| نویسنده |
پیغام |
aram  بزنم به تخته!
تاريخ عضويت: شنبه 18 مرداد 1382 مجموع ارسالها: 111 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: جنسيت: نامشخص |
 |
سهشنبه 30 خرداد 1385، ساعت 14:45 |
|
 |
2 سال و 5 ماه پيش |
|
#1
|
| |
درست 1 سال پیش مثل همچین روزی بود.از صبح دلم شور میزد. کتاب شبکه رو برداشتم که بخونم ولی نمی تونستم. اصلا نمی تونستم یه جا بند شم. هی از این جا بلند می شدم یه جای دیگه مینشستم. فایده نداشت اصلا تمرکز نداشتم. بالاخره کتاب رو بستم و گذاشتم کنار. دم غروب دیگه دلشوره به اوج خودش رسیده بود. توی دلم آشوب بود و آروم و قرار نداشتم.
سجاده رو پهن کردم و وایسادم واسه نماز. نماز که تموم شد دیگه طاقت نیاوردم و زدم زیر گریه. خودم هم نمی دونستم چم شده. فقط دلم می خواست گریه کنم. تا آخر شب همین جور بودم. هر کاری میکردم خوابم نمیبرد. این بی خوابی عادت هر شبم بود. ولی اون شب با همه شب ها فرق می کرد. داشتم دیوونه می شدم. چند بار اومدم "ز" رو صدا کنم. دلم نیومد.
دم دمای صبح بود که دیگه خوابم برد.
صبح با صدای در اتاق بیدار شدم. تلفن داشتم. دویدم طرف تلفن. الو... صدای گریه خواهرم...بند دلم پاره شد... چی شده؟... بابا...صدای گریه...
او رفته بود برای همیشه درست همون موقع که من خوابم برده بود. |
|
|
|
|
|
|
 |
رويا  داره راه ميفته!
تاريخ عضويت: سهشنبه 07 بهمن 1382 مجموع ارسالها: 311 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: شيراز جنسيت: نامشخص |
 |
سهشنبه 30 خرداد 1385، ساعت 16:04 |
|
 |
2 سال و 5 ماه پيش |
|
#2
|
| |
منم یادم میاد ظهر همون روز دوستم زنگ زد و بهم خبر داد، داشتم VLSI می خوندم دیگه تا شب نتونستم حتی سراغ کتابم هم برم، مثل همه وقتایی که ناراحت بودم ساکت شده بوم و بی حوصله، اونقدر که مامانم بدون اینکه چیزی بهش بگم ازم پرسید: طوری شده؟ و اون موقع بود که اشکام سرازیر شد...
خیلی فکر کردم که چی بهت بگم؟ با چه کلمات و جملاتی بهت تسلیت بگم؟ چند بار گوشی رو برداشتم زنگ بزنم اما نتونستم. اون روز که برگشتی هم چیزی نداشتم بهت بگم، هنوز هم خیلی برام سخته. بر خلاف خیلی از حرفایی که به تو راحت تر از همه میگم اینبار تسلیت گفتن به تو از همه برام سخت تر بود.
نمی دونم چرا؟
واقعا نمي دونم... |
|
_________________ چرا نه در پي عزم ديار خود باشم
چرا نه خاک سر کوي يار خود باشم
غم غريبي و غربت چو بر نمي تابم
به شهر خود روم و شهريار خود باشم
|
|
|
|
|
 |
مهدي پلنگ  داره راه ميفته!
تاريخ عضويت: يکشنبه 13 مهر 1382 مجموع ارسالها: 379 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: کرج جنسيت: مرد |
 |
سهشنبه 30 خرداد 1385، ساعت 16:59 |
|
 |
2 سال و 5 ماه پيش |
|
#3
|
| |
بله- من هم بخاطر دارم.
به شما تسلیت می گم. |
|
_________________ I was born tomorrow, toaday I live, yesterday killed me! - Parviz Owsia
|
|
|
|
|
 |
سياسفيد  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: شنبه 19 فروردين 1385 مجموع ارسالها: 2877 اعتبار کسب شده: 3970 محل سکونت: شيراز سن: 24 جنسيت: مرد |
 |
سهشنبه 30 خرداد 1385، ساعت 22:54 |
|
 |
2 سال و 5 ماه پيش |
|
#4
|
| |
من هم تسليت مي گم . |
|
_________________
|
|
|
|
|
 |
غريب آشنا  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 5521 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: شيراز سن: 25 جنسيت: مرد |
 |
چهارشنبه 31 خرداد 1385، ساعت 2:09 |
|
 |
2 سال و 5 ماه پيش |
|
#5
|
| |
"آن يار کز او خانه ما جاي پري بود
سر تا قدمش چون پري از عيب بري بود
دل گفت فروکش کنم اين شهر به بويش
بيچاره ندانست که يارش سفري بود" |
|
_________________ "گـر چـه افتـاد ز زلـفـش گـرهـي در کـارم - - - - - - - - - - همچنان چشم گشاد از کرمش مي دارم
پاسبان حرم دل شده ام شب همه شب - - - - - - - - - - تـا در ايـن پـرده جـز انـديـشـه او نـگـذارم"
|
|
|
|
|
 |
رايکا  پرچونه!!
تاريخ عضويت: پنجشنبه 11 خرداد 1385 مجموع ارسالها: 616 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: دراعماق درياي عشق .... سن: 21 جنسيت: زن |
 |
چهارشنبه 31 خرداد 1385، ساعت 9:29 |
|
 |
2 سال و 5 ماه پيش |
|
#6
|
| |
اين متنوقبلا هم دوستم مهربان آورده بود ولي مناسبتر از اين سراغ نداشتم ...
دريغا
تو
رفتي...
هراسي ندارم
خدا دستهاي تو را منتشر کرد... |
|
_________________ هيچ فکر نمي کردم...
که روزي وقتي افتاب خودش را روي بام خيال تو پهن مي کند
عشق من را برنزه ببيني
اگر مي دانستم...
کرم ضد افتاب بوسه به تو هديه مي کردم...
|
|
|
|
|
 |
Yaghma  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: يکشنبه 18 دي 1384 مجموع ارسالها: 1199 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: همين امروز ...! سن: 23 جنسيت: زن |
 |
چهارشنبه 31 خرداد 1385، ساعت 11:21 |
|
 |
2 سال و 5 ماه پيش |
|
#7
|
| |
به یاد خودم افتادم و اینکه همیشه بر این باورم که:
پدرم
به بیکران پیوستنت را باور ندارم
و تا ابد
دلم برایت تنگ است... |
|
_________________ ........ زيرا همه چيز از احساس آغاز مي شود!!!
|
|
|
|
|
 |
sedayedel  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: جمعه 03 تير 1384 مجموع ارسالها: 3370 اعتبار کسب شده: 3715 محل سکونت: oonvar e donya جنسيت: نامشخص |
 |
چهارشنبه 31 خرداد 1385، ساعت 20:45 |
|
 |
2 سال و 5 ماه پيش |
|
#8
|
| |
يک سال بی جسم تو
يک عمر با روح تو
همدردی من رو هم بپذيريد |
_________________ Never explain yourself to anyone because the person who likes you doesn''''t need it, and the person who dislike you won''''t believe it  .
|
|
|
|
|
 |
ناشناس بزنم به تخته!
مجموع ارسالها: 198 اعتبار کسب شده: 0 محل سکونت: جنسيت: نامشخص |
 |
پنجشنبه 01 تير 1385، ساعت 14:00 |
|
 |
2 سال و 5 ماه پيش |
|
#9
|
| |
اون شب منم مثل تو تا نزديکياي صبح بيدار بودم.مثل خيلي از شبهاي ديگه
که هر دومون تا صبح بيدار بوديم و هيچ کدوم دلمون نمي يومد ديگري رو بيدار کنه.
هوا که روشن شد ، تازه خوابت برده بود.بي صدا وسايلم رو جمع کردم و رفتم خوارزمي درس بخونم تا راحت باشي.
نزديکاي ظهر که بر مي گشتم خوابگاه، توي راه خبرش رو از بچه ها شنيدم، سرم گيج رفت!
خودمو که به خوابگاه رسوندم ، داشتي وسايلتو جمع مي کردي که بري خونه ، جلوي شکسته شدن بغضم رو گرفتم .
گفتي بابام ديشب عمل داشته ، گفتم انشاءالله به خير گذشته!
گفتي کتابم رو ببرم که بخونم؟ گفتم نه! ان شاء الله حالشون خوبه و زود بر مي گردي!
نمي خواستم با اشک بدرقه ات کنم ولي به محض اين که سوار ماشين خاله ات شدي و رفتي
اشکم سرازير شد و بغضم ترکيد.
بعد من موندم و يه اتاق سوت و کور و عکس درخت پاييزي که بزرگ روي ديوار اتاق کشيده بودي
و يه دنيا حرف که هيچ وقت نتونستم بهت بگم ، درست مثل رويا! |
|
|
|
|
|
|
 |
مسافر کوير  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: شنبه 23 خرداد 1383 مجموع ارسالها: 1892 اعتبار کسب شده: 4886 محل سکونت: خودمم نميدونم! جنسيت: مرد |
 |
پنجشنبه 01 تير 1385، ساعت 20:51 |
|
 |
2 سال و 5 ماه پيش |
|
#10
|
| |
تسلیت من رو هم بپذ یرید.
و خدا را شاکرم به حاطر اعطای صبر به انسانها |
|
_________________ نه بسته ام به کس دل, نه بسته کس به من دل
چو تخته پاره بر موج , رها, رها, رها من!
|
|
|
|
|
 |
احسان  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 4997 اعتبار کسب شده: 6466 محل سکونت: شيراز سن: 27 جنسيت: مرد |
 |
پنجشنبه 01 تير 1385، ساعت 22:44 |
|
 |
2 سال و 5 ماه پيش |
|
#11
|
| |
|
نوشته ها نميتونن احساسات رو به طور کامل منتقل کنن. تسليت ميگم. |
|
_________________ » تنهايي خيلي خوب است... ... ... اما دونفرهاش!
» برنج را با وام بانکي ميخريم، نان را قسطي و ديگر هيچ!
|
|
|
|
|
 |
aram  بزنم به تخته!
تاريخ عضويت: شنبه 18 مرداد 1382 مجموع ارسالها: 111 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: جنسيت: نامشخص |
 |
شنبه 03 تير 1385، ساعت 17:32 |
|
 |
2 سال و 5 ماه پيش |
|
#12
|
| |
|
از لطف همه دوستان ممنونم. |
|
|
|
|
|
|
 |
سياسفيد  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: شنبه 19 فروردين 1385 مجموع ارسالها: 2877 اعتبار کسب شده: 3970 محل سکونت: شيراز سن: 24 جنسيت: مرد |
 |
شنبه 03 تير 1385، ساعت 19:04 |
|
 |
2 سال و 5 ماه پيش |
|
#13
|
| |
| aram نوشته بود: |
| از لطف همه دوستان ممنونم. |
خواهش مي کنيم !
اگر کاري يا مشکلي داشتيد برادران و خواهران شما در اين تالار
آماده اند براي هر گونه انجام وظيفه ! |
|
_________________
|
|
|
|
|
 |
harvard  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: شنبه 26 مهر 1382 مجموع ارسالها: 1595 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: سکون معنا ندارد !!! بايد امشب بروم !!! جنسيت: مرد |
 |
شنبه 03 تير 1385، ساعت 21:04 |
|
 |
2 سال و 5 ماه پيش |
|
#14
|
| |
|
هر چه فکر کردم که متني شايسته بنويسم نشد هميشه همينجوره تسليت گفتن سخت ترين کار دنياست که بايد انجام بدي چون يکي هست که دلش با يه تسليت آروم ميشه اما چه سخته گفتن همين کلمه آرام بخش فقط ميتونم بگم که :"تسليت ميگم " |
|
_________________ عملکرد هر انسان ريشه در بينشها و گرايشهايي دارد که خود، برگرفته از داده هاي خامي است که در زندگي روزانه به دست مي آيد . از همين روست که ابرقدرتها مي کوشند که با کاناليزه کردن اخبار و اطلاعات جهاني ، گرايشها و در نتيجه ، مواضع علمي جوامع بشري را به کنترل خود درآورند .
اسرائيل بايد از صحنه روزگار محو شود .
|
|
|
|
|
 |
noushin_h313@yahoo.com  زبون بسته!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 تير 1385 مجموع ارسالها: 11 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: tehran جنسيت: نامشخص |
 |
شنبه 07 مرداد 1385، ساعت 1:25 |
|
 |
2 سال و 4 ماه پيش |
|
#15
|
| |
سالها رفت وهنوز
یک نفر نیست بپرسد از من
که تو از پنجره عشق چه ها می خواهی
صبح تا نیمه شب منتظری
همه جا می نگری
گاه با ماه سخن می گویی
گاه با رهگذران
خبر گمشده ای می جویی
راستی گمشده ات کیست؟کجاست؟
صدفی در دریا است؟
نوری از روزنه فرداهاست
یا خدایی است که از روز ازل پنهان است؟
بارها آمد و رفت
بارها انسان شد
وبشر هیچ ندانست که بود
خود او هم به یقین آگه نیست
چون نمی داند کیست
چون ندانست کجاست
چون ندارد خبر از خود که
خداست.
|
|
|
|
|
|
|
 |
|
|