| نویسنده |
پیغام |
غريب آشنا  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 5521 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: شيراز سن: 25 جنسيت: مرد |
 |
شنبه 22 شهريور 1382، ساعت 12:24 |
|
 |
5 سال و 2 ماه پيش |
|
#1
|
| |
|
در ادبيات هر زباني، اشعار و متون ادبي وجود دارند که از لحاظ شيوايي و زيبايي سخن و ژرفاي معني، کمتر نظيري براي آنها يافت مي شود. بر آنيم تا در اين تالار با جمع آوري شاهکارهاي ادبي، در جهت آشنايي، تامل و تعمق و فهم ادبيات غني فارسي گامي هر چند کوچک برداريم. |
|
_________________ "گـر چـه افتـاد ز زلـفـش گـرهـي در کـارم - - - - - - - - - - همچنان چشم گشاد از کرمش مي دارم
پاسبان حرم دل شده ام شب همه شب - - - - - - - - - - تـا در ايـن پـرده جـز انـديـشـه او نـگـذارم"
اين مطلب آخرين بار توسط غريب آشنا در شنبه 22 شهريور 1382، ساعت 13:24 ، و در مجموع 4 بار ويرايش شده است. |
|
|
|
|
 |
غريب آشنا  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 5521 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: شيراز سن: 25 جنسيت: مرد |
 |
شنبه 22 شهريور 1382، ساعت 12:24 |
|
 |
5 سال و 2 ماه پيش |
|
#2
|
| |
من به خال لبت اي دوست گرفتار شدم
چشم بيمار تو را ديدم و بيمار شدم
فارغ از خودشدم و کوس انا الحق بزدم
همچو منصور خريدار سر دار شدم
غم دلدار فکنده است به جانم شرري
که به جان آمدم و شهره بازار شدم
در ميخانه گشاييد به رويم شب و روز
که من از مسجد و از مدرسه بيزار شدم
جامه زهد و ريا کندم و بر تن کردم
خرقه پير خراباتي و هوشيار شدم
واعظ شهر که از پند خود آزارم داد
به دم رند مي آلوده مددکار شدم
بگذاريد که از ميکده يادي بکنم
من که با دست بت ميکده بيدار شدم
روح الله الموسوي الخميني |
|
|
|
|
|
|
 |
mhaji  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 3421 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: Montreal جنسيت: مرد |
 |
يکشنبه 23 شهريور 1382، ساعت 22:58 |
|
 |
5 سال و 2 ماه پيش |
|
#3
|
| |
...
اين سخن نادلچسب را پرنده اي به من گفت
که احترام جنگليان به اسيران
تمايل به اسارت را در او زنده کرده بود
تمايل نشستن بر قله هاي افتخار را.
من از تو ميپرسم:
قفس به فتح کدام قله ميرود؟
قفس کدام نفس را به آسودگي ميکشد؟
قفس به کدام نام خواهد نازيد؟
و کدام سود را خواهد بخشيد؟
فراموش مکن که من تو را به رحيم بودن بر قفس نميخوانم.
من فقط ميگويم قفس را آزاد کن
تا همه افتخارهاي دروغين از ميان برود
و شهداي کاغذين را از نعمت شهادتهاي کاذب، محروم کن.
و تيرانداز را از کمينگاهش بيرون بکش.
روزي که تو قفس را بشکني سيمها معني آزادي را خواهند دانست.
...
"سخني ديگر درباره قفس" - نادر ابراهيمي |
|
|
|
|
|
|
 |
غريب آشنا  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 5521 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: شيراز سن: 25 جنسيت: مرد |
 |
دوشنبه 24 شهريور 1382، ساعت 13:42 |
|
 |
5 سال و 2 ماه پيش |
|
#4
|
| |
ديدي اي دل که غم عشق دگر بار چه کرد
چون بشد دلبر و با يار وفادار چه کرد
آه از آن نرگس جادو که چه بازي انگيخت
آه از آن مست که با مردم هشيار چه کرد
اشک من رنگ شفق يافت ز بيمهري يار
طالع بيشفقت بين که در اين کار چه کرد
برقي از منزل ليلي بدرخشيد سحر
وه که با خرمن مجنون دل افگار چه کرد
ساقيا جام ميام ده که نگارنده غيب
نيست معلوم که در پرده اسرار چه کرد
آن که پرنقش زد اين دايره مينايي
کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد
فکر عشق آتش غم در دل حافظ زد و سوخت
يار ديرينه ببينيد که با يار چه کرد
حافظ
توضيح: بيت اول به اين صورت هم ذکر شده:
ديدي اي دل که غم يار دگر بار چه کرد
چون بشد دلبر و با يار وفادار چه کرد |
|
|
|
|
|
|
 |
غريب آشنا  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 5521 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: شيراز سن: 25 جنسيت: مرد |
 |
شنبه 29 شهريور 1382، ساعت 10:27 |
|
 |
5 سال و 2 ماه پيش |
|
#5
|
| |
به جراُت اين شعر زيباي "فريدون مشيري" از بزرگترين شاهکارهاي ادبيات معاصر است:
همه مي پرسند:
چيست در زمزمه مبهم آب؟
چيست در همهمه دلکش برگ؟
چيست در بازي آن ابر سپيد، روي اين آبي آرام بلند
که ترا مي برد اين گونه به ژرفاي خيال؟
چيست در خلوت خاموش کبوترها؟
چيست در کوشش بي حاصل موج؟
چيست در خنده جام
که تو چندين ساعت، مات و مبهوت به آن مي نگري؟
نه به ابر، نه به آب، نه به برگ،
نه به اين آبي آرام بلند،
نه به اين آتش سوزنده که لغزيده به جام،
نه به اين خلوت خاموش کبوترها،
من به اين جمله نمي انديشم.
من مناجات درختان را هنگام سحر،
رقص عطر گل يخ را با باد،
نفس پاک شقايق را در سينه کوه،
صحبت چلچله ها را با صبح،
نبض پاينده هستي را در گندم زار،
گردش رنگ و طراوت را در گونه گل،
همه را مي شنوم؛ مي بينم.
من به اين جمله نمي انديشم.
به تو مي انديشم.
اي سرپا همه خوبي!
تک و تنها به تو مي انديشم.
همه وقت، همه جا،
من به هر حال که باشم به تو مي انديشم.
تو بدان اين را، تنها تو بدان.
تو بيا؛
تو بمان با من، تنها تو بمان.
جاي مهتاب به تاريکي شبها تو بتاب.
من فداي تو، به جاي همه گلها تو بخند.
اينک اين من که به پاي تو در افتادم باز؛
ريسماني کن از آن موي دراز؛
تو بگير؛ تو ببند؛ تو بخواه.
پاسخ چلچله ها را تو بگو.
قصه ابر هوا را تو بخوان.
تو بمان با من، تنها تو بمان.
در دل ساغر هستي تو بجوش.
من همين يک نفس از جرعه جانم باقيست؛
آخرين جرعه اين جام تهي را تو بنوش.
فريدون مشيري |
|
|
|
|
|
|
 |
غريب آشنا  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 5521 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: شيراز سن: 25 جنسيت: مرد |
 |
دوشنبه 07 مهر 1382، ساعت 9:56 |
|
 |
5 سال و 2 ماه پيش |
|
#6
|
| |
لحظه ديدار نزديک است؛
باز من ديوانه ام؛ مستم؛
باز مي لرزد دلم، دستم؛
باز گويي در جهان ديگري هستم.
هاي! نخراشي به غفلت گونه ام را تيغ!
هاي! نپريشي صفاي زلفکم را دست!
وآبرويم را نريزي، دل!
اي نخورده مست!
لحظه ديدار نزديک است.
مهدي اخوان ثالث (م. اميد) |
|
|
|
|
|
|
 |
غريب آشنا  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 5521 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: شيراز سن: 25 جنسيت: مرد |
 |
يکشنبه 11 آبان 1382، ساعت 9:34 |
|
 |
5 سال و 1 ماه پيش |
|
#7
|
| |
کي شعر تر انگيزد خاطر که حزين باشد
يک نکته از اين معني گفتيم و همين باشد
از لعل تو گر يابم انگشتري زنهار
صد ملک سليمانم در زير نگين باشد
غمناک نبايد بود از طعن حسود اي دل
شايد که چو وابيني خير تو در اين باشد
هر کو نکند فهمي زين کلک خيال انگيز
نقشش به حرام ار خود صورتگر چين باشد
جام مي و خون دل هر يک به کسي دادند
در دايره قسمت اوضاع چنين باشد
در کار گلاب و گل حکم ازلي اين بود
کاين شاهد بازاري وان پرده نشين باشد
آن نيست که حافظ را رندي بشد از خاطر
کاين سابقه پيشين تا روز پسين باشد
حافظ |
|
|
|
|
|
|
 |
مسافر  بزنم به تخته!
تاريخ عضويت: دوشنبه 12 آبان 1382 مجموع ارسالها: 101 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: شيراز جنسيت: نامشخص |
 |
شنبه 17 آبان 1382، ساعت 9:25 |
|
 |
5 سال پيش |
|
#8
|
| |
من ترک عشق و شاهد و ساغر نمي کنم
صد بار توبه کردم و ديگر نمي کنم
باغ بهشت و سايه طوبي و قصر حور
با خاک کوي دوست برابر نمي کنم
تلقين و درس اهل نظر يک اشارت است
گفتم کنايتي و مکرر نمي کنم
هرگز نمي شود زسر خود خبر مرا
تا در ميان ميکده سر بر نمي کنم
ناصح به طعن گفت که رو ترک عشق کن
محتاج جنگ نيست برادر ! نمي کنم
اين تقويم تمام که با شاهدان شهر
ناز و کرشمه بر سر منبر نمي کنم
حافظ جناب پير مغان جاي دولت است
من ترک خاکبوسي اين در نمي کنم. |
|
|
|
|
|
|
 |
hf6291 زبون بسته!
مجموع ارسالها: 13 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: جنسيت: نامشخص |
 |
يکشنبه 18 آبان 1382، ساعت 16:14 |
|
 |
5 سال پيش |
|
#9
|
| |
| مسافر نوشته بود: |
من ترک عشق و شاهد و ساغر نمي کنم
صد بار توبه کردم و ديگر نمي کنم
باغ بهشت و سايه طوبي و قصر حور
با خاک کوي دوست برابر نمي کنم
تلقين و درس اهل نظر يک اشارت است
گفتم کنايتي و مکرر نمي کنم
هرگز نمي شود زسر خود خبر مرا
تا در ميان ميکده سر بر نمي کنم
ناصح به طعن گفت که رو ترک عشق کن
محتاج جنگ نيست برادر ! نمي کنم
اين تقويم تمام که با شاهدان شهر
ناز و کرشمه بر سر منبر نمي کنم
حافظ جناب پير مغان جاي دولت است
من ترک خاکبوسي اين در نمي کنم. |
طفيل هستي عشقند آدمي و پري ارادتي بنما تا سعادتي ببري
بکوش خواجه و از عيش بي نصيب مباش که بنده را نخرد کس به عيب بي هنري
<<استاد شجريان>> |
|
|
|
|
|
|
 |
غريب آشنا  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 5521 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: شيراز سن: 25 جنسيت: مرد |
 |
سهشنبه 20 آبان 1382، ساعت 9:17 |
|
 |
5 سال پيش |
|
#10
|
| |
واي ، باران
باران؛
شيشه پنجره را باران شست
از دل من اما،
-چه کسي نقش تو را خواهد شست؟
آسمان سربي رنگ،
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ .
مي پرد مرغ نگاهم تا دور،
واي، باران،
باران،
پير مرغان نگاهم را شست.
خواب رؤياي فراموشيهاست!
خواب را دريابيم،
که در آن دولت خاموشيهاست.
من شکوفايي گلهاي اميدم را در رؤياها مي بينم.
وندايي که به من ميگويد:
گرچه شب تاريک است
دل قوي دار،
سحر نزديک است
دل من ، در دل شب
خواب پروانه شدن مي بيند.
مهر در صبحدمان داس به دست
آسمانها آبي،
پر مرغان صداقت آبي ست
ديده در آئينه صبح تو را مي بيند
از گريبان تو صبح صادق،
ميگشايد پرو بال
تو گل سرخ مني
تو گل ياسمني
تو چنان شبنم پاک سحري
نه،
از آن پاکتري
تو بهاري
نه،
بهاران از توست
از تو مي گيرد وام،
هر بهار اين همه زيبايي را،
هوس باغ و بهار را غم نيست
اي بهين باغ و بهارانم تو!
در سحرگاه سر از بالش خوابت بردار!
کاروانهاي فرومانده خواب از چشمت بيرون کن!
باز کن پنجره را!
تو اگر باز کني پنجره را!
من نشان خواهم داد.
به تو زيبايي را.
بگذر از زيور و آراستگي
من تو را با خود تا خانه خود خواهم برد
که در آن شوکت پيراستگي
چه صفايي دارد
آري از سادگيش،
چون تراويدن مهتاب به شب
مهر ازآن ميبارد.
باز کن پنجره را
من تو را خواهم برد؛
به عروسي عروسکهاي
کودک خواهر خويش؛
که در آن مجلس جشن
صحبتي نيست زدارايي داماد و عروس
صحبت از سادگي و کودکي است.
چهره اي نيست عبوس.
کودک خواهر من
در شب جشن عروسي عروسکهايش مي رقصد
کودک خواهر من،
امپراتوري پر وسعت خود را هر روز،
شوکتي مي بخشد.
کودک خواهر من نام تو را مي داند
نام تو را مي خواند!
- گل قاصد آيا
با تو اين قصه خوش خواهد گفت؟!-
باز کن پنجره را
من تو را خواهم برد
به سر رود خروشان حيات،
آب اين رود به سرچشمه نمي گردد باز؛
بهتر آن است که غفلت نکنيم ازآغاز
باز کن پنجره را!
صبح دميد!
گل به گل ،سنگ به سنگ اين دشت
يادگاران تواند.
رفته اي اينک و هر سبزه و سنگ
در تمام در و دشت
سوگواران تواند.
دردلم آرزوي آمدنت مي ميرد
رفته اي اينک، اما آيا
بازبرميگردي؟
چه تمناي محالي دارم
خندهام مي گيرد!
و چه رؤياهايي !
که تبه گشت و گذشت.
و چه پيوند صميميتها،
که به آساني يک رشته گسست.
چه اميدي، چه اميد؟
چه نهالي که نشاندم من و بي بر گرديد.
دل من ميسوزد.
که قناريها را پر بستند.
که پر پاک پرستوها را بشکستند
و کبوترها را
- آه، کبوترها را…
و چه اميد عظيمي به عبث انجاميد.
در ميان من و تو فاصله هاست.
گاه مي انديشم،
- ميتواني تو به لبخندي اين فاصله را برداري!
تو توانايي بخشش داري.
دستهاي تو توانايي آن را دارد؛
- که مرا،
زندگاني بخشد.
چشمهاي تو به من مي بخشد
شور عشق و مستي
و تو چون مصرع شعري زيبا،
سطر برجسته اي از زندگي من هستي.
حميد مصدق |
اين مطلب آخرين بار توسط غريب آشنا در چهارشنبه 26 فروردين 1383، ساعت 17:33 ، و در مجموع 4 بار ويرايش شده است. |
|
|
|
|
 |
احسان  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 4997 اعتبار کسب شده: 6466 محل سکونت: شيراز سن: 27 جنسيت: مرد |
 |
سهشنبه 20 آبان 1382، ساعت 17:57 |
|
 |
5 سال پيش |
|
#11
|
| |
GREAT |
|
_________________ » تنهايي خيلي خوب است... ... ... اما دونفرهاش!
» برنج را با وام بانکي ميخريم، نان را قسطي و ديگر هيچ!
|
|
|
|
|
 |
مسافر  بزنم به تخته!
تاريخ عضويت: دوشنبه 12 آبان 1382 مجموع ارسالها: 101 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: شيراز جنسيت: نامشخص |
 |
چهارشنبه 21 آبان 1382، ساعت 8:59 |
|
 |
5 سال پيش |
|
#12
|
| |
من خواب ديده ام که کسي مي آيد
من خواب يک ستاره قرمز ديده ام
و پلک چشمم هي مي پرد
و کفشهايم هي جفت مي شود
و کور شوم اگر دروغ بگويم
من خواب آن ستاره قرمز را
وقتي که خواب نبودم ديده ام
کسي مي آيد
کسي مي آيد
کسي ديگر
کسي بهتر
کسي که مثل هيچکس نيست
....
و اسمش آنچنان که مادر
در اول نماز و در آخر نماز صدايش مي کند
يا قاضي القضات است
يا حاجت الحاجات است
....
و مي تواند کاري کند که لامپ "الله "
که سبز بود : مثل صبح سحر سبز بود
دوباره روي آسمان مسجد مفتاحيان
روشن شود
....
من پله هاي پشت بام را جارو کرده ام
و شيشه هاي پنجره را هم شسته ام
کسي مي آيد
کسي مي آيد
کسي که در دلش با ماست
در نفسش با ماست
در صدايش با ماست
....
من خواب ديده ام |
|
|
|
|
|
|
 |
غريب آشنا  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 5521 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: شيراز سن: 25 جنسيت: مرد |
 |
چهارشنبه 21 آبان 1382، ساعت 9:04 |
|
 |
5 سال پيش |
|
#13
|
| |
نمي دونم چرا اين شعر حميد مصدق اين قدر رو من تاثير ميذاره. نمي دونم شما هم همين حس رو دارين يا نه. خيلي ساده و صميميه. زلال و پاک.
تو به من خنديدي
و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه
سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست توديد
غضب آلوده به من کرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتي و هنوز
سالها هست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرارکنان
مي دهد آزارم
و من انديشه کنان
غرق اين پندارم
که چرا
خانه کوچک ما سيب نداشت
حميد مصدق |
اين پيغام تا به حال يک بار و توسط غريب آشنا در تاريخ يکشنبه 25 آبان 1382، ساعت 22:44 ويرايش شده است. |
|
|
|
|
 |
مسافر  بزنم به تخته!
تاريخ عضويت: دوشنبه 12 آبان 1382 مجموع ارسالها: 101 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: شيراز جنسيت: نامشخص |
 |
پنجشنبه 22 آبان 1382، ساعت 10:09 |
|
 |
5 سال پيش |
|
#14
|
| |
سلام غريب آشناي عزيز
من هم با تو موافقم، خيلي تاثير گذاره، و نکتشم اينه که فکر کنم حرفيه که از دل براومده.
در پناه حق باشيد. |
|
|
|
|
|
|
 |
غريب آشنا  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 5521 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: شيراز سن: 25 جنسيت: مرد |
 |
جمعه 30 آبان 1382، ساعت 15:29 |
|
 |
5 سال پيش |
|
#15
|
| |
سر خود را مزن اين گونه به سنگ
دل ديوانه تنها، دل تنگ
منشين در پس اين بهت گران
مدران جامه جان را؛ مدران
مکن اي خسته درين بغض درنگ
دل ديوانه تنها، دل تنگ
پيش اين سنگدلان قدر دل و سنگ يکيست
قيل و قال زغن و بانگ شباهنگ يکيست
ديدي آن را که تو خواندي به جهان يارترين
سينه را ساختي از عشقش سرشارترين
آنکه مي گفت منم بهر تو غمخوارترين
چه دل آزارترين شد؛ چه دل آزارترين؟
نه همين سردي و بيگانگي از حد گذراند؟
نه همين در غمت اين گونه نشاند؟
با تو چون دشمن دارد سر جنگ
دل ديوانه تنها، دل تنگ
ناله از درد مکن
آتشي را که در آن زيسته اي سرد مکن
با غمش باز بمان
سرخ رو باش ازين عشق و سرافراز بمان
راه عشق است که همواره شود از خون رنگ
دل ديوانه تنها، دل تنگ
فريدون مشيري |
|
|
|
|
|
|
 |
|
|