صفحه نخست  •  فهرست تالارها  •  نگارخانه  •  لیست اعضا  •  گروه‌ها  •  جستجو  •  ورود
 
3
ارسال موضوع جدیدپاسخ به موضوع
نویسنده پیغام
قصه خدا روي زمين
مجموع ارسالها: 9
اعتبار کسب شده: 0
محل سکونت: 
ارسال دوشنبه 08 آبان 1385، ساعت 23:58
 1 سال و 8 ماه پيش
#46
 
یعنی هرکس کلیدهای بیشتری داشته باشد
و چراغهای بیشتری را روشن کند نزدیکتر به ماه می میرد؟


عجب روزگار غريبيست....
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
Omidآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: جمعه 11 آذر 1384
مجموع ارسالها: 3037
اعتبار کسب شده: 1310
محل سکونت: Florida
سن: 35
جنسيت: مرد
ارسال سه‌شنبه 09 آبان 1385، ساعت 0:08
 1 سال و 8 ماه پيش
#47
 
pirate نوشته بود:
چرا فارسی نمی گید؟! Rolling Eyes


Beacuse Persian is much more difficult to underestand than English! For example, do you underestand what this means:
نقل قول:
یعنی هرکس کلیدهای بیشتری داشته باشد
و چراغهای بیشتری را روشن کند نزدیکتر به ماه می میرد؟

عجب روزگار غريبيست....


Confused Confused !!



_________________
هر روز رو نميشمريم، ما هفته ها رو ميشمريم که هفته گذشته رو وحيد شمرد... مثل اينکه تو خيلي منتظري...
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
رايکاآفلاين
پرچونه!!
پرچونه!!

آواتار

تاريخ عضويت: پنجشنبه 11 خرداد 1385
مجموع ارسالها: 616
اعتبار کسب شده: 524
محل سکونت: دراعماق درياي عشق ....
سن: 21
جنسيت: زن
ارسال چهارشنبه 10 آبان 1385، ساعت 8:48
 1 سال و 8 ماه پيش
#48
 
مهربان... نوشته بود:
هزار بار گفته ام این بار هم بگذار حرف هایم را تکرار کنم:
این رفتار و حرکات من است که به من شخصیت و هویت می بخشد نه رشته تحصیلی یا مارک شلوارم.نه مدل ماشین یا آرایش چهره ام باور کن مرا....


مهربان... هميشه مهربان من...
بي رو دربايستي بايد گفت كه همه اينها از آن جايي شروع شد كه هيچ گاه نخواستيم براي خودمان زندگي كنيم...
به همين راحتي...

_________________
هيچ فکر نمي کردم...
که روزي وقتي افتاب خودش را روي بام خيال تو پهن مي کند
عشق من را برنزه ببيني
اگر مي دانستم...
کرم ضد افتاب بوسه به تو هديه مي کردم...
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
رايکاآفلاين
پرچونه!!
پرچونه!!

آواتار

تاريخ عضويت: پنجشنبه 11 خرداد 1385
مجموع ارسالها: 616
اعتبار کسب شده: 524
محل سکونت: دراعماق درياي عشق ....
سن: 21
جنسيت: زن
ارسال چهارشنبه 10 آبان 1385، ساعت 8:50
 1 سال و 8 ماه پيش
#49
 
باز احساس مي كنم گرفتار سكون و بي حركتي شده ام , چيزي كه همه عمر از آن مي ترسيده ام و مي ترسم (تنها ترس زندگي ام ) , سكوني كه از هيچ بچه ي شش ساله اي توقع ندارند , پس بايد از خودم شروع كنم !!!
و ديگر هيچ...

_________________
هيچ فکر نمي کردم...
که روزي وقتي افتاب خودش را روي بام خيال تو پهن مي کند
عشق من را برنزه ببيني
اگر مي دانستم...
کرم ضد افتاب بوسه به تو هديه مي کردم...
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
مهربان...آفلاين
پرچونه!!
پرچونه!!

آواتار

تاريخ عضويت: جمعه 29 ارديبهشت 1385
مجموع ارسالها: 707
اعتبار کسب شده: 91
محل سکونت: شيراز
جنسيت: نامشخص
ارسال چهارشنبه 10 آبان 1385، ساعت 14:07
 1 سال و 8 ماه پيش
#50
 
رايکا نوشته بود:
مهربان... نوشته بود:
هزار بار گفته ام این بار هم بگذار حرف هایم را تکرار کنم:
این رفتار و حرکات من است که به من شخصیت و هویت می بخشد نه رشته تحصیلی یا مارک شلوارم.نه مدل ماشین یا آرایش چهره ام باور کن مرا....


مهربان... هميشه مهربان من...
بي رو دربايستي بايد گفت كه همه اينها از آن جايي شروع شد كه هيچ گاه نخواستيم براي خودمان زندگي كنيم...
به همين راحتي...


من هموني هم که هستم و بودم...
يه جورايي بعضي وقتا بقيه عوض ميشن
به همين سادگي!
Crying or Very sad

_________________
سفر بايد کرد
دو قدم مانده تا قاف...
ع ، ش !!
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
مسافر کويرآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: شنبه 23 خرداد 1383
مجموع ارسالها: 1798
اعتبار کسب شده: 4889
محل سکونت: خودمم نميدونم!
جنسيت: مرد
ارسال جمعه 12 آبان 1385، ساعت 20:12
 1 سال و 8 ماه پيش
#51
 
نمی‌دانم، این رؤیاست، شاید رؤیاست، گمان نمی‌کنم، بیدار خواهم شد، در سکوت، دیگر نخواهم خوابید، خودم تنها، یا باز هم رؤیا، رؤیایِ یک سکوت، یک سکوتِ رؤیایی، پر از زمزمه‌ها، نمی‌دانم، همه‌اش کلمات، بیداری هرگز، فقط کلمات، چیزِ دیگری نیست، باید ادامه داد، فقط همین را می‌دانم، به زودی متوقف می‌شوند، این را خوب می‌دانم، حس می‌کنم، مرا رها می‌کنند، آن‌گاه همان سکوت، برایِ لحظه‌یی، چند لحظه‌ی ناب، یا همان رؤیای خودم، آن‌که ماندنی‌ست، آن‌که نماند، که هنوز می‌مانَد، خودم تنها، باید ادامه داد، نمی‌توانم ادامه دهم، باید ادامه داد، پس ادامه خواهم داد، باید کلمات را گفت، تا زمانی که کلمه‌یی هست، باید آن‌ها را گفت، تا وقتی که مرا بیابند، تا وقتی که مرا بگویند، دردِ عجیب، گناهِ عجیب، باید ادامه داد، شاید پیش از این انجام شده، شاید پیش از این مرا گفته‌اند، شاید مرا به آستانه‌ی قصه‌ام رسانده‌اند، روبه‌روی دری که به قصه‌ام گشوده می‌شود، گمان نمی‌کنم، اگر باز شود، خود خواهم بود، سکوت خواهد بود، آن‌جا که هستم، نمی‌دانم، هرگز نخواهم دانست، در سکوت هیچ‌کس نمی‌داند، باید ادامه داد، نمی‌توانم ادامه دهم، ادامه خواهم داد......

_________________
- آلارم!آلارم! d'oh!
- کنيشنيش ! Razz
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
panteaآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: دوشنبه 09 مرداد 1385
مجموع ارسالها: 1235
اعتبار کسب شده: 2389
محل سکونت: 
سن: 24
جنسيت: زن
ارسال جمعه 12 آبان 1385، ساعت 23:43
 1 سال و 8 ماه پيش
#52
 
مي شود دستها را به علامت تسليم بالا برد
و از ميان هزار زنبور زرد کندو نشين ،
به سلامت گذشت!
مي شود هزار صفحه را ،
در سوگ يک ثانيه سياه کرد!
مي شود هر شب،
شب بخير بي جوابي به آسمان گفت
و با دلي آسوده به بستر رفت!
ديگر بيا برويم!
هرکسي نگران دلتنگي دريا باشد،
تمام کتابهاي جهان را مي بندد،
مي رود کنار سکوت ماسه ها مي نشيند
و شاعر مي شود!
مطمئن باش که اين دامنه،
بي دارو درخت نمي ماند!
هميشه کسي هست ،
که از پرسش هاي پياپي کودکي
پلي بسازد!
هميشه کسي هست،
که براي مسافران صبور ايستگاه،
دست تکان دهد!
هميشه کسي هست،
که قصه گوي گهواره هاي بي تکان باشد!
...
‌‍[يغما]

_________________
shine on! brighter than the sun...live for every moment before the moment''s gone...we shine on you and me tonight!
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
مهربان...آفلاين
پرچونه!!
پرچونه!!

آواتار

تاريخ عضويت: جمعه 29 ارديبهشت 1385
مجموع ارسالها: 707
اعتبار کسب شده: 91
محل سکونت: شيراز
جنسيت: نامشخص
ارسال شنبه 13 آبان 1385، ساعت 0:42
 1 سال و 8 ماه پيش
#53
 
زمین مثل حقیقت است گویی. گرم. وسیع . روشن. صبح خورشید داغ است. کم خوابیدیم و این خورشید با تمام حسرت دوری می زند به چشم آدم. زمین از نور داغ شده است. زمین را با حسرت نگاه می کنم. قدم به قدم. وقتی در صدای گامهایم عبور کرده می شود. دورترها کوهها پیداست و آرزوی تکراری من که این صبح روزتر نشود و این خیابان و خورشید و من با این همه بار و بنه همین طور برویم هی و به جایی نرسیم. از دست این قصر فیروزه به تنگ می آیم وقتهایی که اینچنین می رقصد مقابل چشمانم و چنان به بازی می گیردم که روی زمینش سجده می زنم. سجده از آن که نای رفتنی نمی ماند بس که این حقیقت وسیع مطلق، گیراست. سست می شوم و دلم چنان هوای خاک می کند که نگو. خاک، خاک پذیرنده. مثل خاکی که روزی در برم خواهد گرفت. خاک سرد!
تمام روز. امروز خورشید بار دیگر برای من طلوع کرد
پاهای بی دریغم که برای پا نهادن روی زمین هر حقیقتی بی تاب است. هر بار که کسی می میرد انگار ناگهان می فهمم چقدر زنده ام. دوست دارم مثل زمین باشم. امن. و به سرزمین من وارد شوند...

_________________
سفر بايد کرد
دو قدم مانده تا قاف...
ع ، ش !!
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
مهربان...آفلاين
پرچونه!!
پرچونه!!

آواتار

تاريخ عضويت: جمعه 29 ارديبهشت 1385
مجموع ارسالها: 707
اعتبار کسب شده: 91
محل سکونت: شيراز
جنسيت: نامشخص
ارسال شنبه 13 آبان 1385، ساعت 18:28
 1 سال و 8 ماه پيش
#54
 
گاهی دلم که بگیرد ، پیاده راه می روم تمام آن خانه ها و آجر هایش را . می گذارم بوی خاک بعد از ظهر های آب پاشیده ، برود توی ریه هام ...

حالا خوبم ... بماند چه ها دیدم و چه ها شنیدم ...

چه ها دیدم و چه ها شنیدم ...
چه ها ....

_________________
سفر بايد کرد
دو قدم مانده تا قاف...
ع ، ش !!
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
sunsonآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: دوشنبه 24 مهر 1385
مجموع ارسالها: 1850
اعتبار کسب شده: 6588
محل سکونت: پشت هيچستان!
جنسيت: نامشخص
ارسال شنبه 13 آبان 1385، ساعت 19:24
 1 سال و 8 ماه پيش
#55
 
شب پرده سياهش را همه جا کشيده است!
همه جا مهربان شده است!
مي خواهم در آغوش مخملين شب رها شوم!

_________________
برو بچ کامپيوتر همه ديوونن ولي هاليشون نيست!!

"فلفلو"
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
zohre khanoomآفلاين
پرچونه!!
پرچونه!!

آواتار

تاريخ عضويت: شنبه 10 تير 1385
مجموع ارسالها: 876
اعتبار کسب شده: 106
محل سکونت: karaj
جنسيت: نامشخص
ارسال شنبه 13 آبان 1385، ساعت 20:04
 1 سال و 8 ماه پيش
#56
 
چرا آدماي سالم به خودشون اجازه ميدن توان يابان را حقير بدونن منم روزي چون شما بودم از همهنظر عالي اما اکنون چون کودکي ناتوان
افسوس

_________________
ميوه نخور نشسته وايسا بخور
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
panteaآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: دوشنبه 09 مرداد 1385
مجموع ارسالها: 1235
اعتبار کسب شده: 2389
محل سکونت: 
سن: 24
جنسيت: زن
ارسال شنبه 13 آبان 1385، ساعت 22:25
 1 سال و 8 ماه پيش
#57
 
نهالي در ذهنم داسي در دستم شوري در سينه ام سكوتي بر لبانم نوري در يأسم غمي بر چشمم آفتابي در انديشه ام رگباري بر زبانم چگونه با درون همسفرت كنم Neutral

_________________
shine on! brighter than the sun...live for every moment before the moment''s gone...we shine on you and me tonight!
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
مهربان...آفلاين
پرچونه!!
پرچونه!!

آواتار

تاريخ عضويت: جمعه 29 ارديبهشت 1385
مجموع ارسالها: 707
اعتبار کسب شده: 91
محل سکونت: شيراز
جنسيت: نامشخص
ارسال دوشنبه 15 آبان 1385، ساعت 8:57
 1 سال و 8 ماه پيش
#58
 
از احوالات من اگر خواسته باشی « خوبم »
فقط کمی چشمانم کم سو شده اند
دادم یکی از شاعران همین حوالي برایم بنویسد...
به گمانم بومی ِاینجا نیست
هنوز طعم ِغریبه ها را خوب احساس می کنم
چند وقتی است گاه و بی گاه می آید
- و کوله اش پر از کتاب ها و باروت است -
از اقیانوس هستی حرف می زنیم
تنهایی بشر - فقدان خدا - شعر - دختران و...

اینجا هنوز همه چیز مثل قصه های قدیمی است...

همین ها برای امروز کافی است
...

_________________
سفر بايد کرد
دو قدم مانده تا قاف...
ع ، ش !!
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
مهربان...آفلاين
پرچونه!!
پرچونه!!

آواتار

تاريخ عضويت: جمعه 29 ارديبهشت 1385
مجموع ارسالها: 707
اعتبار کسب شده: 91
محل سکونت: شيراز
جنسيت: نامشخص
ارسال سه‌شنبه 16 آبان 1385، ساعت 2:24
 1 سال و 8 ماه پيش
#59
 
كلاغ اخر قصه هم با ما سر ناسازگاري دارد
هميشه پيش از پايان قصه به خانه رسيده است و هر شب
اين قصه لعنتي بي سرانجام ميماند!

_________________
سفر بايد کرد
دو قدم مانده تا قاف...
ع ، ش !!
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
رايکاآفلاين
پرچونه!!
پرچونه!!

آواتار

تاريخ عضويت: پنجشنبه 11 خرداد 1385
مجموع ارسالها: 616
اعتبار کسب شده: 524
محل سکونت: دراعماق درياي عشق ....
سن: 21
جنسيت: زن
ارسال سه‌شنبه 16 آبان 1385، ساعت 14:23
 1 سال و 8 ماه پيش
#60
 
وكي من بودن من به خط پايان خود مي رسد؟!
مني كه با همه من نبودنش , هيچ وقت من نبود , ما بود...
مني كه با همه من نبودنش , مي ترسيد من باشد , ما بود...
مني كه با همه من نبودنش , با همه ي تفاخر مني اش , من نبود , ما بود...
مني كه با همه من نبودنش , ما بود و خود خبر نداشت...
و...
مني كه با تمام نبودنش...
من بود...

_________________
هيچ فکر نمي کردم...
که روزي وقتي افتاب خودش را روي بام خيال تو پهن مي کند
عشق من را برنزه ببيني
اگر مي دانستم...
کرم ضد افتاب بوسه به تو هديه مي کردم...
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
نمایش پیغامهای ارسال شده قبلی:      
ارسال موضوع جدیدپاسخ به موضوع
موضوعات مرتبط
هيچ پيغام جديدي ارسال نشده است 5 روز با احمدي نژاد - گزارش فاينانشال تايمز از سفر به فارس
1
پاسخها: 4 بیننده: 694 نویسنده: احسان
هيچ پيغام جديدي ارسال نشده است روايت جوان آمريكايي از سفر حج
1
پاسخها: 29 بیننده: 706 نویسنده: سياسفيد
هيچ پيغام جديدي ارسال نشده است سفر انوشه انصاري به ايستگاه بين المللي فضايي
1
پاسخها: 25 بیننده: 906 نویسنده: Omid
هيچ پيغام جديدي ارسال نشده است آيا سفر انسان به ماه يک دروغ بزرگ بود؟
1
پاسخها: 5 بیننده: 479 نویسنده: غريب آشنا

مشاهده موضوع قبلی مشاهده موضوع بعدی
قبلی تالار بعدی

 پرش به:   

شما نمی‌توانید در این تالار موضوع جدیدی ارسال کنید
شما نمی‌توانید به موضوعات این تالار پاسخ دهید
شما نمی‌توانید پیغامهای ارسالی خود در این تالار را، ویرایش کنید
شما نمی‌توانید پیغام های ارسالی خود در این تالار را حذف کنید
شما نمی‌توانید در نظرسنجی‌های این تالار شرکت کنید
قوانين تالارهاي گفتمان گزارش خطا
سوال در مورد تالارهاي گفتمان پيشنهاد
تمام ساعات و تاریخها بر حسب 4.5+ ساعت گرینویچ می‌باشند
تبليغات: