| نویسنده |
پیغام |
سکوت  داره راه ميفته!
تاريخ عضويت: چهارشنبه 15 آذر 1385 مجموع ارسالها: 270 اعتبار کسب شده: 0 محل سکونت: زياد دور نيست جنسيت: نامشخص |
 |
دوشنبه 18 دي 1385، ساعت 15:04 |
|
 |
1 سال و 5 ماه پيش |
|
#91
|
| |
|
خودت ميدوني که کي هستي الکي خودتو به مظلوميت نزن دلت داره مثل شب سياه ميشه تو به هيچ کس نياز نداري خودت تنها بهتر مي توني راحت تر هستي تو هميني که هستي چرا همش تو يه بارم اونا باهات قهر مي کنن باشه تا حالا اونا رو نداشتي از اين به بعدم نداشته باش حدا رو داري چرا ناراحتي اينقدر خودتو پائين نيار بسه ديگه از تاريکي بيا بيرون |
|
_________________ با تمام بي کسي هايم کسي دارم هنوز
چشم مشتاق و دل دلواپسي دارم هنوز
|
|
|
|
|
 |
majidjon13 آخر آدم بيکار!
مجموع ارسالها: 2086 اعتبار کسب شده: 3850 محل سکونت: پرشيا جنسيت: نامشخص |
 |
دوشنبه 18 دي 1385، ساعت 15:58 |
|
 |
1 سال و 5 ماه پيش |
|
#92
|
| |
دروود
به سرانجام خواهد رسيد....
پيچ و تاب ميان تاريکيه مطلق....سرماي کشنده...زوزه وحشيه باد ...ناهماهنگي هاي خدا
ناله هاي شبانه کودک گشنه.....ناله هاي پر شرم خودفروشي نيازمند... تاريکيه مطلق.....
گويي زمان متوقف شده....تا تو بداني....تا با تمام وجود اين لحظات سياه را احساس کني
طلوعي دور.....دور تر از حد انتظار و توان.....لذت ببر...در روياي سرابي که از اشفتگيه دوران
تاريکي بر تو طلوع کرده........گرماي لذت بخش اتاق....از پنجره هميشه بسته..محو ستاره
هاي لب بسته پر درد ميشوي.....گويي نظاره گري ابله بيش نيستي...فقط لذت را اموختي
و باز هم رويايي دور از دست رس.....از طلوعي گرم...طلوعي اتشين و سوزان
در انتهاي تاريکيه شب.......همگان تجربه اي متفاوت داشته اند....و خواهند داشت.
شب و تاريکي..موهبتي اسمانيست....براي بهتر ديدن روشنايي از دست رفته....براي درک
معناي عميق از عشق.....براي جستجوي خدا.....براي کنار زدن اختلالات ذهنيه روزانه
انتهاي تاريکيه شب به سرنجام خواهد رسيد....با طلوعي از نور مقدس اگاهي...
انتهاي تاريکيه شب را با تمام وجود درک کن...با روح خود برقص به پرواز درا در اين فضاي بي
مقصد.....محو قدرت ماورايي شو که اين لحظات را با هدفي براي روشناييه روح تو افريد.
در انتهاي تاريکيه شب ميتوان تا انتهاي قلب خدا پريد..ميتوان عظمت عشق مقدس را ماورايي
احساس کرد..ميتوان شراره هاي روح مسيح را لمس کرد...زماني که فرياد ميزد جايي منزل
خواهي کرد که قلب تو در انجاست.
فقط به پرواز درا....در اين سياهي ...در اين انوار ناپيداي خدا...در اين تاريکيه شب.
|
|
|
|
|
|
|
 |
سکوت  داره راه ميفته!
تاريخ عضويت: چهارشنبه 15 آذر 1385 مجموع ارسالها: 270 اعتبار کسب شده: 0 محل سکونت: زياد دور نيست جنسيت: نامشخص |
 |
دوشنبه 18 دي 1385، ساعت 16:22 |
|
 |
1 سال و 5 ماه پيش |
|
#93
|
| |
آره لوسه لوسم همينم که هستم ديگه نمي ترسم که نکنه کسي از من خوشش نياد خوب نياد مگه اونا همه’ رفتارشونو من تائيد مي کنم که حالا نگران باشم که نگنه فلاني بدش بياد ديگه خسته شدم بريدم همش مي گن نباد اين طوري بنويسي بخوري بخوابي حرف بزني تو تاريکي نرو يه هو ...............
بابا ولم کن آره روز بهتر از تاريکيه اما من ظلمات رو هم دوست دارم شايد چون خودمو نمي بينم ولي با تاريکي هم بايد کنار اومدمن که مي دونم که مي تونم |
|
_________________ با تمام بي کسي هايم کسي دارم هنوز
چشم مشتاق و دل دلواپسي دارم هنوز
اين پيغام تا به حال يک بار و توسط سکوت در تاريخ سهشنبه 19 دي 1385، ساعت 17:47 ويرايش شده است. |
|
|
|
|
 |
majidjon13 آخر آدم بيکار!
مجموع ارسالها: 2086 اعتبار کسب شده: 3850 محل سکونت: پرشيا جنسيت: نامشخص |
 |
سهشنبه 19 دي 1385، ساعت 17:30 |
|
 |
1 سال و 5 ماه پيش |
|
#94
|
| |
| سکوت نوشته بود: |
آره لوسه لوسم همينم که هستم ديگه نمي ترسم که نکنه کسي از من خوشش نياد خوب نياد مگه اونا همه’ رفتارشونو من تائي د مي کنم که حالا نگران باشم که نگنه فلاني بدش بياد ديگه خسته شدم بريدم همش مي گن نباد اين طوري بنويسي بخوري بخوابي حرف بزني تو تاريکي نرو يه هو ...............
بابا ولم کن آره روز بهتر از تاريکيه اما من ظلمات رو هم دوست دارم شايد چون خودمو نمي بينم ولي با تاريکي هم بايد کنار اومدمن که مي دونم که مي تونم |
دروود
زهره خانم يک چيزي ميگم .ناراحت نشي جان من ها....
من بد بخت بعد از 3 سال يک ذره احساست ادبيم زد بالا.....شما هم بيا اينو بنويس.
بيخيال بابا....حالا نظرتون در موردش تاريکيه شب من چي بود؟؟ واقعا دوست دارم بدونم
|
|
|
|
|
|
|
 |
مهربان...  پرچونه!!
تاريخ عضويت: جمعه 29 ارديبهشت 1385 مجموع ارسالها: 707 اعتبار کسب شده: 91 محل سکونت: شيراز جنسيت: نامشخص |
 |
سهشنبه 19 دي 1385، ساعت 20:58 |
|
 |
1 سال و 5 ماه پيش |
|
#95
|
| |
.......پیدا نشه تا آخر خط بعدی. من چشمام رو میبندم و همه چیز انگار پاک میشه از ذهنم. همه چیزهایی که من رو کشوند تا اینجا. تا خونه تکونی ذهنی. تا همه بی خیالی ها و بی عاری هایی که باید گاهی تجربه کرد..همه حرفايي که بايد بي پروا گفت..مثل تو ،مثل همه! میگذره و من نمیدونم چقدر. ولی با یه چایی داغ همه چیز دیگه تموم شده. انگشتام رو ببین ! بين پلک هام نگه داشتم تا بسته نشن و بتونم از یه زاویه دیگه درک نکردن های تو رو ببینم. زندگی رو این قدر ها هم جدی نباید گرفت. دارم به جای تو به خودم دلداری میدم. میشینم رو به روی کامیپوتر... از آدمهای جدید و عجیبی که هر روز میان توی زندگی ام میگم. از دلواپسی هام میگم....از...**
از من ميگم.من.
Games we don't want to play
Same winner everyday
Kill for the second best
Feel no more, feel no less
We have our minutes cut
We lose our feelings but
That's what the movies show
This is where stories go |
|
|
|
|
|
|
 |
Bayas Gool  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: پنجشنبه 19 مرداد 1385 مجموع ارسالها: 2099 اعتبار کسب شده: 4177 محل سکونت: Tehran جنسيت: زن |
 |
چهارشنبه 20 دي 1385، ساعت 17:52 |
|
 |
1 سال و 5 ماه پيش |
|
#96
|
| |
دير است در اين سکوت شبانگاه تيره رنگ
پريده رنگتر از چهره بي روح مهتاب
افسرده در کنج اين اتاقک سهمناک
چون برف در برابر گرماي آفتاب
بيهوده اب ميشوم....
د ر اين خرابخانه بجز نيست ،هيچ نيست
حتي که گوشه اي که تند تار عنکبوت
يا روزني که باد در آن زوزه کشد
يا زاغکي |
_________________ ديگه از کوچه عشق من ، راه برگشتي نداري 
|
|
|
|
|
 |
|
قصه خدا روي زمين مجموع ارسالها: 9 اعتبار کسب شده: 0 محل سکونت: |
 |
چهارشنبه 20 دي 1385، ساعت 22:03 |
|
 |
1 سال و 5 ماه پيش |
|
#97
|
| |
همه چی رو دور تنده
من اسلوموشنم ولی
فکر کنم يه استخر بزرگ میخوام
استخر خیلی خیلی بزرگ
که نتونم یه طول را هم شنا کنم
وسطش کم بیارم و مسیرمو کج
کنم برم کنار استخر
دیوارشو بگیرم و بیام بالا
بعد خودمو تا نصفه که کشیدم بیرون دیگه بیشترشو نتونم
همونجوری بمونم
تا نجات غریق سوت بزنه که یعنی سانس شما تموم شد
برید خونه هاتون |
|
|
|
|
|
|
 |
honey  پرچونه!!
تاريخ عضويت: پنجشنبه 05 مرداد 1385 مجموع ارسالها: 982 اعتبار کسب شده: 3468 جنسيت: زن |
 |
چهارشنبه 27 دي 1385، ساعت 2:40 |
|
 |
1 سال و 5 ماه پيش |
|
#98
|
| |
رفتي دنبال تهي !!ميگي بريدي؟ دنبال چاه ميگردي ؟زده بسرت؟
آره؟
شايد اينجا بشه آخر شب رو جا گذاشت !!! |
|
_________________ چترها را بايد بست.
زير باران بايد رفت.
فکر را، خاطره را، زير باران بايد برد.
با همه مردم شهر ، زير باران بايد رفت.
|
|
|
|
|
 |
Bayas Gool  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: پنجشنبه 19 مرداد 1385 مجموع ارسالها: 2099 اعتبار کسب شده: 4177 محل سکونت: Tehran جنسيت: زن |
 |
چهارشنبه 27 دي 1385، ساعت 19:20 |
|
 |
1 سال و 5 ماه پيش |
|
#99
|
| |
ديريست مانده يک جسد سرد،
در خلوت کبود اتاقم
هر عضو آن ز عضو دگر دور مانده است
گويي که قطعه، قطعه ي ديگر را
از خود رانده است
از ياد رفته در تن او وحدت
بر چهره اش که حيرت ماسيده روي آن،
سه حفره ي کبود که خالي است
از تابش زمان
با ناخن اين جسد را از هم شکافتم
رفتم درون هر رگ و هر استخوان آن
اما از آنچه در پي آن بودم،
رنگي نيافتم
با جنبش است پيکر او گرم يک جدال
بسته است نقش بر تن لب هايش،
تصوير يک سوال ..... |
_________________ ديگه از کوچه عشق من ، راه برگشتي نداري 
|
|
|
|
|
 |
eastgirl  پرچونه!!
تاريخ عضويت: دوشنبه 25 دي 1385 مجموع ارسالها: 582 اعتبار کسب شده: 619 محل سکونت: همانجايي که ماهي ها زندگي مي کنند! جنسيت: زن |
 |
پنجشنبه 28 دي 1385، ساعت 19:20 |
|
 |
1 سال و 5 ماه پيش |
|
#100
|
| |
شب شب شب...................
خوابم برد نمي دونستم تو مياي وگرنه نمي خوابيدم نمي دونستم دوباره به خوابم مياي و دوباره روي قلبم پا مي زاري اينقدر پا ميزاري که ديگه هيچ قلبي واسم نمي مونه يه موقع شبا رو دوست داشتم به خاطر تو اما ديگه شبا رو دوست ندارم ايندفعه به خاطر خودم |
|
_________________ من براي سالها مي نويسم سالها بعد که چشمان تو عاشق مي شوند
افسوس که قصه مادربزرگ درست بود
هميشه يکي بود و يکي نبود...
|
|
|
|
|
 |
honey  پرچونه!!
تاريخ عضويت: پنجشنبه 05 مرداد 1385 مجموع ارسالها: 982 اعتبار کسب شده: 3468 جنسيت: زن |
 |
دوشنبه 16 بهمن 1385، ساعت 13:20 |
|
 |
1 سال و 5 ماه پيش |
|
#101
|
| |
اشتباه ميکرديم اينجا نميشه آخر شب رو جاگذاشت ...
تازه اينجا آدم آخر شب رو حس ميکنه..
ديگه نميدونم از زندگي چي ميخوام..
شايد ديگه هيچي...
اميدهام يکي يکي داره کمرنگ تر ميشه..
احساس غربت داره زيادتر ميشه..
بيخودي دارم بازم کم ميارم..
دستم درد گرفته..
ورم رگهاش رو گاهي راحت ميبينم..
دوباره داره عيد مياد..
بازم ميگم چقدر زود ميگذره..
بهتر؟
نه... |
|
_________________ چترها را بايد بست.
زير باران بايد رفت.
فکر را، خاطره را، زير باران بايد برد.
با همه مردم شهر ، زير باران بايد رفت.
|
|
|
|
|
 |
Yaghma  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: يکشنبه 18 دي 1384 مجموع ارسالها: 1058 اعتبار کسب شده: 3772 محل سکونت: همين امروز ...! سن: 23 جنسيت: زن |
 |
دوشنبه 16 بهمن 1385، ساعت 16:07 |
|
 |
1 سال و 5 ماه پيش |
|
#102
|
| |
گر چه در متن اين زندگي، روزها و شب هايي را داشته ام که درد، از لبه همه سوي اين ظرف، سر ريز کرده است، و تنها هاي هاي گريه توانسته مرا چنان تخليه کند که انديشه سرشار از دنائت خودکشي را از سرم برانم، اما هرگز آرزوي زندگي ديگري را نداشته ام...
و وصول به چنين جايگاهي، مطلقا مقدور نبود، مگر در پناه تويي که آرام و باوقار ميگويي: «اين مهم است که هيچ چيز، هرگز، ما را نشکسته است. تو را، و مرا ... |
|
_________________ اينجا
جاده جا زده است
و من مجبورم دراز بکشم
تا تمامي اين فاصله ها را خواب ببرد
|
|
|
|
|
 |
honey  پرچونه!!
تاريخ عضويت: پنجشنبه 05 مرداد 1385 مجموع ارسالها: 982 اعتبار کسب شده: 3468 جنسيت: زن |
 |
سهشنبه 17 بهمن 1385، ساعت 15:05 |
|
 |
1 سال و 4 ماه پيش |
|
#103
|
| |
دلم واسه يه حق حق جانانه لک زده...
ديگه نميدونم کجا امنه..
اين از اتاقم که...
بايد خالي شم..
پر پرم ..داره کاسه صبرم لبريز ميشه ولي عادت کردم يواش يواش خاليش کنم..
حالا به حدي رسيدم که فقط دوست دارم يک بار حداقل يک بار بلند بلند گريه کنم..دليلش مهم نيست.مهم اينه که حالا .من . کم آورده .دست خودم نيست که.من کم آورده ..
آدم تقريبا هميشه شاد و فعالي که حالا بدطور نياز به يه چاه عميق داره.چاهي که هيچوقت پيدا نميکنه .از تکرار مکررات خستم.. امروز هم صبح زود بيدار باش.مدرسه.امتحان گرفتن.برگه صحيح کردن.آروم و راضي کردن شاگردا.برگشت به منزل . گشتن توي اينترنت . توي لابي.و حالا که عادت کردم به اين چاه کوچيک..
خداي من ..از من دلگيري؟
آره من خيلي بد کردم ..انجام ندادم وظيفم رو ميدونم ..خيلي بدم ..نگران نباش منم از خودم راضي نيستم .انتظار ندارم تو باشي.من که هيچ کاري نکردم واست..من که فقط خواستم .من حتي چيزايي که بايد بدونم رو گذاشتم به امان خودت..
خدايا من شرمندم ..ميدونم خيلي وقت ندارم براي جبران .براي بودن و درست بودن.براي راضي کردن تو
اما ..خدا خيلي گيجم ..دلم ميخواست بتوني راحت با من حرف بزني ..خيلي نياز دارم بهت..
بابام ميگه اگه ميخواي تو با خدا حرف بزني نماز بخون و اگه ميخواي خدات باهات حرف بزنه قرآن بخون ..
اما من نادن خيلي وقته قرآن نخوندم...نمازهام هم که شده يه عادت..
خدايا من خيلي دورم ازت آره؟؟
با من حرف بزن ..
خدايا چند وقتيه کنجکاو شدم به خيلي از مسائل ولي منو ميترسونن ...
خداي من آخرش...من بايد به واقعييت برسم يا نه؟چه تلخ چه شيرين!!!!!!!
اين زندگي کاذب چيه؟
چرا انقدر سردرگمم..
دلم ميخواد قدم بزنم.. |
|
_________________ چترها را بايد بست.
زير باران بايد رفت.
فکر را، خاطره را، زير باران بايد برد.
با همه مردم شهر ، زير باران بايد رفت.
|
|
|
|
|
 |
TITAN پرچونه!!
مجموع ارسالها: 964 اعتبار کسب شده: 2475 محل سکونت: بين هيچ کجا و خداحافظ سن: 27 جنسيت: مرد |
 |
سهشنبه 17 بهمن 1385، ساعت 20:14 |
|
 |
1 سال و 4 ماه پيش |
|
#104
|
| |
| honey نوشته بود: |
دلم واسه يه حق حق جانانه لک زده...
ديگه نميدونم کجا امنه..
مهم اينه که حالا .من . کم آورده .دست خودم نيست که.من کم آورده ..
|
سر اون دختره که از بالاي پل حافظ پريده بود پايين گفتم که آدم اگه هدف داشته باشه و زندگي رو واقعا بشناسه هيچوقت کم نمياره
بچه ي خوب آدم گاهي خسته، کسل ميشه، غم به دلش راه پيدا ميکنه، اما کم نمياره، مي جنگه تلاش مينه، و گاهي هم اميدار، اگ به هدف رسيد، راه والا تري رو پيش ميگيره، اگه نرسيد تلاشش رو بشتر ميکنه
| honey نوشته بود: |
يکم عجول ميشم ..وقتي داره آرامشم بهم ميخوره
دوباره يگانه عشقم ..خداي ناز من ..من رو احاطه ميکنه و من با گرمي وجود اون دوباره وارد آرامشم ميشوم..
در آرامشم باز ترس و نگراني هست اما کم ..ترس از اينکه نکنه يکي از من دورش کنه..
اما بازم اينجا همون خدايي که گفتم خيلي ماهه با آرامشي که با نگاهش به من ميده آرومم ميکنه..
آخييييييييييييييييييييييييييييييييييييش
چقدر آرومم کرد فکرش..
|
و آرامش رو خود آدم براي خودش به ارمغان مياره... |
|
|
|
|
|
|
 |
honey  پرچونه!!
تاريخ عضويت: پنجشنبه 05 مرداد 1385 مجموع ارسالها: 982 اعتبار کسب شده: 3468 جنسيت: زن |
 |
سهشنبه 17 بهمن 1385، ساعت 21:37 |
|
 |
1 سال و 4 ماه پيش |
|
#105
|
| |
|
|
|
|
 |
|
|