| نویسنده |
پیغام |
غريب آشنا  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 5521 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: شيراز سن: 25 جنسيت: مرد |
 |
شنبه 08 آذر 1382، ساعت 17:48 |
|
 |
5 سال پيش |
|
#16
|
| |
مي گن يکي از بزرگان اين غزل حافظ رو مي خونده و بلند بلند گريه مي کرده. آيا ما واقعاً معني شعرها و مطالبي رو که مي خونيم، درک مي کنيم؟
زآن يار دلنوازم شکري است با شکايت
گر نکته دان عشقي بشنو تو اين حکايت
بي مزد بود و منت هر خدمتي که کردم
يا رب مباد کس را مخدوم بي عنايت
رندان تشنه لب را آبي نميدهد کس
گويي ولي شناسان رفتند از اين ولايت
در زلف چون کمندش اي دل مپيچ کانجا
سرها بريده بيني بي جرم و بي جنايت
چشمت به غمزه ما را خون خورد و مي پسندي
جانا روا نباشد خونريز را حمايت
در اين شب سياهم گم گشت راه مقصود
از گوشه اي برون آي اي کوکب هدايت
از هر طرف که رفتم جز وحشتم نيافزود
زنهار از اين بيابان وين راه بي نهايت
اي آفتاب خوبان ميجوشد اندرونم
يک ساعتم بگنجان در سايه عنايت
اين راه را نهايت صورت کجا توان بست
کش صد هزار منزل بيش است در بدايت
هر چند بردي آبم روي از درت نتابم
جور از حبيب خوشتر کز مدعي رعايت
عشقت رسد به فرياد گر خود بسان حافظ
قرآن ز بر بخواني در چهارده روايت |
|
|
|
|
|
|
 |
اهورا  داره راه ميفته!
تاريخ عضويت: سهشنبه 13 آبان 1382 مجموع ارسالها: 480 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: تهران جنسيت: نامشخص |
 |
شنبه 08 آذر 1382، ساعت 18:12 |
|
 |
5 سال پيش |
|
#17
|
| |
اين شعر را بعضي از اهالي ذوق و عرفان مربوط مي کنند(ميدانند) به امام حسين(ع).خصوصا اين چند بيت را :
بي مزد بود و منت هر خدمتي که کردم
يا رب مباد کس را مخدوم بي عنايت
رندان تشنه لب را آبي نميدهد کس
گويي ولي شناسان رفتند از اين ولايت
در زلف چون کمندش اي دل مپيچ کانجا
سرها بريده بيني بي جرم و بي جنايت
دوست داشتم بيشتر بنويسم ولي فردا امتحان دارم! |
|
|
|
|
|
|
 |
مسافر  بزنم به تخته!
تاريخ عضويت: دوشنبه 12 آبان 1382 مجموع ارسالها: 101 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: شيراز جنسيت: نامشخص |
 |
دوشنبه 08 دي 1382، ساعت 16:03 |
|
 |
4 سال و 11 ماه پيش |
|
#18
|
| |
من از نهايت شب حرف مي زنم
من از نهايت تاريکي
و از نهايت شب حرف مي زنم
اگر به خانه ي من آمدي ، براي من اي مهربان چراغ بياور
و يک دريچه که از آن
به ازدحام کوچه ي خوشبخت بنگرم.
فروغ فرخزاد |
|
_________________ من از انسان سخن گفتم --- من از عاشق شدن گفتم
به من رندانه خنديدند --- مرا هرگز نفهميدند
|
|
|
|
|
 |
غريب آشنا  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 5521 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: شيراز سن: 25 جنسيت: مرد |
 |
پنجشنبه 18 دي 1382، ساعت 9:36 |
|
 |
4 سال و 11 ماه پيش |
|
#19
|
| |
زمستان، اثر ماندگار مهدي اخوان ثالث
زمستان
سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
سرها در گريبان است
کسي سر بر نيارد کرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را
نگه جز پيش پا را ديد، نتواند
که ره تاريک و لغزان است
وگر دست محبت سوي کسي يازي
به اکراه آورد دست از بغل بيرون
که سرما سخت سوزان است
نفس، کز گرمگاه سينه مي آيد برون، ابري شود تاريک
چو ديوار ايستد در پيش چشمانت
نفس کاينست، پس ديگر چه داري چشم
ز چشم دوستان دور يا نزديک؟
مسيحاي جوانمرد من! اي ترساي پير پيرهن چرکين!
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آي
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوي، در بگشاي
منم من، ميهمان هر شبت، لولي وش مغموم
منم من، سنگ تيپاخورده ي رنجور
منم، دشنام پست آفرينش، نغمه ي ناجور
نه از رومم، نه از زنگم، همان بيرنگ بيرنگم
بيا بگشاي در، بگشاي، دلتنگم
حريفا! ميزبانا! ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج مي لرزد
تگرگي نيست، مرگي نيست
صدايي گر شنيدي، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را کنار جام بگذارم
چه مي گويي که بيگه شد، سحر شد، بامداد آمد؟
فريبت مي دهد، بر آسمان اين سرخي بعد از سحرگه نيست
حريفا! گوش سرما برده است، اين يادگار سيلي سرد زمستان است
و قنديل سپهر تنگ ميدان، مرده يا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توي مرگ اندود، پنهان است
حريفا! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز يکسان است
سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
هوا دلگير، درها بسته، سرها در گريبان، دستها پنهان
نفسها ابر، دلها خسته و غمگين
درختان اسکلتهاي بلور آجين
زمين دلمرده، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است
مهدي اخوان ثالث (م. اميد) |
|
|
|
|
|
|
 |
اهورا  داره راه ميفته!
تاريخ عضويت: سهشنبه 13 آبان 1382 مجموع ارسالها: 480 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: تهران جنسيت: نامشخص |
 |
جمعه 26 دي 1382، ساعت 10:01 |
|
 |
4 سال و 10 ماه پيش |
|
#20
|
| |
مناجات خواجه عبد الله انصاري
الهي اگر کسي تو را به طلب يافت من خود طلب از تو يافتم ، اگر کسي تو را به جستن يافت من به گريختن يافتم .
خداوندا چون وجود تو پيش از طلب و طالب است طالب از آن جهت در طلب است که بيقراري بر او غالب است ، عجب آنست که يافت نقد شد و طلب بر نخاست ، حق ديده ورشد و پرده عزت بجاست .
الهي چه شود که دلم را بگشائي و از خود مرهمي بر جانم نهي ، من سود چون جويم که دو دستم از مايه تهي ، نگر که به فضل خود افکني مرا در روز بهي.
الهي نسيمي از باغ دوستي دميد دل را فدا کرديم ، بوئي از خزينه دوستي يافتيم ، به پادشاهي بر سر عالم ندا کرديم ، برقي از مشرق حقيقت تافت آب گل کم انگاشتيم .
الها بر شادي که بي تو است اندوه است ، هر منزلي که نه در راه تو است زندان است ، هر دل که نه در طلب تو است ويران است يک نفس با تو به دو گيتي ارزان است ،يک ديدار از تو به هزار جان رايگان است .
تا دلم فتنه بر جمال تو شد
بنده حسن ذوالجلال تو شد
الهي چه زيباست ايام دوستان تو با تو و چه نيکو است معاملت ايشان در آرزوي ديدار تو ، چه خوش گفت و گوي ايشان در راه جست و جوي تو .
الهي آن ديده که تو را ديد به ديدن حز تو کي پردازد و آن جان که با تو صحبت يافت با آب و خاک چند سازد ؟
الهي آب عنايت تو به سنگ رسيد ، سنگ بار گرفت ، از سنگ ميوه رست ،ميوه طعم و مزه گرفت .
پروردگارا ياد تو دل را زنده کرد و تخم مهر افکند ، درخت شادي رويانيد و ميوه آزادي داد.
الهي پهناي عزت تو جاي اشارت نگذاشت و قدم وحدانيت تو راه اضافت بر داشت تا رهي گم کرد آنچه در دست داشت و نا چيز شد هر چه مي پنداشت .
الهي مشرب مي شناسم اما واخوردن نمي يارم ، دل تشنه و در آرزوي قطره اي ميزارم سقايه مرا سيراب نکند ، من در طلب دريا در يابم ، بر هزار چشمه گذر کردم تا که دريا دريابم ، در آتش عشق غريقي ديدي ؟ من چنانم ، در دريا تشنه اي ديدي؟ من آنم ، راست به حيرت زده اي مانم که در بيابانم ، فريادم رس که از بلائي به فغانم.
الهي غريب تو را غربت وطن است ، کي هرگز به خانه رسد کسي که غربت او را وطن است.
الهي مشتاق کشته دوستي و کشته دوست ديدار تو را کفن است ، الهي چه خوش روزگاري است روزگار دوستان تو با تو چه خوش بازاري است بازار عارفان در کار تو ، چه آتشين است نفسهاي ايشان درياد تو ، چه خوش دردي است درد مشتاقان در سوز شوق و مهر تو ، چه زيباست گفت و گوي ايشان در نام و نشان تو.
با صنع تو هر مورچه رازي دارد
با شوق تو هر سوخته سازي دارد
اي خالق ذوالجلال نوميد مکن
آن را که به درگهت نيازي دارد
http://eimenrahimi.persianblog.com/ |
|
_________________ روزی تو خواهی آمد از كوچه های باران
تا از دلـــــــم بشویی غمهای روزگـــــاران
|
|
|
|
|
 |
غريب آشنا  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 5521 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: شيراز سن: 25 جنسيت: مرد |
 |
چهارشنبه 01 بهمن 1382، ساعت 12:38 |
|
 |
4 سال و 10 ماه پيش |
|
#21
|
| |
تو را من چشم در راهم
شباهنگام که مي گيرند در شاخ تلاجن، سايه ها رنگ سياهي
وز آن دل خستگانت راست اندوهي فراهم
تو را من چشم در راهم
شباهنگام، در آن دم که بر جا، دره ها چون مرده ماران خفتگانند
در آن نوبت که بندد دست نيلوفر به پاي سرو کوهي دام
گرم يادآوري يا نه،
من از يادت نميکاهم
تو را من چشم در راهم ...
فريدون مشيري |
|
|
|
|
|
|
 |
aram  بزنم به تخته!
تاريخ عضويت: شنبه 18 مرداد 1382 مجموع ارسالها: 111 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: جنسيت: نامشخص |
 |
شنبه 11 بهمن 1382، ساعت 10:04 |
|
 |
4 سال و 10 ماه پيش |
|
#22
|
| |
شعراي هيچ شاعر نوپردازي مثل شعراي شاملو منو ارضا نمي کنه .اين شاعر بزرگ اين قدر کلمات رو زيبا در کنار هم قرار داده و در
انتخاب کلمات اينقدر وسواس به خرج داده و ظرافت به کار برده که اگر بخواي جاي کلمه اي از کلمات شعرش
را با کلمه ديگر عوض کني نميتوني.يا لا اقل کار خيلي سختيه.قبلا چند شعر از اونو توي تالار نوشتم .اينم
يه شعر ديگه از اين شاعر بزرگ.
آه اگر آزادي سرودي مي خواند
کوچک
هم چون گلو گاهِ پرنده اي ،
هيچ کجا ديواري فرو ريخته بر جاي نمي ماند .
ساليانِ بسيار نمي بايست
دريافتن را
که هر ويرانه نشاني از غيابِ انساني ست
که حظورِ انسان
آباداني ست.
همچون زخمي
همه عمر
خونابه چکنده
همچون زخمي
همه عمر
به دردي خشک تپنده ،
به نعره اي
چشم بر جهان گشوده
به نفرتي
از خود شونده،-
غيابِ بزرگ چنين بود
سر گذشتِ ويرانه چنين بود.
آه اگر آزادي سرودي مي خواند
کوچک
کوچک تر حتي
از گلوگاهِ يکي پرنده! |
|
_________________ بگردان ساقيا آن جام ديگر
بده جان مرا آرام ديگر
خلاصم ده خلاصم ده خلاصي
که سخت افتاده ام در دام ديگر
|
|
|
|
|
 |
aram  بزنم به تخته!
تاريخ عضويت: شنبه 18 مرداد 1382 مجموع ارسالها: 111 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: جنسيت: نامشخص |
 |
شنبه 11 بهمن 1382، ساعت 15:02 |
|
 |
4 سال و 10 ماه پيش |
|
#23
|
| |
چشمان تو شب چراغ سياه من بود ،
مرثيه دردناک من بود
مرثيه دردناک و وحشت تدفين زنده به گوري که منم...
هزاران پوزه سرد ياس ، در خواب آغاز نشده به انجام رسيده يِ
من ، در روياي ماران يک چشمِ جهنمي فرياد کشيده اند.
و تو نگاه و انحناهاي اثيريِ پيکرت را همراه بردي
و در جامه شعله ورِ آتشِ خويش ، خاموش و پر صلابت و سنگين
بر جادۀ توفان زده اي گذشتي که پيکر رسواي من با هزاران
گل ميخِ نگاه هايِ کاوش کار ، بر دروازه هايِ عظيمش آويخته
بود...
بگذار سنگينيِ امواجِ ديرگذرِ دريايِ شب چراغيِ خاطرۀ تو
را در کوفتگيِ روحِ خود احساس کنم.
بگذار آتش کدۀ بزرگِ خاموشيِ بي ايمانِ تو مرا در حريقِ
فريادهايم خاکستر کند.
خار بوتۀ کنارِ کويرِ جُست و جو باش
تا سايۀ من ، زخم دار و خون آلود
به هزاران تيغِ نگاهِ آفتاب وارِ تو آويزد...
در دهليزِ طولانيِ بي نشان
هزاران غريوِ وحشت بر خاست
هزان دريچۀ گم نام بر هم کوفت
هزاران درِ راز گشاده شد
و جادويِ نگاهِ تو ، گل زرد شعله را از تارک شمع نيم سوخته ربود...
هزاران غريوِ وحشت در تالابِ سکوت رسوب کرد
هزاران دريچۀ گم نام از هم گشود ، و نفسِ تاريکِ شب از هزاران
دهان بر رگِ طولانيِ دهليز دويد
هزاران درِ راز بسته شد ، تا من با الماسِ غريوي جگرم را بخراشم و
در پسِ درهايِ بستۀ رازي عبوس به استخوان هايِ نوميدي
مبدل شوم.
در انتهايِ اندوه ناکِ دهليزِ بي منفذ ، چشمانِ تو شب چراغِ تاريکِ من
است.
هزاران قفلِ پولادِ راز بر درهايِ بستۀ سنگين ميانِ ما به سانِ مارانِ
جادوئي نفس مي زنند.
گل هايِ طلسمِ جادوگرِ رنجِ من از چاه هايِ سرزمينِ تو مي نوشد ،
مي شکفد، و من انگرِ بي تکانِ نو ميديِ خويشم.
من خشکيده ام من نگاه مي کنم من درد مي کشم من نفس مي زنم من
فرياد بر مي آورم :
-چشمانِ تو شب چراغِ سياهِ من بود.
مرثيۀ دردناکِ من بود چشمانِ تو.
مرثيۀ دردناک و وحشتِ تدفينِ زنده به گوري که منم ، من... |
|
_________________ بگردان ساقيا آن جام ديگر
بده جان مرا آرام ديگر
خلاصم ده خلاصم ده خلاصي
که سخت افتاده ام در دام ديگر
|
|
|
|
|
 |
پسر شجاع  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: چهارشنبه 03 دي 1382 مجموع ارسالها: 1454 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: کارتون خوابيم سن: 25 جنسيت: مرد |
 |
پنجشنبه 16 بهمن 1382، ساعت 19:45 |
|
 |
4 سال و 10 ماه پيش |
|
#24
|
| |
| غريب آشنا نوشته بود: |
تو را من چشم در راهم
شباهنگام که مي گيرند در شاخ تلاجن، سايه ها رنگ سياهي
وز آن دل خستگانت راست اندوهي فراهم
تو را من چشم در راهم
شباهنگام، در آن دم که بر جا، دره ها چون مرده ماران خفتگانند
در آن نوبت که بندد دست نيلوفر به پاي سرو کوهي دام
گرم يادآوري يا نه،
من از يادت نميکاهم
تو را من چشم در راهم ...
فريدون مشيري |
آقا من فکر مي کنم اين شعر نيما يوشيج باشه |
|
_________________ رابرت دنيرو:
بر اساس يک نظرسنجي تازه زنان ميگويند راحتتر هستند که جلوي مردها لخت بشوند تا جلوي زنها. آنها ميگويند که زنها خيلي با قضاوت نگاه ميکنند اما مردها فقط ممنون هستند.
|
|
|
|
|
 |
mhaji  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 3421 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: Montreal جنسيت: مرد |
 |
جمعه 17 بهمن 1382، ساعت 0:14 |
|
 |
4 سال و 10 ماه پيش |
|
#25
|
| |
| پسر شجاع نوشته بود: |
| غريب آشنا نوشته بود: |
...
گرم يادآوري يا نه،
من از يادت نميکاهم
تو را من چشم در راهم ...[/color]
فريدون مشيري |
آقا من فکر مي کنم اين شعر نيما يوشيج باشه |
من مطمئنم که اين شعر از نيما هست. همون طور که مطمئنم الان يازده شبه و وقت خواب |
|
_________________ گنجشک ها خوبند
گنجشک ها نازند
بر دامنم آنها
در حال پروازند...
|
|
|
|
|
 |
غريب آشنا  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 5521 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: شيراز سن: 25 جنسيت: مرد |
 |
جمعه 17 بهمن 1382، ساعت 0:40 |
|
 |
4 سال و 10 ماه پيش |
|
#26
|
| |
| mhaji نوشته بود: |
| پسر شجاع نوشته بود: |
| غريب آشنا نوشته بود: |
...
گرم يادآوري يا نه،
من از يادت نميکاهم
تو را من چشم در راهم ...[/color]
فريدون مشيري |
آقا من فکر مي کنم اين شعر نيما يوشيج باشه |
من مطمئنم که اين شعر از نيما هست. همون طور که مطمئنم الان يازده شبه و وقت خواب  |
درسته. سعر از نيما هست. من اشتباه نوشتم. ببخشين. |
|
_________________ "گـر چـه افتـاد ز زلـفـش گـرهـي در کـارم - - - - - - - - - - همچنان چشم گشاد از کرمش مي دارم
پاسبان حرم دل شده ام شب همه شب - - - - - - - - - - تـا در ايـن پـرده جـز انـديـشـه او نـگـذارم"
|
|
|
|
|
 |
wp.ark  داره راه ميفته!
تاريخ عضويت: شنبه 05 مهر 1382 مجموع ارسالها: 431 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: آن طرف تر از عشق جنسيت: نامشخص |
 |
يکشنبه 19 بهمن 1382، ساعت 17:03 |
|
 |
4 سال و 10 ماه پيش |
|
#27
|
| |
| غريب آشنا نوشته بود: |
| mhaji نوشته بود: |
| پسر شجاع نوشته بود: |
| غريب آشنا نوشته بود: |
...
گرم يادآوري يا نه،
من از يادت نميکاهم
تو را من چشم در راهم ...[/color]
فريدون مشيري |
آقا من فکر مي کنم اين شعر نيما يوشيج باشه |
من مطمئنم که اين شعر از نيما هست. همون طور که مطمئنم الان يازده شبه و وقت خواب  |
درسته. سعر از نيما هست. من اشتباه نوشتم. ببخشين. |
بازم که اشتباه نوشتي اين بار شعر رو. |
_________________ بر سر در معبد علم نام مذهب را نگاشته اند.
آلبرت آينشتاين
wp.ark
|
|
|
|
|
 |
wp.ark  داره راه ميفته!
تاريخ عضويت: شنبه 05 مهر 1382 مجموع ارسالها: 431 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: آن طرف تر از عشق جنسيت: نامشخص |
 |
يکشنبه 19 بهمن 1382، ساعت 17:16 |
|
 |
4 سال و 10 ماه پيش |
|
#28
|
| |
| غريب آشنا نوشته بود: |
به جراُت اين شعر زيباي "فريدون مشيري" از بزرگترين شاهکارهاي ادبيات معاصر است:
همه مي پرسند:
چيست در زمزمه مبهم آب؟
چيست در همهمه دلکش برگ؟
چيست در بازي آن ابر سپيد، روي اين آبي آرام بلند
که ترا مي برد اين گونه به ژرفاي خيال؟
چيست در خلوت خاموش کبوترها؟
چيست در کوشش بي حاصل موج؟
چيست در خنده جام
که تو چندين ساعت، مات و مبهوت به آن مي نگري؟
نه به ابر، نه به آب، نه به برگ،
نه به اين آبي آرام بلند،
نه به اين آتش سوزنده که لغزيده به جام،
نه به اين خلوت خاموش کبوترها،
من به اين جمله نمي انديشم.
من مناجات درختان را هنگام سحر،
رقص عطر گل يخ را با باد،
نفس پاک شقايق را در سينه کوه،
صحبت چلچله ها را با صبح،
نبض پاينده هستي را در گندم زار،
گردش رنگ و طراوت را در گونه گل،
همه را مي شنوم؛ مي بينم.
من به اين جمله نمي انديشم.
به تو مي انديشم.
اي سرپا همه خوبي!
تک و تنها به تو مي انديشم.
همه وقت، همه جا،
من به هر حال که باشم به تو مي انديشم.
تو بدان اين را، تنها تو بدان.
تو بيا؛
تو بمان با من، تنها تو بمان.
جاي مهتاب به تاريکي شبها تو بتاب.
من فداي تو، به جاي همه گلها تو بخند.
اينک اين من که به پاي تو در افتادم باز؛
ريسماني کن از آن موي دراز؛
تو بگير؛ تو ببند؛ تو بخواه.
پاسخ چلچله ها را تو بگو.
قصه ابر هوا را تو بخوان.
تو بمان با من، تنها تو بمان.
در دل ساغر هستي تو بجوش.
من همين يک نفس از جرعه جانم باقيست؛
آخرين جرعه اين جام تهي را تو بنوش.
فريدون مشيري |
من هم با نظر غريب آشنا کاملا موافقم اما تنها به خاطر گفتن اين اين نقل قول را نفرستادم
بلکه براي اين که اين شاهکار وقتي کسي باز ديد ميکند دوبار قابل رويت باشد
بايد بگويم من باشروع از آغاز به ترتيب همه شعر ها را خواندم و هر چه که پايين تر آمدم شور بيشتري به من دست ميداد از همه تشکر مي کنم. |
_________________ بر سر در معبد علم نام مذهب را نگاشته اند.
آلبرت آينشتاين
wp.ark
|
|
|
|
|
 |
mhaji  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 3421 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: Montreal جنسيت: مرد |
 |
دوشنبه 27 بهمن 1382، ساعت 21:06 |
|
 |
4 سال و 9 ماه پيش |
|
#29
|
| |
حسرتيه – نادر ابراهيمي
اگر خدا بودم
اگر پيام آور خدا بودم
...
اگر قاليچه سليمانم بود
اگر نيروي بيکرانم بود
اگر نگين سليمان داشتم
اگر دستي طولاني تر از زمان داشتم
اگر جادوگر قصه هاي پريان بودم
اگر از زخم ضربه ها در امان بودم
اگر در قلب و دستِ آرشي ديگر
ايمان بودم، تير بودم، کمان بودم
اگر تو يهوداي من نبودي
اگر من يهوداي تو نبودم
اگر کلاه جادو بر سرم بود
اگر عصاي ساحري به دستم بود
اگر حلاج راهبرم بود
اگر آن صباح بي پروا بودم
اگر آن قبادياني بي پروا بودم
اگر نيروي معجزه در من بود
اگر خداي طوفان و باد صاعقه با من بود
اگر صوتي داوودي داشتم
اگر اين صبر ايوبي را نداشتم
اگر تو در کنار من بودي
اگر من در رکاب تو بودم
...
اگر از تو، از او، از خويشتن نمي ترسيدم
اگر دليل رفتن را نشسته نمي پرسيدم
اگر يک قبيله کوچک محبوب داشتم
اگر دو برادرِ خوب داشتم
اگر بال و پر داشتم
اگر کمتر از اينها "اگر" داشتم
...
اگر تنها پري کوچکِ يک قصه ي کودکان بودم
اگر به راستي انسان بودم... |
|
_________________ گنجشک ها خوبند
گنجشک ها نازند
بر دامنم آنها
در حال پروازند...
|
|
|
|
|
 |
wp.ark  داره راه ميفته!
تاريخ عضويت: شنبه 05 مهر 1382 مجموع ارسالها: 431 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: آن طرف تر از عشق جنسيت: نامشخص |
 |
يکشنبه 03 اسفند 1382، ساعت 16:17 |
|
 |
4 سال و 9 ماه پيش |
|
#30
|
| |
شعر سيب اثر محمود فلاح يکي از برجسته ترين نمونه هاي شعر موج نو در ادبيات فارسي است. اين شعر خيلي کوتاه داراي عمق و ژرفاي بسيار زيادي است و آسيب شناسي روش هاي شناخت انسان به زيبايي در آن تشريح شده است.
گاهي
پنجره هم مي تواند
نقشي از پرده بازي کند.
پشت همين رنگ ها،
رنگهاي ديگر
پنهان است.
.
پشت همين خاموشي
نمي داني ترانه ها
چه آتش بازي زيبايي
راه انداخته اند.
سيب را کنار مي زنم!
که سيب را نشانتان بدهم. |
_________________ بر سر در معبد علم نام مذهب را نگاشته اند.
آلبرت آينشتاين
wp.ark
|
|
|
|
|
 |
|
|