| نویسنده |
پیغام |
غريب آشنا  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 5521 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: شيراز سن: 25 جنسيت: مرد |
 |
شنبه 13 خرداد 1385، ساعت 20:17 |
|
 |
2 سال و 2 ماه پيش |
|
#1
|
| |
گزارش تکان دهنده ای از زندگي زني با 7 فرزندش در يک اتوبوس
به نقل از خبرگزاري فارس:
زني كه با 7 فرزند خود بيش از يك سال و چهار ماه است كه در يك اتوبوس مستعمل در دروازه اصفهان شيراز زندگي ميكند همچنان منتظر است تا شايد درخواستهايش راه به جائي ببرد.
دفعه قبل حدود چند ماه پيش هم اين اتوبوس را در چهار راه حافظيه ديده بودم ولي هيچ وقت ذهنم به اين نرسيده بود كه شايد 7 انسان با دغدغه نان شب در اين اتوبوس شب را به صبح ميرسانند.
اين بار كه براي زيارت امامزاده عليبن حمزه نزديكي دروازه اصفهان آمدم دوباره همان اتوبوس، البته با چند شيشه شكسته و پارچهاي كه سعي ميكرد تا نقش پرده يك خانه را داشته باشد، توجه مرا به خود جلب كرد.
موضوع زماني بيشتر مرا به سمت اتوبوس كشاند كه دو دختر جوان وارد اتوبوس، نه انگار وارد خانهشان شدند.
بعد از پل، سمت راست كنار خرابهها اتوبوسي با شيشههاي شكسته مأمن هشت ايراني است،يك زن و هفت كودك و جوان و نوجوان كه دنياي كوچك ما جائي براي آنها ندارد! خانواده زجر كشيدهاي كه صبورانه رنج را تحمل كردهاند تا آبرو داري كنند.
درون اتاق فلزي اتوبوس،گرما بيداد ميكند،آب هم نيست! فقط 4 ديوار آهني است كه مادر خانواده و 7 فرزندش را در خود جاي داده است.
زن بغضش را به زور فرو ميدهد،قطرهاي اشك كه از گوشه چشم پسر بزرگش سرازير شده و و زير لب خدا را ياد ميكند.
اين زن ميانسال در حاليكه اشك ميريزد ميگويد: به هر كس كه بگوئيد گفتم،به كميته امداد هم رفتم اما ...
يكسال قبل به سراغ آقاي... و آقاي... رفتم،هفتهاي دوبار،سهبار،با پاي پياده ميرفتم شورا، آنها همه چيز را ميدانند ولي كاري نكردند.
او ادامه داد:به آقاي ... التماس كردم كه يك كاري براي دو دخترم كه ديپلم دارند پيدا كنيد ما خودمان اموراتمان را مي گذرانيم،گفتم اتوبوس را درست كنيد كار كند خرجمان در بيايد ولي فايده نداشت.
گريه نميگذارد حرفش را تمام كند و سراسر وجودش را لرزشي خاص فرا گرفته، نميدانم در اطاقك فلزي كه نه آب دارد، نه برق، نه گاز، خبري هم از غذاي گرم هست يا فقط طبق معمول به كمي نان و خيار بسنده ميكنند.
زن ادامه ميدهد: شوهرم به زور خودش را باز خريد كرد كه زندگيمان بهتر شود اما بدهي روي بدهي سرمان را به زمين زد. آواره شديم همه دار و ندارمان اين اتوبوس توقيف شده است و همين... ! سالها با آبرو زندگي كردم،دلم نميخواهد حالا به خاطر جيفه دنيا آبروي چند ساله خود و خانوادهام به باد برود.
سه فرزند او عقب مانده ذهني هستند و از مشكلات اختلال رواني در رنج،سخت حرف مي زنند.
زن موشهاي گربه ساني را كه از رودخانه خشك به اميد رسيدن به نوائي به محل زندگي آنان تردد ميكنند نشان ميدهد و ميگويد: وضع ما گفتن ندارد،خودتان ببينيد.
اين پنجمين نقطه از شهر است كه اتوبوسشان،خانه شان را به زور ميكشانند و ميبرند.
ميگويد: اول پشت كلانتري 14 بوديم بعد رفتيم دروازه قرآن،هفت تن،چهارراه حافظيه و حالاهم اينجا...
يكسال قبل كه اين زن سرگردان راهروهاي شوراي شهر بود،دو عضو شورا درد دلش را شنيدند و هر دو تحقيق مفصلي كردند مبادا آمده باشد براي كلاهبرداري! يكي زنش را براي تجسس فرستاد و ديگري به شكلي، خودش بررسي كرد.اما...
زن ميگويد:آقاي... ما را فرستاد سراغ يك مسافر خانه در دروازه كازرون(يكي از محلات جنوب شيراز)اما آنجا جاي زندگي نبود.امنيت نداشت مدام پليس ميآمد و دنبال معتاد و مشروب خور ميگشت.
با گوشه چادر اشك از ديده ميگيرد و با اشاره به دو دختر دم بختش ميگويد: چطور ميتوانستم دستههاي گلم را ببرم آنجا؟اين اتوبوس هم توقيف شده و شهرداري ميخواهد آنرا از ما بگيرد،ماندهام با اين بچهها چه كنم؟
رئيس كميسيون فرهنگي شوراي شهر شيراز با ابراز بياطلاعي از وجود چنين خانوادهاي ميگويد: تا به حال اين مسئله نه شفاهي و نه كتبي به كميسيون فرهنگي و اجتماعي شورا منتقل نشده است.
غلام مهدي حقدل ميافزايد: نه تنها وظيفه ما به عنوان عضو شورا توجه به مشكلات مردم است بلكه از ابعاد انساني هم مكلف هستيم.
زن اما ميگويد: من كاغذ بازي بلد نيستم،شنيدم شورا براي كمك به مردم است،اما به فريادم نرسيدند،گول خوردم،هيچ كس كاري نكرد.
بي اعتمادي در نگاههاي هر 8 عضو اين خانواده موج ميزند،تمام اعتمادشان را گرفتهاند،كرخت شدهاند و رو ميگردانند كه نميخواهيم بگوئيم ،نميخواهيم بنويسيد.
معاون فرهنگي شهردار شيراز هم با ابراز بي اطلاعي از وجود چنين خانوادهاي مي گويد: بايد بررسي كنيم و ببينيم چه ميتوان كرد.
محمدعلي معين تاكيد ميكند: شهرداري يك دستگاه خدماتي است و حمايت از چنين خانواده هائي در شرح وظائف شهرداري نميگنجد اما در عين حال نياز به بررسي دارد.
ساعتي از ظهر گذشته،عكاس ما كه مي رسد گشت 110 هم با او ميآيد ميگويند: همسايه ها خبر دادند كسي،غريبهاي وارد اين اتوبوس شده است؟
مي پرسيم؟پس نيروي انتظامي هم ميداند كه اتوبوسي هست و خانوادهاي كه بايد امنيت داشته باشند؟
اما آنها نميپرسند كه چرا شيشه اتوبوس شكسته است؟
زن ميگويد:شهرداري ميداند آمدند، بارها آمدند،گفتند: اتوبوس بابت طلب شهرداري توقيف است و بايد تخليه كنيد،اما كجا را دارم بروم.
تلفن هاي خبرنگار ما به شهرداري،سازمان اتوبوسراني،سعيد دبيري مدير خدمات شهري كه گويا در جريان همه مسائل هست نتيجهاي در پي ندارد.
پاسخ هاي كوتاه تمام آنچيزي بود كه شنيديم: جلسه دارند،پيغام بگذاريد و...
پيغامهاي ما كه "خواهش مي كنيم تماس بگيريد "و يك روز تأمل براي گرفتن پاسخ همه بينتيجه ماند.
مادر هفت جفت چشم نگران گفت: از طرف شهرداري ميآيند و ميگويند مبلمان و زيبائي شهر به هم ريخته جابهجا شويد اما ديگر نمي توانم،پول كرايه جرثقيل را نداريم كه بدهيم! اينجا هم امنيت نيست.
دروازه اصفهان هميشه در پناه خود در تاريكي و خلوت كوچهها و خرابههايش صدها معتاد و اوباش را جا داده است. و هست.
و زن حكايت شبي كه شيشه اتوبوس را معتاداني كه به اميد يافتن جائي براي تزريق شكسته بودند گفت،... گفت كه تا صبح خوابشان نبرده بود و باز هم داستان، داستان شبهاي طولاني زمستان كه بچههاي بيمارش را در آغوش ميگرفته و بيدارو و درمان فقط دعا ميكرد و با گريه تبشان را پاشويه ميكرد !
حكايت بيانتهاي روزهاي خالي ماندن سفره شان... اين داستانها همه ي ما را بي تاب ميكند.
همسايه هاي اين خانواده اغلب مغازه داراني هستند كه از شرم و حياي زن ميگويند و از اين كه گدائي نمي كنند،آبرو دارند و آبرو داري مي كنند.
خيليها هم نمي دانند كه درون اتوبوس اسقاطي كه در گوشهاي از خرابههاي دروازه اصفهان افتاده،در كنار دو امام زاده بزرگوار چه مي گذرد؟
يكي از خبرنگاران شورا ميگويد:مي شناسمش.بارها آمد شورا و رفت. بارها آمد و بي نتيجه رفت و ديگر نديدمشان.
وي ميافزايد:خوب يادم هست سال قبل زمستان، آمد،باران خيسش كرده بود و تا كنار شوفاژ خشك شد مدام مي لرزيد.
او ادامه ميدهد: يادم هست كه روزي با پسر كوچكش كه عقب مانده هم بود آمد،آنروز خيلي ها او را در راهروهاي شهرداري و شورا ديدند،خيليها ديدند كه پسرك داشت از حال ميرفت،خيليها شنيدند كه بهخاطر گرسنگي داشت غش مي كرد اما....
و مي توان تصور كرد كه سرماي زمستان را چگونه مي توان تحمل كرد در ميان پاره هاي آهني كه شيشه هايش را اوباش شكسته اند و هر شام معتاداني كه بهدنبال پناهي براي تزريق ميگردند از درو پيكرش بالا مي روند.
___
a little modification by ehsan |
|
_________________ "گـر چـه افتـاد ز زلـفـش گـرهـي در کـارم - - - - - - - - - - همچنان چشم گشاد از کرمش مي دارم
پاسبان حرم دل شده ام شب همه شب - - - - - - - - - - تـا در ايـن پـرده جـز انـديـشـه او نـگـذارم"
|
|
|
|
|
 |
Mini  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: شنبه 30 ارديبهشت 1385 مجموع ارسالها: 1000 اعتبار کسب شده: 3000 جنسيت: زن |
 |
يکشنبه 14 خرداد 1385، ساعت 5:54 |
|
 |
2 سال و 2 ماه پيش |
|
#2
|
| |
|
|
|
|
 |
sedayedel  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: جمعه 03 تير 1384 مجموع ارسالها: 3325 اعتبار کسب شده: 4598 محل سکونت: oonvar e donya جنسيت: نامشخص |
 |
يکشنبه 14 خرداد 1385، ساعت 7:17 |
|
 |
2 سال و 2 ماه پيش |
|
#3
|
| |
اصلاً نميدونم چی بگم
تا سف انگيزه
ولی اينجوری که گفته به جايی که شماها هستيد نزديکه
واقعاً يکيتون بره از نزديک ببينه
اگر واقعيت داره شايد بشه براشون کاری کرد |
_________________ Never explain yourself to anyone because the person who likes you doesn''''t need it, and the person who dislike you won''''t believe it  .
|
|
|
|
|
 |
غريب آشنا  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 5521 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: شيراز سن: 25 جنسيت: مرد |
 |
يکشنبه 14 خرداد 1385، ساعت 13:35 |
|
 |
2 سال و 2 ماه پيش |
|
#4
|
| |
ديشب دوست خوبم علي بازيار که مطلب رو خونده بود ازم در مورد جزئيات قضيه پرسيد. قرار شد صبح با هم بريم اتوبوس رو پيدا کنيم. طاقت نياورده بود منتظر من بشه و خودش ساعت 6 صبح رفته بود. هم اتوبوس رو پيدا کرده بود و هم رفته بود پايين شهر و خيلي صحنه هاي ديگه ديده بود که به قول خودش خيلي رفت بار تر بودن. بهتره خودش در اين مورد توضيح بده. در هر صورت من و mhaji هم رفتيم و اتوبوس رو پيدا کرديم. دروازه اصفهان تو يه زمين ول روبروي يه امامزاده کوچک پارک شده بود. اصلاً به نظر نمي اومد مزاحم کسي باشه يا چهره شهر رو زشت کنه. اون قسمت از شهر اين قدر زشتيها وجود داره که يه اتوبوس متروک توش گمه. راستش ما که اصلاً رومون نشد حتي بهش نزديک بشيم. چون زن و بچه و دو تا دختر بزرگ بودن، شايد درست نبود ما بريم تو اتوبوس. افسوس خورديم که چرا دختري همرامون نيست که بتونه راحت تر بره و باهاشون صحبت کنه. نمي دونستيم چکار بايد کرد. يه مقدار ناچيز پول همراهمون بود؛ اما اونها که گدا نبودن بخوايم اين جوري بهشون کمک کنيم.
هر از گاهي حس مي کرديم پرده هاي اتوبوس کنار مي ره و چشمهايي ما رو نگاه مي کنه. نمي دونم چرا؛ اما از اون چشمها خجالت مي کشيديم. بعد از چند دقيقه که اون نزديکيها ايستاده بوديم و اتوبوس رو مي پاييديم، ديديم يه زن حدود 50 ساله چادري از اتوبوس پياده شد و به سمت ما اومد. حس خيلي بدي پيدا کرديم. حس شرمندگي و ترسي مبهم. شرمنده از اين که ما دورادور ايستاديم و داريم به بدبختي هشت تا زن و بچه نگاه مي کنيم و هيچ کاري هم از دستمون بر نميادو ترس و نگراني از اين که بياد از ما سؤال کنه که براي چي اومديم اونجا يا حتي بخواد به ما بد و بي راه بگه. نزديک شد و درست چند قدمي ما از شير آبي که دم در امامزاده بود آب خورد و به سمت ديگه اي رفت و از ما دور شد. نفس راحتي کشيديم. سر و وضع نسبتاً مرتبي داشت. تصور کرديم که شايد اين خانم مادر بچه ها نيست و يکي ديگه ست که براي کمک کردن اومده. چند دقيقه بعد علي بازيار هم رسيد. با هم رفتيم از نزديک ترين مغازه اي که اونجا بود در موردشون سؤال کرديم. پيرمرد مغازه دار نگاه معني داري بهمون کرد و گفت چيزي نمي دونه. حس کرديم نمي خواد با ما حرف بزنه. شايد چون غريبه بوديم و نمي دونست قصدمون چيه. دوباره برگشتيم سر جاي اولمون کنار در امامزاده. همون زن رو ديديم که داره مي ره تو اتوبوس. تقريباً مطمئن شديم که خودش بايد باشه؛ مادر بچه ها. چون چند دقيقه بعد هم داشت يه سري ظرف رو براي شستن از اتوبوس مي آورد بيرون. تو اين فکر بوديم که چه کاري مي شه براشون انجام داد که دو تا دختر مانتويي هم با سر و وضع عادي رفتن تو اتوبوس. ظاهراً دخترهاش بودن. از سر و وضع دخترها و مادرشون معلوم بود که آدمهاي آبروداري هستن و با سيلي صورت خودشون رو سرخ نگه داشتن.
تنها کاري که تونستيم انجام بديم اين بود که از اون صحنه ها چند تا عکس بگيريم. از اتوبوس متروک سفيد رنگ با شيشه شکسته و پرده هاي کهنه قرمز رنگي که با باد گرم خرداد ماه تکون مي خورد؛ از مادري که آروم آروم به سمت اتوبوس مي ره؛ از دخترهاش که مي خوان سوار اتوبوس بشن. شرم داشتم از اون صحنه ها عکس بگيرم. دوربيني که همراهم بود شايد قيمتش چندين برابر ارزش مادي کل زندگي اونها بود. اما اون دوربين به زندگي اونها بي شباهت هم نبود. کوچکي دوربين به کوچکي آرزوهاشون؛ آرزوي داشتن يه سرپناه؛ آرزوي خوردن يه وعده غذاي گرم؛ آرزوي يه شب خواب راحت بدون دغدغه اين که نيمه شب اوباش يا معتادين به هر قصدي بخوان حريم شيشه اي امنيتشون رو بشکنن.... |
|
_________________ "گـر چـه افتـاد ز زلـفـش گـرهـي در کـارم - - - - - - - - - - همچنان چشم گشاد از کرمش مي دارم
پاسبان حرم دل شده ام شب همه شب - - - - - - - - - - تـا در ايـن پـرده جـز انـديـشـه او نـگـذارم"
|
|
|
|
|
 |
غريب آشنا  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 5521 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: شيراز سن: 25 جنسيت: مرد |
 |
يکشنبه 14 خرداد 1385، ساعت 21:12 |
|
 |
2 سال و 2 ماه پيش |
|
#5
|
| |
|
|
|
|
 |
غريب آشنا  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 5521 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: شيراز سن: 25 جنسيت: مرد |
 |
يکشنبه 14 خرداد 1385، ساعت 22:13 |
|
 |
2 سال و 2 ماه پيش |
|
#6
|
| |
|
از دوستان عزيز تقاضا دارم به جاي ارسال پيغام خصوصي به من در مورد اين موضوع، اظهار نظراتشون رو همين جا قرار بدن که بقيه هم بتونن استفاده کنن. |
|
_________________ "گـر چـه افتـاد ز زلـفـش گـرهـي در کـارم - - - - - - - - - - همچنان چشم گشاد از کرمش مي دارم
پاسبان حرم دل شده ام شب همه شب - - - - - - - - - - تـا در ايـن پـرده جـز انـديـشـه او نـگـذارم"
|
|
|
|
|
 |
sedayedel  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: جمعه 03 تير 1384 مجموع ارسالها: 3325 اعتبار کسب شده: 4598 محل سکونت: oonvar e donya جنسيت: نامشخص |
 |
يکشنبه 14 خرداد 1385، ساعت 23:00 |
|
 |
2 سال و 2 ماه پيش |
|
#7
|
| |
بچه ها مرسی که اينقدر انسان و مهربونيد
ولی ای کاش باهاشون حرف ميزديد
يک جوری سعی کنيد ببينيد برای داشتن حد اقلی که خودشون خواسته بودن
يعنی تعمير اتوبوس و پرداخت بدهی شهر داری چقدر لازم دارند
خبرش رو بديد
ممنون ميشم |
_________________ Never explain yourself to anyone because the person who likes you doesn''''t need it, and the person who dislike you won''''t believe it  .
|
|
|
|
|
 |
Yaghma  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: يکشنبه 18 دي 1384 مجموع ارسالها: 1127 اعتبار کسب شده: 3659 محل سکونت: همين امروز ...! سن: 23 جنسيت: زن |
 |
دوشنبه 15 خرداد 1385، ساعت 8:55 |
|
 |
2 سال و 2 ماه پيش |
|
#8
|
| |
ادم فقط به یه نتیجه می رسه
زندگی در هر حال جاریه
خوب ... بد ... زشت ... قشنگ... در نهایت رفاه یا در نهایت فقر
ولی یه چیز که تو شرایط این چنینی آدم رو پا نگه میداره چیزی که خیلی ها حتی مرفه ترین آدمای دنیا ندارن هرگز هم ندارن
و بی شک وجود خداست که هر لحظه با تمام وجود احساس می شه هر چند تو بعضی لحظه به این تصور می رسی که خدا نیست اما اون هست و داره تو رو در آغوش خودش حمل می کنه
کاش این خانواده رو می دیدم تا بهشون می گفتم فقط به عشق خدا باید زندگی رو به انتها رسوند تا وقتی قراره خلاص بشی یه نفس راحت بکشی و هر وقت هم به یاد آوردی یه اشک شوق بریزی که چه محکم ایستادی و کم نیاوردی
این جور زندگی ها درس انسان موندن رو به آدم می دن |
|
_________________ بگذار حرفهايم را خلاصه کنم :
چنان دوستت دارم که قبول کرده ام ، تقدير ديگري جز اينگونگي تو نيست .
|
|
|
|
|
 |
مخمل  داره راه ميفته!
تاريخ عضويت: دوشنبه 08 خرداد 1385 مجموع ارسالها: 372 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: شيراز جنسيت: نامشخص |
 |
دوشنبه 15 خرداد 1385، ساعت 14:45 |
|
 |
2 سال و 2 ماه پيش |
|
#9
|
| |
اين تازه فقط يك نمونه كوچك از فقر و بي عدالتي موجود تو جامعه ماست . لازم نيست زياد بگرديد تا چند نمونه ديگه پيدا كنيد حالا از دست ما چي بر مياد؟
البته اميدوارم همينطور كه الان دلسوزي ميكنيم وقتي به يه جايي رسيديم هم اينها رو فراموش نكنيم |
|
|
|
|
|
|
 |
ناشناس بزنم به تخته!
مجموع ارسالها: 198 اعتبار کسب شده: 0 محل سکونت: جنسيت: نامشخص |
 |
دوشنبه 15 خرداد 1385، ساعت 17:19 |
|
 |
2 سال و 2 ماه پيش |
|
#10
|
| |
ديشب با يکي از مسئولين شيراز
صحبت کردم و
ايشان هم لطف کردند
وفرمودند پيگيري مي کنند
مساله به گمانم حل شده است
البته اين گونه موارد زياد است |
|
|
|
|
|
|
 |
احسان  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 4992 اعتبار کسب شده: 9851 محل سکونت: شيراز سن: 26 جنسيت: مرد |
 |
دوشنبه 15 خرداد 1385، ساعت 17:29 |
|
 |
2 سال و 2 ماه پيش |
|
#11
|
| |
تعداد اين موارد خيلي بيشتر از اونيه که تصور ميشه. اگر فرد نه چندان مطرحي با شعار عدالت اجتماعي، ميتونه اين همه راي رو به خودش جمع کنه، دليلش همينه. کاري ندارم که دولت فعلي ميتونه يا اصلا ميخواد به حرفش عمل کنه يا نه، اما بايد يقه مسئولين سابق رو به خاطر سياستهايي که اين وضعيت رو رقم زده، گرفت. گيرم کار اين خانواده درست بشه، فکر ميکنيد چند هزار خانواده با وضعيت بدتر رو ميشه در گوشه و کنار کشور پيدا کرد؟ راستي يادم نره، شهرام جزايري هم تبرئه شد و البته ادعاي اعاده حيثيت هم داره که فکر کنم خسارتش رو بايد به آخر بدهي هاي اين خانواده و خانواده هاي مشابه اضافه اش کنيم! |
|
_________________ » تنهايي خيلي خوب است... ... ... اما دونفرهاش!
» برنج را با وام بانکي ميخريم، نان را قسطي و ديگر هيچ!
|
|
|
|
|
 |
harvard  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: شنبه 26 مهر 1382 مجموع ارسالها: 1595 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: سکون معنا ندارد !!! بايد امشب بروم !!! جنسيت: مرد |
 |
دوشنبه 15 خرداد 1385، ساعت 19:39 |
|
 |
2 سال و 2 ماه پيش |
|
#12
|
| |
| ناشناس نوشته بود: |
ديشب با يکي از مسئولين شيراز
صحبت کردم و
ايشان هم لطف کردند
وفرمودند پيگيري مي کنند
مساله به گمانم حل شده است
البته اين گونه موارد زياد است  |
لطفا در صورت قطعي شدن قضيه نتيجه را همين جا اعلام کنيد . |
|
_________________ عملکرد هر انسان ريشه در بينشها و گرايشهايي دارد که خود، برگرفته از داده هاي خامي است که در زندگي روزانه به دست مي آيد . از همين روست که ابرقدرتها مي کوشند که با کاناليزه کردن اخبار و اطلاعات جهاني ، گرايشها و در نتيجه ، مواضع علمي جوامع بشري را به کنترل خود درآورند .
اسرائيل بايد از صحنه روزگار محو شود .
|
|
|
|
|
 |
غريب آشنا  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 5521 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: شيراز سن: 25 جنسيت: مرد |
 |
دوشنبه 15 خرداد 1385، ساعت 21:36 |
|
 |
2 سال و 2 ماه پيش |
|
#13
|
| |
تحقيقات روز دوم
امروز صبح هم حدود ساعت 11 به اتفاق mhaji، علي بازيار و دو تا از دخترهاي بخش که از من خواستن اسمشون رو فاش نکنم، رفتيم محل قبلي. همون اول کار ديديم پسر بزرگ خونواده که ظاهراً دبيرستاني به نظر مي رسيد، مشغول بستن دريچه جلوي اتوبوسه. بعدش هم با نگاه هاي خيره و در حالي که يه قابلمه بزرگ تو دستش بود از کنار ما رد شد و رفت و ما ديگه نديديمش. قرار شد دخترها برن و با اونهايي که تو اتوبوس هستن صحبت کنن؛ اما ظاهراً کسي تو اتوبوس نبود. درهاي ورودي اتوبوس هم از داخل با وسايل مختلف مسدود شده بود. ما هم براي اين که بتونيم رد پايي ازشون به دست بياريم و اطلاعاتي جمع کنيم رفتيم امامزاده علي بن حمزه يا همون شاه مير حمزه که در همون نزديکي بود. از خادمين اونجا و چندين نفر زن و مرد ديگه در موردشون سؤال کرديم. اطلاعات مختلف و بعضاً ضد و نقيضي به ما دادن؛ اما در مجموع به اين نتيجه رسيديم که قضيه به اون سادگي که ما تصور مي کرديم نيست. ظاهراً پدرخانواده معتاده که راننده دانشگاه شيراز بوده و دو تا اتوبوس داشته و روشون کار مي کرده. هر دوشون خراب مي شن و از کار مي افتن. يکيشون هموني هست که خانواده اش توش زندگي مي کنن. الان هم روي اتوبوس ديگران رانندگي مي کنه. پسر بزرگ خانواده هم معتاده و يه بار هم به جرم داشتن مواد و دزدي از يه گردشگر توي حرم شاه مير حمزه دستگيرش کردن. در مورد بچه هاي معلول خانواده هم يکي مي گفت يه پسر کند ذهن دارن که حتي مدرسه هم مي ره. پشت سر دخترها و مادر خانواده هم کم و بيش حرفهاي ناجوري مي زدن. مهمترين مطلبي که امروز متوجه شده بوديم اين بود که از جندين نفر و به اقوال مختلف شنيديم که اين خانواده خونه دارن و اينجا زندگي نمي کنن و فقط هر از گاهي به اينجا سر مي زنن و حتي شب همه اعضاي خانواده اينجا نيستن. پيرزن خادم حرم مي گفت يه خونه توي خيابون تيموري دارن و حتي يه بار مادر خانواده رفته از اونجا براش يه چيزي آورده. يه نفر ديگه هم مي گفت شنيده که يه خونه داشتن که رهن دادن؛ اما چون پول رهن رو ندارن که پس بدن، نمي تونن از مستأجر تحويل بگيرن. براي بار آخر به کنار اتوبوس برگشتيم؛ اما باز هم کسي توي اون نبود. البته علي که جلوتر رفته بود مي گفت يه نفر رو ديده که توي اتوبوي رد شده؛ اما نتونست حرفش رو اثبات کنه. در آخر چند تا عکس از اونجا گرفتيم و برگشتيم خونه.
متأسفانه هنوز در مورد اين قضيه به نتيجه قطعي نرسيديم؛ اما به نظر مي رسه اوضاع اون جوري که در ظاهر نشون مي ده و در اخبار ذکر شده بود نباشه. قطعاً به تحقيقات بيشتري احتياجه که سعي مي کنيم در حد توانمون انجام بديم. |
|
_________________ "گـر چـه افتـاد ز زلـفـش گـرهـي در کـارم - - - - - - - - - - همچنان چشم گشاد از کرمش مي دارم
پاسبان حرم دل شده ام شب همه شب - - - - - - - - - - تـا در ايـن پـرده جـز انـديـشـه او نـگـذارم"
|
|
|
|
|
 |
غريب آشنا  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: دوشنبه 19 خرداد 1382 مجموع ارسالها: 5521 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: شيراز سن: 25 جنسيت: مرد |
 |
دوشنبه 15 خرداد 1385، ساعت 21:43 |
|
 |
2 سال و 2 ماه پيش |
|
#14
|
| |
|
|
|
|
 |
Omid  آخر آدم بيکار!
تاريخ عضويت: جمعه 11 آذر 1384 مجموع ارسالها: 3096 اعتبار کسب شده: 3000 محل سکونت: Florida سن: 35 جنسيت: مرد |
 |
دوشنبه 15 خرداد 1385، ساعت 22:27 |
|
 |
2 سال و 2 ماه پيش |
|
#15
|
| |
Wow! the story is getting hot and interesting! |
|
_________________ بهترين زن دنيا زني است که کسي او را نديده باشد.
|
|
|
|
|
 |
|
|