| نویسنده |
پیغام |
eastgirl  پرچونه!!
تاريخ عضويت: دوشنبه 25 دي 1385 مجموع ارسالها: 582 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: همانجايي که ماهي ها زندگي مي کنند! جنسيت: زن |
 |
چهارشنبه 30 خرداد 1386، ساعت 19:08 |
|
 |
1 سال و 5 ماه پيش |
|
#196
|
| |
|
عاشقت خواهم ماند بي آنکه بداني دوستت خواهم داشت بي آنکه بگويم درد دل خواهم گفت بي هيچ گماني گوش خواهم داد بي هيچ سخني در آغوشت خواهم گريست بي آنکه حس کني در تو ذوب خواهم شد بي هيچ حراراتي اينگونه شايد احساسم نميرد |
|
|
|
|
|
|
 |
eastgirl  پرچونه!!
تاريخ عضويت: دوشنبه 25 دي 1385 مجموع ارسالها: 582 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: همانجايي که ماهي ها زندگي مي کنند! جنسيت: زن |
 |
چهارشنبه 30 خرداد 1386، ساعت 19:13 |
|
 |
1 سال و 5 ماه پيش |
|
#197
|
| |
|
کاش مي ديدم چيست آنچه از کلام تو تا عمق وجودم جاريست! صداي قلب تو را ،پشت آن حصار بلند هميشه مي شنوم من در آن لحظه که صداي موسيقي احساس تو را مي شنوم برگ خشکيده ي ايمان را در پنجه باد رقص شيطاني خواهش را در آتش سبز! نور پنهاني بخشش را در چشمه ي مهر مي بينم..... کاش مي گفتي چيست آنچه از کلام تو ، تا عمق وجودم جاريست |
|
_________________ من براي سالها مي نويسم سالها بعد که چشمان تو عاشق مي شوند
افسوس که قصه مادربزرگ درست بود
هميشه يکي بود و يکي نبود...
|
|
|
|
|
 |
الف  سال صفري!
تاريخ عضويت: شنبه 26 خرداد 1386 مجموع ارسالها: 53 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: شيراز سن: 22 جنسيت: مرد |
 |
پنجشنبه 07 تير 1386، ساعت 11:43 |
|
 |
1 سال و 5 ماه پيش |
|
#198
|
| |
| مهربان... نوشته بود: |
دوش چه خوردهاي دلا راست بگو نهان مکن
چون خمشان بيگنه روي بر آسمان مکن
باده ي خاص خوردهاي نقل خلاص خوردهاي
بوي شراب مي زند خربزه در دهان مکن
....
مولانا |
اين شعرو مولانا در وصف شمس تبريزي هنگامي که شمس شراب خورده بود و مست بود ميگويد .. |
|
_________________ اي پادشه خوبان داد از غم تنهايي******دل بي تو به جان آمد وقت است که باز آيي
اي درد توام درمان در بستر ناکامي*****وي ياد توام مونس در گوشه تنهايي
|
|
|
|
|
 |
مسافر کوير  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: شنبه 23 خرداد 1383 مجموع ارسالها: 1892 اعتبار کسب شده: 4886 محل سکونت: خودمم نميدونم! جنسيت: مرد |
 |
پنجشنبه 07 تير 1386، ساعت 19:52 |
|
 |
1 سال و 5 ماه پيش |
|
#199
|
| |
من اگر نظر حرامست بسي گناه دارم-----------------چه کنم نميتوانم که نظر نگاه دارم
ستم از کسيست بر من که ضرورتست بردن-------- نه قرار زخم خوردن نه مجال آه دارم
نه فراغت نشستن نه شکيب رخت بستن----------- نه مقام ايستادن نه گريزگاه دارم
ن نه اگر همينشينم نظري کند به رحمت-----------نه اگر همي گريزم دگري پناه دارم
بسم از قبول عامي و صلاح نيک نامي--------------چو به ترک سر بگفتم چه غم از کلاه دارم
تن من فداي جانت سر بنده و آستانت --------------چه مرا به از گدايي چو تو پادشاه دارم
چو تو را بدين شگرفي قدم صلاح باشد ------------- نه مروتست اگر من نظر تباه دارم
چه شبست يا رب امشب که ستارهاي برآمد--------که دگر نه عشق خورشيد و نه مهر ماه دارم
مکنيد دردمندان گله از شب جدايي------------------که من اين صباح روشن ز شب سياه دارم
که نه روي خوب ديدن گنهست پيش سعدي ---------تو گمان نيک بردي که من اين گناه دارم
سعدي |
|
_________________ نه بسته ام به کس دل, نه بسته کس به من دل
چو تخته پاره بر موج , رها, رها, رها من!
|
|
|
|
|
 |
اکتيو  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: سهشنبه 20 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 1148 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: اهواز جنسيت: مرد |
 |
شنبه 09 تير 1386، ساعت 23:50 |
|
 |
1 سال و 5 ماه پيش |
|
#200
|
| |
| مسافر کوير نوشته بود: |
من اگر نظر حرامست، بسي گناه دارم-----------------چه کنم نميتوانم که نظر نگاه دارم
ستم از کسيست بر من که ضرورتست بردن-------- نه قرار زخم خوردن نه مجال آه دارم
نه فراغت نشستن نه شکيب رخت بستن----------- نه مقام ايستادن نه گريزگاه دارم
ن نه اگر همينشينم، نظري کند به رحمت-----------نه اگر همي گريزم، دگري پناه دارم
بسم از قبول عامي و صلاح نيک نامي--------------چو به ترک سر بگفتم، چه غم از کلاه دارم
تن من فداي جانت، سر بنده و آستانت --------------چه مرا به از گدايي، چو تو پادشاه دارم
چو تو را بدين شگرفي، قدم صلاح باشد ------------- نه مروتست اگر من نظر تباه دارم
چه شبست يا رب امشب که ستارهاي برآمد--------که دگر نه عشق خورشيد و نه مهر ماه دارم
مکنيد دردمندان گله از شب جدايي------------------که من اين صباح روشن ز شب سياه دارم
که نه روي خوب ديدن گنهست پيش سعدي ---------تو گمان نيک بردي که من اين گناه دارم
سعدي |
دو تا حرف اضافي بود. يه کم کاما هم اضافه کردم. |
|
_________________ علي يارت
|
|
|
|
|
 |
مسافر کوير  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: شنبه 23 خرداد 1383 مجموع ارسالها: 1892 اعتبار کسب شده: 4886 محل سکونت: خودمم نميدونم! جنسيت: مرد |
 |
يکشنبه 10 تير 1386، ساعت 5:22 |
|
 |
1 سال و 5 ماه پيش |
|
#201
|
| |
اکتيو جان از ويرايشت ممنون.
اين هم يک غزل که نام شاعرش رو نميدونم:
چشم مخصوص تماشاست اگر بگذارند
و تماشاي تو زيباست اگر بگذارند
من از اظهار نظرهاي دلم فهميدم
عشق هم صاحب فتواست اگر بگذارند
مرغ پر سوخته را روي زمين ياد کنيد
وه که پرواز چه زيباست اگر بگذارند
دل سرگشته ي من , اين همه بيهوده نگرد
خانه ي دوست همين جاست اگر بگذارند
سند عقل مشاع است همه ميدانند
عشق اما فقط از ماست اگر بگذارند
حرمت سوخته دل را زدل سوخته پرس
که در آن ناله و غوغا ست اگر بگذارند
غضب آلوده نگاهم نکنيد اي مردم
دل من مال شماهاست اگر بگذارند |
|
_________________ نه بسته ام به کس دل, نه بسته کس به من دل
چو تخته پاره بر موج , رها, رها, رها من!
|
|
|
|
|
 |
s.m.s  پرچونه!!
تاريخ عضويت: يکشنبه 27 شهريور 1384 مجموع ارسالها: 895 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: سن: 23 جنسيت: مرد |
 |
يکشنبه 10 تير 1386، ساعت 17:33 |
|
 |
1 سال و 5 ماه پيش |
|
#202
|
| |
|
|
|
|
 |
s.m.s  پرچونه!!
تاريخ عضويت: يکشنبه 27 شهريور 1384 مجموع ارسالها: 895 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: سن: 23 جنسيت: مرد |
 |
يکشنبه 10 تير 1386، ساعت 18:21 |
|
 |
1 سال و 5 ماه پيش |
|
#203
|
| |
آمدي وه که چه مشتاق و پريشان بودم
تا برفتي ز برم صورت بيجان بودم
نه فراموشيم از ذکر تو خاموش نشاند
که در انديشه اوصاف تو حيران بودم
بي تو در دامن گلزار نخفتم يک شب
که نه در باديه خار مغيلان بودم
زنده ميکرد مرا دم به دم اميد وصال
ور نه دور از نظرت کشته هجران بودم
به تولاي تو در آتش محنت چو خليل
گوييا در چمن لاله و ريحان بودم
تا مگر يک نفسم بوي تو آرد دم صبح
همه شب منتظر مرغ سحرخوان بودم
سعدي از جور فراقت همه روز اين ميگفت
عهد بشکستي و من بر سر پيمان بودم |
|
_________________
من اگر که هستم ستاره ام کو در آسمانها
من گر اهل دردم نشانه ام کو به داستانها
اين پيغام تا به حال يک بار و توسط s.m.s در تاريخ سهشنبه 12 تير 1386، ساعت 16:56 ويرايش شده است. |
|
|
|
|
 |
اکتيو  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: سهشنبه 20 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 1148 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: اهواز جنسيت: مرد |
 |
يکشنبه 10 تير 1386، ساعت 18:50 |
|
 |
1 سال و 5 ماه پيش |
|
#204
|
| |
همه عمر برندارم سر از اين خمار مستي
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستي
تو نه مثل آفتابي که حضور و غيبت افتد
دگران روند و آيند و تو همچنان که هستي
چه حکايت از فراقت که نداشتم وليکن
تو چو روي باز کردي، در ماجرا ببستي
نظري به دوستان کن که هزار بار از آن به
که تحيتي نويسي و هديتي فرستي
دل دردمند ما را که اسير تست يارا
به وصال مرهمي نه، چو به انتظار خستي
نه عجب که قلب دشمن شکني به روز هيجا
تو که قلب دوستان را به مفارقت شکستي
برو، اي فقيه دانا، به خداي بخش ما را
تو و زهد و پارسايي، من و عاشقي و مستي
دل هوشمند بايد که به دلبري سپاري
که چو قبله ايت باشد، به از آن که خودپرستي
چو زمام بخت و دولت نه به دست جهد باشد
چه کنند؟ اگر زبوني نکنند و زيردستي
گله از فراق ياران و جفاي روزگاران
نه طريق توست سعدي، کم خويش گير و رستي |
|
_________________ علي يارت
|
|
|
|
|
 |
s.m.s  پرچونه!!
تاريخ عضويت: يکشنبه 27 شهريور 1384 مجموع ارسالها: 895 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: سن: 23 جنسيت: مرد |
 |
سهشنبه 12 تير 1386، ساعت 16:56 |
|
 |
1 سال و 5 ماه پيش |
|
#205
|
| |
اين غزل يه جورايي ادامه غزل قبلي هست که نوشته بودم.واقعا يکي از شاهکارهاي سعدي همين دور برگردونهاي عاليه!!
عهد بشکستي و من بر سر پيمان بودم
شاکر نعمت و پرورده احسان بودم
چه کند بنده که بر جور تحمل نکند
بار بر گردن و سر بر خط فرمان بودم
خار عشقت نه چنان پاي نشاط آبله کرد
که سر سبزه و پرواي گلستان بودم
روز هجرانت بدانستم قدر شب وصل
عجب ار قدر نبود آن شب و نادان بودم
گر به عقبي درم از حاصل دنيا پرسند
گويم آن روز که در صحبت جانان بودم
که پسندد که فراموش کني عهد قديم
به وصالت که نه مستوجب هجران بودم
خرم آن روز که بازآيي و سعدي گويد
آمدي وه که چه مشتاق و پريشان بودم |
|
_________________
من اگر که هستم ستاره ام کو در آسمانها
من گر اهل دردم نشانه ام کو به داستانها
|
|
|
|
|
 |
s.m.s  پرچونه!!
تاريخ عضويت: يکشنبه 27 شهريور 1384 مجموع ارسالها: 895 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: سن: 23 جنسيت: مرد |
 |
سهشنبه 12 تير 1386، ساعت 17:19 |
|
 |
1 سال و 5 ماه پيش |
|
#206
|
| |
من نه آن رندم که ترک شاهد و ساغر کنم
محتسب داند که من اين کارها کمتر کنم
من که عيب توبه کاران کرده باشم بارها
توبه از مي وقت گل ديوانه باشم گر کنم
عشق دردانهست و من غواص و دريا ميکده
سر فروبردم در آن جا تا کجا سر برکنم
لاله ساغرگير و نرگس مست و بر ما نام فسق
داوري دارم بسي يا رب که را داور کنم
بازکش يک دم عنان اي ترک شهرآشوب من
تا ز اشک و چهره راهت پرزر و گوهر کنم
من که از ياقوت و لعل اشک دارم گنجها
کي نظر در فيض خورشيد بلنداختر کنم
چون صبا مجموعه گل را به آب لطف شست
کجدلم خوان گر نظر بر صفحه دفتر کنم
عهد و پيمان فلک را نيست چندان اعتبار
عهد با پيمانه بندم شرط با ساغر کنم
من که دارم در گدايي گنج سلطاني به دست
کي طمع در گردش گردون دون پرور کنم
گر چه گردآلود فقرم شرم باد از همتم
گر به آب چشمه خورشيد دامن تر کنم
عاشقان را گر در آتش ميپسندد لطف دوست
تنگ چشمم گر نظر در چشمه کوثر کنم
دوش لعلش عشوهاي ميداد حافظ را ولي
من نه آنم کز وي اين افسانهها باور کنم
|
|
_________________
من اگر که هستم ستاره ام کو در آسمانها
من گر اهل دردم نشانه ام کو به داستانها
|
|
|
|
|
 |
eastgirl  پرچونه!!
تاريخ عضويت: دوشنبه 25 دي 1385 مجموع ارسالها: 582 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: همانجايي که ماهي ها زندگي مي کنند! جنسيت: زن |
 |
پنجشنبه 14 تير 1386، ساعت 12:32 |
|
 |
1 سال و 5 ماه پيش |
|
#207
|
| |
|
عشق با روح شقايق زيباست عشق با حسرت عاشق زيباست عشق با نبض دقايق زيباست عشق با زهر حقايق زيباست عشق با در حسرت ديدار تو ماندن زيباست |
|
|
|
|
|
|
 |
eastgirl  پرچونه!!
تاريخ عضويت: دوشنبه 25 دي 1385 مجموع ارسالها: 582 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: همانجايي که ماهي ها زندگي مي کنند! جنسيت: زن |
 |
پنجشنبه 14 تير 1386، ساعت 12:33 |
|
 |
1 سال و 5 ماه پيش |
|
#208
|
| |
|
عميق ترين درد در زندگي مردن نيست ، بلکه گذاشتن سدي در برابر روديست که از چشمانت جاريست. عميق ترين درد در زندگي مردن نيست ، بلکه پنهان کردن قلبي ست که به اسفناک ترين حالت شکسته شده |
|
|
|
|
|
|
 |
majidjon13  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: شنبه 19 آذر 1384 مجموع ارسالها: 2181 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: پرشيا جنسيت: مرد |
 |
پنجشنبه 14 تير 1386، ساعت 13:15 |
|
 |
1 سال و 5 ماه پيش |
|
#209
|
| |
بي گمان هر زبان پرده دل است
چو بجنبد پرده سر ها واصل است
پرده کوچک چو يک شرحه کباب
مي بپوشد صورت صد افتاب
گر بيان نطق کاذب نيز هست
ليک بوي از کذب و صدقش حاصل است
ان نسيمي که بيايد از چمن
هست پيدا از سموم گولخن
بوي صدق و بوي کذب گول گير
هست پيدا در نفس چو مشک و سير
گر نداني يار را از ده دله
از مشام فاسد خود کن گله
بانگ هيزان وشجاعان دلير
هست پيدا چون فن روباه و شير
يا زبان همچو سر ديگ است راست
چون بجنبد تو بداني چه اباست
از بخار ان بداند تيز هش
ديگ شيرني ز سکباج ترش
دست بر ديگ چون ز فتي
وقت بخريدن بديد اشکسته را
مولانا |
|
|
|
|
|
|
 |
اکتيو  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: سهشنبه 20 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 1148 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: اهواز جنسيت: مرد |
 |
جمعه 15 تير 1386، ساعت 21:17 |
|
 |
1 سال و 5 ماه پيش |
|
#210
|
| |
نيما غم دل گو که غريبانه بگرييم
سر پيش هم آريم و دو ديوانه بگرييم
من از دل اين غار و تو از قلهي آن قاف
از دل بهم افتيم و به جانانه بگرييم
دوديست در اين خانه که کوريم ز ديدن
چشمي به کف آريم و به اين خانه بگرييم
آخر نه چراغيم که خنديم به ايوان
شمعيم که در گوشهي کاشانه بگرييم
من نيز چو تو شاعر افسانهي خويشم
بازآ به هم اي شاعر افسانه بگرييم
از جوش و خروش خم وخمخانه خبر نيست
با جوش و خروش خم و خمخانه بگرييم
با وحشت ديوانه بخنديم و نهاني
در فاجعهي حکمت فرزانه بگرييم
با چشم صدف خيز که بر گردن ايام
خرمهره ببينيم و به دردانه بگرييم
بلبل که نبوديم بخوانيم به گلزار
جغدي شده شبگير به ويرانه بگرييم
پروانه نبوديم در اين مشعله، باري
شمعي شده در ماتم پروانه بگرييم
بيگانه کند در غم ما خنده، ولي ما
با چشم خودي در غم بيگانه بگرييم
بگذار به هذيان تو طفلانه بگرييم
ما هم به تب طفل طبيبانه بگرييم |
|
_________________ علي يارت
|
|
|
|
|
 |
|
|