صفحه نخست  •  فهرست تالارها  •  نگارخانه  •  لیست اعضا  •  گروه‌ها  •  جستجو  •  ورود
 
4
ارسال موضوع جدیدپاسخ به موضوع
نویسنده پیغام
قطرهآفلاين
بزنم به تخته!
بزنم به تخته!

آواتار

تاريخ عضويت: يکشنبه 13 خرداد 1386
مجموع ارسالها: 155
اعتبار کسب شده: 1034
محل سکونت: 
جنسيت: مرد
ارسال چهارشنبه 14 آذر 1386، ساعت 20:20
 7 ماه و 17 روز پيش
#241
 
[b] من دلم مي خواهد...[/b]

من دلم مي خواهد
خانه اي داشته باشم پر دوست
کنج هر ديوارش
دوستهايم بنشينند آرام
گل بگو گل بشنو
هرکسي مي خواهد
وارد خانهء پر عشق و صفاي من گردد
يک سبد بوي گل سرخ
به من هديه کند
شرط وارد گشتن
شست و شوي دلهاست
شرط آن داشتن
يک دل بي رنگ و رياست
بر درش برگ گلي مي کوبم
روي آن با قلم سبز بهار
مي نويسم اي يار
خانهء ما اينجاست
تا که سهراب نپرسد دگر
خانهء دوست کجاست؟

_________________
دستي افشان تا ز سر انگشتانت صد قطره چکد هر قطره شود خورشيدي
باشد که به صد سوزن نور شب ما را بکند روزن روزن
ما بي تاب و نيايش بي رنگ
 
2
2
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
قطرهآفلاين
بزنم به تخته!
بزنم به تخته!

آواتار

تاريخ عضويت: يکشنبه 13 خرداد 1386
مجموع ارسالها: 155
اعتبار کسب شده: 1034
محل سکونت: 
جنسيت: مرد
ارسال دوشنبه 19 آذر 1386، ساعت 17:34
 7 ماه و 12 روز پيش
#242
 
به که بايد دل بست؟به که شايد دل بست؟


به که بايد دل بست؟
به که شايد دل بست؟
سينه ها جاي محبت، همه از کينه پر است .
هيچکس نيست که فرياد پر از مهر تو را گرم پاسخ گويد
نيست يکتن که در اين راه غم آلوده عمر
قدمي راه محبت پويد
خط پيشاني هر جمع ، خط تنهائيست
همه گلچين گل امروزند
در نگاه من و تو حسرت بي فردائيست .
به که بايد دل بست ؟
به که شايد دل بست ؟
نقش هر خنده که بر روي لبي ميشکفد
نقشه اي شيطانيست
در نگاهي که تو را وسوسه عشق دهد
حيله پنهانيست .
زير لب زمزمه شادي مردم برخاست
هر کجا مرد توانائي بر خاک نشست
پرچم فتح بر افرازد در خاطر خلق
هر زمان بر رخ تو هاله زند گرد شکست
به که بايد دل بست؟
به که شايد دل بست؟
خنده ها ميشکفد بر لبها
تا که اشکي شکفد بر سر مژگان کسي
همه بر درد کسان مينگرند
ليک دستي نبرند از پي درمان کسي
از وفا نام مبر، آنکه وفاخوست، کجاست؟
ريشه عشق ، فسرد
واژه دوست ، گريخت
سخن از دوست مگو ، عشق کجا ؟ دوست کجاست؟
دست گرمي که زمهر
بفشارد دستت
در همه شهر مجوي
گل اگر در دل باغ
بر تو لبخند زند
بنگرش ، ليک مبوي
لب گرمي که ز عشق
ننشيند به لبت
به همه عمر ، مخواه
سخني کز سر راز
زده در جانت چنگ
به لبت نيز ، مگو
چاه هم با من و تو بيگانه است
ني صد بند برون آيد از آن ، راز تو را فاش کند
درد دل گر به سر چاه کني
خنده ها بر غم تو دختر مهتاب زند
گر شبي از سر غم آه کني .
درد اگر سينه شکافد ، نفسي بانگ مزن
درد خود را به دل چاه مگو
استخوان تو اگر آب کند آتش غم
آب شو ، « آه » مگو . ديده بر دوز بدين بام بلند
مهر و مه را بنگر
سکه زرد و سپيدي که به سقف فلک است
سکه نيرنگ است
سکه اي بهر فريب من و تست
سکه صد رنگ است
ما همه کودک خرديم و همين زال فلک
با چنين سکه زرد
و همين سکه سيمين سپيد
مي فريبد ما را
هر زمان ديده ام اين گنبد خضراي بلند
گفته ام با دل خويش :
مزرع سبز فلک ديدم و بس نيرنگش
نتوانم که گريزم نفسي از چنگش
آسمان با من و ما بيگانه
زن و فرزند و در و بام و هوا بيگانه
« خويش » در راه نفاق
« دوست » در کار فريب
« آشنا » بيگانه

شاخه عشق، شکست
آهوي مهر ، گريخت
تار پيوند ، گسست
به که بايد دل بست ؟
به که شايد دل بست

_________________
دستي افشان تا ز سر انگشتانت صد قطره چکد هر قطره شود خورشيدي
باشد که به صد سوزن نور شب ما را بکند روزن روزن
ما بي تاب و نيايش بي رنگ
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
قطرهآفلاين
بزنم به تخته!
بزنم به تخته!

آواتار

تاريخ عضويت: يکشنبه 13 خرداد 1386
مجموع ارسالها: 155
اعتبار کسب شده: 1034
محل سکونت: 
جنسيت: مرد
ارسال شنبه 01 دي 1386، ساعت 20:10
 7 ماه پيش
#243
 
پير خرد يک نفس آسوده بود
خلوت فرموده بود
کودک دل رفت و دو زانو نشست
مست مست
گفت: تو را فرصت تعليم هست
گفت: هست
گفت که اي خسته ترين رهنمود
سوخته و ساخته گرم و سرد
بر رخت از گردش ايام گرد
چيست برازنده بالاي مرد
گفت: درد
گفت چه بو اي همه دانندگي
راست ترين راستي زندگي
پير که از اسرار خود خوانده بود
سخت در انديشه فرو مانده بود
ناگه از شاخه اي افتاد برگ
گفت: مرگ
هاشم جاويد

_________________
دستي افشان تا ز سر انگشتانت صد قطره چکد هر قطره شود خورشيدي
باشد که به صد سوزن نور شب ما را بکند روزن روزن
ما بي تاب و نيايش بي رنگ
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
s.m.sآفلاين
پرچونه!!
پرچونه!!

آواتار

تاريخ عضويت: يکشنبه 27 شهريور 1384
مجموع ارسالها: 889
اعتبار کسب شده: 1860
محل سکونت: 
سن: 22
جنسيت: مرد
ارسال دوشنبه 03 دي 1386، ساعت 23:01
 6 ماه و 28 روز پيش
#244
 

دلم تا عشقباز آمد در او جز غم نمي​بينم
دلي بي غم کجا جويم که در عالم نمي​بينم

دمي با همدمي خرم ز جانم بر نمي​آيد
دمم با جان برآيد چون که يک همدم نمي​بينم

مرا رازيست اندر دل به خون ديده پرورده
وليکن با که گويم راز چون محرم نمي​بينم

قناعت مي​کنم با درد چون درمان نمي​يابم
تحمل مي​کنم با زخم چون مرهم نمي​بينم

خوشا و خرما آن دل که هست از عشق بيگانه
که من تا آشنا گشتم دل خرم نمي​بينم

نم چشم آبروي من ببرد از بس که مي​گريم
چرا گريم کز آن حاصل برون از نم نمي​بينم

کنون دم درکش اي
سعدي که کار از دست بيرون شد
به اميد دمي با دوست وان دم هم نمي​بينم

_________________

من اگر که هستم ستاره ام کو در آسمانها
من گر اهل دردم نشانه ام کو به داستانها


 
3
3
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
majidjon13آفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: شنبه 19 آذر 1384
مجموع ارسالها: 2125
اعتبار کسب شده: 3850
محل سکونت: پرشيا
جنسيت: مرد
ارسال يکشنبه 23 دي 1386، ساعت 19:18
 6 ماه و 8 روز پيش
#245
 
Image
 
1
0
1
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
وحيدآفلاين
پرچونه!!
پرچونه!!

آواتار

تاريخ عضويت: سه‌شنبه 13 شهريور 1386
مجموع ارسالها: 790
اعتبار کسب شده: 8408
محل سکونت: شيراز
سن: 25
جنسيت: مرد
ارسال سه‌شنبه 02 بهمن 1386، ساعت 0:25
 6 ماه پيش
#246
 
غزل عاشقانه اي شاهکار عالم و عارف بزرگ، شيخ بهايي:


ساقيا بده جامي زان شراب روحاني
تا دمي برآسايم زين حجاب ظلماني

طرّه ي پريشانش ديدم و به دل گفتم
اين همه پريشاني بر سر پريشاني؟

بي وفا نگار من، مي کند به کار من
خنده هاي زير لب، عشوه هاي پنهاني

دين و دل به يک ديدن باختيم و خرسنديم
در قمار عشق اي دل کي بود پشيماني؟

خانه دل ما را از کرم عمارت کن
پيش از آن که اين خانه رو نهد به ويراني

ما سيه گليمان را جز بلا نمي شايد
بر دل بهايي نِه، هر بلا که بتواني
 
2
1
1
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
وحيدآفلاين
پرچونه!!
پرچونه!!

آواتار

تاريخ عضويت: سه‌شنبه 13 شهريور 1386
مجموع ارسالها: 790
اعتبار کسب شده: 8408
محل سکونت: شيراز
سن: 25
جنسيت: مرد
ارسال جمعه 05 بهمن 1386، ساعت 15:01
 5 ماه و 26 روز پيش
#247
 
غزلي که در ارسال قبلي از شاهکارهاي شيخ بهايي نقل کردم، به سبک مخمس هم از ايشون نقل شده که به خاطر خاص بودنش زيباييش رو دو چندان کرده:


بُد مرا شب دوشين بزمکي به پنهاني
کز درم در آمد يار با جمال نوراني

گفتم اين سخن هر دم نزد دلبرِ جاني
ساقيا بده جامي زان شراب روحاني

تا دمي بياسايم زين حجاب جسماني



آمد از در و بنشست با وفا کنار من
بزم ما گلستان کرد يار گلعذار من

گفتمش دلا بنگر چشم مست يار من
بي وفا نگار من مي کند به کار من

خنده‌هاي زير لب، عشوه‌هاي پنهاني



روشن عالمي را چون از جمال وي ديدم
نشئه وصال او خضر نيک‌پي ديدم

در خرابه ساقي را مِي کشان ز وي ديدم
زاهدي به ميخانه سرخ رو ز مِي‌ ديدم

گفتمش مبارک باد بر تو اين مسلماني



از صفاي رخسارش زنگِ لوحِ دل شُستم
از لبان مي‌ گونش همچو غنچه بشکفتم

او کله فکند از سر من چو زلفش آشفتم
طره پريشانش ديدم و به دل گفتم

کاين همه پريشاني بر سر پريشاني؟



دين و دل ربود از من باز آن بت ترسا
عالمي چو صنعان کرد آن صنم به يک ايما

زاهدا مده پندم بيش ازين تو اي دانا
از حرم گذشتم من، راه مسجدم منما

کافر ره عشقم، داد از اين مسلماني



کعبه را بنه اي دل، دير را زيارت کن
مُلک هستي خود را در رهش تو غارت کن

گر هلاک من خواهي، اي صنم اشارت کن
خانه دل ما را از کرم عمارت کن

پيش از آنکه اين خانه رو کند به ويراني



اي نگار مه سيما، بشنو از وفا پندم
من به دام زلف تو چون اسير در بندم

تا تو را بُتا ديدم، دل ز غير برکندم
گر تو بر سر جنگي من سپر بيفکندم

مي کُشي مرا آخر، مي کِشي پشيماني



سِرّ عشق مه رويان بر ملا نمي‌شايد
بعد هر"نعم" جانا حرف "لا" نمي‌باشد

کس چو من ز هجرانش مبتلا نمي‌شايد
ما سيه گليمان را جز بلا نمي‌شايد

بر دل بهايي نِه، هر بلا که بتواني



- شيخ بهايي


منبع: http://majnoun110.blogsky.com/?PostID=119
با اندکي ويرايش

_________________
ما به نرد هجـرانت همچـو مهـره در بنديم - - - - - دل ز غـيـر ببريديم، ديـده از جـهـان کنديم
ديــده ايــم رويــش را، بــاز آرزومــنــديــم - - - - - دين و دل به يک ديدن باختيم و خرسنديم
در قمار عشـق اي دل کي بود پشيماني
 
2
1
1
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
s.m.sآفلاين
پرچونه!!
پرچونه!!

آواتار

تاريخ عضويت: يکشنبه 27 شهريور 1384
مجموع ارسالها: 889
اعتبار کسب شده: 1860
محل سکونت: 
سن: 22
جنسيت: مرد
ارسال دوشنبه 13 خرداد 1387، ساعت 11:11
 1 ماه و 17 روز پيش
#248
 

دريا شده‌ست خواهر و من هم برادرش
شاعرتر از هميشه نشستم برابرش

خواهر سلام! با غزلي نيمه آمدم
تا با شما قشنگ شود نيم ديگرش

مي‌خواهم اعتراف کنم هر غزل که ما
با هم سروده‌ايم جهان کرده از برش

خواهر! زمان، زمان برادرکشي‌ست باز‌
شايد به گوش‌ها نرسد بيت آخرش‌

با خود ببر مرا که نپوسد در اين سکون
شعري که دوست داشتي از خود رهاترش

دريا سکوت کرده و من حرف مي‌زنم
حس مي‌کنم که راه نبردم به باورش

دريا! منم! هم او که به تعداد موج‌هات
با هر غروب خورده بر اين صخره‌ها سرش

هم او که دل زده‌ست به اعماق و کوسه‌ها
خون مي‌خورند از رگ در خون شناورش

خواهر! برادر تو کم از ماهيان که نيست
خرچنگ‌ها مخواه بريسند پيکرش

دريا سکوت کرده و من بغض کرده‌ام
بغض برادرانه‌اي از قهر خواهرش


محمد علي بهمني


_________________

من اگر که هستم ستاره ام کو در آسمانها
من گر اهل دردم نشانه ام کو به داستانها


 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
ستاره’ غريب
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

مجموع ارسالها: 2278
اعتبار کسب شده: 4505
جنسيت: زن
ارسال يکشنبه 23 تير 1387، ساعت 21:53
 6 روز و 7 ساعت پيش
#249
 
اگر خواستيد پروردگارتان را بشناسيد،

پس به حل معماها روي نياورديد،

بلکه به پيرامون خود بنگريد،

خواهيد ديد که او با کودکان شما در حال بازي است.

و به آسمان گسترده نظر فرا داريد،

مي بينيد که او در ميان ابرها راه مي رود و دستانش را در آذرخش دراز مي کند و با

باران به زمين فرود مي آيد.

نيک انديشه کنيد آنگاه پروردگارتان را خواهيد ديد که در گلها لبخند مي زند،

سپس بر مي خيزد و دستهايش را در درختان تکان مي دهد....



جبران خليل جبران

کتاب پيامبر

"به زندگي اميدوار باش"

_________________
چي بگم از بخت سوختهء خودم Whistle
 
1
0
1
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
مسافر کويرآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: شنبه 23 خرداد 1383
مجموع ارسالها: 1798
اعتبار کسب شده: 4889
محل سکونت: خودمم نميدونم!
جنسيت: مرد
ارسال پنجشنبه 27 تير 1387، ساعت 17:57
 2 روز و 11 ساعت پيش
#250
 
گاهي چنان بدم که مبادا ببينيم
حتي اگر به ديده رويا ببينيم
من صورتم که به صورت شعرم شبيه نيست
بر اين گمان مباش که زيبا ببينم
شاعر شنيدني ست ولي ميل توست
آماده اي که بشنوي ام يا ببينيم ؟
اين واژه ها صراحت تنهايي من اند
با اين همه مخواه که تنها ببينيم
مبهوت مي شوي اگر از روزن ات شبي
بي خويش در سماع غزل ها ببينيم
يک قطره ام و گاه چنان موج مي زنم
در خود , که ناگزيري دريا ببينيم
شب هاي شعر خواني من بي فروغ نيست
اما تو با چراغ بيا تا ببينيم


محمدعلي بهمني

_________________
- آلارم!آلارم! d'oh!
- کنيشنيش ! Razz
 
2
2
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
وحيدآفلاين
پرچونه!!
پرچونه!!

آواتار

تاريخ عضويت: سه‌شنبه 13 شهريور 1386
مجموع ارسالها: 790
اعتبار کسب شده: 8408
محل سکونت: شيراز
سن: 25
جنسيت: مرد
ارسال جمعه 28 تير 1387، ساعت 0:59
 2 روز و 4 ساعت پيش
#251
 
مسافر کوير نوشته بود:
گاهي چنان بدم که مبادا ببينيم
حتي اگر به ديده رويا ببينيم
من صورتم که به صورت شعرم شبيه نيست
بر اين گمان مباش که زيبا ببينم
[color=red]شاعر شنيدني ست ولي ميل توست

آماده اي که بشنوي ام يا ببينيم ؟
اين واژه ها صراحت تنهايي من اند
با اين همه مخواه که تنها ببينيم
مبهوت مي شوي اگر از روزن ات شبي
بي خويش در سماع غزل ها ببينيم
يک قطره ام و گاه چنان موج مي زنم
در خود , که ناگزيري دريا ببينيم
شب هاي شعر خواني من بي فروغ نيست
اما تو با چراغ بيا تا ببينيم [/color]

محمدعلي بهمني

Applause عالي بود. ممنون. Smile

فکر کنم صحيحش اين باشه:

"شاعر شنيدني ست ولي ميل ميل توست ..."
دست کم از وزنش که اين جور بر مياد.

_________________
ما به نرد هجـرانت همچـو مهـره در بنديم - - - - - دل ز غـيـر ببريديم، ديـده از جـهـان کنديم
ديــده ايــم رويــش را، بــاز آرزومــنــديــم - - - - - دين و دل به يک ديدن باختيم و خرسنديم
در قمار عشـق اي دل کي بود پشيماني
 
3
3
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
مسافر کويرآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: شنبه 23 خرداد 1383
مجموع ارسالها: 1798
اعتبار کسب شده: 4889
محل سکونت: خودمم نميدونم!
جنسيت: مرد
ارسال جمعه 28 تير 1387، ساعت 16:12
 1 روز و 13 ساعت پيش
#252
 
Angel Angel Applause Applause
ممنونم کاملا درسته.اشتباه تايپي بود. Embarassed

_________________
- آلارم!آلارم! d'oh!
- کنيشنيش ! Razz
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
Yaghmaآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: يکشنبه 18 دي 1384
مجموع ارسالها: 1092
اعتبار کسب شده: 3772
محل سکونت: همين امروز ...!
سن: 23
جنسيت: زن
ارسال جمعه 28 تير 1387، ساعت 16:48
 1 روز و 12 ساعت پيش
#253
 
از بوسه هاي تو کال تر
لـــــب من بود که نرسيده بود
با اينــــــــــــــــــــــــــــــهمه
چشمهايت اتفاقي بودند
که فقط يکبار افتادند.


پــي نوشت:بگذار بوسه هايت
بزرگترشوند.



صمد آزادبخت

_________________
فقط اگر تو بخواهي
در عکسي 3 در 4
هزار بار
زانو مي زنم ...!
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
نمایش پیغامهای ارسال شده قبلی:      
ارسال موضوع جدیدپاسخ به موضوع
موضوعات مرتبط
هيچ پيغام جديدي ارسال نشده است هک کردن سايت لينوکس فارسي + گنو
2
پاسخها: 11 بیننده: 621 نویسنده: جواد

مشاهده موضوع قبلی مشاهده موضوع بعدی
قبلی تالار بعدی

 پرش به:   

شما نمی‌توانید در این تالار موضوع جدیدی ارسال کنید
شما نمی‌توانید به موضوعات این تالار پاسخ دهید
شما نمی‌توانید پیغامهای ارسالی خود در این تالار را، ویرایش کنید
شما نمی‌توانید پیغام های ارسالی خود در این تالار را حذف کنید
شما نمی‌توانید در نظرسنجی‌های این تالار شرکت کنید
قوانين تالارهاي گفتمان گزارش خطا
سوال در مورد تالارهاي گفتمان پيشنهاد
تمام ساعات و تاریخها بر حسب 4.5+ ساعت گرینویچ می‌باشند
تبليغات: