| نویسنده |
پیغام |
eastgirl  پرچونه!!
تاريخ عضويت: دوشنبه 25 دي 1385 مجموع ارسالها: 582 اعتبار کسب شده: 619 محل سکونت: همانجايي که ماهي ها زندگي مي کنند! جنسيت: زن |
 |
پنجشنبه 21 تير 1386، ساعت 11:29 |
|
 |
12 ماه و 3 روز پيش |
|
#211
|
| |
|
هميشه انقدر ساده نرو و مگذر، لااقل نگاهي به پشت سرت کن...! شايد کسي در پي تو مي دود و نامت را با صداي بي صدايي فرياد ميزند..! و تو.. هيچ وقت او را نديده اي سالهاست کور شده ايم...........قرن هاست که کر گشته ايم ......حتي صداي تپش قلب خويش را از ياد برده ايم! سالهاست که بودن را با ماندن اشتباه گرفته ايم |
|
|
|
|
|
|
 |
eastgirl  پرچونه!!
تاريخ عضويت: دوشنبه 25 دي 1385 مجموع ارسالها: 582 اعتبار کسب شده: 619 محل سکونت: همانجايي که ماهي ها زندگي مي کنند! جنسيت: زن |
 |
پنجشنبه 21 تير 1386، ساعت 11:30 |
|
 |
12 ماه و 3 روز پيش |
|
#212
|
| |
|
* زندگي خاليست ! آن را پر کن ... زندگي يک مشکل است ! با آن روبرو شو ... زندگي يک معادله است ! موازنه کن ... زندگي يک معماست ؟ آن را حل کن ... زندگي يک تجربه است ...آن را مرور کن ! زندگي يک مبارزه است ! قبول کن ... زندگي يک کشتي است ! با آن دريانوردي کن ... زندگي يک ؟ است ...آن را جواب بده ! زندگي يک بازي است ! برنده شو ... زندگي يک هديه است ...آن را دريافت کن ! زندگي دعاست ...آن را مرتب بخوان ! زندگي درد است ....آن را تحمل کن |
|
|
|
|
|
|
 |
eastgirl  پرچونه!!
تاريخ عضويت: دوشنبه 25 دي 1385 مجموع ارسالها: 582 اعتبار کسب شده: 619 محل سکونت: همانجايي که ماهي ها زندگي مي کنند! جنسيت: زن |
 |
پنجشنبه 21 تير 1386، ساعت 11:31 |
|
 |
12 ماه و 3 روز پيش |
|
#213
|
| |
|
آن روز که پيراهنم از بوي تو پر شد آن روز که تا چشم زدم عشق تو رو شد آن روز که گفتم دگرم نيست تحمل دل واله شده غرق به روياي چپاول آن روز نديدي نگران گشتم از اين حال گفتم که خدا کاش نميشد دلکت زار |
|
|
|
|
|
|
 |
s.m.s  پرچونه!!
تاريخ عضويت: يکشنبه 27 شهريور 1384 مجموع ارسالها: 889 اعتبار کسب شده: 1860 محل سکونت: سن: 22 جنسيت: مرد |
 |
دوشنبه 08 مرداد 1386، ساعت 13:30 |
|
 |
11 ماه و 15 روز پيش |
|
#214
|
| |
اي چشم تو دلفريب و جادو
در چشم تو خيره چشم آهو
در چشم مني و غايب از چشم
زان چشم هميکنم به هر سو
صد چشمه ز چشم من گشايد
چون چشم برافکنم بر آن رو
چشمم بستي به زلف دلبند
هوشم بردي به چشم جادو
هر شب چو چراغ چشم دارم
تا چشم من و چراغ من کو
اين چشم و دهان و گردن و گوش
چشمت مرساد و دست و بازو
مه گر چه به چشم خلق زيباست
تو خوبتري به چشم و ابرو
با اين همه چشم زنگي شب
چشم سيه تو راست هندو
سعدي بدو چشم تو که دارد
چشمي و هزار دانه لولو
|
|
_________________
من اگر که هستم ستاره ام کو در آسمانها
من گر اهل دردم نشانه ام کو به داستانها
|
|
|
|
|
 |
احمدي نژاد  داره راه ميفته!
تاريخ عضويت: سهشنبه 22 خرداد 1386 مجموع ارسالها: 376 اعتبار کسب شده: -653 جنسيت: مرد |
 |
يکشنبه 14 مرداد 1386، ساعت 13:18 |
|
 |
11 ماه و 9 روز پيش |
|
#215
|
| |
گرچه از دو جهان هيچ نشد حاصل ما
غم نباشد، چو بود مهر تو اندر دل ما
حاصل کون و مکان، جمله ز عکس رخ توست
پس همين بس که همه کون و مکان حاصل ما
جمله اسرار نهان است درون لب دوست
لب گشا ، پرده برانداز از اين مشکل ما
يا بکش يا برهان زين قفس تنگ مرا
يا برون ساز ز دل اين هوس باطل ما
لايق طوف حريم تو نبوديم اگر
از چه رو پس ز محبت بسرشتي گل ما؟
امام خميني |
|
_________________ هموطن گرامي. در مصرف برق صرفه جويي نماييد .
|
|
|
|
|
 |
eastgirl  پرچونه!!
تاريخ عضويت: دوشنبه 25 دي 1385 مجموع ارسالها: 582 اعتبار کسب شده: 619 محل سکونت: همانجايي که ماهي ها زندگي مي کنند! جنسيت: زن |
 |
يکشنبه 14 مرداد 1386، ساعت 18:44 |
|
 |
11 ماه و 8 روز پيش |
|
#216
|
| |
|
من تنها در ساحلي مي نشينم وسکوت اختيار مي کنم’ چشمانم را به جاده اي دراز مي دوزم’تا يک روز انتظار به پايان برسد’ من منتظرم’ منتظر فانوسي در تاريکي’من جاده اي دراز رابه ياد تو مي پيمايم’ تا يک روز تو را در اين جاده بيابم’ تنها جاده اي که به کلبه اي کوچک مي رسد’من در اين جاده مي مانم..... |
|
|
|
|
|
|
 |
eastgirl  پرچونه!!
تاريخ عضويت: دوشنبه 25 دي 1385 مجموع ارسالها: 582 اعتبار کسب شده: 619 محل سکونت: همانجايي که ماهي ها زندگي مي کنند! جنسيت: زن |
 |
يکشنبه 14 مرداد 1386، ساعت 18:45 |
|
 |
11 ماه و 8 روز پيش |
|
#217
|
| |
|
روزگاريست غريب يادگاريست عجيب اشکها در طپش حادثه ها ميريزد حرفها تکراري آرزو پوشالي نفسم در پي يک ثانيه احساس لطيف چشم ها درمانده لحظه ها جامانده وخدايي که به تو نزديک است چمدانها بسته واژه ها دلخسته همگي قصد سفر را به افق ها دارند مردمان افسرده ياس ها پژمرده کوچه آبستن يک حس غريب |
|
|
|
|
|
|
 |
eastgirl  پرچونه!!
تاريخ عضويت: دوشنبه 25 دي 1385 مجموع ارسالها: 582 اعتبار کسب شده: 619 محل سکونت: همانجايي که ماهي ها زندگي مي کنند! جنسيت: زن |
 |
يکشنبه 14 مرداد 1386، ساعت 18:47 |
|
 |
11 ماه و 8 روز پيش |
|
#218
|
| |
|
عادت انگار آدمهايي که پراکنده ميشوند، افق ديد مرا گسترش ميدهند. شايد چون عصبيام اينطور حرف ميزنم. يا چون تازه از پيچ محبوبم، توي کوچه باغهاي پارک پيچيدهام. مهم نيست. سخت است اما به نبودن همه اينهايي که پراکنده ميشوند عادت خواهم کرد. زندگي غفلتيست که به عادت آغشته است |
|
|
|
|
|
|
 |
majidjon13  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: شنبه 19 آذر 1384 مجموع ارسالها: 2092 اعتبار کسب شده: 3850 محل سکونت: پرشيا جنسيت: مرد |
 |
چهارشنبه 24 مرداد 1386، ساعت 5:26 |
|
 |
10 ماه و 29 روز پيش |
|
#219
|
| |
دروود
اين شعر فوق العاده زيبا رو مهدي جان در تاپيک 2 ستاره گذاشتند واقعا حيفم اومد که اينجا نگذارمش
آزار مکش قفل دلم وا شدني نيست
تنديس تمناي تو پيدا شدني نيست
گنجينه لطف تو بزرگ است بزرگ است
در پيکره کوچک من جا شدني نيست
راهي که فرا روست دوتا خط موازي است
يعني که حديث من و تو، ما شدني نيست
توصيف مکن از خط و خالم، مفريبم
پروانه پرسوخته زيبا شدني نيست
کمرنگ ترين واژه ديوان حياتم
در خط کج و ريز که خوانا شدني نيست
شايد تو مسيحا شده اي ليک مزن دم
دردي که دلم راست مداواشدني نيست
بگذار که ناخوانده و بيگانه بميرد
اين واژه نفرين شده معنا شدني نيست |
|
|
|
|
|
|
 |
غريب آشنا  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 5521 اعتبار کسب شده: 3800 محل سکونت: شيراز سن: 25 جنسيت: مرد |
 |
پنجشنبه 25 مرداد 1386، ساعت 2:27 |
|
 |
10 ماه و 28 روز پيش |
|
#220
|
| |
خواهم گرفت
شاهکاري از فروغي بسطامي
"يک شب آخر دامن آه سحر خواهم گرفت
داد خود را زآن مه بيدادگر خواهم گرفت
چشم گريان را به طوفان بلا خواهم سپرد
نوک مژگان را به خوناب جگر خواهم گرفت
نعره ها خواهم زد و در بحر و بر خواهم فتاد
شعله ها خواهم شد و در خشک و تر خواهم گرفت
انتقامم را ز زلفش موبمو خواهم کشيد
آرزويم را ز لعلش سر به سر خواهم گرفت
يا به زندان فراقش بي نشان خواهم شدن
يا گريبان وصالش بي خبر خواهم گرفت
يا بهار عمر من رو برخزان خواهد نهاد
يا نهال قامت او را به بر خواهم گرفت
يا به پايش نقد جان بي گفتگو خواهم فشاند
يا ز دستش آستين بر چشم تر خواهم گرفت
يا به حاجت در برش دست طلب خواهم گشود
يا به حجت از درش راه سفر خواهم گرفت
يا لبانش را ز لب همچون شکر خواهم مکيد
يا ميانش را به بر همچون کمر خواهم گرفت
گر نخواهد داد من امروز داد آن شاه حسن
دامنش فردا به نزد دادگر خواهم گرفت
باز اگر بر منظرش روزي نظر خواهم فکند
کام چندين ساله را از يک نظر خواهم گرفت
يا سر و پاي مرا در خاک و خون خواهد کشيد
يا بر و دوش ورا در سيم و زر خواهم گرفت
گر فروغي ماه من برقع ز رو خواهد فکند
صد هزاران عيب بر شمس و قمر خواهم گرفت"
فروغي بسطامي
منبع: http://www.anbarin.persianblog.com |
|
_________________ "گـر چـه افتـاد ز زلـفـش گـرهـي در کـارم - - - - - - - - - - همچنان چشم گشاد از کرمش مي دارم
پاسبان حرم دل شده ام شب همه شب - - - - - - - - - - تـا در ايـن پـرده جـز انـديـشـه او نـگـذارم"
|
|
|
|
|
 |
eastgirl  پرچونه!!
تاريخ عضويت: دوشنبه 25 دي 1385 مجموع ارسالها: 582 اعتبار کسب شده: 619 محل سکونت: همانجايي که ماهي ها زندگي مي کنند! جنسيت: زن |
 |
جمعه 26 مرداد 1386، ساعت 12:13 |
|
 |
10 ماه و 27 روز پيش |
|
#221
|
| |
|
سه جمله ي زيبا : 1) اگر اولش به فکر آخرش نباشي آخرش به فکر اولش مي افتي . 2) لذتي که در فراغ هست در وصال نيست چون در فراغ شوق وصال هست و در وصال بيم فراغ . 3) آغاز کسي باش که پايان تو باشد |
|
_________________ من براي سالها مي نويسم سالها بعد که چشمان تو عاشق مي شوند
افسوس که قصه مادربزرگ درست بود
هميشه يکي بود و يکي نبود...
|
|
|
|
|
 |
majidjon13  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: شنبه 19 آذر 1384 مجموع ارسالها: 2092 اعتبار کسب شده: 3850 محل سکونت: پرشيا جنسيت: مرد |
 |
پنجشنبه 01 شهريور 1386، ساعت 16:27 |
|
 |
10 ماه و 20 روز پيش |
|
#222
|
| |
غزلي که مولانا در بسار بيماري خطاب به پسرش سروده است
رو سر بنه به بالين، تنها مرا رها کن
ترک من خراب شبگرد مبتلا کن
ماييم و موج سودا، شب تا به روز تنها
خواهي بيا ببخشا، خواهي برو جفا کن
از من گريز تا تو، هم در بلا نيفتي
بگزين ره سلامت، ترک ره بلا کن
ماييم و آب ديده، در کنج غم خزيده
بر آب ديدهٔ ما، صد جاي آسيا کن
خيره کشي است ما را، دارد دلي چو خارا
بکشد، کسش نگويد: تدبير خونبها کن
بر شاه خوب رويان واجب وفا نباشد
اي زرد روي عاشق، تو صبر کن وفا کن
دردي است غير مردن، آن را دوا نباشد
پس من چگونه گويم کاين درد را دوا کن؟
در خواب دوش پيري در کوي عشق ديدم
با دست اشارتم کرد، که عزم سوي ما کن
بس کن که بيخودم من، ور تو هنر فزايي
تاريخ بوعلي گو، تنبيه بوالعلا کن
|
|
|
|
|
|
|
 |
majidjon13  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: شنبه 19 آذر 1384 مجموع ارسالها: 2092 اعتبار کسب شده: 3850 محل سکونت: پرشيا جنسيت: مرد |
 |
جمعه 02 شهريور 1386، ساعت 3:41 |
|
 |
10 ماه و 20 روز پيش |
|
#223
|
| |
من دراين عالم هستي به جهان مي خندم
هرچه مي بينم به چپ و راست بر آن مي خندم
کاروان مي رود آهسته و من در هر دم
بر جهانخواري اين بي خبران مي خندم
همه سرگرم به کاري و ز فردا غافل
بر دل پرهوس پير و جوان مي خندم
گر تو بر سيم و زر و قدرت بازو نازي
من به کوتاهي عمر گذران مي خندم
شرح احوال خود امروز نگفتن بهتر
شادمانم که بر اين بار گران مي خندم
غم تنهائي خاني مخور اي دوست که من
پير و ديوانه شدم ، بر همگان مي خندم
خانبابا ميزراحي |
|
|
|
|
|
|
 |
s.m.s  پرچونه!!
تاريخ عضويت: يکشنبه 27 شهريور 1384 مجموع ارسالها: 889 اعتبار کسب شده: 1860 محل سکونت: سن: 22 جنسيت: مرد |
 |
دوشنبه 02 مهر 1386، ساعت 12:28 |
|
 |
9 ماه و 19 روز پيش |
|
#224
|
| |
در وصل هم ز عشق تو اي گل در آتشم
عاشق نميشوي که ببيني چه ميکشم
با عقل آب عشق به يک جو نميرود
بيچاره من که ساخته از آب و آتشم
ديشب سرم به بالش ناز وصال و باز
صبحست و سيل اشک به خون شسته بالشم
پروانه را شکايتي از جور شمع نيست
عمريست در هواي تو ميسوزم و خوشم
خلقم به روي زرد بخندند و باک نيست
شاهد شو اي شرار محبت که بيغشم
باور مکن که طعنهي طوفان روزگار
جز در هواي زلف تو دارد مشوشم
سروي شدم به دولت آزادگي که سر
با کس فرو نياورد اين طبع سرکشم
دارم چو شمع سر غمش بر سر زبان
لب ميگزد چو غنچهي خندان که خامشم
هر شب چو ماهتاب به بالين من بتاب
اي آفتاب دلکش و ماه پريوشم
لب بر لبم بنه بنوازش دمي چوني
تا بشنوي نواي غزلهاي دلکشم
ساز صبا به ناله شبي گفت شهريار
اين کار تست من همه جور تو ميکشم
|
|
_________________
من اگر که هستم ستاره ام کو در آسمانها
من گر اهل دردم نشانه ام کو به داستانها
|
|
|
|
|
 |
s.m.s  پرچونه!!
تاريخ عضويت: يکشنبه 27 شهريور 1384 مجموع ارسالها: 889 اعتبار کسب شده: 1860 محل سکونت: سن: 22 جنسيت: مرد |
 |
يکشنبه 08 مهر 1386، ساعت 17:36 |
|
 |
9 ماه و 12 روز پيش |
|
#225
|
| |
بسيار سالها به سر خاک ما رود
کاين آب چشمه آيد و باد صبا رود
اين پنج روزه مهلت ايام، آدمي
بر خاک ديگران به تکبر چرا رود؟
اي دوست بر جنازهي دشمن چو بگذري
شادي مکن که با تو همين ماجرا رود
دامن کشان که ميرود امروز بر زمين
فردا غبار کالبدش در هوا رود
خاکت در استخوان رود اي نفس شوخ چشم
مانند سرمهدان که درو توتيا رود
دنيا حريف سفله و معشوق بيوفاست
چون ميرود هر آينه بگذار تا رود
اينست حال تن که تو بيني به زير خاک
تا جان نازنين که برآيد کجا رود
بر سايبان حسن عمل اعتماد نيست
سعدي مگر به سايهي لطف خدا رود
يارب مگير بندهي مسکين و دست گير
کز تو کرم برآيد و بر ما خطا رود
|
|
_________________
من اگر که هستم ستاره ام کو در آسمانها
من گر اهل دردم نشانه ام کو به داستانها
اين پيغام تا به حال يک بار و توسط s.m.s در تاريخ دوشنبه 09 مهر 1386، ساعت 13:05 ويرايش شده است. |
|
|
|
|
 |
|
|