| نویسنده |
پیغام |
mhaji  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 3418 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: Montreal جنسيت: مرد |
 |
چهارشنبه 08 آذر 1385، ساعت 19:38 |
|
 |
1 سال و 11 ماه پيش |
|
#106
|
| |
تقديم به مسافر کوير
ارزش افزوده در ترافيک استکهلم
کنار ماهور نتهايم
شوق را آذين بسته ام
در فراق خطر مرگ
و با چشمان باز گوش ميدهم
در امتداد آرشيو روزگار
علي الاصول کسي هست!
متخصص تسريع بنفشه و سقط برف
ارتکاب چکاوک و بهار با نقشه قبلي
معاونت! فرهنگي دل
و توافق ضمني با ضلعي ترين شرق دايره
صبح است ساقيا و سالخوردگي ديوار
بله... پله يعني كفاره خراشيدن آسمان
و چند جرعه دين به سلامتي خدا... |
|
|
|
|
|
|
 |
pantea  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 09 مرداد 1385 مجموع ارسالها: 1267 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: سن: 25 جنسيت: زن |
 |
پنجشنبه 09 آذر 1385، ساعت 14:58 |
|
 |
1 سال و 11 ماه پيش |
|
#107
|
| |
| قصه خدا روي زمين نوشته بود: |
| pantea نوشته بود: |
در سكوت و خلوت سحر
پنجره اي به روي پرنده باز مي شود
و افق از بدايت تا نهايت
پرنده را به پرواز مي خواند
آسمان و درخت بر او آغوش مي گشايند
و باد
در گوشش
عاشقانه آهنگ رهايي زمزمه مي كند
پرنده در حسرت پرواز
و پرواز در حسرت پرنده
اي كاش
پرنده در زندان عادت
زبان طبيعت را از ياد نبرده باشد |
آفرين پانته آ قصه همينه که فراموش کرديم زبان طبيعت رو ,آفرين دختر  |
سحر جونم ماها خيلي چيزل رو فراموش کرديم و مي کنيم!
هر روز صبح که بيدار ميشيم چيز جديدي رو فراموش کرديم و فراموشيهاي صباح پيشين رو مدفون تر! همين فراموشيهاست که خودما رو هم در سياهچال سرزمين فراموش شده ! مدفون کرده!
....متاسفم... |
|
_________________ مه اديان و بيشترِ آيينها به شيشهي پنجره ميمانند : راستي را از پسِ آنها ميبينيم، ولي ميان ما و راستي حائل ميشوند و ما را از آن دور ميدارند. جبرانخليلجبران
|
|
|
|
|
 |
pantea  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 09 مرداد 1385 مجموع ارسالها: 1267 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: سن: 25 جنسيت: زن |
 |
پنجشنبه 09 آذر 1385، ساعت 14:59 |
|
 |
1 سال و 11 ماه پيش |
|
#108
|
| |
نشسته اي و مرور مي كني
گزينه خواب هاي خدا را
روي پاره كاغذي برايم نوشته اي
غروب نيست !
هنوز بچه هاي روي سرسره جيغ مي كشند
هنوز هم كنار تو نيستم !
تو فكر مي كني : بيا كنار
بيا كنار من
سرسره تنهاست
تو نيستي
و روي پاره كاغذي كه برايم نوشته اي
تمام قصه خيس مي شود ... |
|
_________________ مه اديان و بيشترِ آيينها به شيشهي پنجره ميمانند : راستي را از پسِ آنها ميبينيم، ولي ميان ما و راستي حائل ميشوند و ما را از آن دور ميدارند. جبرانخليلجبران
|
|
|
|
|
 |
zohre khanoom  پرچونه!!
تاريخ عضويت: شنبه 10 تير 1385 مجموع ارسالها: 876 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: karaj جنسيت: نامشخص |
 |
پنجشنبه 09 آذر 1385، ساعت 17:40 |
|
 |
1 سال و 11 ماه پيش |
|
#109
|
| |
حوا صدا زد
آدم نشنيد
يا شنيد به روي خودش نيورد حوا نالان رفت پيش خدا
خدا اما مثل آدم نبود بهش هابيل و قابيل و داد
حوا با هاشون رفت پيش آدم
آدم با ديدنشون به خدا لبخند زد
و آدم آدمتر شد
و آدم شد |
|
_________________ ميوه نخور نشسته وايسا بخور
|
|
|
|
|
 |
|
قصه خدا روي زمين مجموع ارسالها: 9 اعتبار کسب شده: 0 محل سکونت: |
 |
پنجشنبه 09 آذر 1385، ساعت 19:14 |
|
 |
1 سال و 11 ماه پيش |
|
#110
|
| |
| نقل قول: |
سحر جونم ماها خيلي چيزل رو فراموش کرديم و مي کنيم!
هر روز صبح که بيدار ميشيم چيز جديدي رو فراموش کرديم و فراموشيهاي صباح پيشين رو مدفون تر! همين فراموشيهاست که خودما رو هم در سياهچال سرزمين فراموش شده ! مدفون کرده! ....متاسفم... |
ولي خانومي من اصلا" متاسف نيستم تو هم نباش زندگيه ديگه...
من گفتم خودم اينجا اينجوري مينويسم اومدم ترک کنم شما اين پست رو زدي ما رو وسوسه کردي
خوش باشي |
|
|
|
|
|
|
 |
Omid  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: جمعه 11 آذر 1384 مجموع ارسالها: 3166 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: Florida سن: 36 جنسيت: مرد |
 |
پنجشنبه 09 آذر 1385، ساعت 19:47 |
|
 |
1 سال و 11 ماه پيش |
|
#111
|
| |
|
You guys are posting many silly things here. Now , I am tempted to do my part:
باز صدای زنگ ساعت است
باز خمیازه های گشاد بی پايان
و باز بی اعتنایی عقربک های در حال گریز.
باز روزی دیگر است
باز سراسیمگی آشنای بیهودگان
و باز بیهودگی سراسیمگان آشنا.
ّ
و اينک منم برخاسته چون دیروز
چون فردا
در انتظار مکرر آوای یگانه دلخوشی هر روز:
ش
ش
ش ش
ش
ش ش
ش
ش
ششش
شش ش ش شش
ش ش
ش
ش شش شش
ش
شش
ش ش ششش ش
شششش
شش
ش
ش
ش
ش
ش
ش
چک
.
.
چک
.
.
چک! |
|
_________________ بهترين زن دنيا زني است که کسي او را نديده باشد.
|
|
|
|
|
 |
zohre khanoom  پرچونه!!
تاريخ عضويت: شنبه 10 تير 1385 مجموع ارسالها: 876 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: karaj جنسيت: نامشخص |
 |
پنجشنبه 09 آذر 1385، ساعت 20:15 |
|
 |
1 سال و 11 ماه پيش |
|
#112
|
| |
ديگه دارم ميميرم
هزار و يک... هزارو در ... هزار و سه ...
چکيد
4 ساعتش رفت 2 ساعت ديگه مونده
خسته شدم از تکرار مکررات
ولي باز خدا رو شکر هنوزم زنده ام |
|
_________________ ميوه نخور نشسته وايسا بخور
|
|
|
|
|
 |
گلابتون  بزنم به تخته!
تاريخ عضويت: چهارشنبه 14 تير 1385 مجموع ارسالها: 180 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: شيراز جنسيت: نامشخص |
 |
جمعه 10 آذر 1385، ساعت 12:53 |
|
 |
1 سال و 11 ماه پيش |
|
#113
|
| |
چرا باید سهم من و تو از بودن با هم به همان اندازه باشد
که ماه و خورشید باهمند !!
به اندازه ی همان ثانیه های کوتاهی که خورشید ،
ماه را در افق بی کران ، به اندازه ی چشم بر هم زدنی می بیند و بس !!
و این چه روزگار غریبی ست
که خورشید زمانه اجازه ی دیدن ماه را ندارد و
من اجازه ی دیدن تو را .
تف بر این روزگار
تف بر این روزگار غریب . |
|
_________________ حتي ديگه حال و حوصله ي نوشتنم ندارم
باورت ميشه ؟؟؟
|
|
|
|
|
 |
Bayas Gool  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: پنجشنبه 19 مرداد 1385 مجموع ارسالها: 2169 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: Tehran جنسيت: زن |
 |
شنبه 11 آذر 1385، ساعت 17:00 |
|
 |
1 سال و 11 ماه پيش |
|
#114
|
| |
بي تو يك روز در اين فاصله ها خواهم مرد
مثل يك بيت ته قافيه ها خواهم مرد
تو كه رفتي همه ثانيه ها سايه شدند
سايه در سايه آن ثانيه ها خواهم مرد
شعله ها بي تو ز بي رنگي دريا گفتند
موج در موج در اين خاطره ها خواهم مرد
گم شدم در قدم دوري چشمان بهار
بي تو يک روز در اين فاصله ها خواهم مرد |
_________________ ياد آور اين باشيم که عشق معجزه مي کند 
|
|
|
|
|
 |
اميرحسين  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: چهارشنبه 06 مهر 1384 مجموع ارسالها: 1617 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: ايران جنسيت: مرد |
 |
شنبه 11 آذر 1385، ساعت 17:34 |
|
 |
1 سال و 11 ماه پيش |
|
#115
|
| |
دردسر زیادی نداره
یک لحظه هستی
و لحظهی بعد «پوف»... دیگه نیستی!
همین |
|
|
|
|
|
|
 |
|
قصه خدا روي زمين مجموع ارسالها: 9 اعتبار کسب شده: 0 محل سکونت: |
 |
يکشنبه 12 آذر 1385، ساعت 1:13 |
|
 |
1 سال و 11 ماه پيش |
|
#116
|
| |
به سیاره ام نزدیک مشو!
تاب ِ جزر و مد ندارم. |
|
|
|
|
|
|
 |
گلابتون  بزنم به تخته!
تاريخ عضويت: چهارشنبه 14 تير 1385 مجموع ارسالها: 180 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: شيراز جنسيت: نامشخص |
 |
يکشنبه 12 آذر 1385، ساعت 4:02 |
|
 |
1 سال و 11 ماه پيش |
|
#117
|
| |
اينو بايد توي يه تاپيک به اسم توهمي به اسم من ميزدم ولي نبود ديگه
به قول معروف گفتني گشتم نبود نگرد نيست !
و منم من
همان من همیشگی
همان منی که غایب همیشه حاضر است
همان منی که هست و لیک نیست
همان منی کهنیست در عین بودنش
و کاش من نبود
و کاش من نبود و ما نبود نیز هم
که در میان مای_ ما ،
هنوز هم منی ست همچو من !!
و حیف !
و حیف از این همه نبودنم و بودنم
که درد های بی علاج نانوشته را دوا نکرد !!!!!!! |
|
_________________ حتي ديگه حال و حوصله ي نوشتنم ندارم
باورت ميشه ؟؟؟
|
|
|
|
|
 |
|
قصه خدا روي زمين مجموع ارسالها: 9 اعتبار کسب شده: 0 محل سکونت: |
 |
سهشنبه 14 آذر 1385، ساعت 23:42 |
|
 |
1 سال و 11 ماه پيش |
|
#118
|
| |
داشتم و نزدم !
داشتی سنگ میزدی !
داشتم آب میشدم ٬
داشتی سنگ میشدی !
عیبی ندارد
حرفهایم را
میزنم زیر بغلم
میروم زیر سنگ آسیاب تو
مرد می شوم ! |
|
|
|
|
|
|
 |
مسافر کوير  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: شنبه 23 خرداد 1383 مجموع ارسالها: 1886 اعتبار کسب شده: 4939 محل سکونت: خودمم نميدونم! جنسيت: مرد |
 |
جمعه 17 آذر 1385، ساعت 10:32 |
|
 |
1 سال و 11 ماه پيش |
|
#119
|
| |
|
|
|
|
 |
Bayas Gool  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: پنجشنبه 19 مرداد 1385 مجموع ارسالها: 2169 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: Tehran جنسيت: زن |
 |
شنبه 18 آذر 1385، ساعت 0:10 |
|
 |
1 سال و 11 ماه پيش |
|
#120
|
| |
تو را صدا مي زنم
در پس کوچه هاي زندگي
نگاهي مي کني
رو به سمت پژواک
و...
اين گونه،ابديت آغاز مي شود |
_________________ ياد آور اين باشيم که عشق معجزه مي کند 
|
|
|
|
|
 |
|
|