| نویسنده |
پیغام |
majidjon13  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: شنبه 19 آذر 1384 مجموع ارسالها: 2181 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: پرشيا جنسيت: مرد |
 |
يکشنبه 08 مهر 1386، ساعت 18:48 |
|
 |
1 سال و 2 ماه پيش |
|
#226
|
| |
تماشايي ترين تصوير دنيا مي شوي گاهي
دلم مي پاشد از هم بس که زيبا ميشوي گاهي
حضور گاه گاهت بازي خورشيد با ابر است
که پنهان مي شوي گاهي و پيدا مي شوي گاهي
به ما تا مي رسي کج مي کني يکباره راهت را
ز ناچاري است گر هم صحبت ما مي شوي گاهي
دلت پاک است اما با تمام سادگي هايت
به قصد عاشق آزاري معما مي شوي گاهي
تو را از سرخي سيب غزل هايم گريزي نيست
تو هم مانند حوا زود اغوا مي شوي گاهي
عابدي |
|
|
|
|
|
|
 |
majidjon13  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: شنبه 19 آذر 1384 مجموع ارسالها: 2181 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: پرشيا جنسيت: مرد |
 |
سهشنبه 10 مهر 1386، ساعت 9:48 |
|
 |
1 سال و 2 ماه پيش |
|
#227
|
| |
شهد شفا بخش لبانت.چون سيلابي هست ونيستم ويران نموده.
دردانه ام.مگر خود خبر نداري ان درانه ياغوت هاي
حاذقت سرانجام روحم را به بار خواهند نشاند.
من کيستم؟؟؟بهتر بگويم.من چيستم؟؟
خاطر ندارم مصرعي چنين سوزان در دفتر عشق
مجنون شعله ور بوده باشد که تو بر هستي ام زده اي.
شيداي من تو ببخش.تو اين نمک نشناس بي ابرو را
عفو نما.تو دست نيافتنيه دست يافتني ها بودي.
شهد خمره هفتاد ساله از لبانت شکر ربايي ميکند.
عطر گيسوي شيرين ز بازدم پاک نفست منت کشي ها ميکند.
حال بگوييد.! بگوييد باد هاي عالم با فرياد کل دريا ها در اميزند.
که شايد لحظه اي تسکين شعله هاي اتشي باشند که روح و جانم را بر گرفته.
اتش فراغت خاموشي ندارد نازنينم.
واي بر من و اين عقل سودا گرم. |
اين پيغام تا به حال يک بار و توسط majidjon13 در تاريخ پنجشنبه 12 مهر 1386، ساعت 19:54 ويرايش شده است. |
|
|
|
|
 |
majidjon13  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: شنبه 19 آذر 1384 مجموع ارسالها: 2181 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: پرشيا جنسيت: مرد |
 |
سهشنبه 10 مهر 1386، ساعت 22:50 |
|
 |
1 سال و 2 ماه پيش |
|
#228
|
| |
تن آدمي شريفست به جان آدميت
نه همين لباس زيباست نشان آدميت
اگر آدمي به چشمست و دهان و گوش و بيني
چه ميان نقش ديوار و ميان آدميت
خور و خواب و خشم و شهوت شغبست و جهل و ظلمت
حيوان خبر ندارد ز جهان آدميت
به حقيقت آدمي باش وگرنه مرغ باشد
که همين سخن بگويد به زبان آدميت
مگر آدمي نبودي که اسير ديو ماندي
که فرشته ره ندارد به مقام آدميت
اگر اين درنده خويي ز طبيعتت بميرد
همه عمر زنده باشي به روان آدميت
رسد آدمي به جايي که بجز خدا نبيند
بنگر که تا چه حدست مکان آدميت
طيران مرغ ديدي تو ز پاي بند شهوت
به در آي تا ببيني طيران آدميت
نه بيان فضل کردم که نصيحت تو گفتم
هم از آدمي شنيديم بيان آدميت
سعدي
|
|
|
|
|
|
|
 |
majidjon13  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: شنبه 19 آذر 1384 مجموع ارسالها: 2181 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: پرشيا جنسيت: مرد |
 |
پنجشنبه 12 مهر 1386، ساعت 19:46 |
|
 |
1 سال و 2 ماه پيش |
|
#229
|
| |
|
بگوئيد بر گورم بنويسند زندگي را دوست داشت ولي ان را نشناخت.مهربون بود ولي مهر نورزيد.طبيعت را دوست ادشت ولي از ان لذت نبرد.در ابگير قلبش جنب و جوش بود ولي کسي بدانجا راه نيافت در زندگي احساس تنهايي ميکرد ولي هر گز به کسي دل نداد.زنده بودن را براي زندگي دوست داشت ونه زندگي را براي زنده بودن. |
|
|
|
|
|
|
 |
majidjon13  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: شنبه 19 آذر 1384 مجموع ارسالها: 2181 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: پرشيا جنسيت: مرد |
 |
يکشنبه 15 مهر 1386، ساعت 22:59 |
|
 |
1 سال و 1 ماه پيش |
|
#230
|
| |
گفتمش: دل ميخري؟! پرسيد چند؟! گفتمش: دل مال
تو، تنها بخند. خنده کرد و دل ز دستانم ربود تا به خود باز
آمدم او رفته بوددل ز دستش روي خاک افتاده بود جاي
پايش روي دل جا مانده بود. |
|
|
|
|
|
|
 |
وحيد  پرچونه!!
تاريخ عضويت: سهشنبه 13 شهريور 1386 مجموع ارسالها: 858 اعتبار کسب شده: 6765 محل سکونت: شيراز سن: 25 جنسيت: مرد |
 |
دوشنبه 16 مهر 1386، ساعت 1:45 |
|
 |
1 سال و 1 ماه پيش |
|
#231
|
| |
مجيد جون! با عرض معذرت خيلي از مطالبي که با عنوان شاهکار ادبي مي ذاري به نظر شخص بنده حداکثر مي شه گفت قشنگ هستن؛ اما اصلاً در حد شاهکار ادبي نيستن. فکر مي کنم براي اين جور مطالب بايد موضوع مناسب تري انتخاب بشه.
از جمله:
| نقل قول: |
شهد شفا بخش لبانت.چون سيلابي هست ونيستم ويران نموده.
دردانه ام.مگر خود خبر نداري ان درانه ياغوت هاي
حاذقت سرانجام روحم را به بار خواهند نشاند.
من کيستم؟؟؟بهتر بگويم.من چيستم؟؟
خاطر ندارم مصرعي چنين سوزان در دفتر عشق
مجنون شعله ور بوده باشد که تو بر هستي ام زده اي.
شيداي من تو ببخش.تو اين نمک نشناس بي ابرو را
عفو نما.تو دست نيافتنيه دست يافتني ها بودي.
شهد خمره هفتاد ساله از لبانت شکر ربايي ميکند.
عطر گيسوي شيرين ز بازدم پاک نفست منت کشي ها ميکند.
حال بگوييد.! بگوييد باد هاي عالم با فرياد کل دريا ها در اميزند.
که شايد لحظه اي تسکين شعله هاي اتشي باشند که روح و جانم را بر گرفته.
اتش فراغت خاموشي ندارد نازنينم.
واي بر من و اين عقل سودا گرم. |
| نقل قول: |
| بگوئيد بر گورم بنويسند زندگي را دوست داشت ولي ان را نشناخت.مهربون بود ولي مهر نورزيد.طبيعت را دوست ادشت ولي از ان لذت نبرد.در ابگير قلبش جنب و جوش بود ولي کسي بدانجا راه نيافت در زندگي احساس تنهايي ميکرد ولي هر گز به کسي دل نداد.زنده بودن را براي زندگي دوست داشت ونه زندگي را براي زنده بودن. |
| نقل قول: |
گفتمش: دل ميخري؟! پرسيد چند؟! گفتمش: دل مال
تو، تنها بخند. خنده کرد و دل ز دستانم ربود تا به خود باز
آمدم او رفته بوددل ز دستش روي خاک افتاده بود جاي
پايش روي دل جا مانده بود. |
|
|
_________________
ما به نرد هجـرانت همچـو مهـره در بنديم - - - - - دل ز غـيـر ببريديم، ديـده از جـهـان کنديم
ديــده ايــم رويــش را، بــاز آرزومــنــديــم - - - - - دين و دل به يک ديدن باختيم و خرسنديم
در قمار عشـق اي دل کي بود پشيماني
|
|
|
|
|
 |
majidjon13  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: شنبه 19 آذر 1384 مجموع ارسالها: 2181 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: پرشيا جنسيت: مرد |
 |
دوشنبه 16 مهر 1386، ساعت 3:27 |
|
 |
1 سال و 1 ماه پيش |
|
#232
|
| |
| وحيد نوشته بود: |
مجيد جون! با عرض معذرت خيلي از مطالبي که با عنوان شاهکار ادبي مي ذاري به نظر شخص بنده حداکثر مي شه گفت قشنگ هستن؛ اما اصلاً در حد شاهکار ادبي نيستن. فکر مي کنم براي اين جور مطالب بايد موضوع مناسب تري انتخاب بشه.
از جمله:
| نقل قول: |
شهد شفا بخش لبانت.چون سيلابي هست ونيستم ويران نموده.
دردانه ام.مگر خود خبر نداري ان درانه ياغوت هاي
حاذقت سرانجام روحم را به بار خواهند نشاند.
من کيستم؟؟؟بهتر بگويم.من چيستم؟؟
خاطر ندارم مصرعي چنين سوزان در دفتر عشق
مجنون شعله ور بوده باشد که تو بر هستي ام زده اي.
شيداي من تو ببخش.تو اين نمک نشناس بي ابرو را
عفو نما.تو دست نيافتنيه دست يافتني ها بودي.
شهد خمره هفتاد ساله از لبانت شکر ربايي ميکند.
عطر گيسوي شيرين ز بازدم پاک نفست منت کشي ها ميکند.
حال بگوييد.! بگوييد باد هاي عالم با فرياد کل دريا ها در اميزند.
که شايد لحظه اي تسکين شعله هاي اتشي باشند که روح و جانم را بر گرفته.
اتش فراغت خاموشي ندارد نازنينم.
واي بر من و اين عقل سودا گرم. |
| نقل قول: |
| بگوئيد بر گورم بنويسند زندگي را دوست داشت ولي ان را نشناخت.مهربون بود ولي مهر نورزيد.طبيعت را دوست ادشت ولي از ان لذت نبرد.در ابگير قلبش جنب و جوش بود ولي کسي بدانجا راه نيافت در زندگي احساس تنهايي ميکرد ولي هر گز به کسي دل نداد.زنده بودن را براي زندگي دوست داشت ونه زندگي را براي زنده بودن. |
| نقل قول: |
گفتمش: دل ميخري؟! پرسيد چند؟! گفتمش: دل مال
تو، تنها بخند. خنده کرد و دل ز دستانم ربود تا به خود باز
آمدم او رفته بوددل ز دستش روي خاک افتاده بود جاي
پايش روي دل جا مانده بود. |
|
خدمت وحيد جان گل عرض شود که خودم هم ميدونستم. ولي نميدونم چي شد که تاپيک جديد باز نکردم
از دفعه بعد |
|
|
|
|
|
|
 |
وحيد  پرچونه!!
تاريخ عضويت: سهشنبه 13 شهريور 1386 مجموع ارسالها: 858 اعتبار کسب شده: 6765 محل سکونت: شيراز سن: 25 جنسيت: مرد |
 |
دوشنبه 16 مهر 1386، ساعت 11:55 |
|
 |
1 سال و 1 ماه پيش |
|
#233
|
| |
|
|
|
|
 |
وحيد  پرچونه!!
تاريخ عضويت: سهشنبه 13 شهريور 1386 مجموع ارسالها: 858 اعتبار کسب شده: 6765 محل سکونت: شيراز سن: 25 جنسيت: مرد |
 |
پنجشنبه 26 مهر 1386، ساعت 2:15 |
|
 |
1 سال و 1 ماه پيش |
|
#234
|
| |
ياد ايام
شاهکاري از "رهي معيري"
ياد ايامي که در گلشن فغاني داشتم
در ميان لاله و گل آشياني داشتم
گرد آن شمع طرب مي سوختم پروانه وار
پاي آن سرو روان اشک رواني داشتم
آتشم بر جان ولي از شکوه لب خاموش بود
عشق را از اشک حسرت ترجماني داشتم
چون سرشک از شوق بودم خاکبوس درگهي
چون غبار از شکر سر بر آستاني داشتم
در خزان با سرو و نسرينم بهاري تازه بود
در زمين با ماه و پروين آسماني داشتم
درد بي عشقي زجانم برده طاقت ور نه من
داشتم آرام تا آرام جاني داشتم
بلبل طبعم «رهي» باشد زتنهايي خموش
نغمه ها بودي مرا تا هم زباني داشتم
منبع: http://forum.googlen.ir/showthread.php?tid=1281 |
|
|
|
|
|
|
 |
پريشان  سال صفري!
تاريخ عضويت: دوشنبه 30 مهر 1386 مجموع ارسالها: 25 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: سرزمين آتش جنسيت: زن |
 |
پنجشنبه 03 آبان 1386، ساعت 19:14 |
|
 |
1 سال و 1 ماه پيش |
|
#235
|
| |
غزلي از حافظ
زاهد خلوتنشين دوش به ميخانه شد ... از سر پيمان گذشت با سر پيمانه شد
صوفي مجلس که دي جام و قدح ميشکست ... باز به يک جرعه مي عاقل و فرزانه شد
شاهد عهد شباب آمده بودش به خواب ... باز به پيرانهسر عاشق و ديوانه شد
مغبچهاي ميگذشت راهزن دين و دل ... درپي آن آشنا از همه بيگانه شد
گريۀ شام و سحر شکر که ضايع نگشت ... قطرۀ باران ما گوهر يک دانه شد
منزل حافظ کنون بارگه پادشاست ... دل بر دلدار رفت جان بر جانانه شد |
|
_________________ دريغا که بي ما بسي روزگار
برويد گل و بشکفد نو بهار
بسي تير و دي ماه و ارديبهشت
بيايد که ما خاک باشيم و خشت
|
|
|
|
|
 |
s.m.s  پرچونه!!
تاريخ عضويت: يکشنبه 27 شهريور 1384 مجموع ارسالها: 895 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: سن: 23 جنسيت: مرد |
 |
چهارشنبه 09 آبان 1386، ساعت 13:50 |
|
 |
1 سال و 1 ماه پيش |
|
#236
|
| |
سخن عشق تو بي آن که برآيد به زبانم
رنگ رخساره خبر ميدهد از حال نهانم
گاه گويم که بنالم ز پريشاني حالم
بازگويم که عيانست چه حاجت به بيانم
هيچم از دنيي و عقبي نبرد گوشه خاطر
که به ديدار تو شغلست و فراغ از دو جهانم
گر چنانست که روي من مسکين گدا را
به در غير ببيني ز در خويش برانم
من در انديشه آنم که روان بر تو فشانم
نه در انديشه که خود را ز کمندت برهانم
گر تو شيرين زماني نظري نيز به من کن
که به ديوانگي از عشق تو فرهاد زمانم
نه مرا طاقت غربت نه تو را خاطر قربت
دل نهادم به صبوري که جز اين چاره ندانم
من همان روز بگفتم که طريق تو گرفتم
که به جانان نرسم تا نرسد کار به جانم
درم از ديده چکانست به ياد لب لعلت
نگهي باز به من کن که بسي در بچکانم
سخن از نيمه بريدم که نگه کردم و ديدم
که به پايان رسدم عمر و به پايان نرسانم
سعدي
|
|
_________________
من اگر که هستم ستاره ام کو در آسمانها
من گر اهل دردم نشانه ام کو به داستانها
|
|
|
|
|
 |
s.m.s  پرچونه!!
تاريخ عضويت: يکشنبه 27 شهريور 1384 مجموع ارسالها: 895 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: سن: 23 جنسيت: مرد |
 |
دوشنبه 28 آبان 1386، ساعت 18:56 |
|
 |
1 سال پيش |
|
#237
|
| |
ميروم وز سر حسرت به قفا مينگرم
خبر از پاي ندارم که زمين ميسپرم
ميروم بيدل و بي يار و يقين ميدانم
که من بيدل و بي يار نه مرد سفرم
خاک من زنده به تاثير هواي لب توست
سازگاري نکند آب و هواي دگرم
وه که گر بر سر کوي تو شبي روز کنم
غلغل اندر ملکوت افتد از آه سحرم
پاي ميپيچم و چون پاي دلم ميپيچد
بار ميبندم و از بار فروبستهترم
چه کنم دست ندارم به گريبان اجل
تا به تن در ز غمت پيرهن جان بدرم
آتش خشم تو برد آب من خاک آلود
بعد از اين باد به گوش تو رساند خبرم
هر نوردي که ز طومار غمم باز کني
حرفها بيني آلوده به خون جگرم
ني مپندار که حرفي به زبان آرم اگر
تا به سينه چون قلم بازشکافند سرم
به هواي سر زلف تو درآويخته بود
از سر شاخ زبان برگ سخنهاي ترم
گر سخن گويم من بعد شکايت باشد
ور شکايت کنم از دست تو پيش که برم
خار سوداي تو آويخته در دامن دل
ننگم آيد که به اطراف گلستان گذرم
بصر روشنم از سرمه خاک در توست
قيمت خاک تو من دانم کاهل بصرم
گر چه در کلبه خلوت بودم نور حضور
هم سفر به که نماندست مجال حضرم
سرو بالاي تو در باغ تصور برپاي
شرم دارم که به بالاي صنوبر نگرم
گر به تن بازکنم جاي دگر باکي نيست
که به دل غاشيه بر سر به رکاب تو درم
به قدم رفتم و ناچار به سر بازآيم
گر به دامن نرسد چنگ قضا و قدرم
گر به دوري سفر از تو جدا خواهم ماند
شرم بادم که همان سعدي کوته نظرم
از قفا سير نگشتم من بدبخت هنوز
ميروم وز سر حسرت به قفا مينگرم
مصلح الدين سعدي شيرازي |
|
_________________
من اگر که هستم ستاره ام کو در آسمانها
من گر اهل دردم نشانه ام کو به داستانها
|
|
|
|
|
 |
ALPHA  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: چهارشنبه 25 بهمن 1385 مجموع ارسالها: 1219 اعتبار کسب شده: 5783 محل سکونت: زير گنبد کبود سن: 23 جنسيت: مرد |
 |
سهشنبه 29 آبان 1386، ساعت 8:33 |
|
 |
1 سال پيش |
|
#238
|
| |
اي يوسف خوش نام ما خوش ميروي بر بام ما ... اي درشکسته جام ما اي بردريده دام ما
اي نور ما اي سور ما اي دولت منصور ما ... جوشي بنه در شور ما تا ميشود انگور ما
اي دلبر و مقصود ما اي قبله و معبود ما ... آتش زدي در عود ما نظاره کن در دود ما
اي يار ما عيار ما دام دل خمار ما ... پا وامکش از کار ما بستان گرو دستار ما
در گل بمانده پاي دل جان ميدهم چه جاي دل ... وز آتش سوداي دل اي واي دل اي واي ما
-------
مولانا |
|
|
|
|
|
|
 |
مسافر کوير  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: شنبه 23 خرداد 1383 مجموع ارسالها: 1892 اعتبار کسب شده: 4886 محل سکونت: خودمم نميدونم! جنسيت: مرد |
 |
دوشنبه 12 آذر 1386، ساعت 2:16 |
|
 |
1 سال پيش |
|
#239
|
| |
هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم
نبود بر سر آتش ميسرم که نجوشم
به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم
شمايل تو بديدم نه صبر ماند و نه هوشم
حکايتي ز دهانت به گوش جان من آمد
دگر نصيحت مردم حکايتست به گوشم
مگر تو روي بپوشي و فتنه بازنشاني
که من قرار ندارم که ديده از تو بپوشم
من رميده دل آن به که در سماع نيايم
که گر به پاي درآيم به دربرند به دوشم
بيا به صلح من امروز در کنار من امشب
که ديده خواب نکردست از انتظار تو دوشم
مرا به هيچ بدادي و من هنوز بر آنم
که از وجود تو مويي به عالمي نفروشم
به زخم خورده حکايت کنم ز دست جراحت
که تندرست ملامت کند چو من بخروشم
مرا مگوي که سعدي طريق عشق رها کن
سخن چه فايده گفتن چو پند ميننيوشم
به راه باديه رفتن به از نشستن باطل نبود
و گر مراد نيابم به قدر وسع بکوشم |
|
_________________ نه بسته ام به کس دل, نه بسته کس به من دل
چو تخته پاره بر موج , رها, رها, رها من!
|
|
|
|
|
 |
قطره  داره راه ميفته!
تاريخ عضويت: يکشنبه 13 خرداد 1386 مجموع ارسالها: 200 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: جنسيت: مرد |
 |
چهارشنبه 14 آذر 1386، ساعت 20:14 |
|
 |
12 ماه و 4 روز پيش |
|
#240
|
| |
من دلم مي خواهد...
من دلم مي خواهد
خانه اي داشته باشم پر دوست
کنج هر ديوارش
دوستهايم بنشينند آرام
گل بگو گل بشنو
هرکسي مي خواهد
وارد خانهء پر عشق و صفايم گردد
يک سبد بوي گل سرخ
به من هديه کند
شرط وارد گشتن
شست و شوي دلهاست
شرط آن داشتن
يک دل بي رنگ و رياست
بر درش برگ گلي مي کوبم
روي آن با قلم سبز بهار
مي نويسم اي يار
خانهء ما اينجاست
تا که سهراب ننويسد دگر
خانهء دوست کجاست؟ |
|
|
|
|
|
|
 |
|
|