| نویسنده |
پیغام |
غريب آشنا  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 5521 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: شيراز سن: 25 جنسيت: مرد |
 |
يکشنبه 28 خرداد 1385، ساعت 22:18 |
|
 |
2 سال و 5 ماه پيش |
|
#1
|
| |
سالگرد عروج عاشقانه معلم شهيد، دکتر علي شريعتي، گرامي باد.
___
در همين رابطه:
به مناسبت ساگرد شهادت دکتر علي شريعتي
شريعتي
شريعتي |
|
_________________ "گـر چـه افتـاد ز زلـفـش گـرهـي در کـارم - - - - - - - - - - همچنان چشم گشاد از کرمش مي دارم
پاسبان حرم دل شده ام شب همه شب - - - - - - - - - - تـا در ايـن پـرده جـز انـديـشـه او نـگـذارم"
اين مطلب آخرين بار توسط غريب آشنا در سهشنبه 29 خرداد 1386، ساعت 17:11 ، و در مجموع 2 بار ويرايش شده است. |
|
|
|
|
 |
ali.sh  سال صفري!
تاريخ عضويت: سهشنبه 23 خرداد 1385 مجموع ارسالها: 40 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: جنسيت: نامشخص |
 |
دوشنبه 29 خرداد 1385، ساعت 4:52 |
|
 |
2 سال و 5 ماه پيش |
|
#2
|
| |
|
سلام : من هم سالگشت شهادت دکتر علي شريعتي را به همهء دوستداران اين معلم بزرگ تسليت ميگويم |
|
_________________ ليس الا نسان الا ما سعي
|
|
|
|
|
 |
احسان  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 4997 اعتبار کسب شده: 6466 محل سکونت: شيراز سن: 27 جنسيت: مرد |
 |
دوشنبه 29 خرداد 1385، ساعت 5:12 |
|
 |
2 سال و 5 ماه پيش |
|
#3
|
| |
|
|
_________________ » تنهايي خيلي خوب است... ... ... اما دونفرهاش!
» برنج را با وام بانکي ميخريم، نان را قسطي و ديگر هيچ!
|
|
|
|
|
 |
ali.sh  سال صفري!
تاريخ عضويت: سهشنبه 23 خرداد 1385 مجموع ارسالها: 40 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: جنسيت: نامشخص |
 |
دوشنبه 29 خرداد 1385، ساعت 5:32 |
|
 |
2 سال و 5 ماه پيش |
|
#4
|
| |
|
سلام: غريب اشناي محترم و يا احسان عزيز در مورد نحوهء شهادت دکتر شريعتي و نيز دلايل مخالفت عده اي بادکتر شريعتي ميتونيد به من کمک کنيد. با تشکر ALi.Sh |
|
_________________ ليس الا نسان الا ما سعي
|
|
|
|
|
 |
مسافر کوير  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: شنبه 23 خرداد 1383 مجموع ارسالها: 1892 اعتبار کسب شده: 4886 محل سکونت: خودمم نميدونم! جنسيت: مرد |
 |
دوشنبه 29 خرداد 1385، ساعت 15:22 |
|
 |
2 سال و 5 ماه پيش |
|
#5
|
| |
من هم شهادت دکتر شريعتي رو تسليت ميگم.
راستي من وقتي براي اولين بار کتاب کوير دکتر شريعتي رو خوندم, شدم ((مسافر کوير)).
| نقل قول: |
غريب اشناي محترم و يا احسان عزيز در مورد نحوهء شهادت دکتر شريعتي و نيز دلايل مخالفت عده اي بادکتر شريعتي ميتونيد به من کمک کنيد. |
فکر کنم wp.ark اطلاعات کاملي راجع به اين موارد داره.
از عليرضا خواهش ميکنم اگه وقت داره همينجا يه مقاله (از اون مقاله ها که مخصوص خودشه)راجع به زندگي و افکار دکتر شريعتي برامون بنويسه تا همه استفاده کنيم. |
|
_________________ نه بسته ام به کس دل, نه بسته کس به من دل
چو تخته پاره بر موج , رها, رها, رها من!
|
|
|
|
|
 |
غريب آشنا  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 5521 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: شيراز سن: 25 جنسيت: مرد |
 |
دوشنبه 29 خرداد 1385، ساعت 18:14 |
|
 |
2 سال و 5 ماه پيش |
|
#6
|
| |
| مسافر کوير نوشته بود: |
| نقل قول: |
غريب اشناي محترم و يا احسان عزيز در مورد نحوهء شهادت دکتر شريعتي و نيز دلايل مخالفت عده اي بادکتر شريعتي ميتونيد به من کمک کنيد. |
فکر کنم wp.ark اطلاعات کاملي راجع به اين موارد داره.
از عليرضا خواهش ميکنم اگه وقت داره همينجا يه مقاله (از اون مقاله ها که مخصوص خودشه)راجع به زندگي و افکار دکتر شريعتي برامون بنويسه تا همه استفاده کنيم. |
من هم فکر مي کنم دکتر کاظمي در مورد اين موضوع اطلاعات کامل تري داشته باشن. |
|
_________________ "گـر چـه افتـاد ز زلـفـش گـرهـي در کـارم - - - - - - - - - - همچنان چشم گشاد از کرمش مي دارم
پاسبان حرم دل شده ام شب همه شب - - - - - - - - - - تـا در ايـن پـرده جـز انـديـشـه او نـگـذارم"
|
|
|
|
|
 |
wp.ark  داره راه ميفته!
تاريخ عضويت: شنبه 05 مهر 1382 مجموع ارسالها: 431 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: آن طرف تر از عشق جنسيت: نامشخص |
 |
سهشنبه 30 خرداد 1385، ساعت 2:01 |
|
 |
2 سال و 5 ماه پيش |
|
#7
|
| |
من هم سالگرد هجرت زيباي معلم بزرگوار انديشه ها دکتر علي شريعتي مزيناني را گرامي مي دارم و ياد و خاطره آن انسان بزرگوار و دردمند و عاشق سوخته دل رو بزرگ مي دارم.
البته بايد در اينجا توضيح بدم که دوستان عزيزم بنده رو زيادي تحويل گرفته اند و من هم معلوماتم در اين زمينه چيزي بيشتر از معلومات اين عزيزان نيست. در هر حال از لطف دوستان متشکرم.
از اونجايي که دوستان امر فرموده اند که من مطلبي در اين زمينه اينجا بنويسم به ديده منت مي پذيرم و پيشاپيش از دوستان بزرگوار غريب آشنا ، مسافر کوير ، احسان و ... پوزش مي خواهم.
از دوستان گرامي مي خوام که در اين مورد کمک کنند و نظر ها و نوشته هاي خودشون رو در اين مورد در صورت تمايل همينجا بنويسند.
در ضمن براي حفظ تماميت متني !! پست اصلي اين پست رو جداي از اون مي فرستم تا پست اصلي خوانا تر و مستقل باشه.
|
_________________ بر سر در معبد علم نام مذهب را نگاشته اند.
آلبرت آينشتاين
wp.ark
|
|
|
|
|
 |
wp.ark  داره راه ميفته!
تاريخ عضويت: شنبه 05 مهر 1382 مجموع ارسالها: 431 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: آن طرف تر از عشق جنسيت: نامشخص |
 |
سهشنبه 30 خرداد 1385، ساعت 3:52 |
|
 |
2 سال و 5 ماه پيش |
|
#8
|
| |
|
"I have no religion, but if I were to choose one, it would be that of Shariati's."
-Jean-Paul Sartre
اجازه بدهيد سخن در مورد اين انسان بزرگ و معلم انديشمند رو از دوران کودکيش شروع کنيم. او در روستاي مزينان از توابع شهر سبزوار خراسان به دنيا آمد. پدرش استاد محمد تقي مزيناني روحاني روشنفکر ودردمندي بود که در مشهد سخنراني هاي روشنگرانه اي مي کرد و تفسير قرآن را به شيوه خاص خود ارائه مي کرد. اين پدر بزرگوار هم مانند همه انسان هاي راستين به دنبال جمع کردن مريد و هوادار براي خود نبود و سرانجام هم طعم چندين سال زندان ساواک را در راه آزاد انديشي و عقيده اش کشيد.
علي از همان کودکي بسيار منزوي بوده و همواره درون خود در حال انديشيدن و پيگيري سوال هاي بنياديني بوده که براش پي در پي مطح مي شده. او از مکتب درس پدر خود بهر مي برد و از همان کودکي به فلسفه و عرفان خيلي علاقمند مي شود. او در نوجواني کتاب هاي بسيار از متفکرين شرقي مانند عطار و حافظ و مولانا و علامه محمد اقبال لاهوري و... و از متفکرين غربي مانند موريس مترلينگ ، مارکس و ... مي خوانده است همچنين ذوق ادبي بسيار بالايي داشته و به ادبيات و زبان عربي هم علاقمند بوده است. خود نقل مي کند که در نوجواني روزي در اثر مطالعه زياد کتاب ها موريس مترلينگ تصميم مي گيرد خود کشي کند ولي پيش از اينکه که خود رو در آب غرق کنه به ياد مولانا جلال الدين رومي مي افته و مطالعات خود از مثنوي رو به ياد مياره و از اين کار منصرف ميشه.
در اينجا يک توضيح بدم اون هم اينکه حالت درونگرايي آن هم از دوران کودکي يکي از نشانه هاي همه متفکران و فلاسفه بزرگ بشري بوده . اينجور انسان ها حوادث دنياي بيرون همه اون چيزي نيست که توجهشون رو جلب مي کنه بلکه آنچه در انديشه اونها مطرح ميشه و سوال هاي خيلي خيلي زيادي که دارند و روحيه حقيقت و واقعيت جويي آنها که خيلي پرتوان هست اونها رو معمولا درونگرا و تنها مي کنه.
دکتر علي شريعتي پس از کسب ديپلم وارد دانشگاه فردوسي مشهد مي شه و در نهايت با مدرک دکتراي ادبيات از آونجا فارغ التحصيل مي شه. سپس براي ادامه تحصيل به فرانسه مي ره و با مدرک دکتراي جامعه شناسي و تاريخ اديان از دانشگاه سوربن پاريس فارغ التحصيل ميشه. در اروپا با متفکرين بزرگي از جمله همين "ژان پل سارتر" اگزيستانسياليست معروف و پايه گذار مکتب اگزيستانسياليم مدرن از نزديک آشنا ميشه.
در آن زمانها مکتب فکري مارکسيسم خيلي شيوع داشته به صورتي که انديشمندان زيادي رو در سراسر دنيا به خودش متمايل کرده بود. اما شريعتي جوان کسي نبود که به راحتي مارکسيسم رو بپذيره . البته او گرايش هاي سوسياليستي داشت اما از اساس با مارکسيسم به عنوان يک مکتب اجتماعي مخالف بود.
اما در مورد ويژگي هاي بارز و منحصر به فرد دکتر شريعتي آنچه من از مطالعه آثار او متوجه شده ام در اينجا توضيح مي دهم.
دکتر شريعتي فوق العاده تيز هوش بوده او داراي انديشه اي به شدت ژرف و قدرتمند بود. روشنفکري را به صورت ذاتي در درون خود داشته است او از انديشه ژرف خود براي جداسازي حقايق از خرافات و سره از ناسره و شستشوي گرد و غبار تاريخ و کژ فهمي هاي تاريخي از چهره آنها استفاده مي کرد. چنانکه به عنوان مثال شخصيت ابوذر قبل از شريعتي چيزي بود و بعد از ارائه مجدد آن توسط شريعتي چيزي به مراتب دگر گون شده و بازيافته شده. پيش از آن بود و نبودش در تاريخ اسلام براي مسلمانان امروزي فرقي نداشت اما پس از باز انديشي شريعتي در مورد او ماجرا کلا فرق مي کرد. همين طور است در مورد محمد (ص) ، علي (ع) ، حج ، شهادت ، اجتهاد ، خودسازي و تزکيه نفس و ساير شعاير ديني اسلام.
شريعتي معتقد بود که آنچه امروز به عنوان اسلام نزد مسلمانان است بخش هاي زيادي از آن (حتي بخش ها بنيادين ) فهم هاي تاريخي مسلمانان از اسلام است که اين فهم ها درست يا نادرست به تدريج و پس از گذشت چند قرن جزئي از دين شده که قابل تميز از اصل براي بسياري از مسلمانان حتي متفکرين آنها نيست. شريعتي مي کوشيد تا اين غبار تاريخي را کنار بزند و قرائت خالص تري از اسلام ارائه بدهد که اين البته امر به مذاق خيلي ها خوش نمي آمد. کساني که در برداشت جديد براي آنها منزلتي آنگونه که مي خواستند باقي نمي ماند. مثلا شريعتي به اين نتيجه رسيده بود که در اسلام اصيل چيزي به نام نهاد روحانيت وجود ندارد و اين چيزي است که مسلمانان با الگوگيري از مسيحيان يا زرتشتيان و بالاخره فرهنگ ها و اديان پيشين براي خود پديد آورده اند.
شريعتي بسيار پرشور و حرارت سخن مي گفت چنانکه گاه بيش از 5000 نفر آدم را به مدت بيش از 2 ساعت ميخکوب خود مي کرد. جلسه هاي سخنراني هاي او در حسينيه ارشاد تهران شلوغ ترين سخن راني ها قبل از انقلاب بود.
شريعتي معلمي دلسوز و آگاه بود و روشنفکر را در قبال جامعه شديدا مسئول مي دانست . او يک روشنفکر ديني بود به اين معنا که دين را گوهر دروني انسانيت مي دانست و آرمان هاي نهايي او در معنويات ديني (و نه در ظاهر شريعت) نهفته بود. او همچون هزاران انسان بزرگ ديگر شيفته محمد(ص) و علي (ع) بود. در ميان گروه روشنفکر جامعه هم متهم به اين مي شد که چرا مذهبي است. ولي او با صبر و حوصله به هر دو گروه پاسخ مي داد. هر چند که شريعتي به علت شرايط زمانه و سرعت و حرکت بسيار سريع آن مجبور بود خيلي سريع فکر کند و خيلي سريع و با شور و انقلابي هم افکار خود را بيان کند و از طرفي او هرگز زمان آن را نداشت تا نتايج حاصله از انديشه هايش را ببيند و اشکالات و اشتباه ها و تند روي ها را بر طرف سازد.
امروز يکي از کار هاي مهم آسيب شناسي انديشه هاي دکتر شريعتي است چرا که اگرچه او را نسبت به خيلي هاي ديگر مي توان ترجيح داد اما به هر حال هر انساني اشتباه مي کند. هر چند انسان هاي بزرگ با قدرت انديشه ژرف خود سعي مي کنند اشتباه هاي مرحله اول و مرحله دوم و حرحله سوم و همين طور بسته به قدرت انديشه شان مرتبه n ام را از تفکرات خود دور نگه دارند. اما به هر حال اشتباه هايي خواهند داشت. به ويژه اينکه عصر شريعتي عصر شور و هيجان و حرکت هاي بسيار سريع و پرشتاب بود و او خيلي هاي ديگر سريع مي انديشيدند و بدون بررسي و تجربه نظرات خود را به جامعه ارائه مي کردند و سريع تبديل به ايدئولوژي در ميان مردم مي شد. اين خود خيلي خطا پذيري و آسيب را بالا مي برد. خود دکتر شريعتي همواره در همه جا مي گفت" بعضي مطالبي را که من امروز مي گويم به هيچ وجه تضمين نمي کنم که فردا هم همين را بگويم يا اصلا آن را بپذيرم". خود او در اين انديشه بود که هر گاه مشکلات جامعه و کشور آسان تر شود هر چه زود تر بايد به سراغ فلسفه اي بسيار آرام تر رفت و به جاي روشنفکري بيشتر انديشه علمي و فلسفي کرد تا پايه اساي نظري براي جامعه فردا آماده شود. چون مي دانست که معمولا تمدن ها بر گرد هسته اي از فلسفه و ديدگاه هاي نظري تشکيل مي شوند که پاره هاي مختلف آن را هماهنگ و توجيه مي کند.
با همه اين مسايل امروز مي بينيم که شريعتي با وجود عمر کوتاه و نداشتن فرصتي آرام و کافي در آسيب شناسي انديشه خود نسبت به خيلي از معاصران خود به گونه اي شگفت انگيز موفق تر بوده است. دليل بر اين مدعا هم اينکه امروز پس از سي سال گذشتن از انقلاب بسياري از آثار او به شيوه بسيار موثر کاربرد دارندو روز به روز خوانندگان آن افزوده مي شود.و بعضي از آثار او هم که کمتر ايدئولوژيک و عملي و اجتماعي بوده اند مانند کوير و بيشتر نظري و ادبي هستند به نظر مي رسد براي هميشه پر ارزش باقي خواهند ماند. اين که مي گويم بعضي بايد يک توضيح بدهم. اين موضوع بستگي به خواننده دارد اگر خواننده آثار به اندازه کافي هوشمند و خردمند باشد و شرايط زمان را در نظر بگيرد و با ژرف انديشي آثار دکتر شريعتي را بخواند همه آثار حتي تند ترين و ايدئولوژيک ترين آنها هم تا خيلي وقت ديگر آموزنده و ارزشمند خواهند بود. دکتر شريعتي يک متدولوژي انديشيدن داشت که آموختن آن بسيار ارزشمند است او با استفاده از اين متودولوزي و روش انديشه خود خوب مسلما نتيجه گيري هايي هم براي مشکل ها و مسايل زمان خود مي کرد که آنها را در سخنراني ها و نوشته ها مي آورد. انسان عاقل و انديشمند متدولوژي و روشن بيني و روش انديشه را مي گيرد و خود در صورت توان اين روش انديشه را بررسي و تحليل هم مي کند و به آن چيزي مي افزايد و يا از آن مي کاهد و آنگاه با استفاده از اين روش انديشه براي زمان حال يا هر زمان ديگري به کار مي برد.
حتي اگر روش انديشه و متدولوژي و روشنفکري او را هم داراي مشکل مي بينيم ، مي توان از يک مرحله پيش تر شروع کرد يعني با مطالعه آثار او و اينکه او اين روش انديشه و شناخت را چگونه به دست آورد، در انجا مي توان آموخت که چگونه مي توان يک روش شناخت نسبتا خوب بدست آورد و باور کنيد شريعتي و آثار او غنا و ژرفي لازم را دارد که تا اين مرحله و يا حتي پيشتر نيز دنبال شود.
راه ديگر اين است که به اين فکر کنيم اگر شريعتي امروز بود و شرايط بعد از انقلاب تا امروز را مي ديد آنگاه چگونه آثار خود را اصلاح مي کرد. اين را براي اين بيان مي کنم که توانايي انديشه و روشن فکري و نبوغ شريعتي را به مراتب خيلي بيشتر ار برخي منتقدين امروزي او مي دانم که گمان مي کنند خرق عادت مي کنند. من با مطالعه آثار شريعتي به اين نتيجه رسيده ام که همان طور که او ديروز در بررسي و آسيب شناسي افکار پيشينيان خود کم نظير و شايد بي نظير بود اگر امروز مي بود کمتر کسي به خوبي خود او مي توانست آسيب شناسي آثار گذشته شريعتي را انجام دهد. البته در جامعه امروز روشنفکران برجسته و ارزشمندي هستند که خيلي خوب شريعتي را نقد کرده اند از جمله دکتر عبدالکريم سروش .
ببخشيد اين پست يک مقدار طولاني شد . |
_________________ بر سر در معبد علم نام مذهب را نگاشته اند.
آلبرت آينشتاين
wp.ark
|
|
|
|
|
 |
wp.ark  داره راه ميفته!
تاريخ عضويت: شنبه 05 مهر 1382 مجموع ارسالها: 431 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: آن طرف تر از عشق جنسيت: نامشخص |
 |
سهشنبه 30 خرداد 1385، ساعت 4:16 |
|
 |
2 سال و 5 ماه پيش |
|
#9
|
| |
سال گذشته در يک موضوع با آدرس : [ تريبون آزاد دانشجويي >> شريعتي ] مطالبي رو نوشته بوديم. من هم اونجا مطلبي رو نوشته بودم. براي اينکه زياد دوباره کاري نشه اگه علاقمند هستيد مي تونيد يک سر هم به اونجا بزنيد.
تریبوتن آزاد دانشجویی >> شریعتی |
_________________ بر سر در معبد علم نام مذهب را نگاشته اند.
آلبرت آينشتاين
wp.ark
|
|
|
|
|
 |
mammad  داره راه ميفته!
تاريخ عضويت: سهشنبه 25 بهمن 1384 مجموع ارسالها: 315 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: شيراز سن: 28 جنسيت: مرد |
 |
سهشنبه 30 خرداد 1385، ساعت 12:01 |
|
 |
2 سال و 5 ماه پيش |
|
#10
|
| |
(خود من در مورد دکتر شريعتي حرفهاي زيادي دارم که به فرصت ديگر موکول مي کنم.)
پدر و مادر من هر دو قبل از انقلاب در دانشگاه فردوسي مشهد تحصيل مي کردند ( البته هيچکدام مشهدي نيستند ) و از نزديک با دکتر در ارتباط بوده اند و گهگاه خاطراتي از ايشان نقل مي کنند.
در عين حاليکه خاطرات ساده اي هستند ، اما از آن جهت که بدون واسطه به من مي رسند براي من بسيار ارزشمند و قابل تامل هستند.
من هم سعي مي کنم نهايت وسواس و امانت داري را در انتقال خاطرات رعايت کنم. و هيچگونه تجزيه و تحليل و نتيجه گيري خودم رو اضافه نکنم:
1- پدرم مي گويد: يکي از بچه ها که گرايش چپي داشت، خيلي با دکتر بد بود. و به طور کلي کمونيستها به خاطر انتقادات دکتر به افکار و نظرياتشان ، چندان ميانه خوبي با وي نداشتند.
يکروز که از پله ها پايين مي اومدم همون پسره رو ديدم که کنار پله ها نشسته بود و خيلي گرفته و در هم بود. سلام و احوالپرسي يي کردم و بهش گفتم: چيه گرفته اي؟
گفت: هيچي از دست اين دکترتون. گفتم : چطور مگه؟
گفت: يه امتحاني گرفته بود و من به جاي جواب دادن به سوالات از اول تا آخر برگه ام ، از حرفها و افکارش شديداً انتقاد کردم و هرچي بد و بيراه بلد بودم واسش نوشتم. امروز برگه ها رو آورده و به من داده بيست. رفتم بهش گفتم شما اصلا برگه من رو خوندي؟ اصلا ميدوني چي نوشتم يا همينجوري يه نمره اي پروندي؟
دکتر گفت: آره. همش رو کامل خوندم. من خيلي از حرفهايي رو که نوشته بودي قبول ندارم. ولي همين قدر که نشستي فکر کردي و انتقادهاي جديد و بدوبيراههاي جديد توليد کردي واسه من ارزشه و من به خلاقيت و ابتکارت نمره دادم !
( پدرم از قول ساير دوستانش نقل مي کنه که دکتر يه موقع ديگه اي به يکي ديگه از بچه هاي خرخوان که در جواب سوالات امتحان ، عين صحبتهاي سر کلاس دکتر رو نوشته بوده داده بوده صفر و زيرش نوشته بوده : شما ضبط صوت خيلي خوبي هستيد! [ که مشابه اين مطلب رو همسر دکتر در کتاب معروف "طرحي از يک زندگي" مطرح مي کنند ] )
2- مادرم مي گفت: من و دوستم (خانم عبدالله زاده که شمالي بود) جزو معدود دخترهايي بوديم که با حجاب به دانشگاه مي رفتيم. و همه بچه ها هم ما رو مسخره مي کردند و چپ چپ نگاهمون مي کردند. حتي اکثر استادها و مسئولين بخش نيز ما رو تحقير مي کردند. تنها استادي که بارها مستقيم يا غير مستقيم از ما حمايت مي کرد دکتر شريعتي بود.
(و مثلا دانشگاه آبادان که رفته بود گفته بود دوتا از دخترا تو دانشگاه مشهد هستند که تونستند برخلاف جريان آب شنا کنند)
کلاسهاي دکتر معمولا به علت مستمعين زياد (چون از رشته هاي ديگه هم پاي درسش مي اومدند) در سالن برگزار مي شد و خيلي ها هم چون جاي نشستن نبود سرپا مي ايستادند.
من و دوستم وسطهاي درس وارد سالن شديم. و طبق معمول چون جا نبود همون آخر سالن ايستاديم. دکتر از دور نگاهش به ما افتاد. درسش رو قطع کرد و به دو تا از پسرهاي رديف جلو گفت بلند بشن. و از دور به ما اشاره کرد که بياين جلو بشينيد. و ما هم از بين نگاههاي خيره ي بچه ها و سکوت سالن در حالي که از خجالت خيس عرق شده بوديم رفتيم جلو.
3- مادرم مي گويد : دکتر واقعا درد دين داشت. يادم هست خودش متواضعانه اومد و به چند تا از ما که عضو انجمن اسلامي اون زمان بوديم با همين لحن گفت : اگه بشه به مناسبت شهادت امام سجاد فلان روز يه سخنراني بذاريد.
4- پدرم مي گويد: موقع سخنراني اونقدر همه جذب صحبتهاش بودند که نفس از کسي در نمي اومد و هيچکس جيک نمي زد. يادمه يه بار تو يکي از سالنهاي شهر سخنراني داشت و من هم يه نيم ساعتي بعد از ساعت مقرر رفتم همونجا. دم در البته ماشينها بودند ولي وارد محوطه که شدم اثري از موجود زنده اي نديدم و همه جا حتي راهروها اونقدر سوت و کور بود که من فکر کردم يا سخنراني لغو شده يا منتقل شده جاي ديگه و يا مستمعين خيلي کمي اومدند. تا اينکه وارد خود سالن شدم و ديدم مملو از جمعيت هست. يعني يکي که از کنار سالن رد مي شد باورش نميشد که پشت اين ديوار نزديک به هشتصد يا هزار نفر آدم هست.
5- مادرم مي گويد: دکتر خيلي سيگار مي کشيد. من هر وقت وارد اتاقش مي شدم سيگارش رو از دستش مي گرفتم و خاموش مي کردم. اون هم لبخند سنگيني مي زد. توجيه خاصي براي سيگار کشيدن نداشت و باز هم مي کشيد.
6- مادرم مي گويد ( و پدرم هم تاييد مي کند) : هرگز نديديم در برخورد با دخترها و زنها متانت و وقار و سنگيني رو رعايت نکنه. و اتاق دکتر جزو معدود اتاقهاي اساتيد بود که در اون احساس امنيت و آرامش مي کرديم.
7- پدرم مي گويد: ترم آخر بود و امتحانات پاياني. البته ما با دکتر امتحان نداشتيم. دوتا از رشته ها رو لابلاي هم در سالن نشونده بودند. دکتر با تاخير اومد و آروم رفت پاي تخته و نوشت :
سوال 1 : روزي که آمدم و اکنون که مي روم !
سوال 2 : اروپا در انتظار مسيحي ديگر !
...
( متاسفانه پدرم سوالات بيشتري يادش نيست. ولي ميگه يکي از بچه ها سوال کرد: دکتر منظورتون از سوال 1 تولد و مرگه. دکتر گفت : شايد. و شايد هم مي خوام برام بنويسيد که روز اولي که پاتون رو تو اين دانشگاه گذاشتيد چي بوديد و الان که داريد مي رويد چي شديد. در مدت امتحان هم سرش پايين بود و کتاب مي خوند يا مي رفت بيرون قدم مي زد و اصلا کاري نداشت که بچه ها تقلب مي کنند يا نمي کنند. و اساسا سوالاتش طوري بود که نميشد تقلب کرد.
کلاً بچه خرخونها که فقط دنبال نمره بودند خيلي دکتر رو قبول نداشتند. چون سوالاتي که مي داد نه توي جزوه يا کتاب خاصي بود و نه حتي سر کلاس مطرح کرده بود و دکتر مي خواست ببينه خود دانشجو چقدر مايه داره. مثلا همين امتحان يه امتحان رسمي تو مايه هاي جامعه شناسي بود که دانشگاه کتاب و سرفصل درسي رسمي براش تعريف کرده بود. ولي دکتر اصلا کاري به اين چيزها نداشت و مسئولين دانشگاه هم به خاطر همين بي اعتناييهاي دکتر به قوانين دانشگاه و از طرف ديگر هم حسادت به محبوبيت دکتر، خيلي با او بد بودند )
8- مادرم مي گويد: در اتاقش باهم بحث مي کرديم. در ضمن صحبتها دکتر گفت : ساختمان فکري نسل امروز ما يک بناي فرسوده و ناکارآمد هست و من ميخوام اين بنا رو خراب کنم و يک بناي مستحکم و قوي سرجاي اون بنا کنم.
من ازش پرسيدم : خب اومديم شما اين ساختمان رو خراب کردي اما فرصت و امکان ساختن يک بناي جديد رو پيدا نکردي. با انتقاداتي که مي کنيم همون دين سنتي رو ازشون بگيريم ولي فرصت اينکه دين مدرن و پويا رو جايگزينش کنيم پيدا نکنيم. بهتر نيست به جاي اينکه کل بنا رو تخريب کنيم همون بناي قديمي رو تعمير و ترميمش کنيم.
دکتر گفت : من از يک طرح کلي و بلند مدت حرف مي زنم که چند مرحله داره و مرحله اولش تخريب ساختمون هست. اگر احيانا براي من در پايان مرحله اول اتفاقي افتاد مثلا مردم يا زنداني شدم ، ولي به هر حال تا مراحلي از پروژه رو پيش بردم. و اين وظيفه ي مصلحان و روشنفکران بعدي هست که مراحل بعدي رو که بازسازي باشه دنبال کنند و راه رو ادامه بدهند.
9- مادرم مي گويد: اونقدر متواضع بود که خودش مي اومد و کتابهاش رو به ما مي داد و مي گفت بريد بخونيد و جاهاييش رو که اشکال داره به من بگيد. در حاليکه اون موقع ما يک دختر 18 -20 ساله بوديم که هيچي از اسلام و جامعه و سياست سرمون نمي شد و دکتر يه فرد جا افتاده تقريبا 40 ساله اي که دنياديده بود و از سوربون برگشته بود. و به انتقادهاي بچگانه و حقير ما خيلي دقيق توجه مي کرد. مثلا يکي از بچه ها ازش ايراد مي گرفت که چرا نوشتي : علي چه است؟ مگه علي شيء هست. بايد مي نوشتي: علي که است؟ ولي دکتر بدون اينکه مسخره اش کنه متواضعانه و آروم باهاش بحث مي کرد.
و اگه احيانا انتقادات به جايي بود آنها را مي پذيرفت. مثلا در اولين چاپهاي کتاب اسلامشناسي [ ما هنوز نمونه هايي از آنرا در کتابخانه مان داريم ] بعضي موارد تاريخي بود که خيلي در صحت و سقمش با دکتر بحث مي کرديم. دکتر گفت: من اين قسمتهاش رو اکثراً از تاريخ طبري آوردم. من گفتم : خب پس حتما تو پاورقي هم که شده بنويس تا بدونند اينها نظر شخصي خودت نيست. و توي چاپهاي بعدي ديدم که اين مورد رو رعايت کرده بود. البته حالا نه به خاطر حرف من که ديگران هم احتمالا به او تذکراتي داده بودند. ولي کلاً منظورم اينه که انتقاد پذير بود.
10- پدر و مادرم مي گويند: نمايش ابوذر که با نظارت و راهنماييهاي دکتر توسط جمعي از بچه هاي دانشگاه من جمله داريوش ارجمند تهيه شده بود بسيار مورد استقبال قرار گرفت و مدتها روي صحنه بود.
11- مادرم مي گويد: يکي از دخترهاي رشته پزشکي بود که خيلي به لحاظ اخلاقي وضعش خراب بود. و من هر چي روش کار مي کردم تاثيري نداشت. يک روز به اصرار زياد اون رو بردمش پيش دکتر.
وارد اتاق شديم و سلامي کرديم. من دختره رو معرفي کردم و گفتم که آوردمش تا شما يه کم نصيحتش کنيد. دکتر گفت : مگه چشه؟ گفتم: نميدونم. ميگه به خدا و پير و پيغمبر اعتقادي ندارم. نماز نمي خونه و... دکتر يه نگاهي به سر و وضع دختره که وضع مناسبي هم نداشت و دامن خيلي کوتاهي پوشيده بود و... انداخت و از دختره پرسيد: نماز نمي خوني؟ گفت : نه. دکتر گفت: چرا؟ گفت: واسه اينکه نميدونم واسه چي بايد نماز بخونم. دکتر گفت : خب. نميخواد نماز بخوني. فقط تو روز يه نيم ساعتي برو يه جاي خلوت و بشين فکر کن. فکر کن به زمين، به آسمون ، به خدا ، به گذشته ، آينده ، مرگ و...
وقتي از اتاق اومديم بيرون دختره که انگار آخرين عذاب وجدانها و فشارهاي فکري هم از روش برداشته شده بود به من گفت : ديدي. اين هم دکتر. ديدي که خودش گفت نمي خواد نماز بخونم. ديگه چته؟ و شاد و شنگول جفتکي انداخت و رفت . و من که اون موقع ديد محدودي داشتم ناراحت بودم که من به يه زوري اين رو آوردمش پيش دکتر که خوبش کنه ، بدتر قرتي ترش کرد. ولي به مرور که چندين جلسه پيش دکتر اومد اخلاقش و شخصيتش عوض شد و من تازه عمق و ظرافت نگاه دکتر رو فهميدم.
12- پدر و مادرم مي گويند : کلاً آدم آرومي بود و بيشتر توي خودش بود و شايد رفتار روزمره اش بيشتر به آدمهاي عارف و فيلسوف شبيه بود تا به يک فرد سياسي پرشور و حال. |
اين مطلب آخرين بار توسط mammad در سهشنبه 30 خرداد 1385، ساعت 12:19 ، و در مجموع 2 بار ويرايش شده است. |
|
|
|
|
 |
mammad  داره راه ميفته!
تاريخ عضويت: سهشنبه 25 بهمن 1384 مجموع ارسالها: 315 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: شيراز سن: 28 جنسيت: مرد |
 |
سهشنبه 30 خرداد 1385، ساعت 12:02 |
|
 |
2 سال و 5 ماه پيش |
|
#11
|
| |
در کتاب "طرحي از يک زندگي" سوالات امتحاني جالب ديگري از دکتر نقل شده مثلا:
يه نفر زنگ مي زنه خونه يه فضانورد. پسرش گوشي رو برمي داره. طرف مي پرسه بابا خونه است؟ پسر: نه رفته فضا. -- کي برميگرده؟ -- روز پنجم آگوست ساعت هشت و چهل و سه دقيقه و بيست و هفت ثانيه که با محاسبه چهل دقيقه فاصله فرودگاهشون تا خونه ميشه ساعت نه و بيست و سه دقيقه و بيست و هفت ثانيه!
-- مامان خونه است؟ -- نه رفته سر خيابون نون بخره -- کي برميگرده ؟ -- معلوم نيست!! |
|
|
|
|
|
|
 |
رايکا  پرچونه!!
تاريخ عضويت: پنجشنبه 11 خرداد 1385 مجموع ارسالها: 616 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: دراعماق درياي عشق .... سن: 21 جنسيت: زن |
 |
سهشنبه 30 خرداد 1385، ساعت 13:47 |
|
 |
2 سال و 5 ماه پيش |
|
#12
|
| |
|
|
|
|
 |
غريب آشنا  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 5521 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: شيراز سن: 25 جنسيت: مرد |
 |
سهشنبه 30 خرداد 1385، ساعت 14:07 |
|
 |
2 سال و 5 ماه پيش |
|
#13
|
| |
| mammad نوشته بود: |
(خود من در مورد دکتر شريعتي حرفهاي زيادي دارم که به فرصت ديگر موکول مي کنم.)
پدر و مادر من هر دو قبل از انقلاب در دانشگاه فردوسي مشهد تحصيل مي کردند ( البته هيچکدام مشهدي نيستند ) و از نزديک با دکتر در ارتباط بوده اند و گهگاه خاطراتي از ايشان نقل مي کنند.
در عين حاليکه خاطرات ساده اي هستند ، اما از آن جهت که بدون واسطه به من مي رسند براي من بسيار ارزشمند و قابل تامل هستند.
من هم سعي مي کنم نهايت وسواس و امانت داري را در انتقال خاطرات رعايت کنم. و هيچگونه تجزيه و تحليل و نتيجه گيري خودم رو اضافه نکنم: ... |
خيلي جالب بود. |
|
_________________ "گـر چـه افتـاد ز زلـفـش گـرهـي در کـارم - - - - - - - - - - همچنان چشم گشاد از کرمش مي دارم
پاسبان حرم دل شده ام شب همه شب - - - - - - - - - - تـا در ايـن پـرده جـز انـديـشـه او نـگـذارم"
|
|
|
|
|
 |
wp.ark  داره راه ميفته!
تاريخ عضويت: شنبه 05 مهر 1382 مجموع ارسالها: 431 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: آن طرف تر از عشق جنسيت: نامشخص |
 |
سهشنبه 30 خرداد 1385، ساعت 15:48 |
|
 |
2 سال و 5 ماه پيش |
|
#14
|
| |
| mammad نوشته بود: |
گفت: هيچي از دست اين دکترتون. گفتم : چطور مگه؟
گفت: يه امتحاني گرفته بود و من به جاي جواب دادن به سوالات از اول تا آخر برگه ام ، از حرفها و افکارش شديداً انتقاد کردم و هرچي بد و بيراه بلد بودم واسش نوشتم. امروز برگه ها رو آورده و به من داده بيست. رفتم بهش گفتم شما اصلا برگه من رو خوندي؟ اصلا ميدوني چي نوشتم يا همينجوري يه نمره اي پروندي؟
دکتر گفت: آره. همش رو کامل خوندم. من خيلي از حرفهايي رو که نوشته بودي قبول ندارم. ولي همين قدر که نشستي فکر کردي و انتقادهاي جديد و بدوبيراههاي جديد توليد کردي واسه من ارزشه و من به خلاقيت و ابتکارت نمره دادم !
( پدرم از قول ساير دوستانش نقل مي کنه که دکتر يه موقع ديگه اي به يکي ديگه از بچه هاي خرخوان که در جواب سوالات امتحان ، عين صحبتهاي سر کلاس دکتر رو نوشته بوده داده بوده صفر و زيرش نوشته بوده : شما ضبط صوت خيلي خوبي هستيد! [ که مشابه اين مطلب رو همسر دکتر در کتاب معروف "طرحي از يک زندگي" مطرح مي کنند ] )
......
......
5- مادرم مي گويد: دکتر خيلي سيگار مي کشيد. من هر وقت وارد اتاقش مي شدم سيگارش رو از دستش مي گرفتم و خاموش مي کردم. اون هم لبخند سنگيني مي زد. توجيه خاصي براي سيگار کشيدن نداشت و باز هم مي کشيد.
.....
.....
8- مادرم مي گويد: در اتاقش باهم بحث مي کرديم. در ضمن صحبتها دکتر گفت : ساختمان فکري نسل امروز ما يک بناي فرسوده و ناکارآمد هست و من ميخوام اين بنا رو خراب کنم و يک بناي مستحکم و قوي سرجاي اون بنا کنم.
من ازش پرسيدم : خب اومديم شما اين ساختمان رو خراب کردي اما فرصت و امکان ساختن يک بناي جديد رو پيدا نکردي. با انتقاداتي که مي کنيم همون دين سنتي رو ازشون بگيريم ولي فرصت اينکه دين مدرن و پويا رو جايگزينش کنيم پيدا نکنيم. بهتر نيست به جاي اينکه کل بنا رو تخريب کنيم همون بناي قديمي رو تعمير و ترميمش کنيم.
دکتر گفت : من از يک طرح کلي و بلند مدت حرف مي زنم که چند مرحله داره و مرحله اولش تخريب ساختمون هست. اگر احيانا براي من در پايان مرحله اول اتفاقي افتاد مثلا مردم يا زنداني شدم ، ولي به هر حال تا مراحلي از پروژه رو پيش بردم. و اين وظيفه ي مصلحان و روشنفکران بعدي هست که مراحل بعدي رو که بازسازي باشه دنبال کنند و راه رو ادامه بدهند.
......
......
12- پدر و مادرم مي گويند : کلاً آدم آرومي بود و بيشتر توي خودش بود و شايد رفتار روزمره اش بيشتر به آدمهاي عارف و فيلسوف شبيه بود تا به يک فرد سياسي پرشور و حال. |
خاطرات جالبي بود از اينکه اونها رو اينجا نوشتي خيلي متشکرم.
يکي از ويژگي هاي خيلي خوب دکتر شريعتي اين بود که هرگز دوست نداشت کساني که حوصله فکر کردن ندارند را دور خود جمع کند ، دانشجويان را ترغيب مي کرد که خود بينديشند هرگز نخواهند که ديگري به جاي آنها بينديشد. او به پيروي از پدر بزرگوارشون دنبال مريد پروري نبودند .
نکته بسيار جالب ديگر در مورد دکتر اينه که همونطور که قبلا نوشتم و mammad هم در اين خاطره ها تکرار کرد. شريعتي خيلي به فلسفه و عرفان علاقه داشت و خود کاملا مانند يک فيلسوف برجسته همواره درون خود غوطه ور بود. آين همان شريعتي بود که وقتي سخنراني مي کرد چند هزار نفر آدم رو ميخکوب خودش مي کرد. اين تضاد ها از نشانه هاي آدم هاي بزرگ است. او هرچند هنگام سخن گفتن خيلي پر شور و هيجان بود اما در تنهايي هاي کمتر هيجان زده رفتار مي کرد و انديشمندانه و فيلسوفانه به دنبال حل مسايل پيش رو مي گشت.
اين برخلاف رفتار بعضي از شاگردان دکتر شريعتي است که فقط نيمي از ماجرا را يعني هيجان و شور انقلابي را آن هم نه با فهم کامل مي ديدند.
نکته ديگر در مورد کساني از طرفداران متعصب دکتر است که شريعتي را پايان راه روشنفکري ديني مي بينند، او نه آغازگر راه روشنفکري ديني بوده و نا پايان دهنده آن. آنچه که به وضوح از همه سخنان و رفتار ها و نوشته هاي دکتر بر مي آيد اين است که او در راهي قدم گذاشته و ادعايي هم در مورد کامل کردن همه مراحل آن نداشته است. همان طور که خود دکتر گفته اند. پروژه روشنفکري ديني بايد به وسيله ديگران ادامه پيدا مي کرد و آسيب شناسي مي شد تا به نتيجه و خواست نهايي برسد. اينکه روشنفکران ما بعد از انقلاب تا چه اندازه در پيشبرد اين هدف موفق بوده اند خود مطلب ديگري است. اما نکته اي رو که مي خواستم اينجا بيان کنم اينه که:
نسل جوان و دانشجوي ما امروز به شدت بي مطالعه شده است. اگر هم بعضي از ايشان به خود زحمت داده و رفته يک يا چند کتاب از مثلا شريعتي خوانده ، آنگاه فورا خود را قله روشنفکري ديده و ديگه اصلا به اين فکر نکرده که او اولا فقط چند کتاب خونده دوما فقط از يک نفر خونده سوما اصلا معلوم نيست درست و کامل هم اون رو فهميده باشه، چنين فردي اصلا به اين فکر نکرده که بله بالاخره هزاران متفکر و انديشمند و روشنفکر حداقل در همين ايران ما هستند که نظر هايي متفاوت با شريعتي دارند. اگر چنين فردي به عنوان مثال چند کتاب از ديگر روشنفکران يا فيلسوفان يا علماي ايران و يا کشور هاي ديگر جهان ميخوند اونوقت خيلي بهتر و متعادلتر فکر مي کرد.
|
_________________ بر سر در معبد علم نام مذهب را نگاشته اند.
آلبرت آينشتاين
wp.ark
|
|
|
|
|
 |
سياسفيد  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: شنبه 19 فروردين 1385 مجموع ارسالها: 2877 اعتبار کسب شده: 3970 محل سکونت: شيراز سن: 24 جنسيت: مرد |
 |
سهشنبه 30 خرداد 1385، ساعت 22:50 |
|
 |
2 سال و 5 ماه پيش |
|
#15
|
| |
| mammad نوشته بود: |
(خود من در مورد دکتر شريعتي حرفهاي زيادي دارم که به فرصت ديگر موکول مي کنم.)
پدر و مادر من هر دو قبل از انقلاب در دانشگاه فردوسي مشهد تحصيل مي کردند ( البته هيچکدام مشهدي نيستند ) و از نزديک با دکتر در ارتباط بوده اند و گهگاه خاطراتي از ايشان نقل مي کنند.
در عين حاليکه خاطرات ساده اي هستند ، اما از آن جهت که بدون واسطه به من مي رسند براي من بسيار ارزشمند و قابل تامل هستند.
من هم سعي مي کنم نهايت وسواس و امانت داري را در انتقال خاطرات رعايت کنم. و هيچگونه تجزيه و تحليل و نتيجه گيري خودم رو اضافه نکنم: ... |
خيلي جالب بود. |
|
_________________
|
|
|
|