منو میبخشید . یه مدته یه موضوعی خیلی ذهنم را مشغول کرده است و تحت فشار قرار دارم . نمیخواستم شما را ناراحت کنم .
- خوب اون موضوع چيه؟
مي خواستم بهش راستش رو بگم! اما باز هم اين خجالت لعنتي مثل هميشه نذاشت حرفم رو بزنم!
گفتم: مادرم چند وقته حالش زياد خوب نيست!
گفت : اميدوارم که زودتر خوب بشه!
و به راهش ادامه داد!
تو دلم گفتم :واقعا که خیلی احمقی . حالا که خودش این فرصت را بهت داد که باهاش صحبت کنی تو میترسی ؟
گفتم : ببخشید . یه لحظه کارتون داشتم ...
- راستش يکي از دوستام از من خواسته تا از شما بپرسم شما قصد ازدواج داريد البته من بهش گفتم که شما قصد نداريد وميخوايد درس بخونيد اما اون اصرار داره تا من بپرسم
او گفت : ازدواج؟ خوب من تا حالا بهش فکر نکرده بودم! يعني اصلا نمي دونم!
حالا اون دوستتون کي هست؟؟ م رو از کجا مي شناسه؟
نمي دونستم چه جوابي بدم! گفتم: هيچي، ولش کنيد! من خودم هم بهش گفتم که نمي خوايد ازدواج کنيد اما اون قدر اصرار کرد که مجبور شدم قبول کنم که ازتون بپرسم!
گفت: حالا شما ایشان را معرفی بکنید . شاید من با شناختن اون بتونم بهتر تصمیم بگیرم ....
گفتم : آخه اون از این میترسه که جواب شما منفی باشه . به همین خاطر دوست نداره شناخته بشه .
گفت : در صورتی که ایشان اینقدر ترسو هستند که جرات ندارند خودشان جلو بیایند و این مطلب را عنوان کنند بهشون بگین جواب من منفیه
و رفت .
و من ماندم و دنيايي از دردهاي که هر لحظه مثل کرم سيب که از درون آن را مي پوساند لحظه هايم را به تاراج مي داد! از اين وضعيت خسته شده بودم، ديگر تحمل تپشهاي ناگهاني قلبم را نداشتم ؛ تحمل اشکهايي که هر شب بالشم را خيس مي کرد، تحمل حرف هايي که عمري در راهروهاي ذهنم خاک خورد و هرگز به بيرون در نرسيد! ديگر بيش از اين نمي توانستم تحمل کنم ، بايد يه کاري ميکردم .
پيش خودم زمزمه کردم :
بر سر آنم که گر ز دست بر آيد
دست به کاري زنم که غصه سر آيد
سخت مصمم بودم که بالاخره اقدامي انجام بدهم . توي فکر بودم که چه کار ؟ بايد چي کار کنم ؟
از دانشگاه دويدم بيرون تا اون را پيدا کنم که ناگهان صداي ترمز ماشيني که جلوي پاي او ايستاد باعث وحشتم شد داخل ماشين يه پسر با قيافه اي جذاب نشسته بود که به او لبخند ميزد نگاهي به او کردم او هم لبخند به لب داشت بعد سوار ماشين آن پسر شد و مرا با دنيائي از
تنفر ابدي به جاي گذاشت! چشمام به سختي مي تونست جايي را ببينه؛ به سختي راه ميرفتم! نفسم از ته ريه هام به کندي جاري مي شد ولي از بدنم خارج نمي شد! به راه افتادم! توي راه به صد نفر تنه زدم و هزار بار نزديک بود برم زير ماشين! مرده اي متحرک بودم که عنکبوت ترديد تارهاش رو سراسر افکارم کشيده بود و مغزم بيخودي توي تورش تقلا مي کرد! دلم مي خواست بميرم! حتي از روي پل که رد شدم فکر کردم که بپرم پايين، اما خوب شهامتش رو نداشتم! مي خواستم برگردم عقب؛ به همون جايي که سر کلاس بودم! نفسم ديگه بالا نمي يومد! همه چيز سياه شده بود! نشستم روي زمين و چشمام رو بستم!
توي همين حال بودم که احساس کردم کسي داره صدام سرم رو آوردم بالا! اون بود که داشت صدام ميزد! و تازه اون جا بود که فهميدم چي شده!
از فرط خستگي سر کلاس خوابم برده بود! همه چيز رو توي خواب ديده بودم! همه ي اون حرف ها! اوني که سوار ماشين اون شد! همش خواب بود!
اون گفت : ...
يه چيزي مثل يه تيکه يخ که آروم آروم روي پوستم مي لغزيد و ميومد پايين! بايد حرفم رو بهش مي زدم! مگه يه آدم چند بار توي زندگي عاشق مي شه؟؟؟ چند بار از يه دختر خوشش مياد!
و حالا هم از تنها چيزي که مطمئن بودم اين بود که اگر از دستش بدم هيچ وقت خودم رو نمي بخشم! بايد يه جوري بهش مي فهموندم که چي شده!
اومدم سر حرف رو باز کنم که آرش همکلاسيم اومد به طرف ما و گفت : ببخشيد خانوم نظري نمي خوايد زودتر بريد خونه؟ مهمون داريد ها!
اون لبخندي زد و گفت : داشتم مي رفتم ديگه! مامانتون که گفت ساعت 6 مياييد! هنوز خيلي وقته!
من درست مثل يه مترسک که گنجشک ها ازش نمي ترسن ايساده بودم و نگاه مي کردمکه چي داره اتفاق ميفته!
بقيه حرف هاشون رو متوجه نشدم! فقط همين رو فهميدم که از من خداحافظي کرد و رفت! حالا من مونده بودم و يه سوال بي جواب و يه آدم! به حسين گفتم : براي چي داري ميري خونه اون ها؟
گفت : امر خيره!
خشک شدم! چي مي تونستم بگم؟؟؟؟ از يه طرف مي خواستم طرف رو بکشم!
ولش کردم رفتم توي خيابون ! خيابون بي انتها بود.
خيابان بي انتها بود و دل من بسي تنگ . هيچ نميدانستم در چه حالم . گاهي قطره اي اشک از چشمانم به پايين ميغلطيد و گاهي ميخواستم فرياد بزنم. از انسانها ميگريختم تا مبادا سر عشق را در چشمانم به نظاره بنشينند . گاهي ميخواستم فرياد بزنم و دريغ که نميشد . بي هدف به سويي راه افتادم شايد جايي که بتوان لحظه اي تنها بود .
در خويش بودم و به هيچ نمي انديشيدم . گويي از اينکه فکر کنم و او در ذهنم تداعي شود وحشت داشتم .
- چه بايد کرد ؟
يک سوال بي جواب !!! سوالي که تا کنون بارها از خود پرسيده بودم بي آنکه جوابي داشته باشم .
( از اینجا ادامه بدیم ؟ ) |
|
_________________ عملکرد هر انسان ريشه در بينشها و گرايشهايي دارد که خود، برگرفته از داده هاي خامي است که در زندگي روزانه به دست مي آيد . از همين روست که ابرقدرتها مي کوشند که با کاناليزه کردن اخبار و اطلاعات جهاني ، گرايشها و در نتيجه ، مواضع علمي جوامع بشري را به کنترل خود درآورند .
اسرائيل بايد از صحنه روزگار محو شود .
|
|
|
|
|
 |
zohre khanoom  پرچونه!!
تاريخ عضويت: شنبه 10 تير 1385 مجموع ارسالها: 876 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: karaj جنسيت: نامشخص |
 |
چهارشنبه 17 آبان 1385، ساعت 12:53 |
|
 |
2 سال پيش |
|
#111
|
| |
آرش کي بود حسين کي بود ؟
نميدونم شما تاحالا عاشق شديد يا نه اما به نظر من هيچ کس البته تا الان پيدا نشده که پسر باشه و عاشق باشه و به خاطر عشقش گريه کنه
خود من عيد عاشق يه نفر شدم که تو اينترنت بود و اونجا بهم پيشنهاد داد فکر کردم همه مثل خودم هستن
راست ميگن و براشون مهم نيست که همسرشون يه مرض سخت داره من تو عالم خودم بودم که يه روز اون به من گفت ديگه منو نميخواد شايد باورتون نشه از وقتي اون به من ابراز علاقه کرده بود ديکه مشکلي نداشتم اما وقتي اون قلبشو از من پس گرفت تا الان ديگه کلاس نقاشي که ميخوام برم با ماشين بابام ميرم و بعد با کمک مادرم داخل کلاس ميشم
چرا چون مريضم بايد بميرم هنوزم ازش حرف ميزنم گريه ميکنم خيلي ظالميد همتوت الان فقط ميخوام بميرم بين يه عده آدم ظالم بودن سخته سزاي من اين نيست من فقط 15 سالم بود که مريض شدم اگه ايدز بود ميگفتم حقمه اما...... |
|
_________________ ميوه نخور نشسته وايسا بخور
|
|
|
|
|
 |
zohre khanoom  پرچونه!!
تاريخ عضويت: شنبه 10 تير 1385 مجموع ارسالها: 876 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: karaj جنسيت: نامشخص |
 |
چهارشنبه 17 آبان 1385، ساعت 13:09 |
|
 |
2 سال پيش |
|
#112
|
| |
|
دلم نمي خواد عاشقمون به عشقش برسه |
|
_________________ ميوه نخور نشسته وايسا بخور
|
|
|
|
|
 |
مسافر کوير  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: شنبه 23 خرداد 1383 مجموع ارسالها: 1886 اعتبار کسب شده: 4945 محل سکونت: خودمم نميدونم! جنسيت: مرد |
 |
چهارشنبه 17 آبان 1385، ساعت 13:17 |
|
 |
2 سال پيش |
|
#113
|
| |
|
|
|
|
 |
zohre khanoom  پرچونه!!
تاريخ عضويت: شنبه 10 تير 1385 مجموع ارسالها: 876 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: karaj جنسيت: نامشخص |
 |
چهارشنبه 17 آبان 1385، ساعت 13:28 |
|
 |
2 سال پيش |
|
#114
|
| |
تو اينقدر سنگدلي که هرگز نميتوني به کسي ابراز علاقه کني تو .....
شايد باور نکني اما من ديگه تحمل شکست ندارم من به آخر خط رسيدم |
|
_________________ ميوه نخور نشسته وايسا بخور
|
|
|
|
|
 |
harvard  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: شنبه 26 مهر 1382 مجموع ارسالها: 1595 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: سکون معنا ندارد !!! بايد امشب بروم !!! جنسيت: مرد |
 |
چهارشنبه 17 آبان 1385، ساعت 13:29 |
|
 |
2 سال پيش |
|
#115
|
| |
من از ادامه داستان انصراف میدهم .
داستان قشنگی می تونست باشه اما به نظر میرسه نمک به زخم " شکست خوردگان راه عشق " می پاشه .
میخواید داستان جدیدی شروع کنیم ؟
این جوری :
ازش متنفر بودم . وقتی که می دیدمش احساس بدی بهم دست میداد و شنیدن صداش باعث میشد که از زندگی سیر بشم . اما همیشه سعی میکرد جوری توجه من را به خودش جلب کنه نمیدونم شاید ... |
|
_________________ عملکرد هر انسان ريشه در بينشها و گرايشهايي دارد که خود، برگرفته از داده هاي خامي است که در زندگي روزانه به دست مي آيد . از همين روست که ابرقدرتها مي کوشند که با کاناليزه کردن اخبار و اطلاعات جهاني ، گرايشها و در نتيجه ، مواضع علمي جوامع بشري را به کنترل خود درآورند .
اسرائيل بايد از صحنه روزگار محو شود .
|
|
|
|
|
 |
harvard  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: شنبه 26 مهر 1382 مجموع ارسالها: 1595 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: سکون معنا ندارد !!! بايد امشب بروم !!! جنسيت: مرد |
 |
چهارشنبه 17 آبان 1385، ساعت 13:47 |
|
 |
2 سال پيش |
|
#116
|
| |
من را میبخشید اما میخوام داستان را به سبک خودم تمامش کنم :
آه از آن نگاه
آه از آن نگاه
ذره ذره تمام هستي مرا نور ميکند
زير بار سنگين نگاهش آب ميشدم . به افق خيره بودم و هيچ نميگفتم و در دل چه غوغايي داشتم . آهسته به روبرو خيره بودم و نمي توانستم چگونه بعد از مي توانم به زندگيم ادامه دهم! همه چيز براي من او شده بود و او براي من همه چيز!
اما او شايد ذره اي به من نمي انديشيد، شايد. ولي من با تمام وجودم مي خواستمش و مي دانستم به جز او برايم نيست و سعي کردم براي آخرين بار به يادش آورم. مهرباني هايش را ولي باز همباز هم خطي ذهنم را مغشوش کرد . گويي چيزي در او بود که حتي فکر کردن به او را سخت ميکرد .
نميدانم چه رازي در آن نگاهش نهفته بود که اين گونه مرا به خود مي خواند و چه چيزي در وجودش بود که اين گونه مرا از او مي راند! بيشتر از اين نمي توانستم نگاهش را تاب بیاورم . میخواستم از hanom
زیر نگاهش فرار کنم . بلند شدم و آرام از کلاس بیرون رفتم . تا بتوانم نفسي بکشم حضور او نفسم را گرفته بود برف ميباريد اما من چون کوره اي داغتر و داغ تر ميشدم صدايش که از پشت مرا به سوي خود ميخواند خون را در رگهايم منجمد کرد براي لحظه اي برای لحظه ای شکی وجودم را فرا گرفت !!! به دنبالم از کلاس بیرون اومده بود اما من هیچ تاب نگاهش را نداشتم خودم را به نشنیدن زدم و قدم هایم را تند کردم .
اوهم گوئي متوجه شده بود چون گفت
استاد گفتن پيششون بريد من براي گفتن اين مطلب اومده بودم همين ،
با اين حرفش .......
دوباره من رو به خودش کشوند! اون هميشه همين کار رو با من مي کرد؛ من رو از خودش مي روند بعدش يه جوري باز ميومد سر حرف رو با من باز مي کرد! من شده بودم براش عروسک خيمه شب بازي که دائم از اين طرف من رو مي کشيد به اون طرف و هر جوري ميخواست من رو بازي مي داد؛
زير چشمي نگاهي بهش کردم و گفتم : نگفت چيکارم داره؟؟
گفت : نه فقط گفت صداتون بزنم همين!
گفتم: مرسي دستتون درد نکنه!
خودش مي دونست که داره با من چيکار مي کنه، ولي نمي خواست قبول کنه! اون همين جوري بود، يه فرشته مهربون که بيشتر وقت ها اصلا مهربون نبود!!! ولي با همه اين حرف ها من دوسش داشتتم! من عاشقش بودم! حاظر بودم براش بميرم، اما خوب اون نمي خواست يا نمي تونست قبول کنه که براي من همه چيزه! کاش مس دونستم که توي اون سر کوچيکش چه چيزي وجود داره!!!
توي فکرهاي خودم بودم که گفت : خوب من ديگه برم ؛ شما هم زودتر بيياد که استاد کارتون داره!
گفتم: چشم !!!!
- با اجازه تون !
- خواهش ميکنم !!!
راه افتاد که بره سمت کلاس . اندکي تامل کردم تا وارد کلاس بشه . با ترديد به سمت کلاس راه افتادم و آرام وارد کلاس شدم :
- ببخشيد استاد با من کاري داشتين ؟
استاد نگاهي بهم انداخت و گفت : من ؟ نه! مگه چطور؟ گفتم : هيچي، يکي از بچه ها گفت با من کار داريد!
استاد گفت : کي؟
گفتم : مهم نيست! حتما اشتباه کرده ؛ راه افتادم و رفتم سر جام نشستم!
زير چشمي نگاهي بهش انداختم؛ همين جور آرون نشسته بود اون جا و داشت با موبايلش sms ميزد!
آخه اون چرا اين کار رو کرده بود؟؟ من واقعا براش مهم بودم يا اين که باز هم داشت من رو بازي مي داد! من واقعا گيج شده بودم! باز هم مغزم داشت لنگ مي زد! حواسم اصلا به کلاس نبود!
موبايالم داشت زنگ مي خورد .
کلي ذوق کردم گفتم خودشه ميخواد با من قراري چيزي بذاره آروم که استاد نفهمه گفتم جون دلم عزيزم که.....
- ببخشيد با آقاي محمدي کار داشتم!
گوشي از دستم افتاد روي زمين! باز هم زود قضاوت کردم!
دلم مي خواست اون کسي که زنگ زده بود جلوم بود تا با يه مشت کارش رو مي ساختم!
کلاس تموم شده بود و من هنوز هم نشسته بودم روي صندلي و موبايل هم روي زمين! اومد کنارم و گفت : موبالتون افتاده روي زمين! بگيريدش!
گوشي رو گرفتم و گفتم :
-شما که گفتید استاد با من کار داره ؟ می تونید بگید چرا این حرف را زدید ؟
- مدتیه خیلی توی فکر هستید . سر کلاس هم اصلا حواستون به درس نیست . میخواستم بدونم چتونه ؟
-مگه براي شما فرقي ميکنه فرض کنيد دارم...
نگاهي بهم انداخت و گفت : حالا چرا دعوا داريد با من؟ مگه من چيکار کردم! اگر به خاطر اين ناراحت هستيد که دروغکي گفتم : استاد باهاتون کار داره! واسه اين بود که مي خواستم از اون حال در بيياد! حالا هم اگر ناراحت مي شد که باهاتون حرف بزنم، مي روم خوب!!
Crying or Very sad و چند قدمي دور شد!
نمي دونستم چيکار کنم! نبايد از دست من ناراحت مي شد! صداش زدم و گفتم :
گفتم : صبر کنین لطفا !!!
ایستاد !!!
بلند شدم و رفتم به طرفش
- منو میبخشید . یه مدته یه موضوعی خیلی ذهنم را مشغول کرده است و تحت فشار قرار دارم . نمیخواستم شما را ناراحت کنم .
- خوب اون موضوع چيه؟
مي خواستم بهش راستش رو بگم! اما باز هم اين خجالت لعنتي مثل هميشه نذاشت حرفم رو بزنم!
گفتم: مادرم چند وقته حالش زياد خوب نيست!
گفت : اميدوارم که زودتر خوب بشه!
و به راهش ادامه داد!
تو دلم گفتم :واقعا که خیلی احمقی . حالا که خودش این فرصت را بهت داد که باهاش صحبت کنی تو میترسی ؟
گفتم : ببخشید . یه لحظه کارتون داشتم ...
- راستش يکي از دوستام از من خواسته تا از شما بپرسم شما قصد ازدواج داريد البته من بهش گفتم که شما قصد نداريد وميخوايد درس بخونيد اما اون اصرار داره تا من بپرسم
او گفت : ازدواج؟ خوب من تا حالا بهش فکر نکرده بودم! يعني اصلا نمي دونم!
حالا اون دوستتون کي هست؟؟ م رو از کجا مي شناسه؟
نمي دونستم چه جوابي بدم! گفتم: هيچي، ولش کنيد! من خودم هم بهش گفتم که نمي خوايد ازدواج کنيد اما اون قدر اصرار کرد که مجبور شدم قبول کنم که ازتون بپرسم!
گفت: حالا شما ایشان را معرفی بکنید . شاید من با شناختن اون بتونم بهتر تصمیم بگیرم ....
گفتم : آخه اون از این میترسه که جواب شما منفی باشه . به همین خاطر دوست نداره شناخته بشه .
گفت : در صورتی که ایشان اینقدر ترسو هستند که جرات ندارند خودشان جلو بیایند و این مطلب را عنوان کنند بهشون بگین جواب من منفیه
و رفت .
و من ماندم و دنيايي از دردهاي که هر لحظه مثل کرم سيب که از درون آن را مي پوساند لحظه هايم را به تاراج مي داد! از اين وضعيت خسته شده بودم، ديگر تحمل تپشهاي ناگهاني قلبم را نداشتم ؛ تحمل اشکهايي که هر شب بالشم را خيس مي کرد، تحمل حرف هايي که عمري در راهروهاي ذهنم خاک خورد و هرگز به بيرون در نرسيد! ديگر بيش از اين نمي توانستم تحمل کنم ، بايد يه کاري ميکردم .
پيش خودم زمزمه کردم :
بر سر آنم که گر ز دست بر آيد
دست به کاري زنم که غصه سر آيد
سخت مصمم بودم که بالاخره اقدامي انجام بدهم . توي فکر بودم که چه کار ؟ بايد چي کار کنم ؟
از دانشگاه دويدم بيرون تا اون را پيدا کنم که ناگهان صداي ترمز ماشيني که جلوي پاي او ايستاد باعث وحشتم شد داخل ماشين يه پسر با قيافه اي جذاب نشسته بود که به او لبخند ميزد نگاهي به او کردم او هم لبخند به لب داشت بعد سوار ماشين آن پسر شد و مرا با دنيائي از
تنفر ابدي به جاي گذاشت! چشمام به سختي مي تونست جايي را ببينه؛ به سختي راه ميرفتم! نفسم از ته ريه هام به کندي جاري مي شد ولي از بدنم خارج نمي شد! به راه افتادم! توي راه به صد نفر تنه زدم و هزار بار نزديک بود برم زير ماشين! مرده اي متحرک بودم که عنکبوت ترديد تارهاش رو سراسر افکارم کشيده بود و مغزم بيخودي توي تورش تقلا مي کرد! دلم مي خواست بميرم! حتي از روي پل که رد شدم فکر کردم که بپرم پايين، اما خوب شهامتش رو نداشتم! مي خواستم برگردم عقب؛ به همون جايي که سر کلاس بودم! نفسم ديگه بالا نمي يومد! همه چيز سياه شده بود! نشستم روي زمين و چشمام رو بستم!
توي همين حال بودم که احساس کردم کسي داره صدام سرم رو آوردم بالا! اون بود که داشت صدام ميزد! و تازه اون جا بود که فهميدم چي شده!
از فرط خستگي سر کلاس خوابم برده بود! همه چيز رو توي خواب ديده بودم! همه ي اون حرف ها! اوني که سوار ماشين اون شد! همش خواب بود!
اون گفت : ...
يه چيزي مثل يه تيکه يخ که آروم آروم روي پوستم مي لغزيد و ميومد پايين! بايد حرفم رو بهش مي زدم! مگه يه آدم چند بار توي زندگي عاشق مي شه؟؟؟ چند بار از يه دختر خوشش مياد!
و حالا هم از تنها چيزي که مطمئن بودم اين بود که اگر از دستش بدم هيچ وقت خودم رو نمي بخشم! بايد يه جوري بهش مي فهموندم که چي شده!
اومدم سر حرف رو باز کنم که آرش همکلاسيم اومد به طرف ما و گفت : ببخشيد خانوم نظري نمي خوايد زودتر بريد خونه؟ مهمون داريد ها!
اون لبخندي زد و گفت : داشتم مي رفتم ديگه! مامانتون که گفت ساعت 6 مياييد! هنوز خيلي وقته!
من درست مثل يه مترسک که گنجشک ها ازش نمي ترسن ايساده بودم و نگاه مي کردمکه چي داره اتفاق ميفته!
بقيه حرف هاشون رو متوجه نشدم! فقط همين رو فهميدم که از من خداحافظي کرد و رفت! حالا من مونده بودم و يه سوال بي جواب و يه آدم! به حسين گفتم : براي چي داري ميري خونه اون ها؟
گفت : امر خيره!
خشک شدم! چي مي تونستم بگم؟؟؟؟ از يه طرف مي خواستم طرف رو بکشم!
ولش کردم رفتم توي خيابون ! خيابون بي انتها بود.
خيابان بي انتها بود و دل من بسي تنگ . هيچ نميدانستم در چه حالم . گاهي قطره اي اشک از چشمانم به پايين ميغلطيد و گاهي ميخواستم فرياد بزنم. از انسانها ميگريختم تا مبادا سر عشق را در چشمانم به نظاره بنشينند . گاهي ميخواستم فرياد بزنم و دريغ که نميشد . بي هدف به سويي راه افتادم شايد جايي که بتوان لحظه اي تنها بود .
در خويش بودم و به هيچ نمي انديشيدم . گويي از اينکه فکر کنم و او در ذهنم تداعي شود وحشت داشتم .
- چه بايد کرد ؟
يک سوال بي جواب !!! سوالي که تا کنون بارها از خود پرسيده بودم بي آنکه جوابي داشته باشم .
همچنان در خيابان راه ميرفتم که ناگهان طنين آيه اي از مسجد مرا به سوي خود کشيد :
- و لا تغنطوا من رحمة الله
گويي نوري بود که به تاريکي هاي ذهنم تابيد . اذان ميگفتند به سوي مسجد شتافتم تا نماز بخوانم تا قلبم آرام شود .
وضو گرفتم و وارد مسجد شدم .
ب خنک حالم رو بهتر کرد! ولي هنوز هم داشتم بهش فکر مي کردم! به اتفاقي که افتاده بود، به اون چيزي که رخ داده بود و به اون چيزي که داشت رخ مي داد! ديگه اون اصلا برام مهم نبود! تا همين چند لحظه پيش داشتم به خاطرش مي مردم و حالا ديگه حتي وجودش برام اهميتي نداشت! يا داشتم اين جوري به خودم تلقين مي کردم! نمي خواستم که واقعيت رو اون جوري که هست بپيذيرم! مي خواستم فرار کنم؛ مي خواستم برميه جاي دور که ديگه نبينمش؛ ديگه نمي خواستم هيچ دختري رو ببينم! مي دونستم که فکرم اشتباه هست اما اون لحظه من فقط مي خواستم که فراموش کنم!
يه جورايي از خودم بدم اومده بود! از اين کم رويي خودم؛ از اين که نمي تونستم چند کلمه حرف بزنم! از مسجد زدم بيرون مي خواستم برم يه جايي خودم را گم و گور کنم که صداي اذان نماز من را به خودش آورد :
- الله اکبر الله اکبر
خدا بزرگ تر است .بزرگ تر از همه چيز . بزرگ تر از اينکه من بخوام به هيچ جاي ديگه اي پناه ببرم . کجا بهتر از خونه خدا ؟
برگشتم داخل مسجد و به نماز ايستادم .
بعد از نماز خيلي حالم بهتر بودم . سر به سجده گذاشتم و از ته دل دعا کردم .
بعدش هم رفتم گوشه ای نشستم و فکر کردم .
درسته که من به اون علاقه داشتم اما کسی در این میان مقصر نبود . این مشکل من بود که نتونسته بودم حرفم را بهش بزنم و حالا دیگه اون رفته بود و من مانده بودم با تمامی احساسی که نسبت به او داشتم .
به خودم گفتم : راستی راستی من چه احساسی نسبت به اون دارم ؟
- دوستش داشتم و خوبی اش را میخواستم والان اون داشت خوشبخت میشد . آرش را میشناختم پسر خوبی بود و شرایطش هم از من بهتر بود و خودش هم راضی بود . چرا من باید زندگی اش را خراب میکردم ؟
تصمیمم را گرفته بودم میخواستم برای همیشه از زندگی اش برم بیرون . اولین کاری که باید میکردم این بود که کاری کنم که دیگه همدیگه را نبینیم . شاید باید میرفتم اما کجا ؟
از مسجد بیرون زدم و به سمت نقطه ای نامعلوم راه افتادم .
توی دلم هنوز یک ندا بود " و لا تغنطوا من رحمة الله " و من از رحمت خدا نا امید نشده بودم . باید رحمت خدا را در جایی دیگر می جستم ...
پایان
نویسندگان : Sunson
zohre khanom
harvard |
|
_________________ عملکرد هر انسان ريشه در بينشها و گرايشهايي دارد که خود، برگرفته از داده هاي خامي است که در زندگي روزانه به دست مي آيد . از همين روست که ابرقدرتها مي کوشند که با کاناليزه کردن اخبار و اطلاعات جهاني ، گرايشها و در نتيجه ، مواضع علمي جوامع بشري را به کنترل خود درآورند .
اسرائيل بايد از صحنه روزگار محو شود .
اين مطلب آخرين بار توسط harvard در چهارشنبه 17 آبان 1385، ساعت 14:16 ، و در مجموع 3 بار ويرايش شده است. |
|
|
|
|
 |
zohre khanoom  پرچونه!!
تاريخ عضويت: شنبه 10 تير 1385 مجموع ارسالها: 876 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: karaj جنسيت: نامشخص |
 |
چهارشنبه 17 آبان 1385، ساعت 13:54 |
|
 |
2 سال پيش |
|
#117
|
| |
دلم ميخواد يه داستان شروع کنيم که تداعي کننده’سرنوشت من باشه
بدبختي
نا اميدي
تنهائي.و........... |
|
_________________ ميوه نخور نشسته وايسا بخور
|
|
|
|
|
 |
sunson  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 24 مهر 1385 مجموع ارسالها: 1974 اعتبار کسب شده: 8568 محل سکونت: پشت هيچستان! جنسيت: نامشخص |
 |
چهارشنبه 17 آبان 1385، ساعت 14:04 |
|
 |
2 سال پيش |
|
#118
|
| |
خوب مي بينم که من دو دقيقه نبودم! حسابي همه چيز ريخت به هم و زديد به تيپ هم و خلاصه گرد و خاکي راه انداختيد و آخرش هم يکي که کنار کشيده بود داستان رو تموم کرد! حالال من اومدم ديدم که اي واي که همه چيز از دست رفت و آب کوزه نه تنها خالي شده بلکه کوزه هم کاملا منهدم شده!
و اما بعد ...
اين داستان مي تونست بهتر از اين پيش بره و خوب هم به پايان برسه و آغازي باشه بر شروعي دوباره! اما خوب به خاطر يه سري مشکلاتي که پيش اومد و حرف هايي که زده شد و سو ء تفاهمات ايجاد شده فکر کنم که به جاي خوبي نرسيديم!
ولي خوب به قول قديمي ها : پايان شب سيه سپيد است! (البت اين جا مي تونه اما و اگر داشته باشه! همه ي حرف هاي قديمي ها هم که درست نيست! ).
به هر حال..
قصه به نظر مي رسه که به آخر رسيده و طرف ديگه با شک هم بر نمي گرده! يکي پيدا شه اشهد بگه! (محل تشييع جنازه بعدا اعلام ميشه !)
حالا اگر دوستان بخوان و جبهه گيري شخصي در کار نباشه! يکي ديگه شروع مي کنيم! البت اگر بروبچ راضي باشن! |
|
_________________ برو بچ کامپيوتر همه ديوونن ولي هاليشون نيست!!
"فلفلو"
|
|
|
|
|
 |
zohre khanoom  پرچونه!!
تاريخ عضويت: شنبه 10 تير 1385 مجموع ارسالها: 876 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: karaj جنسيت: نامشخص |
 |
چهارشنبه 17 آبان 1385، ساعت 14:14 |
|
 |
2 سال پيش |
|
#119
|
| |
|
موافقم |
|
_________________ ميوه نخور نشسته وايسا بخور
|
|
|
|
|
 |
harvard  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: شنبه 26 مهر 1382 مجموع ارسالها: 1595 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: سکون معنا ندارد !!! بايد امشب بروم !!! جنسيت: مرد |
 |
چهارشنبه 17 آبان 1385، ساعت 14:17 |
|
 |
2 سال پيش |
|
#120
|
| |
sunson تو شروع کن !!! اون دفعه با عشق شروع شد این دفعه میتونه با نفرت باشه |
|
_________________ عملکرد هر انسان ريشه در بينشها و گرايشهايي دارد که خود، برگرفته از داده هاي خامي است که در زندگي روزانه به دست مي آيد . از همين روست که ابرقدرتها مي کوشند که با کاناليزه کردن اخبار و اطلاعات جهاني ، گرايشها و در نتيجه ، مواضع علمي جوامع بشري را به کنترل خود درآورند .
اسرائيل بايد از صحنه روزگار محو شود .
|
|
|
|
|