صفحه نخست  •  فهرست تالارها  •  نگارخانه  •  لیست اعضا  •  گروه‌ها  •  جستجو  •  ورود
 
4
ارسال موضوع جدیدپاسخ به موضوع
نویسنده پیغام
majidjon13آفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: شنبه 19 آذر 1384
مجموع ارسالها: 2181
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: پرشيا
جنسيت: مرد
ارسال يکشنبه 08 مهر 1386، ساعت 18:48
 1 سال و 2 ماه پيش
#226
 
تماشايي ترين تصوير دنيا مي شوي گاهي
دلم مي پاشد از هم بس که زيبا ميشوي گاهي
حضور گاه گاهت بازي خورشيد با ابر است
که پنهان مي شوي گاهي و پيدا مي شوي گاهي
به ما تا مي رسي کج مي کني يکباره راهت را
ز ناچاري است گر هم صحبت ما مي شوي گاهي
دلت پاک است اما با تمام سادگي هايت
به قصد عاشق آزاري معما مي شوي گاهي
تو را از سرخي سيب غزل هايم گريزي نيست
تو هم مانند حوا زود اغوا مي شوي گاهي
عابدي
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
majidjon13آفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: شنبه 19 آذر 1384
مجموع ارسالها: 2181
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: پرشيا
جنسيت: مرد
ارسال سه‌شنبه 10 مهر 1386، ساعت 9:48
 1 سال و 2 ماه پيش
#227
 
شهد شفا بخش لبانت.چون سيلابي هست ونيستم ويران نموده.
دردانه ام.مگر خود خبر نداري ان درانه ياغوت هاي
حاذقت سرانجام روحم را به بار خواهند نشاند.
من کيستم؟؟؟بهتر بگويم.من چيستم؟؟
خاطر ندارم مصرعي چنين سوزان در دفتر عشق
مجنون شعله ور بوده باشد که تو بر هستي ام زده اي.
شيداي من تو ببخش.تو اين نمک نشناس بي ابرو را
عفو نما.تو دست نيافتنيه دست يافتني ها بودي.
شهد خمره هفتاد ساله از لبانت شکر ربايي ميکند.
عطر گيسوي شيرين ز بازدم پاک نفست منت کشي ها ميکند.
حال بگوييد.! بگوييد باد هاي عالم با فرياد کل دريا ها در اميزند.
که شايد لحظه اي تسکين شعله هاي اتشي باشند که روح و جانم را بر گرفته.
اتش فراغت خاموشي ندارد نازنينم.
واي بر من و اين عقل سودا گرم.


اين پيغام تا به حال يک بار و توسط majidjon13 در تاريخ پنجشنبه 12 مهر 1386، ساعت 19:54 ويرايش شده است.
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
majidjon13آفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: شنبه 19 آذر 1384
مجموع ارسالها: 2181
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: پرشيا
جنسيت: مرد
ارسال سه‌شنبه 10 مهر 1386، ساعت 22:50
 1 سال و 2 ماه پيش
#228
 
تن آدمي شريفست به جان آدميت

نه همين لباس زيباست نشان آدميت

اگر آدمي به چشمست و دهان و گوش و بيني

چه ميان نقش ديوار و ميان آدميت

خور و خواب و خشم و شهوت شغبست و جهل و ظلمت

حيوان خبر ندارد ز جهان آدميت

به حقيقت آدمي باش وگرنه مرغ باشد

که همين سخن بگويد به زبان آدميت

مگر آدمي نبودي که اسير ديو ماندي

که فرشته ره ندارد به مقام آدميت

اگر اين درنده ‌خويي ز طبيعتت بميرد

همه عمر زنده باشي به روان آدميت

رسد آدمي به جايي که بجز خدا نبيند

بنگر که تا چه حدست مکان آدميت

طيران مرغ ديدي تو ز پاي ‌بند شهوت

به در آي تا ببيني طيران آدميت

نه بيان فضل کردم که نصيحت تو گفتم

هم از آدمي شنيديم بيان آدميت

سعدي
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
majidjon13آفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: شنبه 19 آذر 1384
مجموع ارسالها: 2181
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: پرشيا
جنسيت: مرد
ارسال پنجشنبه 12 مهر 1386، ساعت 19:46
 1 سال و 2 ماه پيش
#229
 
بگوئيد بر گورم بنويسند زندگي را دوست داشت ولي ان را نشناخت.مهربون بود ولي مهر نورزيد.طبيعت را دوست ادشت ولي از ان لذت نبرد.در ابگير قلبش جنب و جوش بود ولي کسي بدانجا راه نيافت در زندگي احساس تنهايي ميکرد ولي هر گز به کسي دل نداد.زنده بودن را براي زندگي دوست داشت ونه زندگي را براي زنده بودن.
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
majidjon13آفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: شنبه 19 آذر 1384
مجموع ارسالها: 2181
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: پرشيا
جنسيت: مرد
ارسال يکشنبه 15 مهر 1386، ساعت 22:59
 1 سال و 1 ماه پيش
#230
 
گفتمش: دل مي‏خري؟! پرسيد چند؟! گفتمش: دل مال
تو، تنها بخند. خنده کرد و دل ز دستانم ربود تا به خود باز
آمدم او رفته بوددل ز دستش روي خاک افتاده بود جاي
پايش روي دل جا مانده بود.
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
وحيدآفلاين
پرچونه!!
پرچونه!!

آواتار

تاريخ عضويت: سه‌شنبه 13 شهريور 1386
مجموع ارسالها: 858
اعتبار کسب شده: 6765
محل سکونت: شيراز
سن: 25
جنسيت: مرد
ارسال دوشنبه 16 مهر 1386، ساعت 1:45
 1 سال و 1 ماه پيش
#231
 
مجيد جون! با عرض معذرت خيلي از مطالبي که با عنوان شاهکار ادبي مي ذاري به نظر شخص بنده حداکثر مي شه گفت قشنگ هستن؛ اما اصلاً در حد شاهکار ادبي نيستن. فکر مي کنم براي اين جور مطالب بايد موضوع مناسب تري انتخاب بشه.
از جمله:
نقل قول:
شهد شفا بخش لبانت.چون سيلابي هست ونيستم ويران نموده.
دردانه ام.مگر خود خبر نداري ان درانه ياغوت هاي
حاذقت سرانجام روحم را به بار خواهند نشاند.
من کيستم؟؟؟بهتر بگويم.من چيستم؟؟
خاطر ندارم مصرعي چنين سوزان در دفتر عشق
مجنون شعله ور بوده باشد که تو بر هستي ام زده اي.
شيداي من تو ببخش.تو اين نمک نشناس بي ابرو را
عفو نما.تو دست نيافتنيه دست يافتني ها بودي.
شهد خمره هفتاد ساله از لبانت شکر ربايي ميکند.
عطر گيسوي شيرين ز بازدم پاک نفست منت کشي ها ميکند.
حال بگوييد.! بگوييد باد هاي عالم با فرياد کل دريا ها در اميزند.
که شايد لحظه اي تسکين شعله هاي اتشي باشند که روح و جانم را بر گرفته.
اتش فراغت خاموشي ندارد نازنينم.
واي بر من و اين عقل سودا گرم.


نقل قول:
بگوئيد بر گورم بنويسند زندگي را دوست داشت ولي ان را نشناخت.مهربون بود ولي مهر نورزيد.طبيعت را دوست ادشت ولي از ان لذت نبرد.در ابگير قلبش جنب و جوش بود ولي کسي بدانجا راه نيافت در زندگي احساس تنهايي ميکرد ولي هر گز به کسي دل نداد.زنده بودن را براي زندگي دوست داشت ونه زندگي را براي زنده بودن.


نقل قول:
گفتمش: دل مي‏خري؟! پرسيد چند؟! گفتمش: دل مال
تو، تنها بخند. خنده کرد و دل ز دستانم ربود تا به خود باز
آمدم او رفته بوددل ز دستش روي خاک افتاده بود جاي
پايش روي دل جا مانده بود.

_________________
ما به نرد هجـرانت همچـو مهـره در بنديم - - - - - دل ز غـيـر ببريديم، ديـده از جـهـان کنديم
ديــده ايــم رويــش را، بــاز آرزومــنــديــم - - - - - دين و دل به يک ديدن باختيم و خرسنديم
در قمار عشـق اي دل کي بود پشيماني
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
majidjon13آفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: شنبه 19 آذر 1384
مجموع ارسالها: 2181
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: پرشيا
جنسيت: مرد
ارسال دوشنبه 16 مهر 1386، ساعت 3:27
 1 سال و 1 ماه پيش
#232
 
وحيد نوشته بود:
مجيد جون! با عرض معذرت خيلي از مطالبي که با عنوان شاهکار ادبي مي ذاري به نظر شخص بنده حداکثر مي شه گفت قشنگ هستن؛ اما اصلاً در حد شاهکار ادبي نيستن. فکر مي کنم براي اين جور مطالب بايد موضوع مناسب تري انتخاب بشه.
از جمله:
نقل قول:
شهد شفا بخش لبانت.چون سيلابي هست ونيستم ويران نموده.
دردانه ام.مگر خود خبر نداري ان درانه ياغوت هاي
حاذقت سرانجام روحم را به بار خواهند نشاند.
من کيستم؟؟؟بهتر بگويم.من چيستم؟؟
خاطر ندارم مصرعي چنين سوزان در دفتر عشق
مجنون شعله ور بوده باشد که تو بر هستي ام زده اي.
شيداي من تو ببخش.تو اين نمک نشناس بي ابرو را
عفو نما.تو دست نيافتنيه دست يافتني ها بودي.
شهد خمره هفتاد ساله از لبانت شکر ربايي ميکند.
عطر گيسوي شيرين ز بازدم پاک نفست منت کشي ها ميکند.
حال بگوييد.! بگوييد باد هاي عالم با فرياد کل دريا ها در اميزند.
که شايد لحظه اي تسکين شعله هاي اتشي باشند که روح و جانم را بر گرفته.
اتش فراغت خاموشي ندارد نازنينم.
واي بر من و اين عقل سودا گرم.


نقل قول:
بگوئيد بر گورم بنويسند زندگي را دوست داشت ولي ان را نشناخت.مهربون بود ولي مهر نورزيد.طبيعت را دوست ادشت ولي از ان لذت نبرد.در ابگير قلبش جنب و جوش بود ولي کسي بدانجا راه نيافت در زندگي احساس تنهايي ميکرد ولي هر گز به کسي دل نداد.زنده بودن را براي زندگي دوست داشت ونه زندگي را براي زنده بودن.


نقل قول:
گفتمش: دل مي‏خري؟! پرسيد چند؟! گفتمش: دل مال
تو، تنها بخند. خنده کرد و دل ز دستانم ربود تا به خود باز
آمدم او رفته بوددل ز دستش روي خاک افتاده بود جاي
پايش روي دل جا مانده بود.


d'oh!

خدمت وحيد جان گل عرض شود که خودم هم ميدونستم. ولي نميدونم چي شد که تاپيک جديد باز نکردم

از دفعه بعد Wink
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
وحيدآفلاين
پرچونه!!
پرچونه!!

آواتار

تاريخ عضويت: سه‌شنبه 13 شهريور 1386
مجموع ارسالها: 858
اعتبار کسب شده: 6765
محل سکونت: شيراز
سن: 25
جنسيت: مرد
ارسال دوشنبه 16 مهر 1386، ساعت 11:55
 1 سال و 1 ماه پيش
#233
 
majidjon13 نوشته بود:
d'oh!

خدمت وحيد جان گل عرض شود که خودم هم ميدونستم. ولي نميدونم چي شد که تاپيک جديد باز نکردم

از دفعه بعد Wink

لازم به باز کردن موضوع جديد نيست. تا دلت بخواد موضوع وجود داره که مي توني اين جور چيزها رو بذاري توش: جملات قصار، کم بيتي هاي نغز، شعر معاصر و .... کافيه چند تا جستجوي ساده توي تالارهاي گفتمان انجام بدي. Wink

_________________
ما به نرد هجـرانت همچـو مهـره در بنديم - - - - - دل ز غـيـر ببريديم، ديـده از جـهـان کنديم
ديــده ايــم رويــش را، بــاز آرزومــنــديــم - - - - - دين و دل به يک ديدن باختيم و خرسنديم
در قمار عشـق اي دل کي بود پشيماني
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
وحيدآفلاين
پرچونه!!
پرچونه!!

آواتار

تاريخ عضويت: سه‌شنبه 13 شهريور 1386
مجموع ارسالها: 858
اعتبار کسب شده: 6765
محل سکونت: شيراز
سن: 25
جنسيت: مرد
ارسال پنجشنبه 26 مهر 1386، ساعت 2:15
 1 سال و 1 ماه پيش
#234
 
ياد ايام
شاهکاري از "رهي معيري"

ياد ايامي که در گلشن فغاني داشتم
در ميان لاله و گل آشياني داشتم

گرد آن شمع طرب مي سوختم پروانه وار
پاي آن سرو روان اشک رواني داشتم

آتشم بر جان ولي از شکوه لب خاموش بود
عشق را از اشک حسرت ترجماني داشتم

چون سرشک از شوق بودم خاکبوس درگهي
چون غبار از شکر سر بر آستاني داشتم

در خزان با سرو و نسرينم بهاري تازه بود
در زمين با ماه و پروين آسماني داشتم

درد بي عشقي زجانم برده طاقت ور نه من
داشتم آرام تا آرام جاني داشتم

بلبل طبعم «رهي» باشد زتنهايي خموش
نغمه ها بودي مرا تا هم زباني داشتم



منبع: http://forum.googlen.ir/showthread.php?tid=1281
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
پريشانآفلاين
سال صفري!
سال صفري!

تاريخ عضويت: دوشنبه 30 مهر 1386
مجموع ارسالها: 25
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: سرزمين آتش
جنسيت: زن
ارسال پنجشنبه 03 آبان 1386، ساعت 19:14
 1 سال و 1 ماه پيش
#235
 
غزلي از حافظ

زاهد خلوت‌نشين دوش به مي‌خانه شد ... از سر پيمان گذشت با سر پيمانه شد

صوفي مجلس که دي جام و قدح مي‌شکست ... باز به يک جرعه مي عاقل و فرزانه شد

شاهد عهد شباب آمده بودش به خواب ... باز به پيرانه‌سر عاشق و ديوانه شد

مغ‌بچه‌اي مي‌گذشت راه‌زن دين و دل ... در‌پي آن آشنا از‌ همه بيگانه شد

گريۀ شام و سحر شکر که ضايع ‌نگشت ... قطرۀ باران ما گوهر يک ‌دانه شد

منزل حافظ کنون بارگه پادشاست ... دل بر دل‌دار رفت جان بر جانانه شد

_________________
دريغا که بي ما بسي روزگار
برويد گل و بشکفد نو بهار
بسي تير و دي ماه و ارديبهشت
بيايد که ما خاک باشيم و خشت
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
s.m.sآفلاين
پرچونه!!
پرچونه!!

آواتار

تاريخ عضويت: يکشنبه 27 شهريور 1384
مجموع ارسالها: 895
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: 
سن: 23
جنسيت: مرد
ارسال چهارشنبه 09 آبان 1386، ساعت 13:50
 1 سال و 1 ماه پيش
#236
 

سخن عشق تو بي آن که برآيد به زبانم
رنگ رخساره خبر مي​دهد از حال نهانم

گاه گويم که بنالم ز پريشاني حالم
بازگويم که عيانست چه حاجت به بيانم

هيچم از دنيي و عقبي نبرد گوشه خاطر
که به ديدار تو شغلست و فراغ از دو جهانم

گر چنانست که روي من مسکين گدا را
به در غير ببيني ز در خويش برانم

من در انديشه آنم که روان بر تو فشانم
نه در انديشه که خود را ز کمندت برهانم

گر تو شيرين زماني نظري نيز به من کن
که به ديوانگي از عشق تو فرهاد زمانم

نه مرا طاقت غربت نه تو را خاطر قربت
دل نهادم به صبوري که جز اين چاره ندانم

من همان روز بگفتم که طريق تو گرفتم
که به جانان نرسم تا نرسد کار به جانم

درم از ديده چکانست به ياد لب لعلت
نگهي باز به من کن که بسي در بچکانم

سخن از نيمه بريدم که نگه کردم و ديدم
که به پايان رسدم عمر و به پايان نرسانم


سعدي

_________________

من اگر که هستم ستاره ام کو در آسمانها
من گر اهل دردم نشانه ام کو به داستانها


 
2
2
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
s.m.sآفلاين
پرچونه!!
پرچونه!!

آواتار

تاريخ عضويت: يکشنبه 27 شهريور 1384
مجموع ارسالها: 895
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: 
سن: 23
جنسيت: مرد
ارسال دوشنبه 28 آبان 1386، ساعت 18:56
 1 سال پيش
#237
 

مي​روم وز سر حسرت به قفا مي​نگرم
خبر از پاي ندارم که زمين مي​سپرم

مي​روم بي​دل و بي يار و يقين مي​دانم
که من بي​دل و بي يار نه مرد سفرم

خاک من زنده به تاثير هواي لب توست
سازگاري نکند آب و هواي دگرم

وه که گر بر سر کوي تو شبي روز کنم
غلغل اندر ملکوت افتد از آه سحرم

پاي مي​پيچم و چون پاي دلم مي​پيچد
بار مي​بندم و از بار فروبسته​ترم

چه کنم دست ندارم به گريبان اجل
تا به تن در ز غمت پيرهن جان بدرم

آتش خشم تو برد آب من خاک آلود
بعد از اين باد به گوش تو رساند خبرم

هر نوردي که ز طومار غمم باز کني
حرف​ها بيني آلوده به خون جگرم

ني مپندار که حرفي به زبان آرم اگر
تا به سينه چون قلم بازشکافند سرم

به هواي سر زلف تو درآويخته بود
از سر شاخ زبان برگ سخن​هاي ترم

گر سخن گويم من بعد شکايت باشد
ور شکايت کنم از دست تو پيش که برم

خار سوداي تو آويخته در دامن دل
ننگم آيد که به اطراف گلستان گذرم

بصر روشنم از سرمه خاک در توست
قيمت خاک تو من دانم کاهل بصرم

گر چه در کلبه خلوت بودم نور حضور
هم سفر به که نماندست مجال حضرم

سرو بالاي تو در باغ تصور برپاي
شرم دارم که به بالاي صنوبر نگرم

گر به تن بازکنم جاي دگر باکي نيست
که به دل غاشيه بر سر به رکاب تو درم

به قدم رفتم و ناچار به سر بازآيم
گر به دامن نرسد چنگ قضا و قدرم

گر به دوري سفر از تو جدا خواهم ماند
شرم بادم که همان سعدي کوته نظرم

از قفا سير نگشتم من بدبخت هنوز

مي​روم وز سر حسرت به قفا مي​نگرم


مصلح الدين سعدي شيرازي

_________________

من اگر که هستم ستاره ام کو در آسمانها
من گر اهل دردم نشانه ام کو به داستانها


 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
ALPHAآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: چهارشنبه 25 بهمن 1385
مجموع ارسالها: 1219
اعتبار کسب شده: 5783
محل سکونت: زير گنبد کبود
سن: 23
جنسيت: مرد
ارسال سه‌شنبه 29 آبان 1386، ساعت 8:33
 1 سال پيش
#238
 
اي يوسف خوش نام ما خوش مي​روي بر بام ما ... اي درشکسته جام ما اي بردريده دام ما

اي نور ما اي سور ما اي دولت منصور ما ... جوشي بنه در شور ما تا مي​شود انگور ما

اي دلبر و مقصود ما اي قبله و معبود ما ... آتش زدي در عود ما نظاره کن در دود ما

اي يار ما عيار ما دام دل خمار ما ... پا وامکش از کار ما بستان گرو دستار ما

در گل بمانده پاي دل جان مي​دهم چه جاي دل ... وز آتش سوداي دل اي واي دل اي واي ما


-------
مولانا
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
مسافر کويرآفلاين
آخر آدم بيکار!
آخر آدم بيکار!

آواتار

تاريخ عضويت: شنبه 23 خرداد 1383
مجموع ارسالها: 1892
اعتبار کسب شده: 4886
محل سکونت: خودمم نميدونم!
جنسيت: مرد
ارسال دوشنبه 12 آذر 1386، ساعت 2:16
 1 سال پيش
#239
 
هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم
نبود بر سر آتش ميسرم که نجوشم

به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم
شمايل تو بديدم نه صبر ماند و نه هوشم


حکايتي ز دهانت به گوش جان من آمد
دگر نصيحت مردم حکايتست به گوشم

مگر تو روي بپوشي و فتنه بازنشاني
که من قرار ندارم که ديده از تو بپوشم


من رميده دل آن به که در سماع نيايم
که گر به پاي درآيم به دربرند به دوشم

بيا به صلح من امروز در کنار من امشب
که ديده خواب نکردست از انتظار تو دوشم

مرا به هيچ بدادي و من هنوز بر آنم
که از وجود تو مويي به عالمي نفروشم


به زخم خورده حکايت کنم ز دست جراحت
که تندرست ملامت کند چو من بخروشم

مرا مگوي که سعدي طريق عشق رها کن
سخن چه فايده گفتن چو پند مي​ننيوشم

به راه باديه رفتن به از نشستن باطل نبود
و گر مراد نيابم به قدر وسع بکوشم

_________________
نه بسته ام به کس دل, نه بسته کس به من دل
چو تخته پاره بر موج , رها, رها, رها من!
 
2
2
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
قطرهآفلاين
داره راه ميفته!
داره راه ميفته!

آواتار

تاريخ عضويت: يکشنبه 13 خرداد 1386
مجموع ارسالها: 200
اعتبار کسب شده: 3000
محل سکونت: 
جنسيت: مرد
ارسال چهارشنبه 14 آذر 1386، ساعت 20:14
 12 ماه و 4 روز پيش
#240
 
من دلم مي خواهد...

من دلم مي خواهد
خانه اي داشته باشم پر دوست
کنج هر ديوارش
دوستهايم بنشينند آرام
گل بگو گل بشنو
هرکسي مي خواهد
وارد خانهء پر عشق و صفايم گردد
يک سبد بوي گل سرخ
به من هديه کند
شرط وارد گشتن
شست و شوي دلهاست
شرط آن داشتن
يک دل بي رنگ و رياست
بر درش برگ گلي مي کوبم
روي آن با قلم سبز بهار
مي نويسم اي يار
خانهء ما اينجاست
تا که سهراب ننويسد دگر
خانهء دوست کجاست؟
 
1
1
0
پاسخ به صورت نقل قول بازگشت به بالای صفحه
نمایش پیغامهای ارسال شده قبلی:      
ارسال موضوع جدیدپاسخ به موضوع
موضوعات مرتبط
هيچ پيغام جديدي ارسال نشده است هک کردن سايت لينوکس فارسي + گنو
2
پاسخها: 11 بیننده: 713 نویسنده: جواد

مشاهده موضوع قبلی مشاهده موضوع بعدی
قبلی تالار بعدی

 پرش به: