| نویسنده |
پیغام |
کلاغ سفيد  پرچونه!!
تاريخ عضويت: شنبه 20 آبان 1385 مجموع ارسالها: 621 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: آخر قصه... سن: 23 جنسيت: مرد |
 |
سهشنبه 22 اسفند 1385، ساعت 15:46 |
|
 |
1 سال و 8 ماه پيش |
|
#151
|
| |
هر وقت خواستي بدوني کسي دوستت داره ...
تو چشاش نگاه کن تا عشقو تو چشاش ببيني...
اگه نگات کرد عاشقه...
اگه خجالت کشيد برات ميميره ...
اگه سرشو انداخت پايين ويه لحظه رفت توي فکر بدون که بدون تو ميميره ...
اگه سرشو انداخت و خنديد و حرفو عوض کرد بدون که دوستت نداره... |
|
_________________ باور کردني نيست....
|
|
|
|
|
 |
Yaghma  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: يکشنبه 18 دي 1384 مجموع ارسالها: 1194 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: همين امروز ...! سن: 23 جنسيت: زن |
 |
چهارشنبه 23 اسفند 1385، ساعت 7:21 |
|
 |
1 سال و 8 ماه پيش |
|
#152
|
| |
هميشه در عشق
مسئله اعتماد بوده است...
ميان چشم هاي بسته من و
دستهاي لرزان تو ...! |
|
_________________ ........ زيرا همه چيز از احساس آغاز مي شود!!!
|
|
|
|
|
 |
m-nobody  سال صفري!
تاريخ عضويت: سهشنبه 08 اسفند 1385 مجموع ارسالها: 73 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: آبادي بالا چه فرق مي کند آبادي پايين جنسيت: نامشخص |
 |
چهارشنبه 23 اسفند 1385، ساعت 11:23 |
|
 |
1 سال و 8 ماه پيش |
|
#153
|
| |
مي توانيم به ساحل برسيم
اندوهت را با من قسمت كن ، شاديت را با خاك
و غرورت را با جوي نحيفي كه ميان سنگستان
مثل گنجشكي پر مي زند و مي گذرد
اسب لخت غفلت در مرتع انديشه ما بسيار است
با شترهاي سفيد صبر در واحه تنهايي ، مي توانيم به ساحل برسيم ، وازآنجا ناگهان
با هزاران قايق، به جزيره های تازه برون جسته مرجان ، حمله ور گرديم
تو غمت را با من قسمت كن ، علف سبز چشمانت را با خاك
تا مداد من ، در سبخ زار كوير كاغذ ، باغي از شعر برانگيزد
تا از اين ورطه بي ايمانی ، بيشه اي انبوه از خنجر برخيزد |
|
_________________ خواب روزانه اگر در خور تقدير نبود
پس چرا گشت شبانه دربه در يادت نيست؟؟؟؟؟؟؟؟
|
|
|
|
|
 |
Bayas Gool  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: پنجشنبه 19 مرداد 1385 مجموع ارسالها: 2169 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: Tehran جنسيت: زن |
 |
دوشنبه 06 فروردين 1386، ساعت 21:02 |
|
 |
1 سال و 8 ماه پيش |
|
#154
|
| |
آن گاه که چشم بسته
روي طنابي که يک سرش در دست تو بود بند بازي مي کردم
دريافتم که هميشه در عشق ...
مساله اعتماد بوده است
ميان چشم هاي بسته من
و دست هاي لرزان تو!!! |
_________________ ياد آور اين باشيم که عشق معجزه مي کند 
|
|
|
|
|
 |
Bayas Gool  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: پنجشنبه 19 مرداد 1385 مجموع ارسالها: 2169 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: Tehran جنسيت: زن |
 |
پنجشنبه 09 فروردين 1386، ساعت 11:51 |
|
 |
1 سال و 7 ماه پيش |
|
#155
|
| |
دیر است ، دیر ... !!
برای عاشق شدن ، برای «تو» ...
و برای من که جز نگاهٍ « تو » دیگر هیچ ندارم تا به دیوار اتاق بیاویزم!
چه زود عاشق شدم !!
دلم آینهء قدیمی ام را می خواهد که در آن هر روز هزاران بار « تو » را می دیدم و اکنون
تصویر « تو » را که هر روز هزاران بار در حال کمرنگ شدن است .... !
دلم عشــــــــق می خواهد ....
دلم « تو را می خواهد ...
دیر است .... دیر !
برای عاشق شدن
برای « تو »
برای منی که می دانم بیش از عشق ، به « تو » محتاجم !
|
_________________ ياد آور اين باشيم که عشق معجزه مي کند 
|
|
|
|
|
 |
کلاغ سفيد  پرچونه!!
تاريخ عضويت: شنبه 20 آبان 1385 مجموع ارسالها: 621 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: آخر قصه... سن: 23 جنسيت: مرد |
 |
چهارشنبه 12 ارديبهشت 1386، ساعت 18:58 |
|
 |
1 سال و 6 ماه پيش |
|
#156
|
| |
آرزويم اين است:
نتراود اشک از چشم تو هرگز,مگر از شوق زياد...
نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز,و به اندازه ي هر روز تو عاشق باشي...
عاشق آنکه تورا ميخواهد و به لبخند تو از خويش رها ميگردد...
و تورا دوست بدارد به همان اندازه,که دلت مي خواهد...
شعر از رايکا... |
|
|
|
|
|
|
 |
رايکا  پرچونه!!
تاريخ عضويت: پنجشنبه 11 خرداد 1385 مجموع ارسالها: 616 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: دراعماق درياي عشق .... سن: 21 جنسيت: زن |
 |
دوشنبه 07 خرداد 1386، ساعت 20:27 |
|
 |
1 سال و 5 ماه پيش |
|
#157
|
| |
خدا
غروب
اشك
لبخند
و تو....
نمي دانم اين ها چه ربطي به هم دارند ، فقط مي دانم در اين دنياي به اين بزرگي به اميد اين ها زنده ام !!! |
|
_________________ هيچ فکر نمي کردم...
که روزي وقتي افتاب خودش را روي بام خيال تو پهن مي کند
عشق من را برنزه ببيني
اگر مي دانستم...
کرم ضد افتاب بوسه به تو هديه مي کردم...
|
|
|
|
|
 |
اشکبوس  بزنم به تخته!
تاريخ عضويت: شنبه 01 مهر 1385 مجموع ارسالها: 157 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: حيات کوچک پاييز در زندان... جنسيت: نامشخص |
 |
چهارشنبه 09 خرداد 1386، ساعت 18:41 |
|
 |
1 سال و 5 ماه پيش |
|
#158
|
| |
گشته همراه
در این دامن دشت
یار من , مونس من
سایه ی من
بود همراز و همگام مرا
گاه تعجیل به رفتن می کرد
گاه وا پس می ماند
لیک با این همه
در این
پس وپیش
بود همپای مرا
خسته گر او می شد
او نمی کرد رها دامن من
دلخو شی بود مرا
این سایه
با گپی , درودلی
با همه خستگی و راه دراز
وتک وتنهایی
گام من
محکم و پا بر جا بود
خش خش برگ خزان
زوزه ی باد
اثری در من و در سایه نداشت
چرخش بوته خشکیده
بدست طوفان
با شتاب
از زبر سایه گذشت
و لگد مالش کرد
لیک او باک نداشت
و مرا هم پا بود
*********
تیره ابری
ز سر بی مهری
گشت بر چهره ی خورشید
نقاب
و گرفت از بر من سایه ی من
هرچه اندیشه مرا در سر بود
همه بر باد شدند
همه رفتند برون
از سر من
من وتنهایی و آ ن راه دراز
وای بر این دل من
سایه ی من
ابر سیاه
*********
"..." |
|
_________________ و با شتاب آبدزدک از خواب برکه بوسه ميدزديد.
تو داشت او ميشد
که دست من از قصه ها تو را دزديد...
|
|
|
|
|
 |
کلاغ سفيد  پرچونه!!
تاريخ عضويت: شنبه 20 آبان 1385 مجموع ارسالها: 621 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: آخر قصه... سن: 23 جنسيت: مرد |
 |
چهارشنبه 16 خرداد 1386، ساعت 19:55 |
|
 |
1 سال و 5 ماه پيش |
|
#159
|
| |
دوستم داشته باش ، هـمانـگونه که من دوستـت دارم
بگذار فاصله من و تو کمتر از آني باشد :
که مي خواهـيـم و نمي توانـيـم
که مي توانـيــم و نمي گـذارنــد !
بگذار ميان من و تو فاصله اي نـمـانــد
نه به خاطر خودت ،
و نه به خاطر من !
که به خاطر اين عـشـق دوسـتـم داشـتـه باش
بـيـش از آني که من دوسـتـت دارم ... |
|
_________________ باور کردني نيست....
|
|
|
|
|
 |
اشکبوس  بزنم به تخته!
تاريخ عضويت: شنبه 01 مهر 1385 مجموع ارسالها: 157 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: حيات کوچک پاييز در زندان... جنسيت: نامشخص |
 |
پنجشنبه 17 خرداد 1386، ساعت 21:10 |
|
 |
1 سال و 5 ماه پيش |
|
#160
|
| |
از تمام رمز و راز هاي عاشقي
جز سه حرف ساده ي ميان تهي
چيز ديگري سرم نميشود ،
من سرم نميشود ،
ولي...
راستي دلم که ميشود ...
"..." |
|
_________________ و با شتاب آبدزدک از خواب برکه بوسه ميدزديد.
تو داشت او ميشد
که دست من از قصه ها تو را دزديد...
|
|
|
|
|
 |
اشکبوس  بزنم به تخته!
تاريخ عضويت: شنبه 01 مهر 1385 مجموع ارسالها: 157 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: حيات کوچک پاييز در زندان... جنسيت: نامشخص |
 |
جمعه 18 خرداد 1386، ساعت 21:39 |
|
 |
1 سال و 5 ماه پيش |
|
#161
|
| |
کيستي که من
اينگونه
به اعتماد
نام خود را
با تو ميگويم
کليد خانه ام را
در دستت ميگذارم
نان شادي هايم را
با تو قسمت ميکنم
به کنارت مي نشينم و
بر زانوي تو
اين چنين آرام
به خواب ميروم.
"شاملو" |
|
_________________ و با شتاب آبدزدک از خواب برکه بوسه ميدزديد.
تو داشت او ميشد
که دست من از قصه ها تو را دزديد...
|
|
|
|
|
 |
Bayas Gool  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: پنجشنبه 19 مرداد 1385 مجموع ارسالها: 2169 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: Tehran جنسيت: زن |
 |
سهشنبه 22 خرداد 1386، ساعت 0:14 |
|
 |
1 سال و 5 ماه پيش |
|
#162
|
| |
گفتي که قدرت را نمي دانم!
مهرباني ات را جيره بندي کردي!
روزي يک لبخند،
هفته اي يک دوستت دارم.
گفتم: واقعا داري؟!
گفتي : نمي دانم!!! |
_________________ ياد آور اين باشيم که عشق معجزه مي کند 
|
|
|
|
|
 |
pantea  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 09 مرداد 1385 مجموع ارسالها: 1267 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: سن: 25 جنسيت: زن |
 |
چهارشنبه 23 خرداد 1386، ساعت 0:29 |
|
 |
1 سال و 5 ماه پيش |
|
#163
|
| |
در من کودکي هست هنوز
که مي خندد
نه
هر دست دشنه نيست
هر چشم کهکشاني ست از لبخند ستاره ها...
هنوز هم همان ناگزيري کذايي ست
که ته دلم را خالي مي کندو اگر نبود نغمه هاي امشب آن يگانه...
نمي دانم چه تصويري به خود مي گرفت...روياي عجيبي بود ....من اما ديگر آن کودک بي تاب نبودم
که به هواي آشنا بودن با اين نغمه ها رو سوي آسمان کند و دل را يله به باد بسپارد... |
|
_________________ مه اديان و بيشترِ آيينها به شيشهي پنجره ميمانند : راستي را از پسِ آنها ميبينيم، ولي ميان ما و راستي حائل ميشوند و ما را از آن دور ميدارند. جبرانخليلجبران
|
|
|
|
|
 |
کلاغ سفيد  پرچونه!!
تاريخ عضويت: شنبه 20 آبان 1385 مجموع ارسالها: 621 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: آخر قصه... سن: 23 جنسيت: مرد |
 |
جمعه 25 خرداد 1386، ساعت 12:43 |
|
 |
1 سال و 5 ماه پيش |
|
#164
|
| |
صدا کن مرا
صداي تو خوب است
صداي تو سبزينه آن گياه عجيبي است
که در انتهاي صميميت حزن ميرويد
در ابعاد اين عصر خاموش
من ازتصنيف در متن ادراک يک کوچه تنهاترم
بيا تا برايت بگويم چه اندازه تنهايي من بزرگ است
و تنهايي من شبيهخون حجم ترا پيش بيني نمي کرد
وخاصيت عشق اين است... |
|
_________________ باور کردني نيست....
|
|
|
|
|
 |
رايکا  پرچونه!!
تاريخ عضويت: پنجشنبه 11 خرداد 1385 مجموع ارسالها: 616 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: دراعماق درياي عشق .... سن: 21 جنسيت: زن |
 |
دوشنبه 28 خرداد 1386، ساعت 11:15 |
|
 |
1 سال و 5 ماه پيش |
|
#165
|
| |
ميخواهم
دوستي
هزارساله ام
را
با کلمات
به هم بزنم
از
تو
چيزي
براي
من
ندارند
ديگر
که بگويند... |
|
_________________ هيچ فکر نمي کردم...
که روزي وقتي افتاب خودش را روي بام خيال تو پهن مي کند
عشق من را برنزه ببيني
اگر مي دانستم...
کرم ضد افتاب بوسه به تو هديه مي کردم...
|
|
|
|
|
 |
|
|